یادداشت نویسنده 7فاز درباره بردمن (الخاندرو گونزالس ایناریتو)

لس آنجلس تايمز اخيرن در يادداشتي به علاقه‌ي اسكار به فيلم‌هاي موسوم به درام‌هاي پشت صحنه‌اي (Backstage Dramas) پرداخته و به موارد زيادي از اقبال آن‌ها در كسب مجسمه‌ي طلايي اشاره كرده و خب بردمن را هم در همين دسته جا داده، فيلم‌هايي مثل شكسپير عاشق، همه چيز درباره‌ي ايو، فاني و الكساندر، All That Jazz و... كه هركدام به نوعي سراغ كسب و كار نمايش رفته‌اند.

7فاز: اثر آخر ايناريتو با تمام زور و ابزاري که در کف دارد تلاشي ساختاري‌ست براي پرداختن به مقوله‌ي نمايش و تفاوتش با واقعيت. چيزي شبيه همان بازي معروف جرأت يا حقيقت که در فيلم شاهدش هستيم. اين پرداخت به تفاوت‌هاي دو ساحتِ واقعيت و نمايش بارها و بارها از طرق مختلف به تصوير کشيده مي‌شود؛ مثلن رفتار شخصيت مايک شاينر بيرون و درون صحنه، بسته شدن در سالن و بيرون ماندن ريگن و شکل‌گيري نمايش اصلي در خيابان و با فاصله‌گذاري‌هايي چون حضور درامري که موسيقي پس‌زمينه کار اوست در گوشه‌ي خيابان و آن مرد خراباتي که متن شکسپير را کنار ديوار کوچه فرياد مي‌زند. انگار ايناريتو هنوز هم مفتونِ عصر جديد و تکنولوژي‌هاي نمايشي و تغييرات ناشي از آن در رفتار و نشست و برخاست آدم‌هاست و با تعجب و خيرگي به ويدئويي نگاه مي‌کند که در کمتر از ساعتي 300هزار لايک مي‌خورد (ايناريتو پيشتر با ساختِ کليپ تبليغاتي شرکت نايکي براي جام جهاني 2010 خيلي موجز و در عين حال جذاب به اين مسئله پرداخته بود) تا حدي که مي‌شود هسته‌ي مرکزي بردمن را همين ايده دانست که از ديد کارگردان و نويسندگان، نمايش اصلي آن بيرون اتفاق مي‌افتد، آنجاست که دوربين‌ها ثانيه به ثانيه‌ات را در خود ضبط مي‌کنند و کثافت اصلي همان‌جا رقم مي‌خورد. اعمال ابرقهرمانانه‌ي ريگن ابتدا فقط در اندروني و خلوت خودش جا دارند و خلاصه شده‌اند به يک‌ سري شامورتي‌بازي اما او رفته رفته به جايي مي‌رسد که فاش در آسمان شهرش پرواز مي‌کند. همين قصه جوري ديگر براي مايک هم صادق است، جايي از فيلم مايک به سم که فکري‌ است چرا رفتار او روي صحنه آنطور است مي‌گويد "چون هيچ چيز برام روي صحنه مشکل نيست". مايک نمايشش را بيرون اجرا مي‌کند و روي صحنه هرچه دارد مستي و راستي‌ست.
مانولا دارگيس در توصيف فيلمبرداري خيره‌کننده‌ي لوبزکي در اين فيلم، آن را به اندام يک موجود زنده و همچنين به جزر و مد تشبيه کرده. هميشه موقع تماشاي فيلم‌هايي که با چنين پلان سکانس‌هاي غول‌آسايي همراه هستند از خود مي‌پرسم که آيا چنين کاري لازم بوده يا نه؟ آيا مي‌شد با کات‌هاي بيشتر اثري با خودنماييِ کمتر و در عين حال کاراتر ساخت؟ در مورد بردمن جواب‌ها به ترتيب "احتمالن بله" و "کسي چه مي‌داند؟" هستند. قبل از حرف زدن در اين باره دوست دارم به اثري خارج از فضاي گفتگو اشاره کنم؛ مايکل مان هم کليپ تبليغات کوتاهي براي شرکت نايکي ساخته با عنوان Leave Nothing که در آن يک بازيکن فوتبال آمريکايي توپي را به هر سختي که شده، از دل درگيري با حريفان و گذر از برف و باران و ساير مشکلات به گل تبديل مي‌کند. کارکرد پلان سکانس‌هاي بسيار بلند ايناريتو و لوبزکي در نظر من بي‌شباهت به کاري که مايکل مان در آن کليپ کرد نيست؛ به خاطر پرداختن به همان سوييچ بين نمايش و واقعيت يکي از بهترين تمهيدات استفاده از پلان سکانس‌هاي بلند اينچنيني است، در حقيقت هر روشي که از پريدن ناگهاني بين اين دو محدوده پرهيز کند (براي مثال ديويد لينچ در چنين مورادي معمولن از ديزالو استفاده مي‌کند) با توضيحات بالا مي‌شود يک بار ديگر قسمتي که ريگن بعد از ديدن تاب خوردن دخترش با مايک، براي کشيدن سيگار به خلوت مي‌رود را تماشا کرد. دوربين در همهمه‌ي نورهاي پشت صحنه و شلوغي رفت و آمد عوامل وول مي‌خورد، ريگن، مايک و سّم را با هم مي‌بيند و بهم مي‌ريزد، سيگاري روشن مي‌کند و از در پشتي بيرون مي‌زند تا همان دم در سيگارش را بکشد، در بسته مي‌شود و کيتون با آن سر و وضع از دل ميدان تايم گذر مي‌کند تا به صحنه برگردد. در خلال تماشاي اين قسمت ممکن است با خودتان بگوييد که حال و هوا و وضع ريگن از کجا تا به کجا کشيده شد و پيوستگي و کات نزدن کارگردان، درهم‌تنيدگي و فازِ دوروي يک سکه بودن ماجرا را برجسته‌تر مي‌کند. به همين ترتيب آن صحنه‌ي مضحکِ مايک و لزلي در مقابل چشم مخاطبان را هم مي‌توان خوانش دوباره کرد. بعد از تماشاي حاصل کار لوبزکي به بسيار کات‌هاي بي‌مورد تاريخ سينما فکر مي‌کردم.
لس آنجلس تايمز اخيرن در يادداشتي به علاقه‌ي اسکار به فيلم‌هاي موسوم به درام‌هاي پشت صحنه‌اي (Backstage Dramas) پرداخته و به موارد زيادي از اقبال آن‌ها در کسب مجسمه‌ي طلايي اشاره کرده و خب بردمن را هم در همين دسته جا داده، فيلم‌هايي مثل شکسپير عاشق، همه چيز درباره‌ي ايو، فاني و الکساندر، All That Jazz و... که هرکدام به نوعي سراغ کسب و کار نمايش رفته‌اند. نويسنده در آن يادداشت مي‌گويد جذب شدن بازيگران که بيشترين سهم را در آراي آکادمي دارا هستند به سمت آثاري که بازتاب دهنده‌ و هجوکننده‌ي خودشيفتگيِ خود‌ آنها هستند، کمي مايه‌ي تعجب است.
بازي‌هاي بردمن تا جايي که فيلم‌هاي امسال را ديده‌ام از بهترين‌ها بودند، به خصوص کيتن در نقش ريگن تامسن و اما استون در نقش دخترش سَم که شمايلش با آن پوشش، موهاي پريشان و چشمان درشت يادآور دخترکان تنها و تاريکِ انيمه‌هاي ساليان اخير شده بود. همچنين حضور ساير بازيگران اصلي يعني ادوارد نورتن و آندرا رايزبرو هم به قاعده و ديدني از آب درآمده بود.

احسان سالم
نظرات
صادق چهارشنبه 27 اسفند 1393 بردمن يک مزخرف به تمام معناست اون هم درحضوررقباي قدري مانند پسربچگي و تک تيراندازامريکايي امابه ناحق اسکاربهترين فيلم واسکاربهترين گارگرداني راگرفت
1 7
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز