صحنه‌هایی از یك زندگی زناشویی/ یادداشت نویسنده 7فاز درباره Gone Girl (دیوید فینچر)

بهتر نيست بگوئيم دختر گمشده هم فيلمي رابطه ستيز است و هم به رابطه احترام مي‌گذارد؟ احساسي كه پس از تماشاي فيلم القا مي‌شود به شدت يادآور آن جمله‌ي معروف ژاك لكان است كه توسط ژيژك اينطور كامل مي‌شود: "عشق دادن آن چيزي‌ست كه نداريم به آن كس كه نمي‌خواهدش."

7فاز:

... در حالي كه زماني كور بودم، اكنون بينا شدم... انجيل يوحنا (از ديالوگ‌هاي فيلمِ بازي)

ديويد فينچر؛ پسر شيطان هاليوود. بيست و دو سال پيش بود كه نخستين فيلمش بيگانه 3(فيلمِ محبوب رابين وود) را ساخت. چه چيزي بهتر از اين براي يك جوان سي ساله كه دنباله‌اي بر يكي از محبوب‌ترين فيلم‌هاي عمرش را به عنوان فيلمِ اولش كارگرداني كند؟ اما اين دومين فيلمش بود كه توجه همگان را به خود واداشت؛ هفت. تريلري جنايي كه در ويران شهري مملو از سياهي مي‌گذشت. هفت، روايتگرِ تلاشِ عبث آخرين انسان‌ِ خوبِ روي زمين بود در مقابله با شرِ فراگير. ايده‌اي كه از آن به بعد در قالب‌هايي مختلف، تبديل به موتيفي مضموني در فيلم‌هاي آينده‌ي فينچرِ تلخ‌انديش شد. ريچارد داير در تك‌نگاري‌اش بر هفت دنياي فيلم را همچون دنيايي توصيف مي‌كند كه كارش از نجات و اصلاح گذشته. نكته‌اي كليدي در دنياي فينچر. تو گويي در جهان فيلم‌هاي او، خدا مرده است. هيچ راه فراري از شر نيست، شايد به همين دليل هم باشد كه به شكلي طعنه‌آميز تنها نمودِ مذهب در فيلم‌هاي فينچر، در شمايل هيولايي چون جان دو (كوين اسپيسي) ظاهر مي‌شود. پيروزيِ جان دو در مقابلِ ويليام سامرست (مورگان فريمن) در پايان هفت، نابوديِ آسمان خراش‌هاي شهر در پايان باشگاه مشتزني - فيلمي كه دو سال پيش از فاجعه‌ي 11 سپتامبر به نوعي آن رخداد را پيشگويي كرد - جستجوي همه جانبه‌ي سه شخصيت اصليِ زودياك به دنبال قاتلي كه هيچگاه پيدا نشد، و مارك زاكربرگي كه در شبكه اجتماعي به تصوير كشيده شد، همه و همه به نوعي بسط يافتن همين ايده‌ي مركزي بدبينانه‌ي فينچر بودند. فينچري كه شايد در بين فيلمسازان هم‌نسلش، تنها پل تامس اندرسون را از نظر ميزان بدبيني نسبت به دوران مدرن، كنار خود داشته باشد. كنت جونز سال 2014 را به اين دليل كه هر دوي اين فيلمسازان فيلم ساخته‌اند سالي ويژه براي سينما دانسته.

الان ديگر مي‌توانيم نام ديويد فينچر را در كنار نام‌هاي بزرگي چون اورسن ولز، آلفرد هيچكاك و استنلي كوبريك قرار دهيم. فيلمسازاني كه موفق شدند در دلِ جريانِ سينمايي هاليوود، غيرقراردادي‌ترين فيلم‌ها را بسازند و آن چه را كه خود در نظر داشتند به بهترين شكل ممكن به تصوير بكشند. در خوانشِ فيلم‌هاي فينچر، ايده‌هاي بينامتني از اهميت فراواني برخوردارند. از همان فيلم‌هاي آغازين‌اش تا به امروز، اين ارجاعاتِ سينمايي به صورتي كاملا هوشمندانه در تمام فيلم‌هايش حضور دارند. در هفت، ردپاي دو فيلمِ مهم يك دهه قبلش مشهود است؛ سكوت بره‌ها (جاناتان دمي) كه چرخشي 180 درجه بود در رويكرد به فيلم جنايي و داستان قاتل زنجيره‌اي، چرخشي كه فينچر در هفت با آن پيچ داستانيِ معروفش و آن قاتلِ منحصر به فرد، دنباله رويش بود و ديگري بليد رانر، شاهكارِ علمي تخيلي/فتوريستيِ ريدلي اسكات. حضور مايكل داگلاس در نقش نيكلاس ون اورتون، سرمايه دارِ گنده دماغِ فيلمِ بازي، آشكارا ارجاعي بود به شخصيتِ گوردون گكو در فيلمِ وال استريت (اوليور استون)، يكي از مهمترين شمايلِ سينماي دهه 80. برخورد خودآگاهانه‌ي فينچر در انتخاب ژانر فيلم‌هايش و نيز در ادامه تخطي‌اش از قواعد همان ژانرها، او را تبديل به يكي از مهمترين ساختارشكنان ِ سينماي معاصر مي‌كند. ارجاعات خودآگاهانه‌ي پست مدرنِ فينچر به رسانه، در آخرين فيلمش به اوج خود مي‌رسد. فينچر در دختر گمشده به طرزي استادانه، با استفاده از عناصر فيلم‌ها و سريال‌هاي جريان اصلي آمريكايي، موفق مي‌شود همان دستمايه‌ها را به ظريف‌ترين شكل ممكن دست بيندازد و مورد هجو قرار دهد. در دختر گمشده، تقريبا تماميِ بازيگرانِ فرعي عبارتند از مهمترين بازيگران نمايش‌هاي عامه‌پسند اين سال‌ها. بازيگراني چون نيل پاتريك هريس، تايلر پري، كيم ديكنز و كري كان. نقد تند و تيزي كه فينچر از رسانه و نقشِ آن در زندگي فرد آمريكايي معاصر دارد، طوري است كه كمتر به اين شدت در فيلم‌هايش شاهد بوديم. پس زمينه‌اي كه براي ايمي، فم‌فتال/هيولاي فيلم در نظر مي‌گيرد، هجويه‌اي است بر جريان مسلط فرهنگ آمريكايي. ايمي از كودكي الگوي دخترِ ابرقهرماني در داستان‌هاي پدر و مادرش به نام ايمي شگفت‌انگيز بوده. داستان‌هايي به شدت محبوب در ميان مردم. مسئله‌اي كه همواره براي ايمي موجب ناراحتي بوده. جايي در فيلم ايمي ناراحتي‌اش را از اينكه همواره در زندگي‌اش، ايمي واقعي چند قدمي از ايمي آرمانيِ داستان‌ها عقب‌تر است ابراز مي‌كند. لحن پاروديكي كه فينچر در طول فيلم، درهم تنيده با داستان جدي‌اش به پيش مي‌برد ديگر مسئله‌اي است كه در دختر گمشده حائز اهميت مي‌باشد. نكته‌اي كه بالاخص در بازي‌هاي فيلم مشهود است. بازي و حركاتِ بن افلك در فيلم به گونه‌اي است كه انگار در حال بازي در يك كمدي رومانتيكِ جريان اصلي‌ است. كافي‌ست فقط به ذوق كردن‌هايش بعد از اينكه به جواب معماهاي ايمي (رزاموند پايك) مي‌رسد توجه كنيد ( I Know It ). فينچر با اين ايده‌هاي خودارجاعانه‌اش موفق مي‌شود به جاي آشنازدايي از موقعيتي آشنا (كاري كه اكثر پست مدرن‌ها انجام مي‌دهند)، وادارمان كند تا موقعيتي غريب و بيمارگون را، قدم به قدم به صورت موقعيتي عادي و آشنا بپذيريم. همانطور كه بارها در ديگر نوشته‌ها به آن اشاره شده، دختر گمشده فيلمي به شدت هيچكاكي است. همچون فيلم‌هاي هيچكاك، در دختر گمشده نيز خشونت و وحشت بيشتر از آنكه نمودي عيان داشته باشد، بيشتر در فضاي فيلم و تاروپودِ آن به شكلي نامحسوس حضور دارد. خشونت احساسيِ دختر گمشده، بيشتر از طريق ديالوگ‌ها و روابط و طعنه‌هاي شخصيت‌ها و نيز موسيقي اتمسفرسازِ آن است كه القا مي‌شود. در فيلم‌هاي هيچكاك، اين فضاي پر تعليق، بالاخره در نقطه‌اي از درام سر باز مي‌كند و دهشتِ درون خود را بيرون مي‌ريزد. ايده‌اي كه در فيلم‌هاي بي شمار فيلمساز از جمله بزرگاني چون برايان دي پالما و كلود شابرول و ميشائيل هانكه نيز به اشكال مختلف نمود پيدا كرده. فينچر نيز در صحنه‌ي نفس گيرِ قتلِ دزي توسط ايمي از اين ايده با كارگرداني و تدويني عالي به بهترين شكل استفاده مي‌كند.   

فينچر در دختر گمشده، براي نخستين بار پا به درون يك رابطه‌ي زناشويي مي‌گذارد. الگوي داستانيِ فيلم الگويي است بارها تكرار شده؛ رابطه‌اي پرشور و عاشقانه كه با گذشت زمان تبديل به نفرت مي‌شود يا همانطور كه فينچر عقيده دارد بازي‌اي هر روزه براي رسيدن به قدرت در رابطه. دختر گمشده جايي است كه در آن، هيچكاك و اينگمار برگمان به يكديگر مي‌رسند. فيلمساز در دختر گمشده به تعادلي ظريف بين فينچر اوليه - فينچرِ عاشقِ معما و تريلر و بازي و پيچ‌هاي داستاني - و فينچرِ متاخر - فينچري عميق و به شدت تلخ - دست پيدا مي‌كند. دختر گمشده با حال وهوايي چون فيلم‌هاي هفت و بازي آغاز مي‌شود. اينجا نيز نيك دان (بن افلك) بدون اينكه خودش اطلاعي داشته باشد، درگير معمايي عجيب مي‌شود. موازي با تلاش نيك و ديگران براي حل معماي گم شدن همسرش، داستانِ ايمي را از اولين لحظه‌ي آشناييشان مي‌شنويم و مي‌بينيم. داستان‌هايي بارها ديده و شنيده شده؛ اولين بوسه، روزهاي خوش آغاز و ... در طول يك ساعت نخست فيلم، نيك را تنها مظنونِ گم شدنِ همسر دوست داشتني‌اش مي‌يابيم. ذهنيتي كه خيلي زود نقش بر آب مي‌شود. با چرخشي فينچري، پس از ساعت نخست فيلم، همراه با نيك، به يكباره خودمان را در دلِ نئونوآري عجيب با فم‌فتالي پيچيده مي‌يابيم. نئونوآري كه در پايانش، به جاي كشته شدن مردِ نگون بخت به دستِ فم‌فتالِ داستان، به ادامه‌ي زندگي اين دو و بچه دار شدنشان با يكديگر ختم مي‌شود ! پايانِ كناييِ دختر گمشده، پاياني است از جنس پايان‌هاي كناييِ فينچر به ويژه در دوره‌ي متاخر فيلمسازي‌اش، پايان‌هايي واجدِ كيفياتي ترسناك؛ پايانِ زودياك و آن صحنه‌ي مواجهه‌ي رابرت گري اسميت (جيك جيلنهال) با قاتلِ احتمالي، آرتور لي آلن (جان كارول لينچ) و پايان بنديِ وحشتناكِ شبكه اجتماعي (فيلمي كه روايت براندازانه‌اي دارد از روياي آمريكايي) را به ياد آوريد؛ تنهاييِ موسسِ شبكه‌ي مجازي‌اي كه موجبِ پيوند ميليون‌ها انسان شده است، در انتظار دريافتِ اكسپتِ معشوق! پايانِ كمدي سياه گونه دختر گمشده، با توجه به وقايعي كه از سر گذرانديم، مي‌آيد و در راسِ پايان‌بندي‌هاي هولناكِ اين فيلمساز قرار مي‌گيرد.  

تا پيش از دختر گمشده، تنها شاهد رگه‌هاي كم رنگي از روابط عاطفيِ زن و مردي در فيلم‌هاي فينچر بوديم. داستان جيليان فلين اين فرصت را در اختيار او قرار داد تا به عميق‌ترين شكل ممكن به مفهومِ رابطه در جهان مدرن بپردازد. كاري كه كوبريك سال‌ها پيش در آخرين فيلمش، چشمان باز بسته كه به نوعي وصيت‌نامه‌ي هنري‌اش نيز محسوب مي‌شد به آن پرداخته بود. فينچر ايده‌اي از رابطه‌ي عاشقانه به مثابه رابطه‌اي سادومازوخيستي را به تصوير مي‌كشد كه فرويد تقريبا يك قرن پيش در بررسيِ مازوخيسم و پيوند آن با ساديسم مطرح كرده بود. نمودِ اين مازوخيسمِ تنيده در ساديسم در دختر گمشده، فم‌فتالِ شگفت انگيزِ فيلم، ايمي مي‌باشد. ايمي كه با نقشه‌هاي خودآزارانه‌اش در پي گرفتنِ انتقام از نيك است. اوجِ اين ايده در تصميمِ ايمي براي خودكشي‌ (منتهاي مازوخيسم)، به قصدِ نابوديِ نيك تبلور مي‌يابد، ايده‌اي كه با چرخشي هيچكاكي تبديل به ايده‌ي انتقامي ديگر و چه بسا هولناك‌تر مي‌شود. فيلم را از منظري ديگر مي‌توان همچون يك عاشقانه‌ به شمار آورد، البته عاشقانه‌اي وحشتناك و تراژيك. دختر گمشده را از اين لحاظ مي‌توان در كنار ديگر شاهكارِ اين بيست سال اخير يعني Audition/ آزمون بازيگري ساخته‌ي تاكشي ميكه قرار داد. نقطه‌ي اشتراك اين دو فيلم، در نمايش منتهاي سادومازوخيستي رابطه‌اي عاشقانه است. در يكي از وحشتناكترين صحنه‌هاي عشقي تاريخ سينما در آزمون بازيگري، آسامي (اِيهي شينا) پاي آئوياماي (ريو ايشيباشي) ساده‌دل را قطع مي‌كند تا او را براي هميشه پيش خود نگه دارد (تو بدون پا جايي نمي توني بري)، رابطه‌ي عشقي به عنوان تجربه‌اي همزمان از درد و لذت، عملي كه ايمي به طريقي ديگر با كشتنِ دزي (نيل پاتريك هريس) انجام مي‌دهد تا نيك را كنار خود نگه دارد. طبق همين دلايل، شايد تقليل فيلم به فيلمي صرفا زن ستيز يا مرد ستيز نگاه چندان دقيقي نباشد، بهتر نيست بگوئيم دختر گمشده هم فيلمي رابطه ستيز است و هم به رابطه احترام مي‌گذارد؟ احساسي كه پس از تماشاي فيلم القا مي‌شود به شدت يادآور آن جمله‌ي معروف ژاك لكان است كه توسط ژيژك اينطور كامل مي‌شود: "عشق دادن آن چيزي‌ست كه نداريم به آن كس كه نمي‌خواهدش."

در پايان لازم است به دو عنصر اساسي فيلم يعني كارگرداني و موسيقي آن نيز اشاره‌اي داشته باشيم. كارگرداني مهندسي شده و بدون حشو و زوايد فينچر، اينجا به مقتصدانه‌ترين شكل ممكن رسيده. تصاويري همراه شده با موسيقيِ وهم انگيز و اعصاب خردكنِ ترنت رزنر و اتيكوس راس كه تجربه‌ي فيلميكِ عميقي را به وجود مي‌آورند. قرينه سازي‌اي كه فينچر در روايتش به وجود مي‌آورد - به عنوان مثال در نيمه نخست، وحشتِ ايمي از صدمه ديدن توسط نيك  و در پايان بر عكس شدن اين موقعيت - با تكرار صحنه‌ي آغازين فيلم و نريشن نيك در پايان آن تكميل مي‌شود. فينچر در داستان اغراق آميزش، فانتزي‌اي را به تصوير مي‌كشد كه شايد همگي‌مان به نوعي در اعماق وجودمان با خود حمل مي‌كنيم.

احسان ميرحسيني
نظرات
hmn پنجشنبه 25 دي 1393 چه يادداشت پر نكته و جذابى. دم شما
7 0
پاسخ

اددم كن بلاكم پنجشنبه 25 دي 1393 فردا هم گان گرل دارين؟
1 2
پاسخ
همسايه تيلور سويفت پنجشنبه 25 دي 1393 همين كارا رو مي كني بلاكت مي كنن

lumiere پنجشنبه 25 دي 1393 خيلي خوب و خيلي عالي
3 0
پاسخ

کينگ روبرت پنجشنبه 25 دي 1393 دقيق و کامل استاد، دم شما گرم.
فقط به نظر من سادومازوخيسمي در کار نيست و تم رابطه بين امي و بن افلک بيشتر همون الگوي فوکويي ميل جنسي معطوف به قدرت/اراده به دانستنه. يعني مي خوام بگم به نظرم بيشتر فوکوييه تا لکاني و بيشتر بديوييه تا ژيژکي. يعني اينجا ما با همون استحاله بديويي طرفيم که در چهار حوزه، مشخصه دوره جديده که خودت مي دونيشون ديگه: علم به تکنولوژي، سياست به مديريت، هنر به فرهنگ و "عشق به سکس" که موضوع بحث ماست.
چيزي که لکان درباره سکس و لذتش ميگه به نظر من پذيرفتني نيست استاد. اينکه در سکس و تماس و فشردن دو بدن اين عرصه خياليه که القاي توهم لذت مي کنه بي معنيه. لکان معتقده اون چيزي که در سکس اصله رفتن ذهن به جايي ماوراي عرصه خيالي و جايي در دوردستهاست، ولي به نظر من ايده بديو درسته که معتقده در دوران مدرن(دوران متاخر مدرن)اونچه ما عشق مي دونيم و بهمون ياد داده شده و از نظر احساسي منتقل شده سکسه و نه عشق. اين بيشتر مي تونه راه رفتن به دوردستها رو که لکان هم به دنبالش ميگرده نشونمون بده: راهي که فراي تکنيک و عصر تکنيک قرار داره، راه فرار.. آيا هست؟ فينچر و گان گرل که ميگن «نه».
0 0
پاسخ
احسان جمعه 26 دي 1393 ممنون از نظر شما.. موافقم با شما که اينجا ميشه کاملا فوکويي هم نگاه کرد به ماجرا، بر مبناي همون ايده ي نيچه اي اراده معطوف به قدرتِ فوکو، اما حضور اين ايده دليل بر نبودنِ سادومازوخيسمي که اينطور عيان تو اين رابطه حضور داره نميشه، . اما در مورد پاراگراف دوم؛ حرفت درسته، لکان عرصه خيالي رو راهکار سوژه براي پرهيز از مواجهه با آسيب زايي امر واقع که در نوشتت به درستي همون سکس هست ميدونه، اما به اين مقوله هيچ ارجاعي در نوشته من نشده، جمله معروف لکان" رابطه جنسي وجود ندارد" هيچ ارجاعي در متن نوشته شده نداره، اما اگر به مقوله ي عشق برگرديم، اينجا بايد بين دو لکان متقدم و متاخر تفاوت زيادي قائل شد، بين لکان پديدار شناس متقدم و لکان ساختارگراي متاخر.. بر خلاف بديو که مقصودش حاکميت سوژه بر ميل است لکان متاخر ميل را بر هر چيزي پيشيني مي داند و خوانش من از فيلم طبق همين ديدگاهه...

مهران پنجشنبه 25 دي 1393 دختر گمشده، کمدي سياه؟؟ واقعا؟؟ گرفتي مارو استاد!
2 2
پاسخ

معين شنبه 23 آبان 1394 1-اولا جمله اي که در مورد عشق نقل قول کردي معرکه بود:« عشق دادن آن چيزي است که نداريم به آن کس که نمي خواهدش». بهترين تعريف يک خطي که از عشق شنيدم.
2-اينم همين اول بگم که دختر گمشده رو دوست ندارم.همينطور شبکه اجتماعي و فايت کلاپ.از فينچر فقط هفت رو دوست دارم (چنتا از فيلماشم نديدم) و مثالي که از سکوت بره ها زدي هم درست بود.به نظر من هم اين دو فيلم شبيه هستند و با اينکه سکوت بره ها هم فيلم خوبيه،ولي هفت فيلم بهتريه.
4-کلا به نظرم فيلمي که از رمان ساخته بشه،اگه بخواد خيلي به رمان مورد نظر وفادار بمونه فيلم خوبي نميشه. چون مديوم سينما با ادبيات فرق ميکنه و فاکتورهاي سرگرمي متفاوته.الان بدون فکر اگه بخوام بگم ،پدرخوانده 1 تنها فيلم خوبيه که سراغ دارم که از روي رمان ساخته شده باشه. به نظرم فيلمسازي که بخواد از يه کتاب فيلم بسازه بايد اولا کتاب رو مال خود کنه و نگاه کاملا شخصيش به اون کتاب رو بسازه، ثانيا سينماييش کنه.اگه لازمه شخصيت اضافه يا کم کنه و آغاز و پايان رو تغيير بده.اين دقيقا حرفيه که سيد فيلد ميزنه.
5- اين که با هيچکاک مقايسه کردي، از لحاظ فيلمنامه قبول دارم دختر گمشده قابل مقايسه با بعضي از فيلمنامه هاي هيچکاکه .شلوغ،پر از حادثه و نقطه عطف،بدون قهرمان و ضد قهرمان ، و بي محتوي. ولي از لحاظ ساخت اصلا شبيه نيستند. براي مثال نکته اي که اشاره کردي ،برعکس نظرت،من فکر مي کنم اتفاقا تو فيلم دختر کمشده خشونت نمود عيان داره و اين دقيقا تفاوت اساسي ساخت هيچکاک و فينچره. هيچکاک هميشه قتل رو فانتزي و کودکانه نشون ميده ولي فينچر کمي اهل خشونته. با اينکه هيچکاک رو هم زياد نمي پسندم ولي از اين لحاظ احترام زيادي براي کارگردانيش قائلم.چون سينما جاي شکنجه کردن مردم نيست و اگه موضوع هم خشنه ، ميتونه نگاه و پرداخت انساني باشه.
6- به نظرم اصلا اشکالي نداره که فيلمسازي تلخ انديش باشه و فيلم تلخ بسازه. اگه يه آدم نااميد بخواد زور بزنه فيلم اميدوارانه بسازه لو ميره و اثر نميذاره. ولي به نظرم پايان فيلم هاي فينچر رو که اشاره کردي،فقط شبکه اجتماعي در اومده.تو فايت کلاپ صحنه پاياني زياد معني دار نيست و صرفا برد پيته که تماشاگر رو جذب ميکنه.تو هفت ولي اصلا مخالفم که پايانش رو تلخ بدونيم.وقتي مرگان فريمن يک جمله نقل ميکنه «دنيا جاي زيباييه که بايد توش جنگيد و تلاش کرد» يا يه چيزي تو اين مايه ها، و ميگه من با بخش دومش موافقم، دقيقا داره توليد محتوي مي کنه و تماشاگر رو دعوت به جنگيدن در زندگي ميکنه،حتي اگه مثل خودش منجر به شکست بشه.
7- يه خورده به نظرم مياد که جملات طولانيه. جمله طولاني حوصله سربر ميشه.از طرفي مشکلي که تو نوشته تو و خيلي منتقداي ديگه (مخصوصا مجله فيلم) هست، اينکه که خيلي مثال ميزنيد.از فيلمهاي مختلف،جديد و قديمي،کتاب ها و نويسنده هاي مختلف، به کار بردن اصطلاحات و ... .
ببين با سواد بودن و دونستن تاريخ هنر و سينما براي يه منتقد ضروريه و خيلي هم خوبه،بحثي نيست.ولي يه خطر هم داره.خطر پيچيده شدن نوشته. به اين فکر کن که وقتي اسم از فيلمهاي ديگه و نويسنده ها و اصطلاحات مياري چقدر از مخاطبات دارن کم ميشن. به نظر من ک نقد فيلم براي مخاطب عامه.من دارم روز به روز سعي مي کنم طوري بنويسم که بتونم نوشته مو بدم مادرم بخونه و نظر بده.درگيري شخصي من اينه که تا ميتونم نوشته مو به زبان گفتارم نزديک کنم.حالا شايد تو اصلا اينو قبول نداشته باشي که نقد بايد مخاطب عام داشته باشه.
مثالي که براي خودم ميزنم اينه که يکي مثل فراستي، قطعا از اوني که تو مجله فيلم مينويسه هم باسواد تره هم بيشتر فيلم ديده.ولي اصلا نوشته هاشو پر نميکنهاز مثال هاي مختلف،مگر اين که خيلي لازم باشه.با سواد بودن اين منتقد تو دل نثره و فيلم رو با خودش مقايسه ميکنه.
مثلا اين عبارت : «داستان جيليان فلين اين فرصت را در اختيار فينچر قرار داد تا به عميق‌ترين شكل ممكن به مفهومِ رابطه در جهان مدرن بپردازد. كاري كه كوبريك سال‌ها پيش در آخرين فيلمش، چشمان باز بسته كه به نوعي وصيت‌نامه‌ي هنري‌اش نيز محسوب مي‌شد به آن پرداخته بود»
داري ميگي فينچر بهترين شکل رابطه مدرن رو نشون داده،بلافاصله ميگي کاري که کوبريک قبلا کرده بود. اگه کوبريک قبلا اين کارو کرده، پس فينچر چيه اين وسط؟
ميدوني ميخوام بگم که وقتي مياي بگي فينچر فلان چيزو خيلي خوب نشون داده ،تو ناخودآگاهت مياد که قبلا کوبريک رو هم ديدي و تحليل کردي،حيفه که بيانش نکني.ولي اين دقيقا جاييه که بايد منتقد باسواد جلوي خودش رو بگيره.
-1 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط










































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز