یادداشت نویسنده 7فاز درباره شخصیت‌های سریال Breaking Bad/ برکینگ بد

يكي از تكان‌دهنده‌ترين صحنه‌هاي فيلم صحنه‌اي است كه والت، مدت‌ها پس از تغيير هويت به خانه‌اش برمي‌گردد تا براي كشتن ليديا، رايسين را بردارد و ما مي‌بينيم جوانان و اسكيت‌سواراني را كه در استخر و محوطه‌ي خانه‌اش دارند بازي مي‌كنند. در همين لحظات است كه مي‌بيند روي ديوار خانه‌اش نوشته‌اند «هايزنبرگ».


7فاز: هايزنبرگ بودن
1. اسکايلر وايت: کليدي‌ترين ديالوگ اسکايلر در برکينگ بد اين است: «بايد کسي باشد که از خانواده در برابر کسي که از خانواده محافظت مي‌کند، محافظت کند!» اين جمله خط مشي اسکايلر و توضيح‌دهنده‌ي تمام و کمال شخصيت اوست. او مدام در حال محافظت کردن از خانواده است. حتا در آن لحظاتي که با والت و سال دارد به کسب‌وکاري براي پولشويي فکر مي‌کند، در آن لحظاتي که با همدستي سال کاري مي‌کند که مدير کارواش را به فروش کارواش متقاعد کند و در آن لحظاتي که تد را تهديد به امضاي چک پرداخت ماليات مي‌کند. ترس اسکايلر از والت پس از قتل گاس فرينگ، قطعاً يکي از نقاط عطف زندگي خانوادگي والتر وايت است.

2. سال گودمن: در سراسر برکينگ بد بارها و بارها از لفظ «دلقک» براي سال گودمن استفاده مي‌شود. سال اگرچه در آن آگهي مضحک تلويزيوني با انگشت اشاره‌اي که به سوي مخاطب نشانه مي‌رود و آن شعار مضحک Better call Saul، برازنده‌ي چنين واژه‌اي است اما حضورش آن وقت‌هايي که براي دفاع از موکلانش در برابر بازجوهاي پليس ظاهر مي‌شود بسيار جدي و ضعف نشان ندادنش قابل تحسين است و اگر چه اين شمايل بسيار دور از آن شمايل مضحک آگهي‌هاست، اما بسيار بر شخصيت او خوش نشسته و او را تبديل به يکي از جذاب‌ترين کاراکترهاي برکينگ بد کرده است. او به مثابه‌ي وکيلي کارکشته گاهي پيشنهادهايي مي‌دهد که در برخورد اول احمقانه به نظر مي‌رسند، اما هر چه مي‌گذرد کارکردشان - چه به مثابه‌ي تمهيدي براي نجات دادن موکل‌هايش و چه به مثابه‌ي تمهيدي دراماتيک در پيشبرد روايت - بهتر معلوم مي‌شود. سال گودمن بيش از هر چيز، با آن طعنه‌ي مجسمه‌ي بادکنکيِ آزادي که بالاي ساختمان محل کارش نصب شده و با باد اين سو و آن سو مي‌رود به ياد من مي‌آيد.

3. گرچن و اليوت: بي‌صفت‌ترين، بي‌اخلاق‌ترين و پست‌ترين شخصيت‌هاي فيلم (بي‌صفت‌تر و بي‌اخلاق‌تر و پست‌تر از همه‌ي آن مجرم‌ها و جنايتکارها که بويي از انسانيت نبرده‌اند) دو سرمايه‌دار فيلم هستند که به نظر مي‌رسد سرمايه‌شان را هم از راه قانوني به دست آورده‌اند. موقعيت آن‌هاست که تبديل شده به بزرگترين حسرت زندگي والت. او مي‌توانست جاي آن‌ها يا حداقل در کنار و هم‌رده‌ي آن‌ها باشد. اما به خاطر کنار کشيدن، آن هم بر سر يک مسأله‌ي عشقي، آن دو همه‌ي سرمايه‌اش را - که استعداد و ايده‌هاش بوده - به يغما برده‌اند. در ابتداي فيلم پيشنهاد اليوت به والت پيشنهاد وسوسه‌انگيزي است. تا جايي که مخاطب به اين نتيجه مي‌رسد که والت دارد يک‌دندگي و کله‌شقي مي‌کند و غرور نشان مي‌دهد که پيشنهاد اليوت را رد مي‌کند. در صورتي که مبلغ پيشنهادي اليوت شايد حتا حق والت است. بعدتر وقتي والت توي مخمصه مي‌افتد، حتا از دستش عصباني مي‌شويم. در پايان فيلم اما وقتي مي‌بينيم که گرچن و اليوت با فرصت‌طلبي، نقش والت را در تأسيس شرکت‌شان در حد انتخاب نام پايين مي‌آورند - در صورتي که مي‌دانيم نقش او پررنگ‌تر از اين حرف‌هاست - به تصميم والت ايمان مي‌آوريم؛ کمک گرفتن از آدم‌هاي بزدل ابن‌الوقت حرام است.

4. والت ويتمن:
هنگامي که سخنان ستاره‌شناس دانشور را شنيدم
هنگامي که ستون‌هاي ارقام و ادله در مقابله رديف شدند
هنگامي که جدول‌ها و نمودارها را براي جمع، تقسيم و محاسبه نشانم دادند
هنگامي که نشسته در تالار سخنراني حرف‌هاي آن ستاره‌شناس را شنيدم که در غوغاي کف‌زدن‌ها سخن مي‌راند
چه زود بي‌اندازه خسته و بيزار شدم
تا اين که برخاسته، به بيرون روانه و به تنهايي هر سو گشتم
و در هواي عارفانه و نمناک شب هر از چندگاه
در سکوت محض به ستاره‌ها نگريستم.
اگرچه شاعر بلندآوازه‌ي قرن نوزدهم آمريکا (طبيعتا) حضور فيزيکي ندارد در سريال، اما يکي از مهم‌ترين و کليدي‌ترين شخصيت‌هاي سريال است، مهم‌تر و کليدي‌تر از گيل حتا. والت ويتمن با گيل وارد داستان مي‌شود و با شعر معروفش از طريق گيل معرفي مي‌شود به والتر وايت. مرور کوتاهي بر شعر، تا حد زيادي شخصيت گيل را برايمان توضيح مي‌دهد. اگر شعر را به دو بند چهارسطري تقسيم کنيم، در بند اول مي‌بينيم که راوي/ شاعر/ گيل، گير افتاده در بند يک مشت جدول و رقم و نمودار و جمع و تقسيم؛ گير افتاده در بند ادراک عقل مبنا، گير افتاده در تالاري که ستاره‌شناس دانشور با قطعيت سخن مي‌راند. اما اين گير افتادن زياد طول نمي‌کشد و سبکبار به بيرون روانه مي‌شود (Gliding Out) و به آزادي مي‌رسد. گيل اولين کسي است که - در بيرون از خانه و خانواده - احترامي فوق‌العاده نثار والتر وايت مي‌کند؛ چرا که والت براي او به مثابه‌ي استاد/ منتور است که مي‌تواند او را از بند آن جدول‌ها و عددها و نمودارها رها کند و از طريق شيمي او را به آزادي برساند. به همين دليل است که گيل دفتر شعر شاعر محبوبش، والت ويتمن را با امضاي «To my other favorite W.W.» هديه مي‌دهد به والت؛ و همين کتاب و امضاست که از قضا باعث لو رفتن والتر وايت مي‌شود، آن هم در شرايطي که والت فکر مي‌کند همه‌ي تهديدها را از بين برده و مي‌خواهد به زندگي‌اش ادامه دهد.

5. جين مارگوليس: «به پهلو بخواب، يه وقت بالا نياري خفه شي.» اين ديالوگ ظاهراً ديالوگ ساده‌اي است، اما کارکرد دراماتيکش در يکي از تکان‌دهنده‌ترين صحنه‌هاي سريال رقم مي‌خورد: صحنه‌ي اوردوز و مرگ جين. جين با آن چشم‌ها و موهاي مشکي، صورتي که مثل صورت مرده سفيد است و آن لب‌هاي خون‌رنگ، مظهر تمام قتل‌هايي است که والت، ناخواسته انجام مي‌دهد. يادمان نرود که والت براي بيدار کردن جسي از آن خواب بزرگ، او را تکان داد و جين که پشت جسي و به پهلو خوابيده از تکان خوردن جسي غلت مي‌خورد و آن اتفاق وحشتناک... صحنه‌ي مرگ جين از اين پس تبلور خالص‌ترين احساسات والت مي شود؛ چه آنجا که در اپيزود «مگس» از فصل سوم از زور عذاب وجدان شروع مي‌کند به اعتراف کردن (و اين اعتراف‌ها چه تناسب خوبي برقرار مي‌کند با آلودگي) و چه پس از قتل هنک که براي شکنجه دادن و آزار جسي و در يک کلام انتقام، به او مي‌گويد که به وقت مردن جين در خانه‌ي جسي بوده و مي‌توانسته او را نجات دهد، اما نداده.

6. جسي پينکمن: جسي از ابتدا، از همان لحظه‌اي که در خانه‌شان گناه برادر کوچکترش را به گردن مي‌گيرد تا لحظه‌اي که براي آخرين بار اسلحه را به سمت والت نشانه مي‌رود، انگار کورسوي سفيد و روشن دنياي تبهکاري است؛ سويه‌ي کودکانه و معصومش همواره سوار است بر گرده‌ي شخصيتش و اصلا همين زنده بودن کودکي و معصوميت وجودش است که آن همه به بچه‌ها (برادر خودش، برادر کوچکتر آندريا، براک و پسربچه‌ي موتورسوار) به عنوان قربانيان اين بازي‌ها، حساسيت نشان مي‌دهد؛ درست در نقطه‌ي مقابل والت که حاضر است همه چيز را فداي خودش و خانواده‌اش کند و از آن به عنوان يک خسارت جانبي، به عنوان اتفاقي که بايد مي‌افتاد، ياد مي‌کند. جسي بااخلاق‌ترين و باديسيپلين‌ترين مجرم دنياي برکينگ بد است.

7. هنک شريدر: مأمور شريدر به عنوان قطب خير ماجرا درست نقطه‌ي مقابل والت است به عنوان قطب شر، اما به همان اندازه باهوش و اين باهوش بودن دو قطب ماجراست که باعث مي‌شود هر عمل و عکس‌العمل آن‌ها منجر به خطري بزرگ براي طرف مقابل شود. هنک ممکن است بترسد يا نااميد شود، اما هيچ وقت جلوي مجرم‌هاي قدرقدرت داستان سر خم نمي‌کند (کاري که والت گاهي مي‌کند)، هيچ گاه به کسي التماس نمي‌کند، حتا وقتي جانش در خطر است (کاري که والت گاهي مي‌کند) و حتا با نهاد پليس هم سر ناسازگاري دارد گاهي و اين گونه شمايلش را به عنوان قهرمان يکه و تنهاي داستان - که در مقطعي رفيق هميشگي‌اش، استيو گومز هم پاي کارهاي او نمي‌ايستد - حفظ مي‌کند.

8. والتر وايت: کليدي‌ترين و بنيادي‌ترين جمله‌ي برکينگ بد همان جمله‌اي است که والت در کلاس به دانش‌آموزان مي‌گويد: «شيمي از نظر فني علم مطالعه‌ي مواد است، اما من ترجيح مي‌دهم اين طور ببينمش: شيمي علم تغييرات است... علم رشد و سپس زوال و سپس تبديل...» يکي از تکان‌دهنده‌ترين صحنه‌هاي فيلم صحنه‌اي است که والت، مدت‌ها پس از تغيير هويت به خانه‌اش برمي‌گردد تا براي کشتن ليديا، رايسين را بردارد و ما مي‌بينيم جوانان و اسکيت‌سواراني را که در استخر و محوطه‌ي خانه‌اش دارند بازي مي‌کنند. در همين لحظات است که مي‌بيند روي ديوار خانه‌اش نوشته‌اند «هايزنبرگ». او براي «تبديل شدن» به هايزنبرگ، براي «تبديل شدن» به کسي که در توليد متامفتامين - به قول خودش - «خوب» است، خون و عرق ريخته و از يک جايي به بعد ديگر فقط به فکر خانواده‌اش نيست؛ به فکر حفظ امپراتوري‌اش هم هست، چرا که اين امپراتوري حس آزادي و برتري به او مي‌دهد. او پس از سال‌هاي سال متوسط بودن و متوسط نگه داشته شدن از هر نظر، حالا توانسته هويتي خارق‌العاده براي خودش دست‌وپا کند. او براي حفظ خانواده، خواسته و ناخواسته «تبديل شد» به هايزنبرگ و وقتي به اوج هايزنبرگ بودن رسيد، رفته رفته همه چيزش را از دست داد؛ تک تک اعضاي خانواده‌اش را (هنک و ماري، اسکايلر و فلين و صد البته جسي را) و همه‌ي پولي را که آن همه برايش زحمت کشيد. يادمان نرود آن بخش از پولش را هم که باقي مانده است، خانواده‌اش ازش قبول نمي‌کنند. نه مي‌خواهند و نه مي‌توانند قبولش کنند. او در منتهااليه بي‌چيزي است. بي‌چيزتر از روزي که يک معلم ساده بود. والت آخر خط است، ايستاده در نقطه‌ي پايان و هيچ چيز ندارد جز آزادي. آزادي‌اي که به قيمت تَمَرُد، به قيمت افسارگسيختگي و به قيمت «نه گفتن» به دست آورده.
بخشايش براي آنان که مأيوس از رحمت مردند؛ اميد براي آنان که در نااميدي مردند؛ مژده براي آنان که دردمند و تسکين‌نيافته از مصائب مردند... در بازي روزگار، اين نامه‌ها به سوي مرگ مي‌شتابند.
آه بارتلبي، آه بشريت...

مصطفي انصافي
نظرات
محمود قاسمي يكشنبه 10 اسفند 1393 ممنون از آقاي انصافي..نوشته خوبي بود..فقط جاي مايک خيلي خالي بود
7 0
پاسخ

رضا ن چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394 مايك كو پس ؟
2 0
پاسخ

سينسيناتوس. س شنبه 25 ارديبهشت 1395 مايک و گاس فرينگ!
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز