نوشته پیتر بردشاو درباره Under The Skin/ زیر پوست (جاناتان گلیزر)

گليزر به لحاظ سبكي از نيكلاس روُگ و ديويد لينچ، و تا اندازه‌اي از گاسپار نوئه (در لحظات خشن جنسي)، و حتي مي‌توان گفت فيلم گلاسگويي برتراند تاورنيه يعني تماشاي مرگ تأثير گرفته است. علاوه بر اين‌ها لحظاتي در فيلم يادآور گرگ‌نماي آمريكايي در لندن هستند و در عين حال تنهايي‌هاي آدم فضايي، نشان از اي. تي دارند. عليرغم همه اين شباهت‌ها گلزر فيلمش را در يك مكان متفاوت و غيرمنتظره روايت مي‌كند: در خيابان‌هاي خشني كه بيشتر مورد علاقه آندريا آرنولد يا كن لوچ هستند.

پيتر بردشاو/ گاردين:
فيلمي که واقعاً نفسم را بند آورد! اثر علمي‌تخيلي/ترسناک جاناتان گليزر اقتباسي آزاد به قلم والتر کمبل از رمان سال 2000 مايکل فابر است که عمدتاً فضاسازي‌ها را از آن وام گرفته است. نتيجه اين اقتباس به لحاظ بصري خيره‌کننده و در عين حال عميقاً تشويش‌آور است: عجيب و غريب، بسيار ترسناک و خيلي اروتيک. ويژگي ديگر فيلم، طنز ابزورد و خاصي است که شخصاً شک دارم تا اين لحظه مخاطبان آمريکايي که در جشنواره‌هاي بين‌المللي شاهد اين فيلم بوده‌اند توانسته باشند آن را دريابند.
قهرمان داستان، زن فضايي درنده‌خويي در اسکاتلند است که در ابعاد وسيع جنايت مي‌کند. شايد بايد اسکاتلندي، يا کلاً بريتانيايي باشيد تا ارزش انتخاب اسکارلت جوهانسون توسط گليزر در نقش يک موجود فضايي اگزوتيک که به شکل انساني زميني درآمده است را درک کنيد؛ در حالي که با آن لهجه لطيف لندني، کلاه‌گيس مشکي پريشان و پوست خز شهوت‌انگيزش پشت يک ون سفيد اسقاط مي‌نشيند، در خيابان‌هاي خشن و بي‌رحم گلاسگو مي‌راند و مردان را سوار مي‌کند. (شيوه کارش اين است که پنجره سمت شاگرد را پايين مي‌کشد) و به اين ترتيب طعمه‌هايش را تور مي‌کند. سپس (کاملاً ناشيانه سر صحبت را باز مي‌کند، و در ادامه، آن‌ها را به خانه‌اش مي‌برد. مابين اين مواجهه‌ها، پرسه مي‌زند، به خيابان خيره مي‌شود و با همان نگاه خيره‌اش طعمه‌هاي آينده‌اش را تبديل به موجود فضايي مي‌کند؛ همچون شعري از کريگ رِين). در يک صحنه، او و ماشينش توسط اراذلي که شال تيم سلتيک را به گردن دارند محاصره مي‌شوند. در حالي‌که او طرفدار دوآتشه رنجرز است.
در نماهاي عجيب و غريبي که جوهانسون به گونه‌اي واضح و جلب توجه‌کننده، در معابر عمومي واقعي در خيابان‌ها و مراکز خريد واقعي گلاسگو و در حالي که انبوهي از دوربين‌هاي مخفي در حال ضبط تصوير هستند پرسه مي‌زند، حضور يک نابغه را پشت دوربين، به وضوح مي‌توان ديد. تمام مردمي که در اين نماها حضور دارند، به نحو احسن تحت کنترل درآمده‌اند. حضور در اين جمعيت‌هاي واقعي، باعث مي‌شود بروز توانايي بازيگران حرفه‌اي براي صحنه‌هاي ديالوگ‌دار دائماً افزايش يابد. در تمام طول فيلم، شما نمي‌توانيد فراموش کنيد که اين، همان جوهانسون بازيگر است که داريد بازي‌اش را مي‌بيند؛ و اتفاقاً نکته فيلم هم دقيقاً همين است: يک سوپراستار هاليوود که در عين حال به همان اندازه، يک موجود فرازمينيِ بيرون آمده از يک بشقاب پرنده به نظر مي‌رسد (فهرست عوامل تيتراژ پاياني فيلم، معلوم مي‌کند که جوهانسون يک "تيم حفاظت شخصي"، چيزي شبيه به دستيار داشته است. برايم جالب است که بدانم آيا آن‌ها در همه صحنه‌ها حضور داشته‌اند يا خير). او غريبه‌اي است شهوت‌ران، بي‌قيد و بي‌پروا که از محيطش هيچ تأثيري نمي‌گيرد ـ هرچند به نظر مي‌رسد که کمي احساس سرما در او تاثير مي‌گذارد. در حالي که يک لبخند نصفه ونيمه محو بر لب دارد، با مردان نشئه ملاقات مي‌کند. (راستش را بخواهيد فکر مي‌کنم وقتي ريچارد برتن براي اولين بار اليزابت تيلور را به پورت تبلوت برد، تيلور هم همين نوع نگاه و همين رفتار را داشت)
داستان آدم فضايي‌اي که جوهانسون نقشش را بازي مي‌کند از يک "تولد" اسرارآميز و کوبريکي در يک جهان ناآشنا که به طرز هوشمندانه‌اي بي‌بُعد ارائه شده آغاز مي‌شود. اين موجود به خيابان‌هاي تاريک و باران خورده اسکاتلند منتقل مي‌شود و به نظر مي‌رسد محافظ موتورسوار دارد يک جسم انساني از جنازه يک دختر مرده کنار جاده برايش فراهم مي‌کند. البته شايد هم آن دختر مرده، موجود فضايي تاريخ گذشته‌اي است که کالبدش دوباره دارد مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در هر صورت، آدم فضايي داستان ما خيلي زود دست به کار مي‌شود و با فورد مدل ترنزيتش به راه مي‌افتد و مردان سفيدچشم را اغفال مي‌کند ـ کساني که بخت و اقبال خوبي براي خود قائل نيستند.
در ساحل، او شاهد يک صحنه پيچيده نجات است که طي آن احساساتي زميني از قبيل همدردي و دلسوزي به نمايش درمي‌آيند. احساساتي که در خودش وجود ندارند. خيره کننده‌ترين صحنه فيلم، آن‌جايي است که آدم فضايي مرد جواني با بازي آدام پيرسن را که چهره‌اش در اثر نوروفيبروماتوزيس از بين رفته سوار مي‌کند. آدم فضايي اصولاً تفاوتي بين نگاه‌هاي اين مرد جوان و ساير قربانيانش قائل نيست، اما بحراني به وجود مي‌آيد که او را آسيب‌پذير مي‌کند؛ به طوري که خودش در جايگاه يک قرباني بالقوه قرار مي‌گيرد.
گليزر به لحاظ سبکي از نيکلاس روُگ و ديويد لينچ، و تا اندازه‌اي از گاسپار نوئه (در لحظات خشن جنسي)، و حتي مي‌توان گفت فيلم گلاسگويي برتراند تاورنيه يعني تماشاي مرگ تأثير گرفته است. علاوه بر اين‌ها لحظاتي در فيلم يادآور گرگ‌نماي آمريکايي در لندن هستند و در عين حال تنهايي‌هاي آدم فضايي، نشان از اي. تي دارند. عليرغم همه اين شباهت‌ها گلزر فيلمش را در يک مکان متفاوت و غيرمنتظره روايت مي‌کند: در خيابان‌هاي خشني که بيشتر مورد علاقه آندريا آرنولد يا کن لوچ هستند. اَشکال جيوه‌اي ترسناک بدن انسان که در فانتزي‌هاي فوتوريستي مورد استفاده قرار مي‌گيرند، توسط جاناتان گيلزر رنگ و بوي واقع‌گرايي اجتماعي به خود گرفته، و در عين حال با استعداد شگرف او، تأثير بصري فوق‌العاده‌اي پيدا کرده‌اند. من کماکان بيننده پر و پا قرص تيزر رکوردشکن او، موسوم به اسب‌ها در ساحل دريا در يوتيوب هستم و هنوز هم با ديدنش، نفسم بند مي‌آيد. فيلم‌هاي قبلي‌اش يعني ديو جذاب (2000) و تولد (2004) پيرنگ‌هاي پيچ و خم‌دار معمولي‌اي داشتند. اما فيلم اخير يک تجربه ناب از رسوخ احساسات به زير پوست است.
اما گذشته از همه اين‌ها واقعاً اين آدم فضايي چه مي‌کند؟ فقط مي‌خورد و مي‌خوابد؟ يا پيش‌قراول يک نيروي استعمارگر است که بر انگلستان چيره شده و در حال پيشروي به سمت شمال است؟ آدم فضايي فيلم، مشخصاً پاشنه آشيل مشکلات اساسي اين سرزمين‌هاي مه‌آلود را هدف قرار مي‌دهد، اما درمي‌يابد که اسکاتلندي‌ها به اين سادگي تسليم بشو نيستند.
در نمايش مطبوعاتي فيلم در آمريکا، منتقدين از طريق بيرون دادن ناگهاني بازدم نفس‌شان با صداي بلند، به عوامل فيلم خوش‌آمد گفتند: به نشانه صداي جماعت انبوهي که پس از اتمام فيلم تازه متوجه شده‌اند نفس‌شان در سينه حبس شده است. معادل همان بالا و پائين پريدن‌ها و کف‌زدن‌هاي مخاطب‌هاي معمولي.

فربد رهنما
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز