یادداشت نویسنده 7فاز درباره شرلوک/ زیرکی در پرهیزکاری است

7فاز: اينجا و در دنيايي كه طراحان شرلوك ساخته‌اند يك نابغه پولدار افسرده و جمع گريز دنبال راهي است تا از بي‌حوصلگي دور شود. او جوان و خوش تيپ و عاشق شوآف است (تاكيدي بر نمايشي بودن اين زمان) ولي مگر با اين كارها مي‌شود دليل اصلي كه به تصريح خالق اثر، مرگ آگاهي، عمق تنهايي انسان و موقتي بودن ساختار جهان است را فراموش كرد؟

7فاز:
ظاهرا مارک گتيس و استفن موفات بعد از کلي تلاش نتوانستند مديران بي بي سي را براي ساخت يک سريال ديگر تلويزيوني از روي يکي از درخشان‌ترين آثار تاريخ ادبيات انگليسي راضي کنند، چون بريتانيايي‌ها برخلاف غالب فرهنگ‌هاي غربي هيچگاه آن قدر گنجينه‌هايشان را جدي نمي‌گيرند که گمان کنند مي‌توانند چيزي را - هرچند در اندازه‌هاي غول‌آسايي چون مجموعه شرلوک هولمز سر آرتور کانن دويل باشد - تا جايي که مي‌شود کار بگيرند. اين رابطه البته دوسويه است و اتفاقا بيشتر اين سويه مخاطبين جدي و منتقدين بي‌رحم هستند که در اين چرخه موثرند. بعد از مسخره بازي‌اي که گاي ريچي با شرلوک‌هايش درست کرد اين سختگيري بيشتر هم شده بود. به خصوص که درمجموعه توليدي تلويزيون گرانادا که مايکل کوکس طراحي کرده بود جرمي برت برازنده‌ترين و متناظرترين شرلوک هولمز تصويري را پديد آورده بود. آن سريال تا جايي بالا رفت که از 1984 به مدت ده سال و در نه فصل و چهل و يک اپيزود توليد و پخش شد. هرچند که خود بي بي سي در 1965 اولين مجموعه تلويزيوني را در طول سه سال (دو فصل و بيست و يک اپيزود) پخش کرده بود، ولي موفقيت مجوعه گرانادا (که بخش اعظمش به جرمي برت و شرلوکي که ساخت برمي‌گشت) تا مدت‌ها دست و دل فيلم و سريال سازان را مي‌لرزاند. طراحان شرلوک البته آدم‌هاي اين کاره‌اي بودند و مي‌دانستند که در بريتانيا حتي اگر بشود طرف شکسپير رفت و شکست خورد با شرلوک هولمز چنين فرصتي وجود نخواهد داشت. (شکسپير به نوعي حکم نان سر سفره مردم را دارد و اين نگاه آسان گيرتر هم از همين رو نشان عظمتش است) مارک گتيس و استيفن موفات هر دو کمدين‌ها و داستان نويسان معتبري هستند. گتيس يکي از طراحان اصلي و بازيگر اصلي سيت کام (کمدي سياه) ليگ جنتلمن‌ها بود که از سال 99 تا 2002 از بي بي سي دو پخش مي‌شد، موفات هم يکي از نويسندگان تن تني بود که اسپيلبرگ کارگرداني کرد. ولي مهمترين کار اين دو نفر طراحي و ساخت سري جديد سريال قديمي و خيلي موفق دکتر هو بوده است. گتيس البته بازيگر هم هست و در همين شرلوک جديد هم نقش مايکرافت را بازي مي‌کند که حضور پررنگ و موثرش يکي از فراوان نقاط افتراق سريال با داستان‌هاي کانن دويل است. ضمن اينکه در اپيزود ششم بازي تاج و تخت هم از او به عنوان رئيس آيرون بنک براووس (که اهميت بيانگري در دنياي اثر دارد) رونمايي شد. با اين همه اما بي بي سي زير بار نمي‌رفت تا اينکه اين دو نفر، مسئول مربوطه را در راه پله‌اي گير مي‌اندازند و موفق مي‌شوند با شرط‌هايي رضايت شبکه را جلب کنند. (از جمله اينکه بين سيزن‌ها لزوما بايد دو سال خالي باشد و هر سيزن نبايد بيش از سه اپيزود 90دقيقه‌اي باشد)
بررسي اين جزئيات بيش از هر تفسير ديگري روح دنياي دکتر کانن دويل را تشريح مي‌کند. دنيايي که فقط ظاهرش مجموعه‌اي کارآگاهي است و حاق آن همان تار و پود فرهنگ والاست: سخت‌گيري، سخت‌گيري و باز هم سخت‌گيري. جايي از داستان باغ بلوط‌هاي قهوه‌اي (The Copper Beeches) از سري پرونده‌هاي شرلوک هولمز واتسون در مقابل نگاه تحقيرآميز هولمز به مظنونين پرونده او را از تکبر زنهار مي‌دهد، در مقابل جواب هولمز جمله‌اي است که به استخوان نفوذ مي‌کند و روح شامل دنياي اوست:
جنايت و جرم (گرچه به نظر علامت هوشمندي است) امري است معمولي و رايج، آنچه کمياب است و گرانبها منطق و عقلانيت است. (Logic)
اين نگاه در هيچ‌يک از متون دوران مدرن سابقه ندارد. حتي در شاهکارهاي ديکنز، کافکا، ملويل، جويس و آلن پو هم آنچه برجسته مي‌شود اسارت روح انساني در چنگال جبر بيهوده مدرنيته است که بي‌نهايت کليدي است. اما آن چه شرلوک دويل مي‌گويد زيرسوال بردن مبناي عقلاني مورد ادعاي مدرنيته است که گوهر خرد را در حد ابزاري براي قدرت و نه معياري براي تشخيص حقيقت مبتذل کرده‌اند و کار را به جايي رسانده‌اند که هر کوتوله‌اي جرم را نشانه قدرت و هوش برتر مي‌داند و شرافتمندي (فقط و تنها فقط مصداق حقيقي عقلانيت عالي‌رتبه‌گان) را نشانه حماقت و ضعف مي‌بيند. چنين است که انسان معتقد به اين مبناي عصر ايمان به جاي گردوبازي‌هايي از قبيل انفکاک وسيله و هدف براي توجيه بي‌شرافتي و(حتي وقيحانه‌تر جا زدن بي‌شرافتي جاي هوشمندي و ابرانساني) هدفش را حفظ معيارها، پيمانها و اصول مي‌داند و نه نشستن و نقشه ريختن براي تقويت حرص و تکالب بيشتر. به اين ترتيب چگونه مي‌توان منظومه‌اي چنين اصيل و درون ماندگار را به لندن 2010 منتقل کرد؟ جواب منطقي اين است که هيچ گونه. طراحان شرلوک بي بي سي هم چنين کاري نکرده‌اند و هيچ کس جز ساده‌انگاران اهل توليد انبوه مجموعه بي بي سي را يک روايت ديگر در کنار بي‌شمار روايت‌هاي شرلوک هولمز نمي‌داند. اينجا و در دنيايي که طراحان شرلوک ساخته‌اند يک نابغه پولدار افسرده و جمع گريز دنبال راهي است تا از بي‌حوصلگي دور شود. او جوان و خوش تيپ و عاشق شوآف است (تاکيدي بر نمايشي بودن اين زمان) ولي مگر با اين کارها مي‌شود دليل اصلي که به تصريح خالق اثر، مرگ آگاهي، عمق تنهايي انسان و موقتي بودن ساختار جهان است را فراموش کرد؟
اينجا طبيعتا همه چيز گل درشت‌تر، سرراست‌تر و نمايشي‌تر است. براي ذهن کاناليزه شده و کنترلي مخاطب هزاره سوم شرلوک نمي‌تواند مردي باشد و پيپي و سرنگي و کشي و عصايي و اتاقي تاريک، پس نقش خانواده و برادرش برجسته‌تر مي‌شود. در جهان جديد او نمي‌تواند بدون باج دادن/ قانوني کردن به خودش يا ديگران زندگي و حقيقت ببخشد، پس نقش پليس و لستريد برجسته مي‌شود. و از همه اينها مهمتر و کليدي‌تر اينکه در دنياي پيشرفته سال 2010 آدمها صغيرتر از آنند که بتوانند درک کنند نابغه کسي است که مردم عادي (اکثريت) روان‌پريش‌اش ببينند و بدانند، نه اينکه معيار تاييد و رتبه‌بندي نبوغش باشند. پس نقش موريارتي به اندازه شرلوک برجسته مي‌شود تا تلقي کودک‌وار از تضاد بين خير و شر و نيرو گرفتن خير از شر ارضا شود. (در قرن نوزدهم و پيش از هژمونيک شدن برداشت آمريکايي/توراتي از مدرنيته دويل درقلب غرب مدرن يعني لندن داستان‌هاي شرلوک هولمز را به صورت پاورقي در مطبوعات منتشر مي‌کرد، چنانکه داستايفسکي در قلب شرق مدرن جنايت و مکافاتش را همين طور نشر مي‌داد) بگذريم از نگاه حيرت‌انگيز دويل که برعکس باور رايجي که شهرهاي بزرگ را مهد پرورش شر مي‌داند معتقد است جاهاي خلوت و آرام و زيبا آماده‌ترين بستر ارتکاب جنايت است.
اينجا هم اصل مترقي رعايت تفاوت‌ها (در طبقات اجتماعي، سابقه و سن) واضح است، ديدن نبوغ و اصالت و ديگر گوهرها در لجنزارها و نزد بي‌دست و پاها واضح است (گرچه امروزه کوکائين ديگر جزو مواد غيرقانوني و مجرمانه است و بالطبع ديگر شرلوک نمي‌تواند مصرف کند، ولي ارتباطش با کارتن خواب‌ها و شب گردان لندن کماکان برقرار است) تقسيم کردن اطلاعات بر اساس صلاحيت و نياز طالبينش واضح است (به ياد بياوريد اپيزود پاياني فصل سوم و فرياد کشيدن اين منطق عالي که دانستن حق نيست که مثل شير رايگان اطفال بين همه توزيع شود که عالي‌ترين جايي است که تنها معدودي از عالي‌نظران بدان مي‌رسند) و سرانجام و مهمتر از همه برنده دانستن نابغه‌هايي که مي‌دانند عقلانيت همانا سخت گيري بر پيمان‌هاي کهن و تحمل رنج پرهيزکاري و خودداري در عين توانايي وقت مواجهه با عوام متوهم و خودمرکز پندار عصر اتاق‌هاي شيشه‌اي و شبکه‌هاي اجتماعي و هر شهرفرنگ ديگري که توهم مهم بودن را به ملت مي‌فروشند، است و نه محبوب شدن و پرفروش بودن و از ماست کره گرفتن (روح تکنولوژي) و از همه احمقانه‌تر تمسک به توجيهات تنفرآوري چون کمک به حفظ خانواده و برجاي گذاشتن نام نيک. (تحقير بلاگ نويسي و اهميتي که واتسون به کانتر مخاطبينش مي‌دهد از سوي شرلوک جالب است)
جمله جادويي سر آرتور کانن دويل/ شرلوک هولمز منشعب از تعاليم مذهبي است و بلافاصله ذهن را به رک گويه امير در مقابل طعنه‌هاي معاويه‌اي منصرف مي‌کند که گفت:
لولا التقي لکنت ادهي العرب/ من در حقه بازي و نقشه کشيدن زيرک‌ترين بودم اگر پرهيزکاري برايم اصل نبود. فرهنگ عمومي و آکادميک بريتانيا در تمام طول تاريخ به گند کشيدن دين و کليسا و ايمان در اروپا همواره از اين پروسه ويرانگر دامن بالا گرفته است، آن جا تنها جاي اروپاست که مردم و روشنفکرانش که روادارترين غربيانند هميشه به يهوديت به ترديد نگريسته‌اند و آنجا تنها جايي است که هنوز کليساهاي جامع خط قرمز هر قانون نوشته و نانوشته عرف جمعي‌اند و هنوز خودداري و تواضع منتج از قدرت گرامي و محترم. بله، آنجا هنوز بريتانياست. حتي در سال‌هاي حوصله سربر حضور نفرت انگيز آمريکا و آنچه فرهنگ آمريکايي مي‌نامند و نه فرهنگ است و نه آمريکايي مي‌شود شرلوک را ديد که چگونه عاشق شکست خوردن در آستانه پيروزي است و اهل حرص و طمع و جرم را نه برتر از عوام که بارها احمق‌تر از آنها مي داند.
براي عاشقان شرلوک سريال گرانادا و شرلوکش تکرارنشدني‌اند، حتي تيپ و قيافه اشرافي کامبربچ هم مقابل اين نقش کم مي‌آورد. اينجا ولي مارتين فريمني نقش واتسون را به جاي ديويد برک آنجا بازي مي‌کند که يکي از عجايب خلقت است و قد کوتاه و نگاه از پايين و ميميک‌ها و صداسازي‌هاي متنوع‌تر از رنگين کمانش افتخار بازيگري است. البته تماشاي اين سري هم پر از چيزهاي خوب است و چه بهتر که اين ياداشت با يکي از لذت‌بخش‌ترين‌هايشان تمام شود. در اپيزود يکم فصل دوم که نامش مثل اغلب اپيزودها به نوعي بازي با نام داستان‌هاي اصلي است (رسوايي در بلگراويا به جاي رسوايي در بوهميا) شرلوک در بدترين لحظاتش (که مثل هر مرد افراطي در مواجهه با يک زن است) مي‌بيند که آدمکش‌هاي آمريکايي درست مثل غارنشين‌هاي اوليه که تنها قدرت را در سلاح مي‌ديدند با سلاح‌ها و اعتمادبه‌نفس رقت‌انگيزشان وارد اتاق مي‌شوند و فورا خودشان را مهمترين آدم‌هاي اتاق تصور مي‌کنند، نگاهي انگليسي در آمريکايي (عاقل اندر سفيه) به طرف مي‌کند و از لهجه تا لباسش را تحقير مي‌کند و همه اينها در حالي است که چند ثانيه با مرگ واتسون و احتمالا خودش فاصله دارد. اين تحقير وقتي به اوج لذت مي‌رساندمان که يانکي‌ها چنان که مرامشان است خانه شماره B221 را هتک حرز مي‌کنند و به خانم هادسون آسيب مي‌رسانند. جوري که کامبربچ طرف را خلع سلاح مي‌کند و مثل يک گوني گچ و خاک چندبار از پنجره پايين مي اندازد واقعا شرلوک‌وار است: هيچ احمقي احمق‌تر از احمقي که خودش را زرنگ مي‌داند نيست. طوري که مي گويد: اوه، آمريکنس فراموش‌نشدني است.

اميرحسين جلالي
نظرات
جوچيم چهارشنبه 21 آبان 1393 بسيار خوب آقاي جلالي. در مدح دانش و عقلانيت . و مثل هميشه مستدل و با تسلط به دايره واژگان و احاديث و ادبيات. و البته اين دو قطبي هميشگي شما بريتيش اند امريکنس . بکشيد از آمريکايي ها بيرون فقط جان من
1 0
پاسخ

کلمنتاين پنجشنبه 22 آبان 1393 مايند پَلس شرلوک بزرگترين نعمتيه که يکي ميتونه داشته باشه
0 0
پاسخ

ايرو پنجشنبه 22 آبان 1393 بسيار خارق‌العاده و برره‌اي. وهم ِ آلوده به دشمن فرضي نگارنده پايه‌هاي چوبين معرکه‌اي خلق کرده است که از اسلحه به سماور مي‌رسد و حتي شليک هم مي‌کند. مستدام باشيد
1 1
پاسخ

تارا صنايع جمعه 23 آبان 1393 ميشه بگين راجع به فرهنگ و تمدن و جامعه ي امريكا و انگليس چه شكلي به اين نتايج رسيدين؟ با ديدن فيلم و سريال و خوندن چهارتا كتاب؟ يه كم مسخره نيست از ناف تهران درباره جايي كه نمي شناسيم حكماي اينجوري صادر كنيم؟
6 0
پاسخ

اميرحسين جلالي شنبه 24 آبان 1393 واقعيت اينه که شخصا از هر زمينه گفتگويي به شدت استقبال مي کنم، از جمله و در هفت فاز و چنان که مي بينيم ساختار فني تو همين مسير در حرکته، اين از اين.اما نکته اصلي اينه که لازمه بگم و با همين لحن که خواهيد ديد هم بگم خروج بعضي تم ها از اون شمول پيش گفته اس، اين تم بررسي و شناخت فرهنگ و جبلت سرزمين و مردمان بريتانيا از جمله همين تم هاست که چندين ساله در جايي درگيرشم که اصلا احدي از صد فرسخيشم رد نشده، اونم نه مردم عادي که جدي ترين صاحبنظران حوزه جامعه شناسي و تاريخ. در کشوري که حتي از خود مردم ايالات متحده بيشتر به فرهنگ و تاريخ اون سرزمين ايمان داره(و نه شناخت، کافيه به حرفاي علمدار آمريکاستايي در حوزه نقد فيلم و نگاهش نسبت به علمي که دستشه گوش بديم) و اساتيد آکادميکش ماهي چهار تا کتاب راجع به پيکسلاي مثلا اپل فون جديد مي نويسن و مي فروشن(کتاب هم تو فرهنگ آمريکايي هم رتبه سيب زمينيه، اوني بهتره که گرون تر و زودتر برفوشه) حتي يه دونه، دوباره مينويسم يه دونه، کتاب جدي راجع به بريتانيا تاليف که شوخيه ترجمه و چاپ نمي شه. سو اين بچه هايي که با اين مواضع از بالا ميان و مثلا راجع به نامنسجم بودن متن مختارن که بيان و از تحقير چيزي که فک مي کنن دوس دارن شاک بزنن و کج و رج بگن به نويسنده و ايده هاي خودشونو جار بزنن که بيشترم خريدار دارن و "برفوش" ترن. ولي حتي تصورشم نکنن که اصلا بدونن در ورود به اين بحث رو به داخل وا مي شه يا باس بکشيش. اگه کسي مي تونه فقط يه خط ايده، دوباره مي نويسم يه خط ايده، درباره امهات فرهنگ بريتانيايي و سازندگانش بنويسه من يه کتاب هزار صفحه اي راجع به اپل مثلا چهار مي نويسم. «اين يه تذکر نيست که يه تحديه، سماور و ناف و برره و کتاب شمردن حرف حساب نيست. پيشنهاد مي کنم کامنت تارا صنايع واسه شروع يه بار خونده باشه تا مطمئن باشيم داريم راجع به همين مطلب حرف مي زنيم. منم همينو ميگم دقيقا، با خوندن چهار تا کتاب(فرض محال که محال نيست) راجع به جاهايي که نمي شناسيم حرف نزنيم.» پي نوشت: فرهنگ و جامعه بريتانيا در کنار نگاه عقلاني به مذهب دو تا موضوعين که نويسنده باهاشون کار داره، دو تا مستربيس آدميه که فکر مي کنه اونم در دنيايي که روز به روز فکر کردن توش آب مي ره. پس شوخياتونو بذاريد با تما و موضوعات ديگه که را بده و حال کنيم.
0 1
پاسخ
تارا صنايع شنبه 24 آبان 1393 آقاي جلالي عزيز شما اصولن دنبال بگومگو هستي تا گفتگو. متن شما منسجم بود كامنتت اصش هيچ. گيم آو ترونز هم فيلمه تازه امريكايي هست.

اميرحسين جلالي يكشنبه 25 آبان 1393 تارا صنايع عزيز، بايد ازت بخوام که منو ببخشي. اين يه عذرخواهي رسميه از شما و بقيه. سالهاست که همه اين اتهامو به من مي زدن که دليل برتريم تو بحث اينه که بحث نمي کنم و حالا اين کامنت من براي اولين بار بهشون دليل ميده..
شما بايد بدوني که اين اولين باره چيزي از خودم رو مي بينم و اصلا نمي فهمم که چطوري ممکنه مال من باشه. فرهنگ بريتانيا فرهنگ آلمان و فرانسه رو شکست داده، آمريکا که اصلا قد اين حرفا نيست، اين از اين. اينيم که من راجع به بريتانيا مي دونمم مشکلي نداره. مسئله عصبي بودن و ميل به مچ گيريه که اصلا مال من نيست و از اون بدتر اينه که يادمه اصلا عصبي نبودم وقتي مي نوشتمش..
بگذريم، اين وسط شما کاريو کردي که بقيه نکردن هيچوقت. به جاي رفتن و پشت سرم لغز خوندن و حتي به جاي سعي کردن در جواب دادن سعي کردي منو آروم کني و همين باعث شد که اين اشتباه بزرگم بياد رو ديسپلي و من از اين بابت ممنونم و فراموش نمي کنم لطفي رو که کردين.
اما از همه اينا جالب تر دعواييه که همين ديشب تو قديمي تريم فوروم جي او تي تو فيس بوک کردم و ظرف سه ساعت از دو تا از سه تا فورومي که بودم اخراج شدم. کاري که آمريکائيا بلدن و طرفداراشون اينجا هم خوب ياد گرفتن، البته من پشيمونشون کردم و کاري کردم که همه ببينن آمريکائيا با کسي که جلوشون دست به سينه نباشه چيکار مي کنن و همه ديدن و نتيجه هم داد..
اين به بحثمون مربوطه و من تو فيس بوک راجع بهش مي نويسم، از شما و بقيه مخاطبينم مي خوام بيايد اونجا اگه واقعا ديالوگ مي خوايد برقرار شه.
بازم ممنونم و عذر مي خوام از همه.
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز