چرا 2014 سال موفقی برای جسیکا چستین بود؟

كاراكتر فرعي چستين در ميان‌ ستاره‌اي همان ميخ اصلي احساسي اين حماسه علمي-تخيلي است. دوگانگي اعتماد و آسيب‌پذيري او در بهترين صحنه‌هاي ميان‌ ستاره‌اي به اوج خود مي‌رسد. در ابتدا چستين به پدرِ مدت‌ها از دست رفته‌اش (متيو مك كاناهي) پيامي مي‌فرستد و خشم سركوب شده و رنجي كه در اثر متروك شدن به وجود آمده سينه تماشاگران را شكاف مي‌دهد. در نهايت او نقاط مختلف بين سرنخ‌هاي گذشته و حال وضعيت زمين را به يكديگر ربط مي‌دهد.

اسکواير: جسيکا چستين زماني به شکل جدي تبديل به يک ستاره سينمايي شد که فيلم ماما (2013) در جدول فروش فيلم‌ها تبديل به قهرمان هفته شد. فيلم ديگر او، سي دقيقه پس از نيمه‌شب با اکران گسترده‌اش در جايگاه دوم پرفروش‌ها ايستاد. اين براي اولين بار پس از چيزي حدود پنجاه سال بود که زني در نقش اصلي يک فيلم موفق مي‌شود جايگاه اول و دوم باکس آفيس را به فيلم‌هاي خود اختصاص دهد. همين باعث شد که جايگاه چستين به عنوان بازيگر محبوب تماشاگران به درستي تثبيت شود. هنوز هم جالب توجه است که بدانيم اين موفقيت‌ها در طي بازي در نقش‌هايي بسيار متفاوت از يکديگر و در فيلم‌هاي به مراتب متفاوت‌تر به دست آمدند. شهرتش نه تنها به کاريزماي مغناطيسي‌اش وابسته است که همه فن حريف بودن او حتي تاثيرگذارتر عمل مي‌کند؛ ويژگي‌اي که باعث شد دو سال پس از بازي در سي دقيقه پس از نيمه‌شب، حالا، سال 2014 را به نام خود مهر بزند.
درفاصله تنها چند ماه، چستين ستاره درخشان چهار فيلم شد: ناپديد شدن النور ريگبي، ميان‌ستاره‌اي، دوشيزه جولي و خشن‌ترين سال. درحالي که بازي در يکي از اين فيلم‌ها توانست به تنهايي پول‌ساز باشد (ميان‌ ستاره‌اي کريستوفر نولان از فروش داخلي 183ميليون دلاري خود لذت مي‌برد) اما اين سه فيلم ديگر بودند که چستين را تبديل به يک رقيب جدي در فصل جوايز کردند. اين نکته بيشتر از همه درمورد خشن‌ترين سال صادق است. فيلمي که در آن چستين نقش زن بي‌احساس اسکار آيزاک را در نيويورک اوايل دهه 80 بازي مي‌کند و پيش از اين از سوي گروه‌هاي مختلف منتقدان نظرات مثبتي دريافت کرده است. با اين حال بيشتر از سوددهي اين فيلم‌ها يا حجم تحسين‌هايي که متوجه هرکدام است، عمقي و وسعتي که در نقش‌آفريني‌هاي اخير چستين نهفته است او را تبديل به يک سوپراستار آمريکايي تعيين‌کننده مي‌کند. بازيگري که توانايي اين را دارد که بين فيلم‌هاي مجلل و گذرا، درام‌هاي پر زرق و برق و فيلم‌هاي مستقل پرمخاطره، گذاري به غايت خونسردانه و ظرافت‌مندانه ايجاد کند.
به عنوان مثال، او را در خشن‌ترين سال در نقش آنا، همسر ايبل (آيزاک)، مردي که تمام تلاش‌اش را مي کند تا درمقابل هجوم فساد کاري تسليم نشود، در نظر بگيريد. جي.سي.چندور نويسنده/ کارگردان در همان مرحله اول هيچ‌گاه فاش نمي‌کند که پدر آنا مسبب شروع کار تجاري ايبل بوده است. اين را هم لو نمي‌دهد که آنا درواقع حجم زيادي از بي‌رحمي پدر را به ارث برده است. در عوض چستين به همان اندازه شوهرش، به عنوان ضميمه‌اي سرسخت و زيبارو به تماشاگر معرفي مي‌شود. شوهرش مردي‌ست که سرش در حساب و کتاب است، استراتژي‌ معاملات آينده خود را مي‌چيند و به زودي قرار است همراه همسرش به خانه‌اي مجلل نقل مکان کند. همه چيز تصوير ديگري دارد تا زماني که به دعواي ايبل و آنا مي‌رسيم، اينجاست که آنا ذات سنگدل و واقعي خود را رو مي‌کند، اينجاست که چستين با جراتي کوتاه‌نيامدني و شرارتي که به ماري چنبره زده مي‌ماند، تمام تناقض تکان‌دهنده خود را آشکار مي‌کند.
نکته اصلي بهترين نقش‌آفريني چستين بر همين نوع تصادم بين آرامش و خونسردي بيروني و سختي و افراط دروني‌اش استوار شده است. گيسوان قرمز تاب‌دارش اشاره بر شهوتي وحشيانه دارد و به ناچار تناقض ايجاد مي‌کند، حتي اگر چهره تراش‌خورده و پوست مهتاب‌گون‌اش بخواهد خبر از آرامي و خودداري بدهد. چنين کششي نه تنها در خشن‌ترين سال حضور دارد که در ناپديد شدن النور ريگبي هم به همين منوال است. چستين در اين فيلم نقش زني را بازي مي کند که همسرش (جيمز مک آووي) را پس از اقدام به خودکشي ترک مي‌کند. در دوشيزه جولي، اقتباسي از نمايش آگوست استريندبرگ در سال 1888، او نقش زني سوئدي را دارد که نسبت به خدمتکارش (کالين فرل) احساس عاشقانه پيدا مي‌کند. در هردوي اين فيلم‌ها چستين سرزندگي و نقاط قوت کاراکتر خود را به آرامي و با توسل به حزن، خشم و هيجان و حتي به مراتب تراژيک‌تر و زخم‌زننده‌تر هويدا مي کند. در هر دوي اين فيلم‌ها هرچه‌قدر که چستين ويران‌تر و از‌هم‌گسيخته‌تر مي‌شود، بيشتر مي‌تواند جذابيتي عمق‌دار از حسرت و آرزو، بيچارگي و ديوانگي خلق کند.
کاراکتر فرعي چستين در ميان‌ ستاره‌اي همان ميخ اصلي احساسي اين حماسه علمي-تخيلي است. دوگانگي اعتماد و آسيب‌پذيري او در بهترين صحنه‌هاي ميان‌ ستاره‌اي به اوج خود مي‌رسد. در ابتدا چستين به پدرِ مدت‌ها از دست رفته‌اش (متيو مک کاناهي) پيامي مي‌فرستد و خشم سرکوب شده و رنجي که در اثر متروک شدن به وجود آمده سينه تماشاگران را شکاف مي‌دهد. در نهايت او نقاط مختلف بين سرنخ‌هاي گذشته و حال وضعيت زمين را به يکديگر ربط مي‌دهد. او، درحالي که در اين مسير تقلا مي‌کند، به کشفي درباره پدرش نيز دست پيدا مي‌کند که ناگواري آن، سوي چشمانش را مي‌برد. وسعت اين فکر و احساس پيچيده، از تمام شلوغي‌ و غضبي که او را احاطه کرده تکان‌دهنده‌تر است. در هر دوي اين صحنه‌ها، اين صورت چستين است که بر قاب حکمفرمايي مي‌کند. همان طور که او توانست، به نوبه خود، سال 2014 را تحت سلطه‌اش درآورد.

ويسنا فولادي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط





























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز