طعم ترس - بخش سوم: پرنده‌ای با بال‌های بلورین (1)

آرجنتو ابتدا نمي‌خواست پرنده‌اي با بال‌هاي بلورين را كارگرداني كند؛ ايتالو زينگارِه‌لي، تهيه‌كننده‌ي ايتاليايي كه آرجنتو فيلمنامه را قبل از همه به او پيشنهاد كرد، و گوفرِدو لومباردو، تهيه‌كننده‌ي نهايي فيلم هم تمايلي به استخدام آرجنتوي كارگردان نداشتند.

7فاز:

داريو آرجنتو مي‌گويد: «وقتي به گذشته نگاه مي‌کنم مي‌بينم اين تقدير من بود که کارگردان سينما شوم. فکر مي‌کنم وجه تاريک سينما مرا انتخاب کرد چون هيچ زماني احساس نکردم که واقعا انتخاب ديگري در اين مورد دارم. اولين فيلمي که در دوران کودکي تماشا کردم شبح اپراي آرتور لوبين (1943) بود که در تعطيلات همراه با برادرم در سينمايي رو باز ديدم. اين فيلم تاثير شگرفي بر من گذاشت چون دنيايي را کشف کردم که پيش از آن نديده بودم؛ دنيايي پُر شده از رنگ، رومانسِ گوتيک، و وهم و وحشتِ گِران‌گينيول . اما بعد از تماشاي اين فيلم اتفاق ديگري افتاد. درجه‌ي حرارت بدنم چند ماهي پايين بود و مجبور بودم زمان‌هايي طولاني در خانه بمانم. کمتر از ده سالم بود و عادت داشتم از کتابخانه‌ي پدرم کتاب بردارم و بخوانم و وقت بگذرانم. هرچند آن کتاب‌ها نه براي کودکان، که براي خوانندگان بزرگسال بودند. من رمان‌هاي فانتزي، نمايشنامه‌هاي شکسپير، هزار و يکشبِ آکنده از جنسيت و زيبايي، و آثار ادگار آلن پو را خواندم. داستان‌هاي پو اولين معرفِ من به دنياهاي مرگ، ماورا الطبيعه، افکار غريب و ايده‌هاي پوچ بودند. من آن موسمِ کشف را يکي از ستون‌هاي زندگي‌ام مي‌دانم. مطالعه‌ي من بدان معني بود که چندان مجبور نبودم با آدم‌هاي ديگر در تماس باشم. برادرم کلوديو دوستان هم‌مدرسه‌اي زيادي داشت اما من آدم گريزاني بودم که در دنيايي سراسر فانتزي زندگي مي‌کرد. عادت داشتم به تختخواب بروم و منتظر روياي ماجراهاي غريب باشم. طبيعتا جذب سينما شدم چون سينما هم درست روياي همان ماجراها در تاريکي بود. به دارويي معتاد شدم که اسمش پرده‌ي سينما بود. غالبا سه فيلم در روز مي‌ديدم و همان فيلم‌ها را بارها مجددا تماشا مي‌کردم. اگر عشقم را به نوشتن، به عشقم به سينما وصل کرده بودم، قاعدتا بايستي متوجه مي‌شدم که آينده‌ام کجا واقع شده. اما اين کار را نکردم تا زماني که اوقاتم را با پدرم سر صحنه‌ي فيلم‌هايي که تهيه مي‌کرد گذراندم. هميشه احساس مي‌کردم که کارگردان‌ها موجودات بسيار مزخرفي هستند؛ هميشه خسته، هميشه گستاخ، هميشه در حال فرياد. وقتي شما يک نويسنده هستيد، اين شما هستيد و يک ماشين تايپ، و نه هيچ کس ديگر. من دوست دارم تنها کار کنم و کارگردان بودن درست نقطه‌ي مقابل آن است. سن و سالم که کم بود هرگز فکر نمي‌کردم که کارگردان‌ها هم هنرمند هستند. اين‌طور به نظرم مي‌آمد که به صدها آدم ديگر پول داده مي‌شود تا کار کارگردان را برايش انجام دهند. البته که در اشتباه بودم، اما واقعا فکر مي‌کردم که تمام کارگردان‌ها احمق هستند و فيلمنامه‌نويس، نابغه‌ي واقعي پشت فيلم است».
برناردو برتولوچي، شاعري که با پيش از انقلاب (1962) به کارگرداني رو آورده بود، به دوست نزديکش داريو آرجنتو، که آن زمان منتقد فيلم و فيلمنامه‌نويسِ فيلم‌هاي ديگران بود، موکدا توصيه کرد که رمانِ هيجان‌انگيزي را براي يکي از پروژه‌ها‌ي سينمايي‌ بعدي‌‌اش بخواند. برتولوچي نهايتا از ساختن فيلمي بر اساس اين رمان منصرف شد اما مضامينِ استفاده‌شده در آن براي هميشه در کارنامه‌ي هنري آرجنتو رخنه کردند. اين رمان، ميمي فريادکِش نوشته‌ي فردريک براون بود که پيش از اين در 1958 دستمايه‌ي يک فيلم نوآر/ ترسناکِ ضعيف به صرف حضور ستاره‌اش آنيتا اکبرگ شده بود. آرجنتو سر صحنه‌ي کماندوها بود که ضمن استفاده از ايده‌هاي رمان براون، و مفهوم مرکزيِ "ماهي گيرافتاده در تُنگ"، طرح اوليه‌اي سي‌صفحه‌اي براي پرنده‌اي با بال‌هاي بلورين نوشت. او سپس فيلمنامه‌ي کامل را در پنج روز، بي‌وقفه و مستمر، همراه با دوستش آلدو لادو نوشت. «الهام اصلي در تونس و بعد از خوردن يک وعده‌ي غذايي مفصل به سراغم آمد. در ساحل دراز کشيده بودم و وقتي داستان در ذهنم شکل گرفت اصلا حال و روز خوشي نداشتم. ايده‌هاي برآمده از ميمي فريادکِش را تاييد مي‌کنم اما هرگز آن‌طور که برخي منتقدين گفته‌اند تحت تاثير چشم شيطانِ ماريو باوا (1962) نبودم. اگر بخواهم تاثيرهاي کلي‌ از ديگران را فهرست کنم، مجبورم بگويم که اين تاثيرها، فيلم به فيلم تغيير مي‌کنند. نمي‌توان آن‌ها را به طور مشخص در هيچ‌چيز محدود کرد. فريتز لانگ (مخصوصا فيلم‌هاي آلماني‌اش)، کارل تئودور دراير، آلفرد هيچکاک، والت‌ديزني، وال ليوتون، ژاک تورنور، فدريکو فليني، ژان لوک گدار و اندي وارهول بر من تاثير گذاشته‌اند. جايي در فيلم‌هايم به هر يک از آن‌ها ارجاع داده‌ام. من فيلم‌هاي تجربي اوليه‌ي وارهول را خيلي دوست داشتم. زماني‌که خواب (1963) و دختران چلسي (1966) را ديدم بسيار جوان بودم و اين فيلم‌ها شديدا مرا به آينده‌ي سينما اميدوار کرد. بيشتر آدم‌ها به اين فيلم‌ها مي‌خنديدند چون فکر مي‌کردند خسته‌کننده و احمقانه‌اند اما من فکر مي‌کردم که داراي تصاوير باشکوهي هستند. استفاده و انتخاب وارهول از تصاوير، مطمئنا فيلم‌هاي من را هم تحت تاثير قرار داد. محبوب‌ترين ستاره‌ي تمام دوران‌ها براي من اينگريد برگمن است. شيفته‌ي اکسپرسيونيسم آلمان هستم؛ شيفته‌ي تمام آن زواياي معوج و سايه‌هاي پُر کنتراستِ سياه‌و‌سفيد. تاثيرپذيري اصلي همين است. از اشاره‌ي هميشگي آدم‌ها به تاثيرپذيري‌ام از ماريو باوا بيشتر کسل مي‌شوم تا هر چيز ديگر. ما واقعا پيش از فيلمبرداري سرخ تند درست و حسابي همديگر را نديده بوديم. شايد تاثيرهايي از طراحي‌هاي لباس در فيلم‌هاي او گرفته باشم اما شيوه‌ي کار کردن ما کاملا متفاوت بود. [سبکِ] باوا بيش از آن باروک است که من عموما دوست دارم. اولين فيلم باوا در ژانر شمشير و صندل بود و او هيچ‌وقت نتوانست خودش را از آن سبکِ آشکار خلاص کند. ريکاردو فِرِه‌دا به سليقه‌ام نزديک‌تر است. فيلم‌هايش واقعا فوق‌العاده‌اند؛ سرشار از خشم و شگفتي. راز هولناک دکتر هيچکاک (1962) و روح (1963)، فيلم‌هاي زيبايي هستند. همه مي‌گويند که او موقع کار با هنرپيشه‌ها و عوامل ساخت فيلم، يک حرامزاده‌ي واقعي بود که خودِ همين، دليل ديگري براي دوست‌داشتن اوست!»
آرجنتو ابتدا نمي‌خواست پرنده‌اي با بال‌هاي بلورين را کارگرداني کند؛ ايتالو زينگارِه‌لي، تهيه‌کننده‌ي ايتاليايي که آرجنتو فيلمنامه را قبل از همه به او پيشنهاد کرد، و گوفرِدو لومباردو، تهيه‌کننده‌ي نهايي فيلم هم تمايلي به استخدام آرجنتوي کارگردان نداشتند. «فکر مي‌کردم اين فيلمنامه يک متن برجسته‌ي ادبي است، بيشتر به اين خاطر که هيچ‌کس براي نوشتنش به من پول نداده بود. آن فيلمنامه را براي خودم نوشته بودم تا ببينم مي‌توانم حق مطلب را درباره‌ي يک فيلم معماييِ نوآرگون که داستانش در ايتاليا مي‌گذرد ادا کنم يا نه. اين در آن زمان ژانري نامتعارف محسوب مي‌شد اما خودم را به قلبم سپردم و با جريان آن پيش رفتم. فيلمنامه را براي لومباردو فرستادم و به او گفتم: "لطفا مطمئن شو که يک کارگردان واقعي اين فيلم رو مي‌سازه". لومباردو، دوچو تِساري را پيشنهاد کرد و زير بار نرفتم. گفتم: "نه، اين داستان خيلي مدرنه و نمي‌خوام اون کارگرداني‌ش کنه". بعد صحبت از ترنس يانگ به ميان آمد چون فيلم قبلي‌اش تا تاريکي صبر کن (1967) در ايتاليا بسيار خوب فروخته بود، و من حسابي جوش آوردم. ناگهان پدرم سالواتوره به من گفت: "خب اگه واقعا نمي‌توني تحمل کني يکي ديگه اين فيلم رو کارگرداني مي‌کنه، مجبوري خودت کارگرداني‌ش کني!" اين يک آلترناتيو ساده براي تمام گزينه‌هاي ديگر روي ميز بود و تصميم گرفتم شانسم را امتحان کنم. ايده، ايده‌ي خطرناکي بود چون هرگز قبل از آن کارگرداني نکرده بودم. بيشترِ آدم‌ها با ساخت فيلم‌هاي کوتاه شروع مي‌کنند و من حتي يک فيلم کوتاه هم نساخته بودم. تنها فکري که رويش متمرکز شدم اين بود که اگر به عنوان يک منتقد فيلم، سينما را به لحاظ تئوريک مي‌شناسم، تمام کاري که مجبور به انجامش هستم به کار بستن آموخته‌هايم است. چه چيزي را از دست مي‌دادم؟ به هر حال در آن مقطع اصلا قصد نداشتم کارگردانِ تمام‌وقت شوم و فکر مي‌کردم پرنده‌اي با بال‌هاي بلورين اولين و آخرين فيلمم در مقام کارگردان خواهد بود. مهم‌ترين مساله در ذهنم اين بود که اگر نمي‌خواهم فيلمنامه‌ام خراب شود، مجبورم مشکلات و سختي‌هاي کار را قبول کنم و با شرايط کنار بيايم».
ادامه دارد ...

اردوان شکوهي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
















































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز