در میزگرد سالانه‌ی هالیوود ریپورتر شش کارگردان درباره‌ی اخلاقیات، ترس‌ها، خانواده و انگیزه‌هایشان صحبت می‌کنند

لينكليتر: من 2001 رو وقتي كلاس اول بودم ديدم و مخمو تركوند، اما اين‌طور فكر نكردم كه حالا مي‌تونم فيلم بسازم، اين ايده تا مدت‌ها بعد به ذهنم نرسيد. اون وقتا هميشه داستان كوتاه مي‌نوشتم، بعدتر وقتي سنم بالاتر رفت نمايشنامه نوشتم، اما يه مدت طول كشيد تا به اين تشخيص برسم كه مي‌تونم يه فيلم بسازم. وقتي جوون بودم گاو خشمگين رو ديدم و با خودم فكر كردم "اوه، عجب! يه فيلم مي‌تونه تا كجا پيش بره، مي‌تونه از لحاظ رواني تا اين حد برسه."

هاليوود ريپورتر:
"همه‌ي ما يک‌جورهايي وسواسي هستيم، درسته؟"

"تو کارگردان خوبي هستي؟" اين سوال تا حدي کنايه‌آميزي بود که مايک لي (آقاي ترنر) از آنجلينا جولي (ناشکسته) پرسيد. آن هم وقتي که آن‌ها سر ميزگرد سالانه‌ي کارگردانان THR نشسته بودند - يکي‌شان کارگرداني کهنه‌کار که چهار دهه از فيلم‌سازي‌اش مي‌گذرد و ديگري نسبتن تازه‌واردي که تازه دومين فيلمش را ساخته. در طول گفتگويي که مي‌خوانيد، آن‌چه پديدار شد تفاوت ديدگاه تعدادي کارگردانِ خوب نسبت به فيلم‌سازي و جهان بود. ريچارد لينکليتر 54 ساله (پسربچگي)، بنت ميلر 47 ساله (فاکس کچر)، کريستوفر نولان 44 ساله (ميان‌ستاره‌اي)،  و مورتن تيلدام 47 ساله (بازي تقليد) در تاريخ 20 نوامبر براي اين ميزگرد به لي 71 ساله و جولي 39 ساله ملحق شدند.

اجازه بديد بريم سراغ همون لحظه‌اي که واقعن تصميم گرفتيد راه کارگرداني رو پيش بگيريد.
نولان: من فيلم ساختن رو از حدود 7 سالگي شروع کردم، مي‌دوني؟ فيلم‌هاي 8 ميلي‌متري. و يادم مياد که حدودن 12 ساله بودم که داشتم مي‌فهميدم کارِ يک کارگردان چي هست.
لي: من 12 ساله بودم. برف ميومد. پدربزرگم تازه مرده بود. همه تو خونه بودن. پيرمردا اون پايين داشتن تابوت رو حمل مي‌کردن. يه بابايي بود با بيني خيلي بلند و يادم مياد داشتم فکر مي‌کردم :"مي‌شه با اين يه فيلم عالي ساخت. اون کاريه که مي‌خوام بکنم - مي‌خوام از همچين چيزهايي فيلم بسازم."

تو نويسنده‌ هم هستي. کدوم رو ترجيح مي‌دي، نويسندگي  يا کارگرداني؟
لي: اين دو تا براي من تفکيک‌ناپذيرن. اما چون به شيوه‌ي رسمي نمي‌نويسم و همه چيز رو موقع فيلم‌برداري با بازيگرها حل و فصل مي‌کنم، واقعن نمي‌تونم تفاوت بين دو قسمتِ اين پروسه رو تعريف کنم. قضيه به تمام جنبه‌هاي کليتِ اين پروسه مربوطه. ولي ما فيلم‌ها رو خودمون تنهايي نمي‌سازيم؛ سر ساختنشون با کلي آدم ديگه هم مشارکت داريم.

وقتي فيلم مي‌سازي ترست مي‌گيره؟
لي: بله. تا حالا فيلمي نساختم که سر ساختنش اين فکر رو نکرده باشم "همينه، اين يکي مصيبته."
تيلدام: ديدن اولين نتايج تدوين از همه بدتره. نگاش مي‌کني و مي‌گي "لعنتي! من اين آشغالا رو پس انداختم."
نولان: من دقيقن بخاطر همين مونتاژ اوليه رو نگاه نمي‌کنم. تا حالا  نگاهش نکردم - اصلن نمي‌تونم باهاش روبرو شم. چار ساعت، يه نسخه‌ي ايکبيري از چيزي که ساختيد. بامزه‌ست چون تدوين‌گرا بهش مي‌گن "نسخه‌ي تدوين‌گر."
تيلدام: و نمي‌تونيد هيچي ازش بيرون بکشيد. همه چيز بايد تو فيلم باشه. اون هم طولانيه، هم وحشتناک و شما هم ازش متنفريد و بار اول تماشاش، بدترين تجربه‌ست.
جولي: شنيدن حرفاتون خيلي دلگرم کننده‌ست. باعث مي‌شه احساس خيلي بهتري داشته باشم. (با خنده)
لينکليتر: هيچ وقت به خوبي نتايج روزانه نيست، هيچ وقت هم به بدي اولين تدوين کامل نيست.

براي چي همچين تدوين زمختي رو آماده مي‌کنيد که اصلن تماشاش هم نمي‌کنيد؟
نولان: چون اون اون‌جاست که به شما بگه همه‌ي اون چيزايي که نياز داشتيد گرفتيد يا نه. من اعتقادي به برداشتِ دوباره ندارم؛ واقعن دوست دارم همه چيز رو با همون جمعي که موقع فيلم‌برداري در اختيار داريم پيش ببرم. پس براي من، فيلم‌برداري واحد اصلي يعني اين. همين‌طور براي لي اسميت تدوينگرم، صدام مي‌زنه و اگه چيزي باشه که متوجهش نشده باشه مي‌گه "چرا اين برداشت رو نگرفتي؟" هرشب اون‌جا مي‌شينيم و راش‌هاي روزانه رو تماشا مي‌کنيم و دربارش حرف مي‌زنيم.
جولي: در جواب اون سوال که چطور شد به کارگرداني علاقمند شدم، من تصادفن به اين سمت اومدم. من يکي از اون بازيگرا بودم که ازشون مي‌پرسيدن‌ "مي‌خواي کارگردان شي؟" و هميشه مي‌گفتم "نه، معلومه که نه." اما مي‌خواستم درباره‌ي جنگي که تو يوگوسلاوي بود چيز بدونم، پس يچيزي نوشتم  [فيلم  در سرزمين خون و عسل محصول 2011] که يه پروژه‌ي واقعن خصوصي بود. فکر نمي‌کردم که به کسي نشونش بدم. اون يه متن جمع و جور بود که ازش بعنوان يجور توضيح استفاده کردم که بگم چرا ما گاهي وقتا وارد چنين پروژه‌هايي مي‌شيم. بهانه‌اي بود که منو باز بفرسته سراغ تحصيل و مدتي رو تاريخ بخونم و اون وقت يکي گفت "مي‌دوني، اونقدرها هم بد نيست. بايد فيلم شه." خيلي هيجان‌زده شدم. بعد اين سوال پيش اومد که کي کارگردانيش کنه و نگران بودم که اگه بدست يکي ديگه بيفته يه چيز ديگه ازش در بياد پس خودم براي کارگردانيش داوطلب شدم و با خودم فکر مي‌کردم "اوه، دارم چکار مي‌کنم؟" بعد ديدم که عاشقشم. اما ترسيدم چون بار اولم بود. و ازش ترسيدم چون اون داستان جنگ هنوز خيلي گرم و فضاي اون کشور پر از خصومت بود، و اين‌که آيا ممکن بود فيلم جرقه‌ي يه خشونت تازه رو بزنه؟ پس واقعن از لحاظ سياسي نگران بودم. اما در مورد "نشکستني" به اين دليل خيلي نگران بودم که از هر کاري که تا بحال کرده بودم بزرگتر بود و وقتي شروعش کردم خيلي خيلي فراتر از توانايي‌هاي من بود. خيلي چيزها هست که بايد ياد بگيرم.

چطور شد که اين کار اومد سراغتون؟
جولي: اون تو يه ليست بي‌کارگردان بود، پس يه جورايي سراغ هممون اومد. (خنده) من اون ديوونه‌اي بودم که فکر کردم بخت داشتنِ اين کتابِ فوق‌العاده رو دارم، و جوري که [لارا هيلن‌برند] اون‌قدر تصويري نوشتش، نمي‌شه تسليم وسوسه‌ي ديدنش نشد. ‌اما وقتي بار اول باهاش روبرو شدم نمي‌دونستم درباره‌ي چيه. خيال مي‌کردم درباره‌ي مرديه که مي‌تونه کاراي خارق‌العاده انجام بده، و اون‌قدرا جذبش نشدم. بعدتر فهميدم درباره‌ي قدرت روح انسانيه و دوست داشتم جا پاي اون بگذارم - دوست داشتم اون سفر رو برم و خوشحالم که انجامش دادم چون خيلي چيز ياد گرفتم.

چي ياد گرفتي؟
جولي: ياد گرفتم انسان بهتري باشم، که در برابر اطرافيانم پذيرنده‌تر رفتار کنم، که درکشون کنم و بتونم روي ديگه‌ي سکه رو هم ببينم. ياد گرفتم وقتي آکنده از خشم و نفرتي و اجازه مي‌دي همه‌ي وجودتو پر کنن، فقط داري به خودت لطمه مي‌زني، نه به دشمنت و ياد گرفتم وقتي نگاهي به اخبار روز ميندازيم، اتفاقات دنيا رو مي‌بينيم و حس مي‌کنيم همه چيز از دست رفته، در واقع يه جور قدرت، يه دل‌ پرقدرت  و تسخيرناپذير و روح شکست‌ناپذيره که تو وجود هر کدوم از ما وجود داره؛ باعث شد با هر روز و هر چالشي به طرز متفاوتي رو در رو شم. باعث مي‌شه بچه‌هام رو جور متفاوتي بزرگ کنم، چون آتشي که در فرزندانمون مي‌بينيم چيز بزرگيه، و قطعن من از جزو اونايي هستم که فکر مي‌کنن اين آتش درون ممکنه چيز بدي باشه. خوبه که آروم نگيريم و مبارزه کنيم، بايد به بچه‌هامون ياد بديم که تو راه درست ازش استفاده کنن. وقتي لوييس [زامپريني، قهرمانِ نشکستني] به مانعي تو مسيرش بر مي‌خورد، فرقي نمي‌کرد چي باشه، با خودش مي‌گفت‌ "عالي شد. قرار نيست بشکنم." و منظور از شکستن، شکست خوردن تو جنگ يا باختن نيست. منظور از دست دادن قلب و حسيه که بهتون مي‌گه کي هستيد و اين‌که اجازه بديد زندگي از مسير درتون بياره يا روسياهتون کنه.
لي: حالا گذشته از اين حرفا، کارگردان خوبي هستي؟‌ (خنده‌ي بلند)
جولي: نمي‌دونم.

مايک، داري طعنه مي‌زني؟
لي: نه به هيچ وجه. اما خيلي دوست دارم که بدونم.
جولي: کارگردان خوبي‌ام؟ اگه مي‌تونستم هر چيزي که تو متن گفتم رو تو فيلم بيارم، اون وقت کارگردان خوبي بودم.
لي: اين‌طور شده؟ تونستي براي يه مخاطب نمايشش بدي؟
جولي: آره.
لي: خوشحالي؟
جولي: آره.
لي: پس يعني الان کارگرداني؟
جولي: بله. ولي گمونم مسئله برام مسئله‌ي پيامه، مسئله گفتنش نيست. "من يه فيلم ساختم."
نولان: اين يه انتخاب کاري نيست، اينه...
جولي: [اينه که] آيا قلبمو تو کار مي‌گذارم يا نه، اون وقته که براش مبارزه مي‌کنم.
بنت ميلر: چرا بهش گير دادي مايک؟
لي: واقعيتشو بخواي دارم تشويقش مي‌کنم.

بنت، فاکس کچر تغييرت داد؟
ميلر: داغونم کرد. يکي از اونايي بود که فکر مي‌کردم عميقن درگيرش مي‌شم، فقط چون خيلي کار سختي بود. پروسه‌ي تدوين طولاني بود، اما اين داستان درباره‌ي تمام فيلم‌هاي من صدق مي‌کنه که نسخه‌ي تدوين شده مي‌رسه دستتون و مي‌رسي به اون لحظه‌اي که تمام ايده‌آل‌هاتون رو مي‌گذاريد زمين و نگاهي ميندازيد به اون چيزي که واقعن داريد و کار رو با الهاماتي که شما رو تا اون‌جا رسوندن مقايسه مي‌کنيد و از خودتون مي‌پرسيد "آيا اينا مي‌تونن به چيزي که هنوز در سطح مفهمومي قرار داره تجسم ببخشن؟" و هرکدوم از فيلم‌هاي من به يه انفجار نياز دارن که به ميليون‌ها تکه تبديلشون کنه و اين سوال رو مطرح کنه که "به چي نياز دارم و به چي نياز ندارم؟" نسخه‌ي اوليه‌ي من چهار و نيم ساعت بود، اما مي‌دوني، نمي‌شه يه فيلم چهار و نيم ساعته ساخت. تدوين براي يک سال ادامه داشت و تو مرحله‌اي، من تو اتاقي اندازه‌ي يه کمد و بي‌پنجره‌ تنها بودم، اون وقته که يکم مي‌زنه به سرتون.
نولان:‌ چطور تدوين رو انقدر طول مي‌دي؟ تا حالا  نشده تدوين فيلمي رو اين‌قدر طول بدم. وسطش به خودت استراحت نمي‌دي؟ اين‌قدر حرص داري به ساختنش يا چي؟
ميلر:‌ آره. اين روند شبيه کار بازيگريه که داره يه نمايشنامه رو اجرا مي‌کنه و اين‌که چطور مي‌شه تر و تازه نگهش داشت؟ مثلن فيليپ سيمور هافمن مناسک مخصوص خودشو داره و دو ساعت زودتر مي‌ره به سالن تئاتر و کمي روي صحنه مي‌نشينه. به همين نسبت تو تدوين هم شما نياز داريد نفس بگيريد. اين از اون فيلماي قصه‌گو نيست؛ از اون فيلماييه که يه داستان رو دنبال مي‌کنه، فيلمايي که وقتي داشتم بزرگ مي‌شدم باهام صحبت مي‌کردن، زماني که حس مي‌کردم تو سر يه فيلم‌ساز هستم. مثل فيلم Pawnbroker (گرو بردار)، فيلم Walkabout، فيلم‌هاي برادران ميسلز، 2001 و پرندگان هيچکاک. حس مي‌کنيد که تو ذهن کسي هستيد و اين فضا فراهمه که به درونتون رسوخ کنه.
لينکليتر: من 2001 رو وقتي کلاس اول بودم ديدم و مخمو ترکوند، اما اين‌طور فکر نکردم که حالا مي‌تونم فيلم بسازم، اين ايده تا مدت‌ها بعد به ذهنم نرسيد. اون وقتا هميشه داستان کوتاه مي‌نوشتم، بعدتر وقتي سنم بالاتر رفت نمايشنامه نوشتم، اما يه مدت طول کشيد تا به اين تشخيص برسم که مي‌تونم يه فيلم بسازم. وقتي جوون بودم گاو خشمگين رو ديدم و با خودم فکر کردم "اوه، عجب! يه فيلم مي‌تونه تا کجا پيش بره، مي‌تونه از لحاظ رواني تا اين حد برسه." اما هنوز هم خيال نمي‌کني که مي‌توني گاو خشمگين بسازي. بعد مشغول تماشاي فيلم‌هاي مستقل شدم، فيلم‌هاي بسيار کوچک‌تر و شخصي‌تري در ابتداي دهه‌ي 80 از جمله‌ فيلم‌هاي جان سيلز، اسپايک لي، کارهاي ابتدايي برادران کوئن و جيم جارموش. با خودم مي‌گفتم "اوووف، آدمايي هستن که تو حياط پشتيشون فيلم مي‌سازن." و باعث مي‌شد به اين فکر بيفتم که: " يه دوربين گير بيار. رفقاتو بيار سر کار. فيلم خودتو درباره‌ي دنياي خودت بساز."

تو 12 سال رو صرف يک فيلم کردي.
لينکليتر: شايد يه چيزي حدود 13 سال.

باز هم اين کار رو انجام مي‌دي؟
لينکليتر: نمي‌دونم. بستگي داره قرار به گفتن چه داستاني باشه. مي‌دوني، بيشتر فيلم‌ها حسي شبيه يه قطار فراري رو دارن. موهبتيه که سه روز فيلمبرداري، تدوين و تماشاش کنيد، ممکنه شش ماه بريد دنبال کار ديگه‌اي و برگرديد و بفهميد براي سال بعد چي نياز داريد. اين حتا احساسي شبيه يک فيلم هم نداشت.

هيچ کدوم از شما 12 سال رو صرف يک فيلم کرديد؟
لي: من 12 سال نداشتم که صرف کنم (با خنده)
نولان: به مردم مي‌گم که 10 سال طول کشيد تا تلقين رو بنويسم، اما اون بين کلي کار کردم.
لينکليتر: ما فيلمسازا هممون يه جورايي وسواس کنترل داريم درسته؟ مي‌خواهيم که همه‌ي جزئيات رو کنترل کنيم، و در اين مورد مجبور به اين تشخيص بودم که "باشه، دارم اين کارت رو مي‌سوزونم و دارم با يه آينده‌ي خيلي ناشناخته همکاري مي‌کنم."
تيلدام: کش دادن چيزي به 12 سال از خيلي جهات ديوونگي به نظر مياد. اين‌که وارد فيلمبرداري بشي و بدوني که قرار نيست بخوابي. واقعن فشرده و شديده چون مجبوري همه چيز رو تو يه بازه‌ي زماني خيلي کوتاه بگيري، پس مثل اون فوکوس ديوانه‌وار مي‌مونه که اين ترس ثابت از گرفتن تصميم اشتباه يا بدست نياوردن اون چيزهايي رو که نياز داري همراهشه. وقتي تموم بشه توأمان خيالت راحته و وحشت‌زده‌اي. مثل قرار گرفتن تو خلسه‌ست.
نولان: ببين چي بهت مي‌گم، هرچقدر زمان فيلمبرداري بيشتر طول بکشه، طبيعتن بيشتر مي‌ري به سمت تعديل و دست‌کاري کردن کار.
لي: من واقعن عاشق فيلمبرداري‌ام. قبل از فيلمبرداري، شش ماه رو صرف تمرين با بازيگرا و شخصيتا مي‌کنم، و اصلن اين کار رو دوست ندارم چون با اين‌که کار بزرگيه اما آخر وقت چيزي براي نشون دادن وجود نداره. همه‌ي کاري که مي‌کنيد آماده شدن براي فيلمبرداريه، که در واقع همون وقتيه که يه فيلم رو مي‌سازيم.

تا حالا يه فيلمبرداري داشتي که تبديل به يه مصيبت کامل شده باشه؟
لي: يه فيلم بود که قبل از رسيدن به فيلمبرداري رهاش کرديم، به دلايل بسيار. همين الآن هم متأسفم که گفتمش. (با خنده)

فيلمبرداري چطور زندگي شخصيتون رو متأثر مي‌کنه؟
تيلدام: تو زندگيتون نياز به شريک و همراهي داريد که واقعن درک کنه مشغول چه کاري هستيد چون به طرز شديدي رو خودتون تمرکز مي‌کنيد و واقعن هيچ اهميتي به کس ديگه‌اي نمي‌ديد چون واقعن ازتون نيرو مي‌گيره.
جولي: من رفتم خونه پيش بچه‌هام و اونا روبراهم کردن چون وقتي سر کار بودم حسابي قاطي کرده بودم. وقتي همه مي‌خوابيدن من تو ساعات جنون قبل از خوابم بودم. اما واقعن خوشحالم که بهانه‌اي دارم تا روي زمين بنشينم و يه بازي تخته‌اي انجام بدم و مجبور بشم کارم رو يکم ترک و فراموش کنم. اونا واقعن کارسازن. بايد وقتي ديوونه مي‌شم و نياز به کمي فضا دارم بايد بفهمن، اما آدم رو خيلي زمين‌گير مي‌کردن.

سخت‌ترين لحظه‌ي فيلمبرداري کي بود؟
لي: روز اول. غير اينه؟
جولي: روز اول سخت بود چون ما روي آب بوديم و يه دوربين روي کرين داشتيم و قايق هي بالا و پايين مي‌شد و داشتم تلاش مي‌کردم اعتماد به نفسم رو حفظ کنم و با خودم مي‌گفتم "از پسش برميام. مي‌تونم اين فيلم رو کارگرداني کنم." و نمي‌تونستم چيزي بشنوم و کسي رو ببينم.
نولان: روز اول مثل اين مي‌مونه که دو نفر تو يه ماشين نشسته باشن.
تيلدام: با خودت خوب باش.
جولي: اونو ياد گرفتم. ياد گرفتم. مجبور بودم چيزايي زيادي مثل اين‌که چطور هواپيماها تو تصاوير کامپيوتري سقوط مي‌کنن و از اين‌جور چيزا ياد بگيرم. خيلي گيج‌کننده بود اما آدماي خوبي يادم مي‌دادن و پروسه‌ي  آموزشي خيلي جذابي بود. اما مطمئنن، خيلي روزا بود که اداي اطمينان و اعتماد بنفس رو درمياوردم.
نولان: شايد سخت‌ترين لحظه براي همه [در فيلم ميان‌ستاره‌اي] فيلمبرداري در لوکيشن آيسلند بود. سه روز توي آب فيلمبرداري کرديم، 60 سانتيمتر توي آب يخ و مي‌شه گفت تقريبن هيچ اعتراضي از سمت عوامل نداشتم. اونا واقعن واقعن اون شرايط رو دوست نداشتن. بعد رفتيم بالا بين يخ‌ها و اونا خيلي خوشحال‌تر شدن. واقعن از همچين‌ چيزهايي لذت مي‌برم:‌ سخته، اما بهتون خوش مي‌گذره چون اون چيزي که مي‌خواهيد رو مي‌بينيد. اما اون‌جا يه باد با سرعت صد مايل در ساعت داشتيم که قبل از اون هرگز شبيهشو نديده بودم. راستي راستي آسفالت رو از روي جاده بلند مي‌کرد و پرت مي‌کرد به يه طرف. ما هم اون‌جا بوديم و مشغول تلاش براي فيلمبرداري با بازيگرايي که همديگرو تو باد بغل کرده بودن. فکر مي‌کردم خيلي مفرح بود.
لي: چند هفته پيش رفته بودم به جشنواره‌ي بين‌المللي فيلم Reykjavik و همه چيزي که مي‌تونستن ازش حرف بزنن تو بودي - هيچ‌وقت يه کارگردان خيلي دقيق و همچين کمال‌گرايي نديده بودن. تو از خودت خوشنامي و اعتبار بجا گذاشتي.

سخت‌ترين تصميمي که از لحاظ اخلاقي بعنوان يه فيلمساز مجبور شديد بگيرد چي بوده؟
ميلر: چرا به من نگاه مي‌کني؟ (با خنده)
جولي: همه داريم به تو نگاه مي‌کنيم!
لينکليتر: "از لحاظ اخلاقي." اين لفظ گنده‌ايه.
ميلر: همه‌ي اين داستانا حقايق عميق‌تري دارن که جذبمون مي‌کنن. هيچ قصدي براي برقراري ارتباط با واقعيت کامل و شسته رفته وجود ندارد.

ريک، تو توي فيلم پسربچگي (Boyhood) با بچه‌ها سر و کار داشتي، شد که با خودت فکر کني "قراره زندگي اين بچه‌ها رو تحت تأثير قرار بدم"؟
لينکليتر: معلومه. آدماي بالغ توي فيلم، تصميماي بالغانه و حرفه‌اي مي‌گرفتن اما من با بچه‌هاي 7 و 9 ساله سر و کار داشتم. اميدوارم بودم اين تو زندگيشون يه نقطه‌ي مثبت باشه، و به چيز مثبتي ختم بشه. هنوزم نگرانم، تا همين امروز هم يکم نگرانم.

اين‌که تصميم مي‌گيريد "تو فيلم ميان‌ستاره‌اي چقدر از لحاظ علمي درست حرف زدم" تا حدي يه مسئله‌ي اخلاقيه، درسته؟
نولان: تا حدي. اما برو يه فيلم بتمن بساز، بعدش ميان و خونه‌ت رو رو سرت خراب مي‌کنن، باور کن. (با خنده) پاي يه جور حس مسئوليت در ميونه، و تو ميان‌ستاره‌اي اين مسئله در مورد علم مطرحه. در بتمن اين مسئله مربوط بود به سرسپردگي مردم به يه شخصيت و اشتياقشون نسبت به اون، که همون چيزي بود که در وهله‌ي اول باعث ساخته شدن فيلم شد. همه‌ي ما مجبوريم اون چيزي که يه داستان عالي رو مي‌سازه رو متعادل کنيم. تنها چيزي که تا بحال بهش فکر کردم صميميته. اگر باور دارم کاري که دارم انجام مي‌دم قراره بهترين تجربه‌ي ممکن رو به مخاطب بده و چيزيه که خودم بعنوان عضوي از مخاطبين دوست دارم ببينم، اون وقته که صميميت اتفاق ميفته.
ميلر: فکر مي‌کنم بايد اعتراف کنيم که هنرمندان طبيعتن منحرف هستن و خيلي هم با يه ذهن خلافکار بيگانه نيستن. ترومن کاپوتي گفته که خطرناک‌ترين آدما هنرمندا هستن چون تنها تابع بينش خودشون هستن و وفاداريشون از اين فراتر نمي‌ره. ميلي تو وجودشون هست در راستاي رها کردن روش‌هاي قراردادي تفکر و اخلاقيات عرفي و قراردادي.

انجي، تو منحرفي؟
جولي: يه زماني بودم.

ديگه نيستي؟
جولي: هنوزم قابليت بالايي براي منحرف بودن دارم. با بنت مخالف نيستم، اما در ضمن فکر مي‌کنم شما مي‌تونيد هم هنرمند باشيد و هم از لحاظ اجتماعي مسئوليت‌پذير. همه‌ي ما هنرمنديم، اما در کنارش چيزهاي ديگه‌اي هم در زندگي خودمون هستيم، هر مسئوليتي داشته باشيم، چه فرزندانمون باشه چه سياست يا عقيده و ايمان. چيزهايي داريم که تو استاندارد بالاتري از فيلم ساختن‌هامون نگهشون مي‌داريم.
تيلدام: اين سوخت داستاني بود که تو داري مي‌گي؟
جولي: آره. اين مسئوليت اخلاقي منه که درباره‌ي چيزي که از مردم مي‌خوام انجامش بدن با فکر و انديشه رفتار کنم. لازمه که نسبت به بهترين بازي‌هام صادق و مسئوليت‌پذير باشم چون هنر گاهي وقت‌ها مي‌تونه از راه‌هاي قشنگي تأثيرگذار باشه، و گاهي اوقات ما مي‌تونيم خيلي آسيب‌زننده باشيم. من فيلم‌هاي احمقانه و ديوانه‌واري کار کردم اما معتقدم اگر نسبت به چيزي که فکر مي‌کنيم مهمه مسئوليت‌پذير باشيم، مي‌تونيم خودمونو اخلاق‌مدار بدونيم. بايد درباره‌ي جزئيات مراقب و با فکر بود چون قراره اذهان عمومي رو تحت تأثير قرار بديم، قراره بينش اون‌ها به تاريخ رو متأثر کنيم. قراره تأثيرگذار باشيم، پس مسئله‌ي مسئوليت‌پذيري مطرحه.
لي: در مورد اون سوال مسائل اخلاقي، اين واقعن درسته که همه‌ي ما کاملن منحرفيم، و واقعن درسته که نمي‌تونيد همه‌ي حواستون رو بديد به يه فيلم خوب تا وقتي که به دستِ توجه به مردم تحريک نشده باشيد. اون مسائل متقابلن انحصاري نيستن. من هرگز هيچ مسئله‌ي اخلاقي درباره‌ي فيلم Naked نداشتم، اما تصميماتي هستن که بايد اتخاذ بشن چون مرز باريکي هست بين خشونت بيخودي و فهموندن روشي که آدما رفتار مي‌کنن و ازش بعنوان روش منحرفانه برداشت مي‌شه به مخاطبا.
جولي: اين همون ميل به فهميدن تمام گوشه و کنارهاي طبيعت انساني و گونه‌هاي مختلف مردمه.
ميلر: اگر هدفتون تابوندن نور به جاييه که قبلن تابونده نشده و اگر براتون فقط مسئله‌ي حقيقت مطرحه، اون وقت در نهايت نمي‌تونه براتون آزاردهنده باشه.

چقدر از طرف ملزومات استوديو يا سرمايه‌گذارها محدود هستيد؟
لينکليتر: خب، تو هر فيلم فرق مي‌کنه. من فيلم ساختم تو شش روز يا تو پنجاه روز با 23 هزار يا 30 ميليون دلار.

مورتن، تو با هاروي واينشتاين کار کردي که به دخالت تو فيلم‌هاي کارگرداناش معروفه.
تيلدام: راستش وقتي پا به اين پروژه مي‌ذاشتم تا حدي ترسيده بودم. يعني، تمام اون داستانا رو شنيده بودم. اين اولين فيلم هاليوودي من بود و آماده‌ بودم که بگم "خب، اگر اون چيزي گفت سفت مي‌ايستم و جوابشو مي‌دم" اما همه چيز خيلي خوب پيش رفت. اون چند يادداشت داشت و شما بايد اونا رو پذيرا باشيد، و مهمه که خيلي هم دقيق نباشيد. اما چيزي که ياد گرفتم اين بود که معمولن راه حل‌هايي که اونا بهش توجه مي‌کنن غلط هستن. بايد تو خودت دنبال راه حل بگردي. راه حل چيزيه که لازمه خودت پيداش کني.

آيا کارگردان يا فيلم به خصوصي بوده که اختصاصن به شما شکل داده باشه؟
جولي: سيدني لومت. فيلم تپه (The Hill)
نولان: آره، فيلم درخشانيه.
جولي: من کتابشو خوندم [ساختنِ فيلم]. با خودم نگهش مي‌دارم و گاه‌گاهي بازخواني‌ش مي‌کنم و خيلي چيزها دربارش ياد گرفتم. با خيلي آدم‌ها که باهاش کار کردن صحبت کردم تا بهم چيزهايي درباره‌ي روند کارش و نحوه‌ي برخوردش با بازيگرها و اين‌که رويکردش به ايده‌ها چطور بوده بگن.
نولان: چي شد که تپه رو ديدي؟ اين فيلم خيلي محبوب منه، اما هرگز نمي‌توني هيچ کجا نشوني ازش پيدا کني.
جولي: وقتي پيداش کردم از روش کلي کپي گرفتم و به همه دادم (با خنده).

تو چي کريس؟ حدس من فيلم 2001 کوبريکه.
نولان: اوه، قطعن. يه فيلم باليني براي من. بعد از اين‌که جنگ‌هاي ستاره‌اي اون‌جور ترکوند، باز هم اکرانش کردن و وقتي 7 سالم بود پدرم منو براي تماشاش به ميدان لستر [در لندن] برد. هيچ‌وقت اون تجربه رو فراموش نمي‌کنم. [اما يادم مياد] فيلماي بيگانه، بليدرانر رو نگاه مي‌کردم و متوجه شده بودم که با وجود بازيگراي متفاوت، قصه‌هاي متفاوت و جهان‌هاي متفاوت، پشت همشون افکار يکساني هست. فهميدن اين رو به ياد ميارم و با خودم مي‌گفتم "خب، اين يارو ريدلي اسکات، اون همون کارگردانه."
لينکليتر: من خيلي وقت پيشا يه مجمع فيلم‌بيني راه انداخته بودم براي اين‌که هر فيلمي که مي‌شد ببينم و بستگي به مودَم داشت. يه حال و هوا بهم بگو اون وقت بهت مي‌گم کارگرداناي محبوبم کيا هستن.
جولي: همين الآن مودت چيه؟
لينکليتر: همين الآن تو همين ثانيه؟ همممم، دارم فکر مي‌کنم، دوست دارم يه کمدي ببينم، دوست دارم يه کمدي از هال اشبي ببينم. شايد شامپو.

مايک نيکولز به تازگي فوت شد. هيچ کدوم از فيلم‌هاي اون تحت تأثير قرارتون داده؟
نولان: من يکي از طرفداراي دو آتيشه‌ي working girl  (دختر شاغل) هستم. بنظرم اين فيلم يه پديده بود.
لينکليتر: Carnal Knowledge (معرفت جسم)
جولي: منم داشتم معرفت جسم رو مي‌گفتم. برام خيلي شخصيه، خيلي برجسته.
ميلر: دوست ندارم جلوي بقيه احساساتي بشم. مي‌دوني، پسرش ديشب بهم زنگ زد و گفت که اون فوت شده. اما حدود هشت سال پيش منو دعوت کرد خونه‌ش و با هم ناهار خورديم. اون مقدار فوق‌العاده‌اي از کنجکاوي و مراقبت و عشق نسبت به خيلي از آدما داشت و احساس مي‌کردم که بايد تعداد زيادي شبيه اون وجود داشته باشن چون خيلي از آدما تجربه‌ي مشابهي داشتن. اون کاراي زيادي درباره‌ي هنر و فيلم انجام داد اما در مورد زندگي شخصي: "سرمايه‌گذارات رديفن؟ بايد با اون آدم صحبت کني. برام از دکترت بگو. بذار بهت يه شماره بدم." مي‌دوني؟ "شايد لازمه که يه روانپزشک ببيندت. فکر مي‌کنم که بايد يه روانپرشک رو ملاقات کني." (با خنده) من ديروز سه بار بهش اي‌ميل زدم، خيلي تيز بود و شوخي مي‌کرد و مسخره‌بازي درمياورد. راستي که اون بخشنده‌ترين، مهربون‌ترين، هوشمندترين و بامزه‌ترين آدمي بود که تا بحال ملاقات کردم.

احسان سالم
نظرات
مجيد شنبه 2 اسفند 1393 خصامت؟
1 0
پاسخ

پارسا شنبه 2 اسفند 1393 عالي..لذت بردم از خوندنش..اين که مايک لي هم هي جولي رو قهوه اي ميکرد بامزه بود.
5 1
پاسخ

کينگ روبرت شنبه 2 اسفند 1393 هيچ كدوم از شما 12 سال رو صرف يك فيلم كرديد؟
مايک لي: من 12 سال نداشتم كه صرف كنم (با خنده)

يک انگليسي در ميان جمع...
5 1
پاسخ

سارا شنبه 2 اسفند 1393 وااااي ، عاشق مايک لي شدم :)))))
3 0
پاسخ

شايان شنبه 2 اسفند 1393 ممنون عالي به خوص لينکليتر که يه حال و هوا بهم بگو اون وقت بهت مي‌گم كارگرداناي محبوبم كيا هستن.
1 0
پاسخ

قاسم شنبه 2 اسفند 1393 خدايان خيرتون بدن با اين کارايي که مي کنيد...
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز