اولین سالگرد مرگ فیلیپ سیمور هافمن؛ نوشته دیوید تامسون درباره او

شايد عميق‌ترين نگراني درباره‌ي مرگ او، وراي آن تراژدي شخصي، فهميدن اين امرباشد كه ما چيز ديگري از او روي صحنه‌ي نمايش نخواهيم ديد. تنها در صحنه بود كه او مواد چالش برانگيزي كه در زندگي به آن احتياج داشت را پيدا مي‌كرد. چه كار ديگري وجود داشت كه او روي پرده انجام دهد؟ مرشد با شكست پل تامس اندرسون دربه ثمر رساندن تمام قواي تماتيك داستان، ناتمام باقي ماند. چه رنج ديگري در دسترس باقي مانده بود؟ انرژي خلاقانه‌ي هافمن در آستانه‌ي فروپاشي بود.

ديويد تامسون/ نيو ريپابليک:
حقيقت تلخ اعتياد فيليپ سيمور هافمن اتفاقي نبود بلکه ذات نبوغش بود.
از زمان درگذشت فيليپ سيمور هافمن، افراد زيادي فيلم‌هايش را براي ديدن اجاره کرده‌اند. از اين‌ طريق بود که لحظه‌اي در فيلم Owning mahowny را کشف کردم، اين فيلم در کانادا ساخته شده بود و در سال 2003 اکران شد. در اين فيلم، هافمن نقش کارمند معتمد بانکي را بازي مي‌کند که از سرمايه‌ي بانک در راه اعتيادش به قمار استفاده مي‌کند. او درحالي‌که تا خرخره بدهکار است، لو رفته و دستگير مي‌شود. مردي که داستان فيلم بر اساس زندگي وي نوشته شده است، شش سال به زندان مي‌افتد و  اصلاح مي‌شود. اين نوع کلاهبرداري کار سختي است؛ احتمالا به چند سال کار کردن در بانک احتياج دارد. از همان شروع فيلم، در مي‌يابيم که کليد داستان اين است که آيا Mahowny واقعا مي‌خواهد از همه‌ي اين دردسرها خلاص شود يا به طور پنهاني ميل به لو رفتن دارد.
او (ماهوني) يک دوست دختر دارد که او هم کارمند بانک است و نقشش را ميني درايور بازي مي‌کند اما خيلي نمي‌درخشد و به اندازه‌اي که  از او بر مي‌آيد جذاب نيست. آن‌ها با يکديگر سفر مي‌کنند،  صحنه‌اي در اتاق يک هتل وجود دارد که در آن دوست دختر Mahowny مي‌خواهد با او حرف بزند در حالي‌که ماهوني زير دوش است. دوربين روي حمام مستقر است. به عقب مي‌رود و هافمن را مي‌بينيم، با پوست صورتي، رنگ موي روشن، خيس آب، آماده براي گوش دادن به حرف هاي او، اما مثل هميشه او را ناديده مي‌گيرد. مردي تپل، و داراي اضافه وزن؛ به نظر ناسالم و غمگين مي‌آيد، تروتميز و شاداب نيست. حمام کردن در حواس مغشوش و پرتش تاثيري نمي‌گذارد- زن چه شانسي براي پيش بردن صحبتش خواهد داشت؟ البته اين ويژگي شخصيت اصلي فيلم است؛ اما همچنين هافمنِ بازيگر را نشان مي‌دهد. چيزي نگران کننده در نگاه "ماهوني" وجود دارد: اين امر نوعي رويگرداني خشن و در عين حال منفعلانه از جهان است. اين ديالوگ بازيگر است: "خوب، من مي‌خواهم اين شکلي باشم، به درک که يک بازيگر يا بازيگر اصلي چطور بايد باشد." واضح است که اين مرد ميل شديدي براي بازي کردن داشت، اما چيزي در اين ميل، او را به وحشت مي‌انداخت.
لازم نيست در چيزهاي ناقص و نامطمئني که از هافمن مي‌دانيم جستجو کنيم. يک بيوگرافي طولاني و حتي يک اتوبيوگرافي مملو از اعترافات، براي به هم چسباندن پازل تاريخ هافمن کافي نيست. تنها چيزي که درباره‌ي او مي‌دانم، کارهاي اوست. به همين دليل بود که به اين لحظه در Owning Mahowny رسيدم. لحظه‌اي که عرياني بدن برهنه‌ي اين بازيگر را در اتاقي در کانادا و براي ساختن يک فيلم فاش مي‌کرد.
ما از بازيگر چه انتظاري داريم؟ هافمن هميشه سرش شلوغ بود. او در چهل و شش سالگي از دنيا رفت، و تا همين سن درشصت و سه اثر سينمايي نقش بازي کرد که اين بيشتر از حد متوسط است. مارلون براندو در سن چهل سالگي، چهل و سه فيلم بازي کرده بود. شايد شما دراين باره بگوييد که بي‌شک مارلون براندو با بازيگري به مثابه‌ي شغل، هنر يا کارآموزي موافق نبود.
اما او، اغلب مواقع بسيار بيشتر از هافمن لذت مي‌برد. در نقش‌آفريني‌اش در فيلم پدرخوانده، در روز عروسي دخترش، ويتو کورلئونه دليلي براي رضايت دارد و براندو به آن اجازه‌ي بروز مي‌دهد. او در طول چند سال در فيلم‌هاي کمدي بازي کرد. او حس بسيار قوي‌اي دارد و  فيلم “The Missouri Breaks” جايي است که به نظر مي‌رسد او نوعي از سعادت را مي‌شناسد. البته درست است که او اغلب نقش شخصيت‌هاي افسرده را بازي مي‌کرد، و با شناخت کامل آن‌ها را بازي مي‌کرد.(آخرين تانگو در پاريس و اينک آخرالزمان ). اما در فيلم‌هاي تلخش هم لحظاتي از بينش و لذت مي‌يابيم. چنين چيزهايي درون او وجود داشت و جز ابراز آن‌ها نمي‌توانست کاري کند. او بازيگري بود که ريتم را احساس کرده و ارضا شده بود. اين همان قدرتي است که در آخرين تانگو نشان داد.
سعي کنيد به لحظاتي بيانديشيد که در آن‌ها هافمن لذتش را عيان ساخته يا در شخصيتش به دنبال آن مي‌گشته. کار بسيار سختي‌ست! شخصيت نفرت‌انگيز فردي در فيلم آقاي ريپلي با استعداد در آن نگرش پرخاشگرش، لحظاتي از رضايت و غرور را تجربه مي‌کند. در مرشد لنکستر داد اغلب در تلاش است که به پيروانش نشان دهد که مطمئن ومتقاعد شده است، او از همه‌ي شخصيت‌هاي هافمن باهوش‌تر است. اما او ما را قانع نمي‌کند و همچنين هافمن ميزان علاقه و يا  ايمان در آن حوزه‌ي تجربه را نشان نمي‌دهد.
اگر بخواهم ليستي از کارهاي هافمن را که به نظر من بهترين‌هايش باشد جمع آوري کنم، چنين خواهد بود، در فيلم ماگنوليا چنان يک پرستار، نگران و متعهد است، اگرچه در آرام کردن شخصيت‌هايي که نقش‌شان را جيسون روباردز و جوليان مور بازي کرده‌اند ناکام است. او سعادت و شيطنتي لجام گسيخته را در کاپوتي مي‌يابد؛ هزينه‌ي ناخوشايند فيلمي با موضوع خودويران‌گري خلاقانه را بايد متحمل شد؛ او دانش و شور و اشتياقش براي موسيقي راک را در تقريبا مشهور نشان مي‌دهد؛ او در جنگ چارلي ويلسون هنگامي‌که شخصيت جوليا رابرتز عشق او را رد مي‌کند غافلگير نمي‌شود. به علاوه در شب‌هاي بوگي نقش اپراتور همجنس‌گرايي را بازي مي‌کند که به طرز نااميدانه‌اي عاشق درک ديگلر مي‌شود؛ در “Love Liza”  نقش يک معتاد را بازي مي‌کند (برادرش فيلمنامه را نوشته بود)؛ در پيش از آنکه شيطان بداند مرده‌اي نقش معتادي رنج کشيده و کلاهبردار، که همدست برادرش است را بازي مي‌کند؛ او در نيمه مارس نقش مامور سياسي‌اي کلاهبردار، در “A Late Quartet” نقش ويولن نواز دوم، و در خوشبختي تاد سولوندز نقش مردي که  تماس‌هاي تلفني مستهجني با ديگران برقرارمي‌کند را نيز بازي کرده است.
فيلييپ سيمور هافمن به سختي کار مي‌کرد و اغلب مشغول بود، اما او به ندرت به عنصري باکس آفيسي تبديل مي‌شد، به ندرت نقش آدم‌هاي موفق را بازي مي‌کرد، شاهکارهايش – مرشد و سيندکداکي نيويورک - به لحاظ تبليغاتي نااميدانه بود، بنابراين، بازيگري حرفه‌اي، که بايد خانواده‌اش را تامين مي‌کرد، شروع به بازي در فيلم‌هاي روزمزد کرد: ماموريت غيرممکن 3 و بازي‌هاي گرسنگي 2. معدود فيلم‌هايي که در آن‌ها خيلي افسرده به نظر نمي‌آمد.
هافمني‌ترين نقش او در فيلم‌هاي خودويرانگر و تلخ بايد سينکداکي نيويورک چارلي کافمن باشد، که در آن موضوع اصلي، زندگي‌اي است که در صحنه ي نمايش و اجرا غرق مي‌شود. هافمن نقش کارگردان تئاتري به نام کيدن کوتارد را بازي مي‌کند.( توهم کوتارد موقعيتي واقعي و غير طبيعي است که در آن قرباني باور دارد مرده است). فروپاشي او شايد طنزآميز يا پاروديک باشد، اما براي هافمن باوري راست و استوار است. همسرش او را به خاطر يک زن ول مي‌کند و فرزندشان را با خود مي‌برد. او رابطه‌هايي عاشقانه دارد، اما آن‌ها خراب مي‌شوند. بدن خودش به طور فزاينده‌اي محمل بيماري‌هاي جزيي و محدوديت‌هاي مختلف مي‌شود. اما او از کمک هزينه‌ي مک آرتور براي شروع تجربه‌ي نمايشي عظيمي استفاده مي‌کند که در آن، اجرا تمام اراده‌اي که زندگي ناميده مي‌شود را تقليد مي‌کند.
سينکداکي قرار بود پروژه‌اي ناچيز و خطرناک باشد- فيلمي تقريباً ناممکن. اين فيلم عشاقي بسيار پرشور دارد: راجر ايبرت مي‌گويد اين فيلم يکي از بهترين فيلم‌هايي است که تا کنون ساخته شده است؛ مانولا دارگيس با شور و شوق از آن سخن مي‌گويد؛ ريچارد کورليس طرفدار ديگر آن است. منتقدان ديگر، که تعدادشان هم کم نيست، فيلم را خودنمايانه، خود تحقيرگر، و بدون طنز و جذابيت مي‌دانند. با بودجه‌ي بيست ميليون دلاري، کمتر از پنج ميليون دلار فروش مي‌کند. کيفيت (يا کل بحث درباره‌ي اينکه چه مولفه‌هايي در کيفيت يک اثر تاثيرگذارند) را کنار مي‌گذاريم، اين فيلم فيلمي است درباره‌ي نمايش يا به اجرا درآوردن يک تئاتر، که مطمئناً به تعهد هافمن وابسته است، و بااندوهي برانگيزاننده اجرا شده، و به نظر مي‌رسد که مي‌خواهد به اين نتيجه برسد شغلي که برپايه‌ي تظاهر کردن بنا شده باشد، درنهايت امري بي‌معني و پوچ است.
دليلي که من سينکداکي را غير قابل ديدن مي‌دانم اين است که آميختگي‌اش با افسردگي، خيلي کامل و خفقان‌آور است. اين جايي است که مجموع تمام دستآوردهاي بازيگري هافمن، اين سوال ضروري را به وجود مي‌آورند که : ما چه کار داريم مي‌کنيم، نمايش‌هايي مي‌سازيم و آن‌ها را تماشا مي‌کنيم؟ "نمايش" را در کلي‌ترين معني‌اش در نظر بگيريد، هافمن زندگي ديگري روي صحنه‌ي نمايش داشت: او نقش ويلي لومن در مرگ فروشنده  و آستين در  True West را بازي کرده است؛ او نقش پسر بزرگتر در سفر طولاني از روز به شب و کنستانتين در “The Seagull” را بازي کرده است. شايد عميق‌ترين نگراني درباره‌ي مرگ او، وراي آن تراژدي شخصي، فهميدن اين امرباشد که ما چيز ديگري از او روي صحنه‌ي نمايش نخواهيم ديد. تنها در صحنه بود که او مواد چالش برانگيزي که در زندگي به آن احتياج داشت را پيدا مي‌کرد. چه کار ديگري وجود داشت که او روي پرده انجام دهد؟ مرشد با شکست پل تامس اندرسون دربه ثمر رساندن تمام قواي تماتيک داستان، ناتمام باقي ماند. چه رنج ديگري در دسترس باقي مانده بود؟ انرژي خلاقانه‌ي هافمن در آستانه‌ي فروپاشي بود.
البته مرگ او خودش يک نمايش است. شايد تمام مرگ‌هاي تصادفي يا خودکشي‌ها، ميل داستان‌سرايي را در ما ايجاد کنند. نيازي نيست که بدانيم آيا هافمن معتاد به مواد مخدر بوده يا اينکه براي چه مدتي اعتياد داشته؛ اين بازيگر همواره با رنج، وحشت و نارضايتي از هر آنچه در زندگي انجام داده بود، آميخته شده بود. اين امر بسيار قابل توجه است که مردي بدون استانداردهاي جذابيت تصويري، حرفه‌ي بازيگري را تا نزديک به ستاره شدن دنبال کرده است. علاوه بر اين به نظر مي‌آيد که او شيفته‌ي اين بي‌عقلي شده بود. نسلي از بازيگران او را در يک زمان استادي بزرگ و فردي شکستني و ضعيف مي‌دانستند. اين امر مشخصا در مرشد وجود دارد.
اين امر همچنين نتيجه‌ي فرهنگ بازيگري‌اي است که در طول هفتاد سال در امريکا وجود داشته است - فرهنگ بازيگري متد لي استراسبرگ و استانيسلاوسکي - که در آن از بازيگر خواسته مي‌شود احساسات شخصيت را در تجربه‌هاي شخصي‌ خود پيدا کند. براندو نمونه‌ي کلاسيکي است که چگونه اين تمرين، از آشفتگي بازيگر به عنوان ماده‌ي درام استفاده مي‌کند. اما هافمن زنداني بحران خويش است. او يک بازيگر فوق‌العاده با نبوغي خداداي بود، مخصوصاً مهارت زيادي در توداري، پنهان‌کردن باطن و فروخوردن احساسات (و در حقيقت، فروخوردن خود زندگي) داشت. اما به نظر مي‌آيد که او ايمانش را به بازي کردن و اميد به سرگرم کننده بودن نمايش از دست مي‌دهد. اگر سينکداکي نيويورک به هدف خود رسيده باشد، نشاني از نااميدي و فرار، بيماري و تعطيل شدن، با خود دارد؛ اين مانند يک پايان براي فيلم‌ها و صنعت نمايش است.
هيچ بازيگرسينمايي، با افسردگي زياد خودش را به خطر نمي‌اندازد. اين به اين معني نيست که هر ستاره‌اي فقط در موقعيت ذهني شاد و خوشحال قرار داشته: ما به اندازه‌ي کافي از ناراحتي موجود در چاپلين و کيتون، تريسي و بوگارت، يا جک نيکلسون و دانيل دي لوييس قدرداني مي‌کنيم، حال چه اين اندوه و رنج را از زندگينامه‌شان يافته باشيم يا از برخي کارهاي سينمايي آن‌ها. با اين‌حال اين افراد انرژي، سرگرمي، و احساس خود را نيز نشان مي‌دهند. اين يک دوراهي جالب توجه است، که نتيجه‌ي نحوه‌ي تعريف سرگرمي به ويژه در صنعت سينماست. هر کسي نمي‌تواند به اندازه‌ي فرد آستر سرخوش، سيال، و دلپذير باشد. کري گرانت، زمان زيادي همان کري گرانتي بوده که غريبه‌ها از وجودش لذت مي‌بردند. اما در فيليپ سيمورهافمن چيزي وجود دارد که به اندازه‌ي ايده‌ي نبودن لذتي بيشتر (no more fun)، سرد و نااميدکننده است. احساسِ بودن در جايي وحشتناک را در ما باقي مي‌گذارد. آيا ما اين سوال را از خود مي‌پرسيم که مبادا ديگر لياقت سرگرمي را نداشته باشيم؟

ندا قطرويي
نظرات
پارسا دوشنبه 13 بهمن 1393 عالي..چه خوب که حواستون بود و لذت بردم از خواندن اين مقاله عالي.
2 0
پاسخ

سامان نجارپور دوشنبه 13 بهمن 1393 درود بر 7فاز با ترجمه اين مقاله شاهکار..اين تيکه ش شاهکاره : البته مرگ او خودش يك نمايش است. شايد تمام مرگ‌هاي تصادفي يا خودكشي‌ها، ميل داستان‌سرايي را در ما ايجاد كنند. نيازي نيست كه بدانيم آيا هافمن معتاد به مواد مخدر بوده يا اينكه براي چه مدتي اعتياد داشته؛ اين بازيگر همواره با رنج، وحشت و نارضايتي از هر آنچه در زندگي انجام داده بود، آميخته شده بود. اين امر بسيار قابل توجه است كه مردي بدون استانداردهاي جذابيت تصويري، حرفه‌ي بازيگري را تا نزديك به ستاره شدن دنبال كرده است. علاوه بر اين به نظر مي‌آيد كه او شيفته‌ي اين بي‌عقلي شده بود. نسلي از بازيگران او را در يك زمان استادي بزرگ و فردي شكستني و ضعيف مي‌دانستند. اين امر مشخصاً در the master وجود دارد.
1 1
پاسخ

حسين جواني دوشنبه 13 بهمن 1393 متن و ترجمه‌ي به اين خوبي رو با استفاده مکرر از اسم‌هاي انگليسي به تجربه‌اي چشم‌آزار تبديل کرديد.
2 0
پاسخ
حسين جواني دوشنبه 13 بهمن 1393 حالا بهتر شد. ممنون.
ايرو دوشنبه 13 بهمن 1393 حجم تو خالي نيست که. حرفه کلمه ست که درست و دقيق هم براي ترجمه نشدن انتخاب شده. خواستي تعريف کني ولي دلت نيومد همينجور خشک و خالي بفرستيش نه؟ بيا با هم صراحت کنيم
ايرو دوشنبه 11 اسفند 1393 زکي

پونه دوشنبه 13 بهمن 1393 يک سال گذشت؟!
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط





























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز