یادداشت مایک لاسال درباره پسربچگی (ریچارد لینکلیتر)

براي نقش پسر، لينكليتر واقعا براي يافتن الار كولترين خوش شانس بوده است. اين بچه واقعا يك بازيگر است. علاوه بر اين او، وقاري كمياب هم دارد كه از همان 12 سالگي در چشمانش آرام آرام پديدار مي‌شود. لحظه به ياد ماندني‌اي در فيلم وجود دارد. هنگامي كه پسرك ما حالا ديگر نوجوان شده است. به خانه بر مي‌گردد و مادرش از او مي‌پرسد آيا الكل خورده‌اي؟ پسر جواب مي‌دهد: آره. مادر دوباره مي‌پرسد: علف هم كشيده‌اي؟ پسر دوباره جواب مي‌دهد: آره. و اينجاست كه مادر نگاهي به پسرش مي‌اندازد كه در اعماق آن نگاه مي‌توان رضايت را ديد. رضايت از پسري كه از گفتن حقيقت واهمه‌اي ندارد.

مايک لاسال:

فيلمسازان کمي تا به حال موفق شده‌اند فيلمي بزرگ بسازند. از اين کمتر فيلمسازاني هستند که حتي نتوانسته‌اند فيلمي بسازند که مفهوم واقعي فيلم بودن را گسترش دهد. اما لينکليتر هر دو کار را با Boyhood انجام داده است. اين فيلم آنچنان با چيزهايي که تا پيش از اين ديده‌ايد متفاوت است که حتما به يک مفسر براي آن نياز پيدا مي‌کنيد. فيلم، يک درام داستاني درباره پسربچه‌اي تگزاسي است که ما شاهد 6 تا 18 سالگي او هستيم. به عنوان يک پروژه 12 ساله، فيلم از سال 2001 تا 2013 را در برمي‌گيرد. بچه‌هايي را مي‌بينيد که بزرگتر مي‌شوند و والديني که پيرتر. تلفن‌هاي همراه و بازي‌هاي ويدئويي که هر روز پيچيده‌تر مي‌شوند. هيچ‌چيز ناگهاني به تصوير تحميل نمي‌شود تا سالي که در آن هستيم را براي ما معلوم کند. فيلم، درست مانند زندگي است و در آن، امروز به فردا جاري مي‌شود.
اگر هنر متعالي به معناي ايجاد يک تعادل ايده آل بين طرح ريزي و بداهه سازي يا ابتکار باشد، Boyhood نمونه شکوهمند سينمايي آن است. لينکليتر نماي کلي داستان خود را به خوبي مي‌شناخت. اما نمي‌دانست که ممکن است در آينده حادثه‌اي همچون يازده سپتامبر رخ دهد يا ليدي گاگا به شهرت برسد. و شايد از همه مهمتر نمي‌دانست که الار کولترين، ستاره اصلي فيلم‌اش قرار است در آينده به نوجواني خوش تيپ بدل شود. او با بازيگراني که داشت مشغول به کار شد و دنيايي را که درک کرده بود، ساخت.
هيچ کس تا به حال دست به چنين تجربه‌اي نزده بود. فيلمسازان ديگري که شناخته شده‌ترينشان فرانسوا تروفو و البته خود لينکليتر هستند پيش از اين داستان زندگي شخصيت‌هايشان را در طول ساليان متمادي دنبال کرده بودند. اما، تمام آنها بريده تصويرهايي از لحظه‌هاي جاري زندگي بودند. اين تجربه‌اي است کاملا متفاوت با آن‌چه شما پير شدن شخصيت‌هاي فيلم را صحنه به صحنه رصد کنيد و چيزهايي را بدانيد که بازيگران فيلم از آن آگاه نيستند.
اين تجربه اي متفاوت در عرصه فيلمسازي است و به هنگام تماشا، حس رازآلود همراه با حيرت را به معمولي‌ترين لحظات زندگي پمپاژ مي‌کند. پاتريشيا آرکت به عنوان مادر دو فرزند در ابتداي فيلم، به سختي حتي بيست سالش هم مي‌شود. اتان هاوک هم در فيلم جوان‌تر از پيش از غروب که سال 2004 ساخته شد به نظر مي‌رسد. بزرگترين دردي که فيلم‌ها با آن دست به گريبان هستند مسئله زمان است و اين موضوع که به نظر مي‌رسد، يک فيلم بايد زمان را متوقف کند در حاليکه اين امري است غير ممکن. اما Boyhood اين درد را به عنوان نقطه قوت خود گرفته و آنرا در دل طراحي بنيادين خود قرار داده است.
فيلم با نمايش زندگي‌اي در جريان آغاز مي‌شود. ميسون 6 ساله به همراه مادر مطلقه و خواهر 8 ساله‌اش (دختر خود کارگردان) که عاشق عذاب دادن اوست زندگي مي‌کند. درام فيلم، درام يک زندگي واقعي است و نه درامي مبتني بر قراردادهاي سينمايي. اما همين درام زندگي محور استرس کافي را به فيلم تزريق مي‌کند. دقت کنيد به جايي که فرزندان خانواده شاهد جر و بحث مادر با دوست پسرش درست در اتاق کناري هستند يا وقتي که فيلم ما را به تماشاي رنج جداشدن از ريشه‌ها و نقل مکان از شهري به شهر ديگر دعوت مي‌کند.
در جايي از فيلم هنگامي که ميسون به همراه خانواده‌اش، خانه‌اي را که در آن بزرگ شده را براي هميشه ترک مي‌کند، در لحظه‌ي آخر از شيشه عقب ماشين در دور دست بهترين دوستش را در حال دوچرخه سواري مي‌بيند و شما تاثير عميق اين لحظه را به کامل‌ترين شکل ممکن حس مي‌کنيد. آن دوست در حريم امن زندگي جاري قرار دارد، درحاليکه ميسون از باغ زندگي رانده شده است.
به مرور زمان زندگي نقش اصلي را در فيلم ايفا مي‌کند. داستان از نگاه ميسون روايت مي‌شود البته نه هميشه بلکه در جاهايي از فيلم داستان از نگاه مرداني که وارد زندگي ميسون و خواهرش مي‌شوند هم روايت مي‌شود. مرداني که البته حضورشان در جمع خانواده به انتخاب مادر بستگي دارد! فيلم مملو است از آدم‌هاي نااميد و نااميد کننده. آدمهايي که ناگهان شروع مي‌کنند به دري وري گفتن. Boyhood حس ناتواني دوران کودکي و اينکه بايد گوشه‌اي بايستيد و فقط نظاره‌گر وقوع حوادث باشيد را به شما يادآوري مي‌کند.
اتان هاوک به عنوان پدري که هر از گاهي سري به خانه مي‌زند و به جز خوش‌گذراني و شادي چيز ديگري به خانه نمي‌آورد، درخشان ظاهر شده است. پدري که به ما ثابت مي‌کند، مي‌توان مسير پر فراز و نشيب جواني تا دوران سخت مسئوليت پذيري را طي کنيم، بدون اينکه روح انساني خود را خدشه‌دار کرده باشيم. هاوک با همان شور و اشتياقي با فرزندان خود حرف مي زند که در آن سه گانه معروف با ژولي دلپي به گفتگو مي‌نشست. او براي ما معدود بزرگسالاني را تصوير مي‌کند که مي‌توانند در کمال صداقت و با طبيعت خالص خود با کودکان نشست و برخاست داشته باشند.
واقعا جاي شگفتي است که بازيگران اين فيلم در تمام اين سال‌ها مشغول ايفاي نقش با چنين کيفيت مثال زدني‌اي بوده‌اند و هيچ‌کس هيچ‌چيز درباره آنها نمي‌دانسته است. در فيلم دعواي دردناکي بين هاوک و دختر پانزده ساله‌اش در مي‌گيرد که هاوک، تلاش مي‌کند دخترش را درباره جلوگيري از بارداري نصيحت کند و در انتها دختر، لرزه‌اي بر اندامش مي‌افتد و صورتش را در پس دستانش پنهان مي‌کند. اگر اين صحنه را ديده باشيد، به خوبي متوجه مي‌شويد که يکي از نمونه‌هاي کلاسيک در نوع خودش است و البته نکته دردناک اينجاست که اين صحنه 5 سال پيش فيلمبرداري شده است و تا به امروز کسي شاهد آن نبوده.
و همينطور پاتريشيا آرکوت. او براي يک دهه نامي نا‌آشنا در صنعت سينما بوده است در حالي‌که در تمام اين دوران مشغول بازي در يک شاهکار بوده. و حالا سوال اينجاست که چه کسي از اين نمايش خارق‌العاده آگاه بوده؟ شايد فقط خودش. اما به واقع که عجب حس غريبي است، آگاهي از وجود چنين اثري سال‌ها پيش از آنکه ديگراني هم از راز تو آگاه شوند. تماشاي آرکوت مانند تماشاي اميدها و تقلاهاي يک نسل در قالب يک بازيگر سر ريز از احساسات است. با گذر زمان آرکوت وجوه فيزيکي خود را هم درگير فيلم مي‌کند. هر نوساني در وزن، تغييري در مدل مو، يا خوشبختانه و شايد هم بدبختانه هر چين و چروک اضافه‌اي بر صورتش. همه و همه نشانگر بخشندگي و بي‌آلايش بودن يک هنرمند است.
براي نقش پسر، لينکليتر واقعا براي يافتن الار کولترين خوش شانس بوده است. اين بچه واقعا يک بازيگر است. علاوه بر اين او، وقاري کمياب هم دارد که از همان 12 سالگي در چشمانش آرام آرام پديدار مي‌شود. لحظه به ياد ماندني‌اي در فيلم وجود دارد. هنگامي که پسرک ما حالا ديگر نوجوان شده است. به خانه بر مي‌گردد و مادرش از او مي‌پرسد آيا الکل خورده‌اي؟ پسر جواب مي‌دهد: آره. مادر دوباره مي‌پرسد: علف هم کشيده‌اي؟ پسر دوباره جواب مي‌دهد: آره. و اينجاست که مادر نگاهي به پسرش مي‌اندازد که در اعماق آن نگاه مي‌توان رضايت را ديد. رضايت از پسري که از گفتن حقيقت واهمه‌اي ندارد.
به هر حال، من يکي که از نوشتن درباره اين فيلم سير نمي‌شوم، همانطور که از تماشاي 166 دقيقه آن دنياي لذت بخش خسته نشدم. اما از يک چيز مطمئن هستم. اين آخرين کلماتي نيست که درباره اين فيلم نوشته مي‌شود. مردم سالها درباره‌اش خواهند نوشت و به آن براي کشف تاريخ گمشده دوران‌شان رجوع خواهند کرد.

عليرضا اويسي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط






















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز