نقشه ستارگان؛ فیلم‌های دست‌کم گرفته شده - بخش دوم: Wings of The Dove (یان سافتلی)

فيلم نيز همچون داستان در لندن و ونيز مي‌گذرد. سافتلي با قرار دادنِ ونيز در پس‌زمينه‌ي اين مثلث عشقي، آن را تبديل به عنصري ساختاري در روايت فيلم مي‌كند. تلفيقِ زيبايي و زمختيِ فضاي ونيز و هوايِ گرفته و باران‌هاي هميشگيِ اين شهر، به خوبي بيانگرِ خشونتِ احساسيِ جاري در فيلم است. فيلم در ادامه تبديل به كنكاشي روانشناختي در بابِ احساسات و عواطف مي‌شود. پيچيدگي احساسي‌اي كه در بين اين سه به وجود مي‌آيد قضاوت درباره‌ي آن‌ها را بسيار دشوار مي‌كند. بال‌هاي فاخته بسته‌اي مملو از احساساتِ متناقض مثلِ عشق، نفرت، حسادت، ترحم و دلسوزي را به تماشاگرش هديه مي‌دهد

7فاز:

هنري جيمز و سينما
ديويد تامسون نوشته‌اش بر بال‌هاي فاخته را با چنين جمله‌اي آغاز مي‌کند که آيا هنري جيمز به سينما مي‌رفته است؟ تامسون در ادامه مي‌گويد که شايد اگر جيمز کمي بيشتر زنده مي‌ماند مي‌توانست شاهدِ فيلمسازاني چون مورنائو، رنوار و آنتونيوني نيز باشد. هنري جيمز (1916_1843) يکي از مهمترين نويسندگان قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم محسوب مي‌شود. داستان‌هاي جيمز به دليل غناي دراماتيک‌ و رخدادهاي عيني‌شان همواره براي سينمايي‌ها منبعي مهم به حساب آمده. جيمز با وجود اينکه نويسنده‌ي دوران ويکتوريا محسوب مي‌شود اما مضامين داستان‌هايش در جاهايي از مسائل غالبِ هم دوره‌اي‌هايش و رئاليسمِ آغازينِ آثارش پيشي مي‌گيرد و در ادامه به مدرنيسمِ داستان‌هاي ابتداي قرن بيستمش مي‌رسد. تنوع فيلم‌هايي که از آثار جيمز اقتباس شده‌اند ماجراجويي‌هاي ادبي او را بيش از همه نشان مي‌دهند. وارث (ويليام وايلر،1949) بر مبناي يکي از بهترين داستان‌هاي جيمز، واشنگتن اسکوئر، داستان پزشک مستبدي را روايت مي‌کند که زندگيِ دختر و خواستگارانش را به تباهي مي‌کشاند. ترومن کاپوتي، شناخته شده‌ترين داستان کوتاهِ جيمز، چرخشِ پيچ را مبناي نوشتنِ فيلمنامه‌ي بي‌گناهان (1961)، شاهکارِ جک کلايتون قرار داد. ديگر رمانِ مطرحِ جيمز ديزي ميلر است که پيتر باگدانوويچ در سال 1974 فيلمي با بازيِ همسر/ بازيگرِ محبوبش سبيل شپرد از روي آن ساخت. فرانسوا تروفو بر مبناي سه داستان کوتاهِ جيمز، اتاق سبز (1978)، يکي از شخصي‌ترين و به نوعي وصيت‌نامه‌ي هنري‌اش را به وجود آورد، داستان مردي به نام ژولين (تروفو) که در ميان خاطرات مردگان زندگي مي‌کند. تصوير يک زن ديگر داستانِ مهم نويسنده، نخستين داستان بلندش بود که بر محور ماجراهاي دختري آمريکايي در اروپا مي‌گشت. ايده‌ي داستانيِ مهمي که در تعدادي ديگر از داستان‌هاي مهم جيمز از جمله ديزي ميلر و بال‌هاي فاخته نيز تکرار شد. ايده‌اي که در اين داستان‌ها به نوعي شخصيت‌هايي از دنياي قديم (اروپا) را که تجسم جامعه‌اي فئودالي که زيبا، فريبنده و البته که فاسد است را در مقابل دنياي جديد (آمريکا) که مردمانش مخاطره جو، گشوده و تجسمِ ارزش‌هايي چون آزادي هستند قرار مي‌دهد. جالب است که اين نماينده‌ي دنياي جديد غالبا در زني آمريکايي تجسم مي‌يابد. زني که هيچ گونه حاضر نيست در بند مناسبات مردسالارانه‌ي نظام فئوداليِ اروپايي باقي بماند و مدام در حال رفتن و جابه جايي از اين شهر به آن شهر است. ديزي ميلر، ميلي تيل (بال‌هاي فاخته) در کنار ايزابل آرچر در داستان تصوير يک زن از مهمترين نمونه‌هاي اين زن‌هاي متجددِ آمريکاييِ داستان‌هاي جيمز هستند. صد و پانزده سال بعد در سال 1996، نيکول کيدمن در نقشِ ايزابل آرچر در اقتباس جين کمپيون از تصوير يک زن ظاهر شد. داستانِ دختر جذاب و پر جنب و جوشي که صاحبِ ارثي زياد از سوي عمويش مي‌شود. دختري که خواستگاران زيادي دارد اما به همه‌شان پاسخ رد مي‌دهد، تا اينکه گرفتار عشقِ هنرشناسِ دو رو و مستبدي به نام گيلبرت آزموند (جان مالکوويچ) مي‌شود. زندگيِ پر فراز و نشيب و تجربياتِ زندگيِ هنري جيمز در بسياري از آثارش متبلور شده است. از سفرهاي بي‌شمارش به شهرهاي مختلف اروپايي گرفته تا ارتباطش با شخصيت‌هاي زندگي‌اش همگي به نوعي در داستان‌هايش حضور دارند. از اين لحاظ، بال‌هاي فاخته، يکي از بهترين و شخصي‌ترين داستان‌هاي جيمز به حساب مي‌آيد، داستاني که آغازگرِ ورود جيمز به قرن بيستم و مهمترين دوران کاري‌اش بود. داستاني که مبناي يکي از بهترين اقتباس‌هاي سينمايي از آثار او نيز قرار گرفت. بال‌هاي فاخته را شايد بتوان حاصل تلاقيِ دغدغه‌هاي هميشگيِ جيمز و يکي از مهمترين حوادث زندگيِ واقعي‌اش دانست. رابطه‌ي ويژه‌اي که جيمز با دختر خاله‌ي خود ميني تمپل داشت و مرگ ميني در سال 1870 از بيماري سل، تاثير عميقي بر اين نويسنده گذاشت. جيمز اين حادثه را حادثه‌اي خطاب مي‌کند که پايان جواني‌اش را رقم زد. مرگ زودهنگامِ ميني تمپل به نقل از برخي روايات، جيمز را حتي به تجرد خودخواسته در طول زندگي‌اش سوق داد. جيمز در نامه‌اي به مادرش مي‌گويد: "اين احساس نيرومند که چقدر خوب مي‌شناختمش و چقدر دوستش داشتم همواره با من است". او در جايي ديگر خطاب به برادرش (ويليام جيمز روانشناس معروف) مي‌گويد: "به نظر مي‌رسيد که همه، بيش و کم عاشق او هستند. پاسخ ديگران با خودشان است، ولي من هرگز نبودم و با وجود اين از اينکه او را با رفتاري که گويي عاشقش هستم خوشحال مي‌کردم بي نهايت خرسند بودم." جمله‌اي که بيش از هر چيز رابطه‌ي بين مرتون دنشر و ميلي تيل در بال‌هاي فاخته را به ذهن مي‌آورد. شخصيت ميني تيل در بال‌هاي فاخته مهمترين گواهِ حضورِ اين فقدان در زندگيِ جيمز است. مرگ همچنين تبديل به يکي از ايده‌هاي اصلي داستان‌هاي جيمز مي‌گردد. مرگ ميلي تيل در پايان بال‌هاي فاخته يا رالف پسرعموي ايزابل آرچر(و عاشق هميشگيِ او) در پايان تصوير يک زن، خود مي‌توانند تاثيراتِ مواجهه‌ي جيمز با مرگ ميني در زندگي واقعي‌اش باشند. ايده‌اي که تاثيرش بر نويسندگان پس از هنري جيمز بالاخص نويسنده‌ي بزرگي چون گراهام گرين غير قابل انکار است.

بال‌هاي فاخته/ Wings of The Dove
دو فيلم از روي بال‌هاي فاخته ساخته شده. نخستين اقتباس در سال 1981، فيلمي فرانسوي است به کارگردانيِ بنت ژاکوت و با بازيِ ايزابل هوپر و دومينيک ساندا که فيلمِ چندان شناخته شده‌اي نيست. دومين و اصلي‌ترين فيلم اما، اقتباسِ حسين امينيِ فيلمنامه نويس و يان سافتلي (کي پَکس) کارگردان از اين داستان است. حسين اميني را بيشترِ ايراني‌ها پس از تماشاي فيلمِ درايو ساخته‌ي نيکلاس ويندينگ رفن و همچنين ساخته‌ي امسالش دو چهره‌ي ژانويه بود که شناختند. اما اميني بزرگترين افتخار دوران کاري‌اش را سال‌ها پيش از اين، و به خاطر نوشتن فيلمنامه‌ي بال‌هاي فاخته به دست آورد. او براي اين فيلم در بخشِ فيلمنامه‌ي اقتباسي اسکار، نامزد دريافت جايزه شد، هر چند که در پايان اين کرتيس هنسون بود که براي محرمانه‌ لس آنجلس اسکار را گرفت. اميني و سافتلي دو تغييرِ مهم را در فيلمشان نسبت به داستانِ اصلي به وجود مي‌آورند. اول اينکه داستانِ اصلي را که در سال 1902 مي‌گذرد به سال 1910 انتقال مي‌دهند و ديگري مربوط به شخصيت زن اصلي داستان کيت کروي (هلنا بونهام کارتر) مي‌شود که در فيلم نسبت به داستان قابل همذات پنداري‌تر ترسيم مي‌گردد. بال‌هاي فاخته داستاني است که به مناسبات پوسيده‌ي طبقه‌ي اشرافِ اروپا در آغاز قرن مي‌پردازد و اينکه چگونه در دل اين روابط و مناسبات، مهمترين و با ارزش‌ترين عواطف از جمله عشق دو نفر به يکديگر به نابودي کشيده مي‌شود. کيت کروي عضوِ خانواده‌اي ثروتمند است که با روزنامه نگاري تهي‌دست به نام مرتون دِنشِر (لينوس روچ) وارد رابطه‌اي عاشقانه مي‌شود. اما شرطي که از سوي ماد (شارلوت رمپلينگ) خاله‌ي کيت براي رسيدن‌اش به ثروت خانوادگي گذاشته شده ازدواجش با مردي ثروتمند است. با ورود ميلي تيل (آليسون اليوت) - دختر آمريکايي جذاب و بي‌اندازه ثروتمند اما رو به مرگ - به زندگيِ کيت آن‌ها تبديل به دوستاني نزديک مي‌شوند. ميلي به اروپا آمده که آخرين روزهاي زندگي‌اش را در آنجا بگذراند و البته اينکه بتواند يک رابطه‌ي عاشقانه را نيز تجربه کند. ميلي با ديدن مرتون احساس مي‌کند که مي‌تواند اين عاشقيت را با او پيش از مرگش بيازمايد. از سوي ديگر، کيت با فهميدن مرگ قريب الوقوعِ ميلي و همچنين تمايل او به مرتون، به خيال خودش براي رسيدن به عشق مرتون، دسيسه‌اي مي‌چيند تا مرتون و ميلي را به هم نزديک کند که پس از مرگ ميلي، مرتون صاحبِ ميراثش شود و زمينه‌ي ازدواج خودش با او فراهم شود.
فيلم نيز همچون داستان در لندن و ونيز مي‌گذرد. سافتلي با قرار دادنِ ونيز در پس‌زمينه‌ي اين مثلث عشقي، آن را تبديل به عنصري ساختاري در روايت فيلم مي‌کند. تلفيقِ زيبايي و زمختيِ فضاي ونيز و هوايِ گرفته و باران‌هاي هميشگيِ اين شهر، به خوبي بيانگرِ خشونتِ احساسيِ جاري در فيلم است. فيلم در ادامه تبديل به کنکاشي روانشناختي در بابِ احساسات و عواطف مي‌شود. پيچيدگي احساسي‌اي که در بين اين سه به وجود مي‌آيد قضاوت درباره‌ي آن‌ها را بسيار دشوار مي‌کند. بال‌هاي فاخته بسته‌اي مملو از احساساتِ متناقض مثلِ عشق، نفرت، حسادت، ترحم و دلسوزي را به تماشاگرش هديه مي‌دهد. نکته‌اي که مستقيم از دلِ داستان جيمز آمده و به بهترين شکل ممکن توسط سافتلي عينيت يافته. در انتقال اين حس، از نقش بزرگ هلنا بونهام کارتر نيز نبايد گذشت. او با سکوت و نگاه‌هاي عميق و سرپايين گرفتن‌ها و خنده‌هاي خاصش و نيز آن چهره‌ي سنگي‌ِ مغموم‌اش که به سختي مي‌توان از آن فهميد چه احساسي دارد، بُعدي به کيت کروي بخشيده که او را از شخصيتِ تک بعديِ عاشقِ حسود به مرتبه‌اي بالاتر ارتقا داده و واجدِ همان پيچيدگي که به آن اشاره شد گردانيده. هنگامي که کيت متوجه مي‌شود رابطه‌ي مرتون و ميلي عميق‌تر شده، به مرور از دلسوزي و ترحم‌اش نسبت به ميلي کم مي‌شود و جاي آن را حسادت يا حتي آرزوي مرگش مي‌گيرد. با وجود اينکه همه چيز طبق نقشه‌ي کيت پيش مي‌رود (مرگ ميلي و رسيدن مرتون به ثروت ميلي) اما در نهايت اين ميلي تيل است که با شکست دادن کيت در ماجرا پيروز مي‌شود. در صحنه‌ي پاياني فيلم در اتاق مرتون، کيت از مرتون مي‌خواهد که قول بدهد حتي عاشق خاطره‌ي ميلي نيز نباشد. مرتون جوابي جز سکوت ندارد. ميلي تيل علي رغمِ مرگش همواره در ذهن اين دو حضور خواهد داشت، چيزي که معنايي جز پايان يافتن رابطه‌ي عاشقانه‌ي کيت و مرتون با وجود علاقه‌ي زيادشان به هم نمي‌تواند داشته باشد.  
بال‌هاي فاخته يکي از مهمترين عاشقانه‌هاي دهه 90 است. خيلي‌ها بر اين باورند که اين داستان بهترين اثرِ هنري جيمز است. نکته‌اي که مي‌توانيم درباره‌ي يان سافتلي و حسين اميني و هلنا بونهام کارتر نيز بيان کنيم که بال‌هاي فاخته بهترين کارِ دوران حرفه‌اي‌شان باشد.

احسان ميرحسيني
نظرات
تارا صنايع دوشنبه 15 دي 1393 نوشته خيلي خوبتون رو با اين فاخته حسابي زدين قر كردينا. تو فرهنگ آثار رضا سيدحسيني بعنوان يه مرجع معتبر نوشته بالهاي كبوتر، تو كاورهاي كناب در آمازون عكس كبوتر تصويرسازي شده براي نسخه هاي انگليسي كتاب، اولين معني داو هم كبوتره بعد اين فاخته رو از كجا ميارين...يه كارايي مي كنين جالب توجه. ولي تچكر براي نوشته خوب از اين فيلم در سايه
2 1
پاسخ
پويان دوشنبه 15 دي 1393 فاخته، عاشقانه‌تره. با احترام به تمام مراجع و منابع و آيات عظام و آمازون و نسخه‌هاي انگليسي کتاب.
سايبورگ دلارفروش دوشنبه 15 دي 1393 خيلي باحاالين به پيغمبر...يه بار نشد يكي يه ايرادي بگيره شما گردن بگيرين. يه بار عاشقانه است، يه بار عارفانه است، يه بار عاميانه است. ما كه لنگ انداختيم از اين دولت پاسخگوي شما و رفتيم به دلار فروشي مون برسيم. $

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز