یادداشت نویسنده 7فاز بر Boyhood/ پسربچگی (ریچارد لینکلیتر)

فيلم با قاب تك‌ نفره‌ي ميسون كه خوابيده و دست كشيده آسمان را مي پايد آغاز مي‌شود و پايانش قاب دو نفره‌اي است از مرد و زني در چشم‌اندازي بدوي و پيشا تاريخي مثل آدم و حوا در اولين روز زندگي بر خاك.

7فاز:

بي‌امان

يک. نوشتن از پسربچگي کار سختي است مهمتر، کار لغوي هم هست. دشوار است چون کارگرداني لينکليتر نامريي و بي‌تاکيد فيلم را جوري خودبه‌خودي پيش مي‌برد که بايد چشم و گوش، هوش و حواس را شش دانگ به فيلم داد تا شيرين کاري‌ها، ذوق ورزي و چشمه‌هاي پنهانش را شکار کرد. لغو است زيرا در بهترين حالت نوشته‌ي منتقد فرضي با کشف و آشکارسازي ساز‌و‌کار اثر سعي مي‌کند ترجمان کلامي باشد که فيلم بي‌لکنت و تپق، رسا مي‌گويدش:  زندگي مي‌کنيم. در مسابقه مفروض نقدنويسي بر پسربچگي بيشترين حجم نوشته‌ها را انشاهاي احساساتي و ذوق‌زده تشکيل مي‌دهد. نقدها دائم يادمان مي‌آورند فيلمساز چه خوب توانسته زندگي واقعي را بر پرده تصوير کند و آن را به وسيله سينما بازنمايد، پس مثل جيسون  زندگي همه ما يک فيلم است. پسربچگي‌ها و دختربچگي‌هايي است تصوير نشده که خوش اقبال نبوده‌ايم تا کسي مثل لينکليتر به پست ما خورده و سينمايي‌اش کرده باشد. در چنين رقابتي آن کس برنده است که نويسنده‌ي بهتري است و نيک‌تر مي‌تواند فيلم را به مثابه ماده خامي براي نقدش اقتباس کند يا آنکه او بايد واجد چنان حساسيت حواس و نشئه حيات باشد که در بده‌بستان عاطفي با لحظه‌هاي فيلم نکته‌هاي نغرتر و لمحه‌هاي ناديده‌تري ببيند. نهايت امر خواندن مطلب درست و درماني درباره‌ي پسربچگي پارامترهايي خارج از خود فيلم پيدا مي‌کند. پيشنهاد نگارنده اين است که جاي خواندن همين چند خط يک بار ديگر خود فيلم را ببينيد که اينجا نه نويسنده آنقدرها قلم سحَاري دارد نه روشن‌بيني خاصي درضميرش نهفته که چيزي دست خواننده را بگيرد.

دو. پسربچگي صبر نمي‌کند. درنگ نمي‌شناسد. تماشاچي را هاج و واج جا مي‌گذارد و مثل دوچرخه‌ سواري ميسون بي‌امان پيش مي‌رود. دخترکي که ميسون کله کدو را با نمک يافته بود چه شد؟ خواهر و برادرهاي ناتني کجا رفتند؟ ديگر شد آنها همديگر را ببينند؟ استاد دانشگاه ظاهرالصلاح چگونه به ميخواره‌اي بد‌دهن و پرخاشگر مبدل شد؟ پدر چرا ماشين را فروخت؟ مگر قولش را به ميسون نداده بود؟ اصلاً ولنگاري و بي‌مسئوليتي او نبود که زندگي را بهم زد، مادر و بچه‌ها آواره شدند؟ پس چه شد به وقت سرش به سنگ خورد و مرد خانواده‌اي شد موقر و متين که تنها چشم‌هايش شيطنت جواني را نشان مي‌دادند؟ فيلم يگانه‌ي لينکليتر به اين پرسش‌ها جواب نمي‌دهد حتي وقت ندارد بايستد و سوال شما را بشنود. براي عقبگرد زماني نيست. خوب يا بد تنها مي‌شود جلوتر رفت. بچه بود بزرگ شد و هيچ ندانست که آن هجده سال نخست زندگي چقدر با باقي عمر فرق اساسي مي‌کند. در خبرهاست که کريستوفر نولان سازنده‌ي حماسه‌ي فضاها و زمان‌هاي لايتناهي اينجا و آنجا از علاقه‌اش به فيلم زميني لينکليتر گفته است زيرا هر دو يک قصه را مي‌گويند داستان انسان در جهان و زمان.

سه. پسربچگي بر بومي عظيم نقاشي مي‌شود. گويي نقشه‌اي باشد از 12 سال زندگي که با مقياس يک به يک ترسيم شده پر جزييات و ريزبافت است. گاهي پرش سال‌ها را با اتکا به تغيير مدل ماشين‌ها، استايل لباس‌ها، آرايش مو و دگرگوني چهره‌ي آدم‌ها مي‌فهميم و گاهي بايد خوب دقت کنيم تا دريابيم يک سال ديگر هم گذشته. در چنين نظرگاه نامطمئني از بازگشت يا مکث تماشاچي مي‌آموزد هر گونه‌اي از رجعت را پاس بدارد و دقايق همراهي را مغتنم بشمارد. با ميسون پياده و دختر دوچرخه‌سوار نماي بلند را همقدم مي‌شود، وقتي کارگر سابق مدير رستوران فعلي شده همراه با حال و روز نه چندان شاد خانواده به پست و بلند روزگار مي‌خندد و هنگامي که در مهماني فارغ‌التحصيلي پاياني دوست قديمي مادر را با دختر نوجوانش مي‌بيند آه از نهادش برمي‌آيد از اينهمه عمرِ رفته. لينکليتر در مصاحبه‌اي شرح داده چگونه دخترش لورلي پس از گذشت دو سه سال اشتياق خود را به نقش و حضور در ادامه‌ي فيلم از دست داد و به پشتگرمي رانت خانوادگي پيشنهاد کرد با کشتن کاراکتر او، سامانتا، قال قضيه کنده شود و بابا باقي فيلم را بدون حضورش بسازد. لينکليتر اين کار را بيش از اندازه تلخ ديده و توانسته بود حرفش را به کرسي بنشاند هرچه باشد وقتي کارگردان از پس بچه سرتق خودش بر نيايد ديگر به چه دردي مي‌خورد. به لطف پايمردي پدر و خانمي کردن دختر، پسربچگي فيلم بي‌مرگي است. کودکي ابدي در فيلم ماندگار شده، مرگ را شکست داده است اما لينکليتر نمي‌تواند طعنه‌اي مليح نزند و همزاد خاموش و سمجِ زيستن را نشان ندهد. جايي که ميسون در شش يا هفت سالگي توي راه‌آب کنده شده پشتِ خانه پرنده‌ي مرده‌اي مي‌بيند، افسون شده مي‌نشيند و با حسي غريزي چشم مي‌دوزد به تجربه‌اي که در دورهاي دور وليکن نزديک است.

چهار. فيلم با قاب تک‌ نفره‌ي ميسون که خوابيده و دست کشيده آسمان را مي پايد آغاز مي‌شود و پايانش قاب دو نفره‌اي است از مرد و زني در چشم‌اندازي بدوي و پيشا تاريخي مثل آدم و حوا در اولين روز زندگي بر خاک.

رضا رادبه
نظرات
پونه چهارشنبه 24 دي 1393 اين يادداشت رو دوست دارم
2 1
پاسخ

hmn چهارشنبه 24 دي 1393 مرسي از رضا رادبه عزيز به خاطر اين متن زيبا در دفاع از ارزشهاي فيلمي که به زيبايي و بدون هيچ تلاش خارق العاده و دست و پا زدن مفتي، بيشتر از هميشه نزديک ميشود به رسالت و آرزوي ديرينه هنرمندان براي فهميدن و به تصوير کشيدن ذات زندگي به مثابه ظرف و مظروف وجود و هستي انسان. به قول رضاي عزيز هميشه به جاي حرف زدن درباره اين فيلم، بهتر است که يک بار ديگر آن را ببينيم.
7 1
پاسخ

اددم كن بلاكم چهارشنبه 24 دي 1393 چه عجب تصميم گرفتين از اين فيلم حمايت كنيد
3 2
پاسخ
يه نفر چهارشنبه 24 دي 1393 لينكليتر حمايتت مي كنيم

سيدني پروسر چهارشنبه 24 دي 1393 عالي! ناپرهيزي بيشتر بکنيد جناب رادبه
3 1
پاسخ

حسن بكس چهارشنبه 24 دي 1393 نولان رو تگ نكردينا
3 0
پاسخ

تارا صنايع چهارشنبه 24 دي 1393 فيلمه زيبايي بود. مچكرم، يادداشت شما احساس خوبي داشت.
0 2
پاسخ

همسايه تيلور سويفت پنجشنبه 25 دي 1393 فيلم خوبي بود اما يه آواز تيلور سويفت تهش كم داشت
1 0
پاسخ

سياوش پنجشنبه 25 دي 1393 فيلم بسيار زيبا و بي نظيرى بود.
خيلى اين فيلمُ دوست دارم و بنظرم بايد جايزه اسكارُ ببره.
ممنون از قلم زيباتون.
0 2
پاسخ

مصطفي جوادي پنجشنبه 25 دي 1393 عالي
4 1
پاسخ

آرش زماني دوشنبه 29 دي 1393 لذتي عميق از نوشته يک دوست داناي قديمي در مورد يک فيلم بي همتا. سپاس از قلم سحار.
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز