طعم ترس - بخش دوم: هالووین (جان کارپنتر)

شخصيت قاتل فيلم با نام مايكل ميرز را مي‌توان پدر قاتلان زنجيره‌اي رواني ناميراي اسلشرهاي دهه هفتاد ناميد. كارپنتر در خلق چنين ماشين كشتار بي‌كلام و پرعملي كه كاري جز كشتن ندارد مطمئنا از هيولاهاي آثار علمي تخيلي دهه پنجاه نظير موجودي از دنياي ديگر (هاوارد هاكس و كريستين نايبي) و موجودات تبديل شده هجوم ربايندگان جسم (دان سيگل) الهام گرفته و البته در كنارش بي‌انگيزه بودن مايكل ميرز بي‌شك يادآور قاتل آزارگر مسافر بين راه (آيدا لوپينو) و قاتل زنجيره‌اي مجهول الهويه او در شب قدم برداشت (آلفرد وركر) با بازي ريچارد بيسهارت است.

7فاز:
پسربچه‌اي در شب هالووين با گذاشتن نقابي بر صورتش خواهرش را به قتل مي‌رساند و سال‌ها بعد از تيمارستان گريخته و در زادگاهش جناياتش را پي مي‌گيرد.
اين خلاصه داستان دو خطي را سال‌ها پيش تقريبا در يک زمان در فرهنگ جهاني فيلم بهروز دانشفر و پي نوشت مطلبي از رابين وود در مجله فيلم خواندم و درميانه ترکتازي محسن مخملباف و جعفر پناهي در عرصه سينماي بين‌الملل مجذوبش شدم بدون اينکه حتي يک عکس از فيلم ديده باشم (کساني که زماني فرهنگ جهاني فيلم کتاب باليني‌شان بوده قطعا چنين دلبستگي‌هاي نامتعارفي را تجربه کرده‌اند.).خود فيلم را سال‌ها بعد با ظهور پديده‌اي به نام دي وي دي در يک دوره فشرده در آستانه عيد نوروز همراه با شب مردگان زنده (جرج رومرو)، کابوس در خيابان الم (وس کريون)، کشتار با اره برقي در تگزاس (توبي هوپر) و البته خدا به من فرمان داد (لري کوئن) عزيز رؤيت نمودم و درحالي که به نظرم کشتار با اره برقي فيلم بهتري است و خدا به من فرمان داد با سليقه‌ام جورتر ولي هالووين قطعا ترسناکترين‌شان است. فيلم بي‌خيال ارائه ديدگاه‌هاي سياسي اجتماعي راديکال همکارانش نظير کريون و رومرو فقط و فقط سعي مي‌کند تا حسابي توي دل بيننده را خالي کند و کاملا هم موفق مي‌شود.
هالووين يک بي مووي به معناي واقعي کلمه است. تلاش براي درک مختصات و ويژگي‌هاي بي مووي‌ها بدون تماشاي اين فيلم به مفت نمي‌ارزد. فيلمي که به وسيله يک بي مووي شناس قهار مثل کارپنتر ساخته شده و جدا از ارجاعات مستقيم و غيرمستقيم به بي مووي‌هاي معروف و مهجور کل چارچوب فيلمش را بر پايه‌هاي اين شکل فيلمسازي بنا مي‌کند.
نام شخصيت روانپزشک پيگير فيلم با بازي دانلد پلزنس، سام لوميس از نام شخصيتي در رواني آلفرد هيچکاک گرفته شده که شهرت فراوان خود فيلم و سازنده‌اش باعث شده تا اکثريت فراموش کنند که يک بي مووي نمونه‌اي دهه شصت است.
سادگي و محدوديت شالوده بي مووي را شکل مي‌دهند. داستان ساده، شخصيت‌ها و لوکيشن‌هاي محدود که در ابتدا به واسطه کمبود بودجه به چنين آثاري تحميل مي‌شد ولي به مرور بدل به وجه تمايزشان درمقايسه با آثار جريان اصلي شد. کارپنتر هم اينجا همه چيز را حسابي جمع و جور مي‌کند. پسربچه اي خواهرش را مي‌کشد و چندين سال بعد از تيمارستان گريخته و به زادگاهش برمي‌گردد و دوباره دست به جنايت مي‌زند. بدين ترتيب داستان در محدوده يک شهر کوچک مي‌گذرد و تمرکز برچند دختر و پسر جوان که يک به يک به دست قاتل کشته مي‌شوند تا در نهايت يک دختر باقيمانده و جدال نهايي شکل بگيرد فيلمساز هم از شر پرداختن به شخصيت‌هاي فرعي خلاص مي‌شود و هم الگوي محبوب اسلشرها در آن سال‌ها را پي مي‌گيرد.البته کارپنتر فقط به واسطه محدوديت عرضه بي مووي نيست که فيلمش را کوچک مي‌کند بلکه نگاه بازشناسانه او به اين مقوله باعث شده تا آگاهانه فضايي ايزوله پيرامون شخصيت‌هاي معدودش بيافريند و تقابل هيولا و قهرمان داستان را به جلوه‌اي از نبرد نهايي بدل کند . توضيح مصطفي عقاد به عنوان تهيه کننده فيلم در موافقت با پيشنهاد کارپنتر نشان دهنده آگاهي کارگردان از آنچه قرار بوده بسازد، دارد.کارپنتر در توضيح داستان فيلمش به عقاد گفته درباره يک قاتل که يک پرستار بچه را تعقيب مي‌کند.به همين سادگي و عقاد با اين توجيه که همه در آمريکا با پرستار بچه سروکار دارند فورا قبول مي‌کند و صاحب يک سري از پولسازترين فيلم‌هاي چند دهه اخير مي‌شود که تمامي دنباله‌هايش هم همين فرمول کمينه گراي فيلم اصلي را علي‌الخصوص در مورد کم بودن تعداد شخصيت‌ها رعايت مي‌کنند.
فيلم منهاي چند قرباني فرعي تنها سه شخصيت اصلي دارد: قاتل، پرستار بچه و روانپزشکي که در پي قاتل به زادگاهش مي‌آيد.
شخصيت قاتل فيلم با نام مايکل ميرز را مي‌توان پدر قاتلان زنجيره‌اي رواني ناميراي اسلشرهاي دهه هفتاد ناميد. کارپنتر در خلق چنين ماشين کشتار بي‌کلام و پرعملي که کاري جز کشتن ندارد مطمئنا از هيولاهاي آثار علمي تخيلي دهه پنجاه نظير موجودي از دنياي ديگر (هاوارد هاکس و کريستين نايبي) و موجودات تبديل شده هجوم ربايندگان جسم (دان سيگل) الهام گرفته و البته در کنارش بي‌انگيزه بودن مايکل ميرز بي‌شک يادآور قاتل آزارگر مسافر بين راه (آيدا لوپينو) و قاتل زنجيره‌اي مجهول الهويه او در شب قدم برداشت (آلفرد ورکر) با بازي ريچارد بيسهارت است.
نقطه مقابل قاتل يعني قرباني نهايي فيلم هم به واسطه شغلش ريشه در بي مووي‌ها دارد. جداي از اداي دين کارپنتر به رواني هيچکاک با سپردن اين نقش به جمي لي کرتيس دختر جنت لي (قرباني فيلم هيچکاک) و استفاده از قابليت‌هاي بالقوه يک پرستار بچه براي بدل شدن به قرباني نشانه‌هايي از بي مووي‌هايي با موضوع مشابه را مي‌توان در فيلم ديد. فيلم‌هايي نظير وحشت (پيتر کالينسن) که در آن سوزان جرج پرستار بچه اي‌ست که گرفتار بيماري رواني با بازي ايان بانن مي‌شود و يا کارول کين که درست يک سال پيش از هالووين همراه با کودکان تحت مراقبتش مورد تهديد قاتلي رواني از داخل خانه مي‌شوند (بازسازي فيلم ساخته سايمن وست از معدود بازسازي‌هاي قابل تحمل اين سالهاست که اشتباه مهلک سازندگان نسخه اوريژينال در کش دادن داستان را مرتکب نشده است)
و روانپزشک فيلم به نوعي نسخه وارونه پزشکان بي مووي‌هاي نيمه آموزشي دهه‌هاي چهل و پنجاه است که در پايان فيلم‌ها بينندگان را از رفتارهاي جنايتکارانه بر حذر مي‌داشتند و يا نسبت به عواقب مصرف مواد مخدر هشدار مي‌دادند. توفيق همه جانبه هالووين موجب شد تا چندين فيلم با محوريت اين روانپزشک و با بازي بازيگرش دانلد پلزنس ساخته شود.
و در پايان همانطور که فيلم مي‌گويد و نشان مي‌دهد هيولا را نمي‌شود کشت و اين را طوري نشان مي‌دهد که عمرا کسي فکر کند به خاطر ساخت دنباله بوده است.

پدرام شايق
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




















































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز