آوای موسیقی (اشک‌ها و لبخندها)؛ جولی اندروز و کریستوفر پلامر 50 سال بعد

پلامر و اندروز هنگام صحبت به سوي يكديگر خم مي‌شوند، سرهايشان تقريبا يكديگر را لمس مي‌كند. رفته رفته آدم‌هايي كه پشت ميزهاي ديگر نشسته‌اند توجه‌شان جلب مي‌شود، صندلي‌هايشان را كمي جابه‌جا مي كنند تا بهتر ببينند. بالاخره هرچه باشد آخرين باري كه بيشتر ما اين دو را كنار يكديگر ديديم، در حال بالا رفتن از آن كوه بودند و تجربه حس رهايي.

7فاز: امسال پنجاهمين سالگرد فيلم آواي موسيقي يا همان اشک‌ها و لبخندها است. فيلمي که براي بار اول در سال 1965 به روي پرده سينماهاي آن زمان رفت. جولي اندروز و کريستوفر پلامر به لطف اين شاهکار کلاسيک دوستي‌شان را تا چند دهه بعد ادامه دادند. در کنار همه صخره‌ها و کوه‌هايي که از آن زمان به بعد به همراه يکديگر درنورديدند.

الکس ويچر/ ونيتي فير: زمستان سال گذشته، يک روز بعد از ظهر بود که جولي اندروز و کريستوفر پلامر را در هتل لويس منهتن ملاقات کردم. قرار بود درباره پنجاهمين سالگرد فيلم آواي موسيقي حرف بزنيم. براي هرکس که براي اولين بار در سال 1965 با اين فيلم رو به رو شد حالا به سختي واقعيت گذشت پنجاه سال قابل‌باور است. حالا پلامر 85 سال دارد و اندروز 79 ساله است، مطمئن نيستم بتوانيد احساس آنان را درک کنيد.
در طول فيلمبرداري آواي موسيقي بود که دوستي پلامر و اندروز آغاز شد، رفاقتي که پس از گذشت نيم‌قرن هنوز به همان قوت باقي‌ست. همسر اندروز، بليک ادواردز، کارگردان بازگشت پلنگ صورتي با بازي پلامر در سال 1975 بود، پلامر با او هم رابطه دوستانه‌اي داشت، تا زماني که ادواردز کارگردان در سال 2010 از دنيا رفت. (ادواردز و اندروز 41 سال به زندگي مشترک خود ادامه دادند و پلامر از سال 1970 در کنار همسر خود، الين زندگي مي‌کند) در سال 2001 اندروز و پلامر در فيلم تلويزيوني درگلدن پاند با يکديگر هم‌بازي شدند و پس از آن در سال 2002 براي اجراي نمايش فانتزي کريسمس سلطنتي در سراسر ايالات متحده و کانادا تورهاي مختلفي برگزار کردند.
گفتگو در يکي از سوئيت‌هاي هتل روي صندلي راحتي آغاز شد. اندروز و پلامر از يک آتليه عکاسي بازمي‌گشتند، اندروز شروع کرد به توضيح دادن: "من لباسي کاملا مشکي تن‌ام کرده بودم و لباس او هم مشکي بود و فکر کنم با پس‌زمينه‌اي سفيد عکس گرفتيم. يک جفت گوشواره خيلي خوب داشتم و موهام واقعا شکل هيجان‌انگيزي داشت. عکس‌هاي وحشيانه و خودشيفته‌واري از آب دراومدن."
پلامر با صدايي خسته پرسيد: "اصلا حواست به من نبود، درست نمي‌گم؟" و اندروز هم محکم جواب مي دهد که "نه، نبود." پلامر با غرولند  مي‌گويد که "چند روزه که غذا نخوردم." اندروز هم به سرعت جواب مي‌دهد: "اوه‌عزيزم، اين که خيلي بده!" پلامر با بي‌خيالي ادامه مي‌دهد: "ديشب يه مراسم شام خيريه برگزار شده بود، اما از بس که غذاها بد بودن هيچ کس به هيچي لب نزد." در اين لحظه اندروز در ميان کيف دستي‌اش دنبال چيزي مي‌گردد، چند لحظه بعد يک شيشه قرص ادويل درمي‌آورد و مي‌گويد: "متاسفم، بايد چندتايي از اينا بخورم." چندتايي از قرص‌ها روي زمين مي‌افتند اما او در هر صورت آن‌ها را برمي‌دارد و داخل دهانش مي گذارد و مي‌بلعد. "امروز پله‌هاي زيادي رو بالا و پايين کردم. راستي نصفي از اين کلوچه بادوم زميني‌ها رو هم با خودم آوردم." پلامر با زيرکي آن‌ها را ديد مي‌زند: "يه کم بيشتر از نصف."
بالاخره رو به آن‌ها مي‌گويم که بخشي از دليل اينجا بودن‌ام گفتگو درباره اين دوستي 50 ساله است. اندروز بلافاصله از من مي‌پرسد که "منظورت چيه، دوستي؟" پلامر هم او را تاييد مي‌کند: "دقيقا."
با گذشت چند دهه پلامر هنوز هم نسبت به بازي‌اش در نقش کاپيتان فون تراپ احساس نسبتا ناخوشايندي دارد. او حتي در اوايل دهه 60 ميلادي هم بازيگر تئاتر قابلي بود و تنها از آن جهت بازي در اين نقش را قبول کرد که بتواند خود را براي تئاتر موزيکال سيرانو دو برژراک آماده کند. در سن 34 سالگي، با پديدار شدن اولين رگه‌هاي خاکستري رنگ در ميان موهايش نوعي غرق‌شدگي را در دل خود احساس مي‌کند. پس از اکران آواي موسيقي تقريبا تمام نقدهاي نوشته شده بر آن منفي و افتضاح بودند. پالين کيل آن را يک "اهرم مکانيکي" توصيف مي‌کند که تماشاگران را به آن وا مي‌دارد که مثل "ابلهاني احساساتي ترانه‌هايي شاد و خوب را زمزمه کنند." بازلي کراتر در نيويورک تايمز مي‌نويسد که "همه چيز زيبا و خوشحال پيش مي‌رود. اما بازي بازيگران بزرگسال فيلم، به خصوص کريستوفر پلامر در نقش کاپيتان فون تراپ بسيار بد و وحشتناک است."
پلامر پس از آن به نمايش بازمي‌گردد، جايي که هميشه در آن حضور داشته و دارد. و هميشه هم يک بازيگر بزرگ و موفق باقي مي‌ماند (بازي‌هايي استادانه در نقش‌هايي مثل شاه لير و يااگو.) ده سال بعد راهش را به سوي بازي در فيلم "مردي که مي خواست سلطان باشد" در کنار شان کانري و مايکل کين باز مي‌کند. در سال 2012 جايزه بهترين بازيگر مرد مکمل را براي بازي در فيلم "تازه کارها" دريافت مي‌کند. پلامر در اين فيلم نقش شوهري را بازي مي‌کند که که چند سال پس از شروع زندگي مشترک‌اش به تمايلات هم جنس‌خواهانه خود پي مي‌برد. پس از آن در فيلم "به ياد داشته باش" به کارگرداني اتوم اگويان بازي در نقش اصلي را بر عهده مي‌گيرد.
چه پلامر از اين موضوع راضي باشد يا نه، به هرحال نام او بيشتر از همه‌چيز با آواي موسيقي به ياد آورده مي‌شود. کاپيتان فون تراپ خوش چهره و غمگين تا هميشه قلب تپنده فيلم باقي خواهد ماند. پلامر اشراف زاده‌اي است (پدر پدر بزرگ او، سر جان ابوت نخست‌وزير کانادا بوده) که زندگي‌اش را به مي‌خوارگي و بدمستي گذرانده و در مسير بزرگ شدن‌اش هرگونه احساس خودبيني و خودستايي را روانه سطل زباله کرده است. کتاب بيوگرافيک با عنوان In Spite of Myself او که در سال 2008 چاپ شد، شاهکاري‌ست که همه چيز را درباره او به ما ياد مي‌دهد.
جولي اندروز
اندروز اما روي هم رفته موجود متفاوتي‌ست. بازي در آواي موسيقي به فاصله 6 ماه مري پاپينز را با خود به ارمغان آورد و اين دنباله تا موفقيت او در تئاتر "بانوي زيباي من" و بازي در نقش اليزا دوليتل ادامه پيدا کرد. جک وارنر اما او را براي بازي در اقتباس سينمايي اين نمايشنامه انتخاب نکرد و در عوض آدري هپبورن را به جاي او نشاند. در طي مراسم گلدن گلوب سال 1965، زماني که اندروز براي بازي در مري پاپينز موفق به دريافت جايزه بهترين بازيگر زن فيلم کمدي يا موزيکال شد، به نام وارنر هم در سخراني پس از دريافت جايزه‌اش اشاره کرد.
او پس از آن يک ستاره سينمايي تمام عيار بود. علي‌رغم اينکه در ذهن ميليون‌ها نفر با نقش ماريا تثبيت شده است اما استعداد او به دنيايي فراتر از اين‌ قدم مي‌گذارد. موفقيت‌هاي او در تئاتر و سينما شاهدي بر اين ادعاست. درکنار صداي خارق‌العاده‌اش چيزي که هميشه معرف اندروز بوده در يک کلام سخت‌کوشي اوست. در طي تمرين براي نمايش بانوي زيباي من همبازي او، رکس هريسون که به توانايي بازيگري اندروز مطمئن نبوده، خواستار تعويض او با فرد ديگري مي‌شود. کارگردان نمايش، ماس هارت همه بازيگران نمايش را مرخص مي کند تا براي دو روز به شکل خصوصي با اندروز به تمرين بپردازند و کيفيت بازي او را بهبود بخشد. بعدها همسر کارگردان، کيتي کارليسل هارت از شوهرش درباره روند پيشرفت اندروز مي‌پرسد. ماس از روي خستگي جواب مي‌دهد که "اوه، حالش خوب ميشه. اون يه جور زور بريتانيايي وحشتناک داره که باعث ميشه با خودت فکر کني که اصلا اين ملت چي شد که به هندي‌ها باختن؟"
اندروز هر ذره از آن قدرت و توانمندي را در وجودش دارد. جد مادري‌اش در سن 43 سالگي پس از ابتلا به سيفيليس از دنيا مي‌رود. همسر او هم از طريق همين مرد به اين بيماري دچار مي‌شود و دو سال بعد مي‌ميرد. مادر اندروز که پيانيست قابلي بوده پدرش را براي زندگي با مردي آوازه‌خوان، تد اندروز، رها مي‌کند و به همراه جولي سال‌هاي زيادي را به اجراهاي خياباني مشغول مي‌شوند. ناپدري الکي او دفعات متعددي به قصد آزار و اذيت به دخترک نزديک مي‌شود. مادرش هم پس از مدتي به الکل اعتياد پيدا مي‌کند. جولي در سن 14 سالگي پس از اعتراف مادرش متوجه مي‌شود که شوهر اول مادرش، پدر واقعي جولي نيست. پدر واقعي او تنها مردي در جريان يک رابطه نامشروع يک شب بوده است. با اينکه اندروز او را ملاقات مي‌کند اما هيچ گاه رابطه‌اي بين آن دو شکل نمي گيرد. اندروز در تمام دوران نوجواني‌اش براي تامين مايحتاج خانواده سخت کار مي‌‌کند و در مراقب از خواهر و برادرهاي کوچک‌اش هم مثل يک مادر رفتار مي‌کند. شخصيت محکم اندروز به عنوان دختري عاقل از او سياست‌مدار خوبي مي‌سازد تا از آن به مثابه پادزهري در مقابل وضعيت نابسمان‌اش استفاده کند و در نهايت تبديل به يک ستاره شود.
پلامر و اندروز درحال جويدن کيک‌هاي بادام زميني‌شان هستند که کريسمس سلطنتي را به خاطر مي‌آورند. اندروز توضيح مي‌دهد: "ما روي همه ميدون‌هاي هاکي از کانادا تا فلوريدا بازي کرديم. اتوبوس‌‌هاي بزرگي رو به عنوان مکان استراحت و خواب داشتيم. من و کريس تو اون شرايط کار خودمون رو کرديم و نتيجه يه چيز خيلي خوب بود که از دل شرايطي به شدت سخت بيرون اومد. مگه نه؟" پلامر جواب مي‌دهد: "اتوبوس‌ها بهترين بخش ماجرا بودن. توي هرکدوم از اون‌ها يه بار جداگونه وجود داشت و ديگه لازم نبود صبر کنيم تا به يه کافه برسيم."
بسيار خوب، بهتر است همان‌طور که در حال نوشيدن چاي هستيم کمي هم به آواي موسيقي بپردازيم. فيلمي که ابتدا براي کارگرداني به دست ويليام وايلر افتاد اما او هيچ‌وقت عاشق داستان آن نشد، بنابراين آواي موسيقي را براي ساخت فيلم ديگري (The Collector) رها کرد. پس از آن رابرت وايز، کارگردان برنده اسکار براي فيلم داستان وست سايد (و نامزد بهترين تدوين فيلم براي همشهري کين) ساخت آواي موسيقي را بر عهده گرفت و آواي موسيقي در سال 1965 برنده جايزه بهترين فيلم سال شد و دومين جايزه اسکار بهترين کارگرداني را تقديم وايز کرد.
اندروز احساس خود را اينگونه توصيف مي‌کند: "اون لحظه، لحظه‌اي تو زندگي حرفه‌اي من بود که همه‌چيز منفجر شد. اون در کنار پاپينز."
پلامر مي‌گويد: "من هميشه درباره آواي موسيقي غرغرو و عيب‌جو بودم اما در عين حال به اون احترام مي‌ذارم و به جرات مي‌گم که از خيلي از فيلم‌هاي تعقيب و گريز و مسلحانه‌اي که امروز مي‌بينيم تسلي‌بخش‌تره. به شکل دلپذيري حس و حال گذشته رو داره. آدم بدها، کوه‌هاي آلپ، جولي و اون همه احساسات. کارگردان ما، باب وايز عزيز و دوست قديمي‌مون فيلم رو از سقوط به درون پرتگاه نجات داد. خداي من عجب مرد شريفي. شبيه به اون حالا ديگه توي اين کار خيلي کم پيدا ميشه."
پلامر همچنين درباره شرايط اين روزهايش مي‌گويد: "شکايتي از خودم ندارم. اينکه دوباره تو اين سن بخواي کار کني خيلي حس خوبي داره. مي دوني، من واقعا کلاه‌ام رو به نشانه احترام براي ميکي روني برمي‌دارم. اون 90 سالش بود و هنوز درحال سير و سياحت."
عجب انتخاب عجيبي براي ستايش کردن. پلامر ادامه مي‌دهد: "من درباره همه کساني که تا سنين خيلي بالا زنده موندن و به کارشون ادامه دادن فکر مي‌کنم. جان گيلگد تو سن 96 سالگي همچنان در حال کار کردن بود. البته کار اون خيلي زرق و برق داشت. ميکي روني درست مثل دوران کودکي‌اش به همه‌چيز حمله مي‌کرد. اون تو هرچيزي خوب بود. رقصيدن، آواز خوندن با جودي و بعدش هم قلبت رو شکستن توي فيلم اسب سياه. اون نزديک به 18 بار ازدواج کرد. همه هم قد بلند بودن. خدا بيامرزدش."
بسيار خوب، برگرديم به رابطه دوستي شما دو نفر. پلامر با تعجب رو به جولي مي‌گويد: "نمي‌دونه چي بايد بگه." اما اندروز شروع مي‌کند: "زماني که تو آواي موسيقي بازي مي‌کرد بازيگر خيلي بزرگ و خوبي بود. من فقط با خودم فکر مي‌کردم که چه شکلي مي‌تونم پا به پاي اون پيش برم؟ اما واقعا اوقات خوشي رو سپري کرديم. هيچ‌وقت هيچ نوع مشاجره‌اي با هم نداشتيم، هيچي." پلامر مي‌گويد: "نه، شايد اون آدم خيلي منضبطي باشه اما به هيچ وجه زننده نيست."
آيا واقعيت دارد که پلامر تنها 11 روز در اتريش فيلمبرداري داشته است؟ او در اين باره مي‌گويد: "تقريبا چيزي نزديک به همين. برنامه بسيار کوتاه مدتي بود." اندروز اما با لحني اعتراض‌آميز مي‌گويد: "بي‌خيال، امکان نداره فقط 11 روز."  "نه درسته، روزهاي خيلي کوتاهي بودن. بخاطر همين من يک دفعه اونقدر چاق شدم. زيادي نوشيدم و همه اون کيک‌هاي اتريشي محشر رو بلعيدم. زمان فيلمبرداري که رسيد رابرت وايز رو به من با تعجب فرياد زد که "خداي من، شبيه اورسون ولز شدي." مجبور شديم لباس‌ها رو دوباره درست کنيم."
اندروز نظر ديگري دارد: "هيچ‌وقت به اين موضوع توجه نکردم. تا به حال درباره يکي از بهترين لحظاتم توي فيلم چيزي بهت نگفتم. اون قايقي که من به همراه بچه‌ها داخلش بوديم واژگون شد و من خيس آب شده بودم، درست قبل از اينکه وارد عمارت بشيم. تو سعي داشتي که بگي از بازگشت ماريا خوشحال هستي. مثل يه بچه، گفتي که همه چيز با رفتن من خراب شده بود و با رفتن دوباره‌ام خراب‌تر هم خواهد شد. لحظه خيلي عزيزي بود." پلامر لبخندي از رضايت روي لبانش مي‌نشيند، من اشاره مي‌کنم که اندروز پيش از اين هم به اين داستان اشاره کرده بود، به کرات. او با نگاه متعجبي مي‌گويد: "واقعا؟" پلامر صادقانه جواب مي‌دهد: "من که اولين بار بود مي‌شنيدمش. صحنه‌هايي که امکان بازي کردن تو اون‌ها وجود داشت واقعا سخت پيدا مي‌شدن. ارنست ليمن که فيلمنامه‌نويس بسيار ماهري بود درواقع آواي موسيقي رو به شکل يک فيلم موزيکال نوشت، و نه يک نمايش."
آواي موسيقي
اندروز او را تاييد مي‌کند: "بالقوه چيزهاي زيادي براي بي‌ميل و رغبت شدن وجود داشتن. تو کسي بودي که همه ما رو کنار هم نگه داشتي و اجازه دلسرد شدن ندادي و من هم سعي کردم که اين اتفاق نيفته."
زن اشراف‌زاده واقعي، ماريا فون تراپ - نامادري هفت کودک فون تراپ نجيب‌زاده که سال گذشته در سن 99 سالگي از دنيا رفت - خواستار تاثيرگذاري بيشتري از جانب خود روي فيلم بوده است. پلامر در اين باره مي‌گويد: "ما همديگه رو ملاقات کرديم. اما کار من بعدها با اون بيشتر شد. يکي از دوستان من در باهاما من و الين را – اوه، نه راستي اون موقع من با الين ازدواج نکرده بودم. به هر حال هر زن ديگه‌اي که اون موقع داشتم - به صرف چاي دعوت کرد. من به خونه دوستم رفتم، درحالي که بقيه مهموناي اون شب يه سري اشراف‌زاده و فرماندار بودن. ماريا هم اونجا حضور داشت، يادمه تو يه مسابقه شنا شرکت کرده بود و برنده شده بود، يه کانال رو تماما به سمت باهاما شنا کرده بود. اما من اون لحظه با خودم فکر کردم که خداي من، عجب موجود متفاوتي. اون واقعا با عظمت بود."
اندروز ادامه مي‌دهد: "جثه بزرگي داشت. بعدها که من مشغول برنامه تلويزيوني خودم بودم يه روز اومد و به همراه هم آواز خونديم. دختر خيلي شيريني بود."
در سال 1997 صداي آوازه‌خوان اندروز پس از يک عمل جراحي براي برداشتن غده غيرسرطاني داخل گلويش تقريبا رو به نابودي مي‌رود. او پس از اشاره من به اين موضوع با نگاهي مضطرب جواب مي‌دهد: "من زياد راجع به اين موضوع صحبت نمي‌کنم. ويران‌کننده بود. با خودم فکر کردم که شايد بشه به نحوي دوباره صداي قبلي‌ام رو به دست بيارم. اما اون موقع هنوز نمي‌دونستم که همه بافت حنجره‌ام رو از بين بردن. با اين حال يک سال و شش ماه تمام به انتظار يه معجزه نشسته بودم. با خودم فکر کردم که بالاخره بايد يه کاري کنم وگرنه ديوونه مي‌شم. من و دخترم، اِما شروع به کارکردن کرديم و انتشارات کوچيک خودمون رو راه انداختيم." (اندروز به همراه دخترش 26 جلد کتاب کودک را با مهر رسمي اين بازيگر منتشر کردند.) "يه روز نشسته بودم و فقط به حال سرنوشت‌ام گريه و زاري مي‌کردم. به اما گفتم که دلم براي آواز خوندن تنگ شده و قادر به توصيف احساسات‌ام نيستم. اِما به من گفت که همه چيز رو درک مي‌کنه اما حالا راه جديدي براي استفاده از صدايم پيدا کردم. يکي از کتاب‌هاي ما تبديل به يه نمايش موزيکال شد، موزيکال بزرگ آمريکايي، و من اون رو تو خانه اپراي گود اسپيد کارگرداني کردم. يه کتاب ديگه‌ هم به نام هديه سيمين براي يه ارکستر سمفوني با حضور پنچ اجرا کننده مورد اقتباس قرار گرفت. من همچنين يکي از اعضاي انجمن ارکستر سمفونيک لس‌انجلس هستم." پلامر بحث را جلو مي‌برد: "موسيقي کلاسيک اولين عشق من بود. موسيقي کلاسيک يه حجم باورنکردني از لذت و شعف رو به من ميده که به شدت روي کارم تاثيرگذار بوده، به خصوص توي فيلم‌هاي کلاسيک که بايد کاملا با فراز و فرودها آشنا باشيد. بايد سمفوني خودتون رو از بين کلمات بيرون بکشيد. حسرت مي‌‌خورم که چرا يادگيري پيانوي کلاسيک‌ رو ادامه ندادم. اولين بار زمان بچگي‌ام شروع به يادگيري کردم." اندروز ادامه مي‌دهد: "من هم حسرت مي‌خورم که چرا دانشگاه نرفتم. من هيچ نوع تحصيلات آکادميکي نداشتم، مادرم به من گفت که تو زندگي درس‌هاي بهتري ياد مي‌گيرم. به نوعي همين‌طور هم شد، اما خب دوست داشتم دانشگاه هم امتحان کنم."
حالا وقت آن بود که بپرسم علي‌رغم اينکه اين دو براي هميشه دو شمايل در سينماي کلاسيک باقي خواهند ماند، اما اگر بتوانند يک چيز را در زندگي گذشته‌شان عوض کنند، آن يک چيز چه خواهد بود؟ پلامر مي‌گويد: "من کلا خودم رو تحويل مي‌دادم و به جاش يکي ديگه مي‌شدم." اندروز با بيزاري جواب مي‌دهد: "اوه، خفه شو. من احتمالا بعضي از ترانه‌هايي که خوندم رو بازبيني و تعويض مي‌کردم. هروقت که فيلم شروع ميشه من يه نوع احساس تو اوج بودن دارم. اما مي‌دوني چيه؟ اون فيلم مربوط به يه دوره خاصي‌يه. تو هيچ‌وقت شروع به ستاره شدن نمي کني. هر فيلمي که سر راهت قرار بگيره رو قبول مي‌کني و اگر خوش‌شانس باشي کارت مي‌گيره. مادرم هميشه اين رو به من گوشزد مي‌کرد که: "حتي فکر اين رو هم نکن که از روي غرور سرت رو بالا بگيري. هميشه يه نفر وجود داره که مي‌تونه حتي بهتر از تو يه کاري رو انجام بده." اين براي من بهترين درس بود."
حالا به زمان شام نزديک مي‌شديم، اندروز اصرار کرد که به صرف نوشيدني آن‌ها را تا بار طبقه پايين همراهي کنم. در آنجا همراهان اندروز و پلامر هم به ما اضافه شدند؛ استيو سائر؛ مديربرنامه اندروز، ريک شارپ؛ مسئول گريم او، جان آيزاکس، آرايشگر موي او، الين پلامر، لو پيت؛ مديربرنامه پلامر و همسر پيت، برتا. پلامر اين روزها در کنتيکت زندگي مي‌کند و زمستان را در فلوريدا مي‌گذراند. اندروز در لانگ آيلند نزديک به دخترش، اِما سکونت دارد، اگرچه آپارتماني هم در سنتا مونيکا متعلق به اوست.
اندروز و پلامر در مرکز ميزي بزرگ شانه به شانه يکديگر مي‌نشينند. پلامر شراب سفارش مي‌دهد، پيش از اين به من گفته بود که روزهاي دائم‌الخمري‌اش را پشت سر گذاشته است. اندروز هم همان سفارش هميشگي را انتخاب مي‌کند، مارتيني به همراه زيتون.
همان‌طور که ميز شام درحال برپايي‌ست، از آن دو براي اين پذيرايي تشکر مي‌کنم. اندروز با نگاهي مهربان لبخند مي‌زند، پلامر اما تلافي مي‌کند و مي گويد: "در هرصورت من که دعوتت نکردم!"
همه درحال نوشيدن و سفارش شام هستند. اين گروه مدت زيادي‌ست که همراه يکديگر در جاده‌ها به سر مي‌برند، احتمالا کريسمس را هم جشن گرفتند. پلامر و اندروز هنگام صحبت به سوي يکديگر خم مي‌شوند، سرهايشان تقريبا يکديگر را لمس مي‌کند. رفته رفته آدم‌هايي که پشت ميزهاي ديگر نشسته‌اند توجه‌شان جلب مي‌شود، صندلي‌هايشان را کمي جابه‌جا مي کنند تا بهتر ببينند. بالاخره هرچه باشد آخرين باري که بيشتر ما اين دو را کنار يکديگر ديديم، در حال بالا رفتن از آن کوه بودند و تجربه حس رهايي.
و پنجاه سال بعد، معلوم‌ست که بايد هنوز اينجا شانه به شانه هم قدم بردارند. هنوز هم امن و در قالب يک خانواده.

ويسنا فولادي
نظرات
.... پنجشنبه 7 اسفند 1393 به به شاهکار بود.مرسي
3 0
پاسخ

سارا پنجشنبه 7 اسفند 1393 اشکم دراومد..يعني نمي دونم چه جوري مي شه 50 سال موند و داوم آورد و هنوز دوست داشتني بود.
2 0
پاسخ

پارسا پنجشنبه 7 اسفند 1393 يکي از خاطره انگيزترين مطالبي که در تاريخچه هفت فاز کار کردين ، لذت بردم
2 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط







































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز