بازخوانی فیلم‌ها و سریال‌های قدیمی ایرانی / بخش اول: امام علی (داود میرباقری) - شخصیت‌های مهم سریال (2)

عمار
با اين همه بيداد، ذوالفقار علي هنوز در نيام است

وقتي ذوالفقارِ علي در تمام طول سريال در نيام است و از مهمترين نشانه‌هاي او كه همان شمشير معروفش است به عمد تصويري نشان داده نمي‌شود، ذوالفقار علي در قالب عمار از غلاف بيرون مي‌آيد. از ميان چشم‌هاي غمزده و صورت رنج‌كشيده‌ي سعيد نيكپور و صداي اينجا محزونِ بهرام زند. وقتي قرار است علي از زبان عمار سخن بگويد و در تمام تنهايي‌هاي او گوشه‌اي از تصوير، عمار شيفته‌وار به امامي كه بيرون قاب نشسته  خيره شده، پس وجهي از چهره‌ي اسطوره از قامت او بيرون مي‌زند. در سريالي كه فيلمنامه‌اش به نامِ خاري در گلو نوشته شده بود نه مثلا فاتح خيبر و بالاخره شكل اجراي شهادت عمار در صفين با لبي تشنه كه خود تعزيه ديگري‌ست.
سكانس انتخابي: هنگام پذيرش خلافت از سوي علي. وقتي عمار اشك شوق مي‌ريزد و به مالك مي‌گويد يادِ فتح مكه افتادم. وقتي بلال بر بام كعبه اذان زد.

7فاز:
شخصيت‌هاي مهم سريال - بخش دوم


مالک اشتر
در تقدير سرداران مرگ حرف اول زندگي‌ست. مي‌خواهم با يک اسب و شمشير به مصاف دنيايي بروم که به وسوسه هزار شيطان تقدير خود را عوض کرده است.
داريوش ارجمند احتمالا از آخرين ستاره‌هاي سينما و تلوزيون ايران با شمايل کلاسيک مردانه است. با زخمي پاي چشم که برخلاف روايت تاريخ که ظاهرا دست‌آويزي براي تمسخر او بود اينجا به شکوه و زيبايي بيشتر چهره‌ي او کمک مي‌کند و صداي کشيده و تمام‌قد استاد منوچهر اسماعيلي که مناسب نقش است. وقتي در مسجد کوفه در جدال تعيين خليفه مي‌گويد تکليف کنيد يا آنجور که هاجرش را ضجه مي‌زند در آستانه شهادت يا آنطور که با خشم و حسرت از سرنوشت صفين مي‌نالد که ما جنگ برده را باختيم. من به تيرک خيمه معاويه مي‌کوفتم که خنجر اين جماعت از پشت خوردم. اولين حضور مالک در سريال به خاطره‌ي تصوير اولين نمايش حمزه در فيلم محمد رسوال الله پهلو مي‌زند. با آن رداي سياه و سوار بر اسب که از دوردست مي‌تازد و آخرينش که تمثيلي از جاودانگي‌ست وقتي خود بر خاک افتاده و نامه علي را چون بيرقي بالا نگه مي‌دارد. رداي سياهش اما در جنگ صفين – نبرد کليدي و پر از کنايه‌ي داستان – به پيراهن رزم سفيدي تبديل مي‌شود. انگار که اين نبرد رستاخيز مالک است. معاويه وقتي دعاي عمروعاص براي نابودي مالک را مي‌شنود به او مي‌گويد گردن يل نخعي کلفت‌تر از ريسمان ارتباط تو با خداست. يل نخعي اما پيش همسرش اعتراف مي‌کند که فقط يک قطره از اشک‌هاي علي بوده و همه آرزويش اين بود که اي کاش قادر بودم علي را به روزگاري ببرم که مردمش قدر همچون او را مي‌دانستند. به شوخي مي‌گويند داريوش ارجمند سالهاست که دچار خود‌مالک‌پنداري شده و حاضر نيست از آن نقش بيرون بيايد. راستش همين يک نقش مي‌توانست براي کارنامه ارجمند کافي باشد. چه اشکالي دارد اگر سالها در قامت مردِ مردان باقي بماند؟
سکانس انتخابي: در آستانه‌ي جنگ جمل. در آستانه برادرکشي و فاميل‌کشي. مالک مي‌گويد سري به خيمه علي بزنيد تا صورتش را سيلي خورده ببينيد. علي امشب خون گريه مي‌کند و بعد بر صورت خودش سيلي مي‌زند و فرياد مي‌زند که اي نفرين بر من حيرت انگيز است. دوباره تماشايش کنيد. احساس در تمام اجزاء صحنه موج مي‌زند.

جندب ازدي
درهم شکسته باد مکر ملحدان معاند

تصويري که از او به يادمان مانده بعد از گردن زدن ساحر يهودي‌ست. چشمان از کاسه درآمده‌ي عنايت شفيعي در نقش جندب که شمشير خونينش را در دست دارد و رو به پيکر بي‌جان ساحر فرياد مي‌زند کجاست مسيحا دمت. کو اژدها عصايت ؟ برخيز. شروع تکان‌دهنده‌ي سريال تا حد زيادي مديون نقش‌آفريني شفيعي و کاراکتر جندب است که موقعيت و گره ابتدايي داستان را شکل مي‌دهد که ، اسارت او و شورش قوم ازديان و قتل دينار است که به برکناري وليد و در ادامه شورش بر عليه عثمان مي‌انجامد. بار مرگ زندانبانش – دينار – با او مي‌ماند که خودش مي‌گويد من بعد مجبورم جاي دو تن زندگي کنم. داغت آتشي، بارت کوهي. آه دينار برادرم.
سکانس انتخابي: در جنگ جمل. او در مقابل هم‌قوم ازدي خويش در جبهه مقابل قرار مي‌گيرد. استوار و مصمم در نبرد تن‌به‌تن او را که در قسمت‌هاي آغازين براي نجاتش همت کرده بود از پاي در‌مي‌آورد. برخلاف صحنه مشابهي در فيلم محمد رسوال‌الله در جنگ بدر که حمزه از نبرد پدر و پسر در دو سو ممانعت مي‌کند. اينجا اما ميرباقري گستاخانه و با شجاعت مفهوم پيمان و دين را اولي بر همه چيز مي‌داند . جندب خودش گفته بود سرافرازي ازديان يا سربلندي مسلمين ؟

ابوذر غفاري
امروز ابراهيمم در بتکده

ابوذر تنها در يک اپيزود از سريال حضور داشت. و يک اپيزود به تمام در اختيار او بود. درحالي‌که در مسير داستان ظاهرا نقشي نداشت اما مالک اشتر جايي به امير اعزامي از سوي عثمان براي کوفه و در پاسخ به بهانه برادرکشي و آغاز جنگ از سوي آنان گفت: فراموش کرده‌ايد که در صحراي ربذه مردي در خاک خفته که تا دنيا دنياست فريادش فراموش نخواهد شد؟. صحابه صفه و باديه‌نشينِ تندمزاج و بي‌پروا از شام تا مدينه را بر روي پالان چوبي شتري هجرت مي‌کند و تاج و تخت معاويه و مروانيان را با سخنانِ راديکالِ خود به لرزه درمي‌آورد. او به همه‌ي مظاهر دوران بعد از پيامبر اعتراض دارد. درباره مسجد النبي مي‌گويد: آن مسجد دل را صفا مي‌داد و اين مسجد گور صفاست. ميرباقري اما براي اين پيرمرد چرک و اخمو تنها صحنه رمانسِ واقعي سريال را طراحي مي‌کند. ماجراي عاشقانه بين او با بازي جواد خدادادي و ام‌ذر با بازي فريده سپاه‌منصور در صحراي آخرالزماني ربذه و فلاش‌بک شروع اين رابطه عاشقانه در صحرا و ماجراي عقدي که با پيشنهاد زن آغاز مي‌شود و قَبِلتُ را از دهان مرد مي‌شنويم. در ربذه همسرش به او مي‌گويد که معاويه مرا فرستاده تا انيس هم بمانيم و ابوذر در پاسخ مي‌گويد پس معاويه هم اهل ثواب شده.
سکانس انتخابي: لحظه تبعيد ابوذر به ربذه توسط مروان و بدرقه او توسط علي و عمار و مشتي که علي بر سينه مروان مي‌زند و او را از اسب مي‌اندازد. تنها جايي که ابوذر از ته دل مي‌خندد و مي‌گويد بدرقه علي مرا بس.

عبدالله بن مسعود
بر قبايل وحشي باطن‌تان امامت کنيد

او پيوند آخرين نشانه‌هاي دوران پرشکوه پيامبر با دوران ماقبل علي‌ست. وليد درباره او مي‌گويد کسي که کفش پيش پاي محمد جفت کند و پرده‌دار حمامش باشد مرد کمي نيست. اگر منم مقام بلند او را داشتم آدم ترسناکي  مي‌شدم. جمشيد مشايخي، اما روحانيتِ والا مقام شيخِ کوفه را به شکل يکه‌اي درآورده. مردي که اهميتِ بيعت را به عنوان وفاداري به ديگري و تقوا را به عنوان وفاداري به خود مي‌داند.
سکانس انتخابي: هنگامي که قصد عزيمت از کوفه به مدينه را مي‌کند. کوفه آخرين مرد بزرگش را از دست ‌مي‌دهد. شهر از مرد خالي مي‌شود.

محمد بن ابابکر
من پيامبر دل چاک چاکِ علي‌ام

شايد اگر سريال امام علي ده سال ديرتر ساخته مي‌شد بايد بازيگري غير از پرويز پرستويي را که هنوز سوپراستار سينماي ايران نشده بود در نقش پسر خليفه اول مسلمين مي‌ديديم. نقشي که احتمالا براي پرستوييِ اوايل دهه هفتاد چندان کوچک نبوده. هرچند که همان زمان هم شمايل بازيگريِ خويش، مردي با بغضي فروخورده را در ملاقات با خواهرانش عايشه و اسماء پيش از جنگ جمل به رخ مي‌کشد و جوان رعنايي که قطام درباره‌اش مي‌گويد دختران کوفه سر از پنجره بيرون انداخته‌اند تا افسانه‌ي او را به چشم ببينند. و مروان درباره‌اش مي‌گويد پينه‌هاي دستش نقش شمشير را دارند. او زبانِ تند علي‌ست وقتي فرياد مي‌زند: آنان که روي شن‌هاي روان طرح کاخ هزار در ريخته‌اند و در همسايگي نان و پياز و تب و اسهال، در مطبخ خانه‌شان بره کباب شده بريان مي‌کنند دشمن علي‌اند.
سکانس انتخابي: در ميان شورشيانِ عليه عثمان. وقتي فرمان علي را مي‌شنود که ضمانت عثمان کرده و شمشير بر زمين فرو مي‌کند و و سيل شمشيرهايي که به پيروي از او از غلاف بيرون مي‌آيند و تيغ بر زمين مي‌کشند.

عمار
با اين همه بيداد، ذوالفقار علي هنوز در نيام است

وقتي ذوالفقارِ علي در تمام طول سريال در نيام است و از مهمترين نشانه‌هاي او که همان شمشير معروفش است به عمد تصويري نشان داده نمي‌شود، ذوالفقار علي در قالب عمار از غلاف بيرون مي‌آيد. از ميان چشم‌هاي غمزده و صورت رنج‌کشيده‌ي سعيد نيکپور و صداي اينجا محزونِ بهرام زند. وقتي قرار است علي از زبان عمار سخن بگويد و در تمام تنهايي‌هاي او گوشه‌اي از تصوير، عمار شيفته‌وار به امامي که بيرون قاب نشسته  خيره شده، پس وجهي از چهره‌ي اسطوره از قامت او بيرون مي‌زند. در سريالي که فيلمنامه‌اش به نامِ خاري در گلو نوشته شده بود نه مثلا فاتح خيبر و بالاخره شکل اجراي شهادت عمار در صفين با لبي تشنه که خود تعزيه ديگري‌ست.
سکانس انتخابي: هنگام پذيرش خلافت از سوي علي. وقتي عمار اشک شوق مي‌ريزد و به مالک مي‌گويد يادِ فتح مکه افتادم. وقتي بلال بر بام کعبه اذان زد.

کاوه اسماعيلي
نظرات
مجيد رحماني دوشنبه 24 آذر 1393 بسيار خوب. سري مطالبي که براي امام علي کار کرديد خيلي سطح بالا بودن
3 0
پاسخ

محمد دوشنبه 24 آذر 1393 بسيار عالي
فوق العاده
2 0
پاسخ

مقداد دوشنبه 24 آذر 1393 چه عکس خوبي از عمار..چه متن خواندني و دلنشيني..ممنون از آقاي اسماعيلي و 7فاز.
2 0
پاسخ

علي نصرالهي دوشنبه 24 آذر 1393 خيلي عالي بود آقاي اسماعيلي
2 0
پاسخ

کينگ روبرت سه شنبه 25 آذر 1393 بي‌نظير، همون‌جوري که شايسته اين سرياله.. داغت آتشي، بارت کوهي، آه دينار برادرم..علي امشب خون گريه مي‌کند... اي نفرين به همه و من، من، مممن .. هرکس اسب و استر و برده‌اش هزار هزار باشد و جامه‌هايش از ... ابوذر را خصم خود بداند...و اون "بر قبايل وحشي باطنتان امامت کنيد" جناب عبدا...بن مسعود، نمي‌دوني چند دفعه با اين جمله تصميم به توبه گرفتم حاجي .. دمت گرم، پرفکت.
4 0
پاسخ

مرتضي سه شنبه 25 آذر 1393 خوبه. دير به دير ننويسين ديگه!
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز