نوشته کیم نیومن درباره دیوید لینچ و تویین پیکس/ کابوس تلویزیونی

7فاز: با همان چهار فيلم اول ديويد لينچ مي‌شد فهميد كه اين آدم خالق فيلم‌هاي كابوس‌وار خاصي است. او از اوايل كارش اغلب مخاطب را حيرت زده و سردرگم مي‌كرد: چه با فيلم كاملا راديكال و زيرزميني كله پاك‌كن (1977) يا فيلم موجه‌تر مرد فيل نما (1980)، تا پروژه علمي خيالي و پرهزينه شنزار/ دون (1984) و بعد گريزش به جريان سينماي هنري در مخمل آبي (1986). هواداران فيلم‌هاي متفاوت نيمه‌شبي نمي‌توانستند بفهمند كه سازنده كله پاك‌كن چگونه هم با مل بروكس همكاري مي‌كند، هم با دينو دلارنتيس، و هم مجموعه تلويزيوني مي‌سازد.

کيم نيومن:
با همان چهار فيلم اول ديويد لينچ مي‌شد فهميد که اين آدم خالق فيلم‌هاي کابوس‌وار خاصي است. او از اوايل کارش اغلب مخاطب را حيرت زده و سردرگم مي‌کرد: چه با فيلم کاملا راديکال و زيرزميني کله پاک‌کن (1977) يا فيلم موجه‌تر مرد فيل نما (1980)، تا پروژه علمي خيالي و پرهزينه شنزار/ دون (1984) و بعد گريزش به جريان سينماي هنري در مخمل آبي (1986). هواداران فيلم‌هاي متفاوت نيمه‌شبي نمي‌توانستند بفهمند که سازنده کله پاک‌کن چگونه هم با مل بروکس همکاري مي‌کند، هم با دينو دلارنتيس، و هم مجموعه تلويزيوني مي‌سازد. آثار لينچ هرگز قابل پيش‌بيني نبود، اما امروز سبک ويژه‌اش نه تنها شناخته شده، که به تقليد و هجو هم کشيده شده است. به عنوان نمونه فيلم زندگي در وهم (تام دي سيليو، 1995) که مثل سيخونکي کم و بيش احساساتي است به صحنه‌هاي روياي کارآگاه در مجموعه تويين پيکس با حضور آن کوتوله عجيب که مي‌رقصد و کلمات را برعکس مي‌گويد، و رمان معروف سوسو (1992) نوشته تئودور روژاک که با عصبيت و بي‌پروايي بيشتري فضاي کله پاک‌کن را به شکل دنيايي کاريکاتوري درمي‌آورد. از چشم روژاک سينماي لينچ علامتي از نزديکي آخرالزمان است.
قسي القلب (1990)، يک فيلم جاده‌اي با زوج عاشق در حال گريز، که از سنت ژانر فرعي فيلم‌هايي مثل ديوانه اسلحه (جوزف اچ. لوييس، 1950) و برهوت (ترنس ماليک، 1974) برآمده، ضمنا توسط ارواح جادوگر شهر آز (ويکتور فلمينگ، 1939) هم تسخير شده است. اين اولين فيلم لينچ بود که آشکارا از ريشه اثر قبل از خودش (مخمل آبي) تغذيه مي‌کرد، و مستقيما زمينه جوانه زدن کار بعدي او يعني تويين پيکس شد: آميزه‌اي از فيلم جنايي، سوپ اپراي تلويزيوني آمريکايي و يک اثر وحشت‌زا. در مقايسه با عشاق معصوم و کنجکاو مخمل آبي (لورا درن و کايل مک‌لاکلان)، سيلور ريپلي (نيکلاس کيج) با آن کت پوست مار و معشوقه بي‌قرارش لولا (لورا درن) در قسي القلب، آدم‌هايي ديوانه‌تر و تباه‌تر اند، و لينچ اين زنجيره را با يک دو جين از آدم‌هايي که ترکيب جنايتکار و اهريمن هستند ادامه مي‌دهد: ازجمله بابي پرو (ويلم دفو) فرشته سياه بددهن و کثيف که خويشاوند هيولاي کودک سان مخمل آبي (با بازي دنيس هاپر) است، و پرديتا دورانگو (ايزابلا روسليني) زن زيباي مرگباري با موهاي بلوند سفيد. همانند فيلم شنزار، قسي القلب هم يکي ديگر از دنياهاي خيالي خالقش را باز مي‌نماياند. فيلمنامه بر اساس مجموعه رمان‌هاي بري گيفورد نوشته شده و بخش‌هاي مشابهي هم با فيلم پرديتا دورانگو (آلکس دي لا ايگلاسيا، 1997) دارد که در آن رزي پرز و دان استراد به ترتيب نقش‌هاي ايزابلا روسليني و جي . اي. فريمن در کار لينچ را بازي مي‌کنند. تعدادي از چشمگيرترين بازيگران قسي القلب (از جمله گريس زابريسکي، شريلين فن، ديويد پاتريک کلي، و شريل لي) در مجموعه تويين پيکس (که لينچ و مارک فراست در طراحي و توليد آن شريک بودند) هم بازي کرده‌اند. مجموعه‌اي تلويزيوني که در واقع قواعد فيلم‌هاي جنايي/ ترسناک خاص لينچ در دهه 1990 و سال‌هاي پس از آن را تثبيت کرد.
تويين پيکس (1991- 1990) در کارهاي ديويد لينچ يک شگفتي بود، نه از نظر درون‌مايه بلکه از لحاظ فرم. پس از سورئاليسم و خشونت و جنسيت موجود در کله پاک‌کن و مخمل آبي، اينکه او بتواند در تلويزيون ايالات متحده موقعيتي براي کار پيدا کند خيلي بعيد و غيرقابل تصور بود. وقتي مجموعه ساخته و پخش شد براي مدتي ميان مردم محبوب بود، اما اين موفقيت خيلي طول نکشيد، و توليد فصل سوم هم لغو شد. با اين حال تويين پيکس شرايط پديد آمدن آثاري مشابه در سال‌هاي بعد که براي عرف تلويزيون آمريکا عجيب و غريب بودند را فراهم آورد: پرونده‌هاي ايکس (2003-1993)، هزاره (1999-1996)، بافي: قاتل خون آشام‌ها (2003-1997)، کارناوال (2005-2003)، و گم‌شدگان/ لاست (2010-2004) هر کدام به نوعي و تا اندازه‌اي از تويين پيکس الهام گرفته يا اقتباس شده‌اند، تا حدي که گاه اشتباهات الگوي‌شان را هم تکرار کرده‌اند (شخصيت فاکس مولدر کارآگاه مرموز اف. بي. آي در مجموعه پرونده‌هاي ايکس، با بازي ديويد دائوني، مدل گسترش يافته شخصيت ديل کوپر (مک لاکلان) در تويين پيکس بود) ژانر فرعي شهر کوچک مرموز هم، که ريشه‌اش دست کم تا مجموعه قديمي خانه پيتون قابل پيگيري است، در سال‌هاي پس از تويين پيکس مد شد و بارها در مجموعه‌هايي چون نمايش شمالي (1995-1990)، پرچين ديده‌باني (1996-1992)، گوتيک آمريکايي (1999-1995)، ساوت پارک (1997)، انجمن آقايان محترم (2002-1999)، رزول (2002-1999)، دد وود (2006-2004)، جريکو (2008-2006)، و خون حقيقي (2014-2008) تکرار و بازآفريني شده است. حتي استفن کينگ (که خود با داستان سيلمز لات ژانر فرعي شهر کوچک مرموز را در ژانر ترسناک آزموده) هم رمان چيزهاي مورد نياز را در سايه تويين پيکس نوشت. لينچ دو اپيزود آغازين و طولاني فصل اول و دوم مجموعه، و چند قسمت مهم ديگر را خود کارگرداني کرد. ديگر کارگردانان اپيزودهاي دو فصل مجموعه عبارت بودند از لزلي لينکا گلاتر، کيلب دشانل، دوين دانهام، تيم هانتر، تاد هالند، تينا رتبون، دايان کيتن و مارک فراست که خودش هم يک قسمت را کارگرداني کرد. نويسندگان ديگري از جمله رابرت انگلس، هارلي پيتون، بري پولمن، تريشيا براک، و اسکات فراست هم متن‌ها و ديالوگ‌ها را مي‌نوشتند. پس از پايان مجموعه تلويزيوني، دنيا و شخصيت‌هاي آن در رمان خاطرات خصوصي لورا پالمر (نوشته جنيفر لينچ دختر کارگردان) و کتاب تخيلي اتوبيوگرافي مامور ويژه ديل کوپر (نوشته اسکات فراست) دنبال و گسترده شد.  
اپيزود آزمايشي فصل اول با بدن مرده لورا پالمر (لي) آغاز مي‌شود: زيباروي شهر چوبي تويين پيکس که لاي کيسه پلاستيک پيچيده شده و در حاشيه رودخانه پيدا مي‌شود. کلانتر شهر هري ترومن خدا را شکر مي‌کند که مامور ويژه ديل کوپر از طرف اف بي. آي فرستاده مي‌شود تا به جريان تحقيقات کمک کند، چون اين مرگ به جنايت ديگري در يک سال پيش شبيه است. کوپر بي‌وقفه و خيلي جدي با ضبط صوت کوچکش حرف مي‌زند، به خرج اداره پليس از تفريحات اين شهر حاشيه‌اي لذت مي‌برد (ديالوگ مشهور چه قهوه درجه يکي، داغ هم هست!)، با يک دو جين آدم غيرعادي (مثلا خانم کنده درختي غيب گو با بازي کاترين کولسن) برخورد مي‌کند که هرکدام نمايش خنده‌دار خود را دارند، و با اهالي جوان (و مسن) شهر آشنا مي‌شود که اغلب زيبا و ماشاالهم از نظر جنسي فعال‌اند. اما وراي اين فضاي کمدي، تاريکي نهفته است: تاريکي شومي که با نشانه‌هايي ماورالطبيعي ظاهر مي‌شود. تحقيقات کوپر جدا از شواهد و مدارک قضايي بر تعبيرخواب‌هاي عجيب او استوار است و کسان ديگري هم در شهر هستند که توهمات وحشتناکي دارند يا با نيروهاي خفيه در تماس‌اند. پس از مرگ لورا، دخترعموي او مدلين فرگوسن (باز هم شريل لي) براي شرکت در مراسم تدفين به تويين پيکس مي‌آيد. مدي به دانا هيوارد (لارا فلين بويل) بهترين دوست لورا مي‌پيوندد تا او را در جستجوي خطرناک قاتل لورا همراهي کند، و سرانجام خود هم به شکل دردناکي توسط قاتل کشته مي‌شود. مجرم اصلي مرگ لورا، که در نخستين بار پخش مجموعه موضوع حدس زني‌هاي مکرر تماشاگران شد، پدر او ليلاند پالمر است که روحش توسط اهريمني به نام باب قاتل تسخير شده، موجودي که از اعماق جنگل‌هاي اطراف شهر، از کلبه سياه (يا به قولي برزخ شرارت‌ها) برآمده است. اما اهريمن منتسب به عالم غيب تنها فساد جاري در تويين پيکس نيست. تجارت‌هاي محلي و تمايلات تبهکارانه اهالي (دو عاملي که از لورا سواستفاده و بهره کشي کرده‌اند) به قاچاق مواد مخدر و فاحشه خانه‌اي در آن‌سوي مرز امريکا با کانادا وصل است. ميزان تقصير آقاي پالمر در جنايتي که انجام مي‌دهد جاي بحث دارد: در مجموعه تلويزيوني او بيشتر زير سلطه شرارت باب به نظر مي‌رسد، اما در فيلم سينمايي تويين پيکس: آتش در جان من است (لينچ، 1992) به شکلي آزاردهنده و روشن مجرم اصلي ماجراست، پدري که از دوازده سالگي به دخترش تجاوز مي‌کند.  
تويين پيکس: آتش در جان من است به انتظارات مخاطبان مجموعه تلويزيوني که مي‌خواستند بدانند در پايان اپيزود آخر چه اتفاقي افتاد پاسخي نمي‌دهد. فيلم داستان را از انتهاي فصل دوم دنبال نمي‌کند، و تنها در صحنه کوتاه و غيرقابل توضيح حضور آني (هدر گراهام) بر تختخواب لورا اشاره مبهمي به تعليق ايجاد شده در اپيزود پاياني دارد: آني از آينده‌اي حرف مي‌زند که اهريمن باب با تسخير مامور ويژه کوپر بر خير پيروز شده و روح کوپر را در اتاق سرخ اسير کرده، همان مکان خيالي با کفپوش زيگزاگ سرخ و سياه. لورا هم ظاهرا همانجا کنار و در اختيار کوتوله عجيب، مردي از جايي ديگر، مانده است. لينچ برخي ويژگي‌هاي مجموعه مانند تکيه کلام‌هاي محبوب، قصه‌هاي فرعي بامزه، حال و هواي عامه‌پسند سوپ اپرايي، اروتيسيسم بازيگوشانه، پيچ و تاب هاي غيرعادي روايت و عناصر کاراگاهي داستان را از تويين پيکس: آتش در جان من است حذف و با اين کار عده زيادي از هواداران تلويزيوني را از فيلم سينمايي گريزان کرده است (تعداد زيادي از شخصيت ها (و بازيگران) محبوب مجموعه در فيلم حضور ندارند) اين فيلمي است که هم داستان‌هاي پشت پرده مجموعه تويين پيکس را گسترش مي‌دهد و هم سقوط دلخراش و ترسناک لورا تا اعماق جهنم را به نمايش مي‌گذارد. پس از حمله‌اي روشن به رسانه تلويزيون (در نماي خرد شدن دستگاه تلويزيون) لينچ فيلم را با مقدمه‌اي درباره مرگ ترزا بنکس (پاملا گيدلي) شروع مي‌کند، دختري که مرگش به مرگ لورا پيوند مي‌خورد. اين بخش فيلم انگار بازسازي چکيده شده ديگري از کل مجموعه است: با تم موسيقيايي ديگري از آنجلو بادالامنتي، دختر مرده ديگري، مامور ديگري از اف. بي. آي، کلانتري ديگر، رستوراني ديگر، ماموران قضايي ديگر، و دسته ديگري از آدم‌هاي عجيب و غريب. تنها چهره آشناي اين مقدمه خود لينچ است در نقش گوردون کول تقريبا کر که مامور ويژه چستر دزموند (کريس آيزاک) و کارآگاه سام استنلي (کيفر ساترلند) را پي تحقيق درباب جنايت مي‌فرستد. کول ابتدا آنها را با دختر عمويش روبرو مي‌کند، زني در لباس قرمز (کيمبرلي آن کول) که بي‌صدا مي‌رقصد و با پانتوميم علائمي خاص را به کارآگاهان نشان مي‌دهد. دزموند پيغام رمزي و پيچيده زن را (در صحنه‌اي که هجويه‌اي بر روش‌هاي استنتاجي شهودي ديل کوپر به نظر مي‌رسد) براي استنلي رمزگشايي مي‌کند. اين صحنه شوخي با سبک فيلمسازي خود لينچ هم هست، چون تماشاگران معمولا آثار او را در جستجوي نمادها و دلالت‌هاي چندوجهي‌شان زيرورو مي‌کنند در حالي‌که او شايد اين ويژگي را گاهي صرفا براي خلق فضاي رويايي و مک گافين‌هاي چندگانه، فيلم‌هايش به کار مي‌برد.
نيمي از مجموعه تلويزيوني تويين پيکس به پرسه بر خاکسترهاي گذشته مي‌گذرد. سازندگان مجموعه (تقريبا) از صحنه‌هاي بازگشت به زمان گذشته طفره مي‌روند، و نسخه‌هاي ديگري از گذشته را (که در زمان حال ممکن مي‌شود) به فلاش بک رايج ترجيح مي‌دهند: به ويژه وقتي شخصيت‌هاي ديگر همان مسير طي شده توسط لورا را تکرار مي‌کنند (مثل قتل مدي فرگوسن به دست ليلاند.) لينچ از طريق شخصيت پدر/ هيولا (ليلاند/ باب) موضوعات ممنوعه‌اي مثل زناي با محارم و سواستفاده جنسي را بي‌پرده‌پوشي پيش مي‌کشد، و شخصيت هيولاگون فردي کروگر در فيلم کابوس خيابان الم (وس کريون، 1984) و دنباله‌هاي آن، که سبعيتش در حجاب جلوه‌هاي ويژه و گريم پوشيده شده را تحت الشعاع قرار مي‌دهد. لحظه‌ها و تصويرهاي بسياري در تويين پيکس: آتش در جان من است مي‌بينيم که سينماي وحشت‌زا را به يادمان مي‌آورد: وقتي مردان شرور قصه به دانا (که در فيلم سينمايي مويرا کلي نقشش را بازي مي‌کند) مواد مخدر مي‌دهند و به او دست درازي مي‌کنند، حاشيه صوتي چندلايه بادالامنتي در گوش تماشاگر مي‌کوبد و دوربين ران گارسيا کف اتاق را نشان مي‌دهد که پر از آت و آشغال و ته سيگارهاي نيم سوخته‌اي است که دودکنان خاموش مي‌شوند. تابلوي نقاشي که پيرزن شبح گونه (فرانسس بي) و نوه شعبده‌باز و مريضش به لورا مي دهند تصويري بي‌روح و ملال‌آور از اتاقي است با دري که راهي ورودي به اتاق سرخ از کار درمي‌آيد. خنده‌هاي هيستريک و مبهوت لورا در صحنه‌اي که دوست پسرش بابي بريگز مرتکب قتل مي‌شود واقعا ترسناک است (بابي بريگز هم مثل بابي پرو در قسي القلب مغز قربانيش را با گلوله مي‌ترکاند) تغيير هويت‌هاي متناوب باب اهريمني از جايي به بعد جنون‌آور مي‌شود، و عصبيت و خشم خفته در ليلاند پالمر شام خانوادگي را به مجلس عزا بدل مي‌کند. زمزمه بيمارگونه و ترسناک او خطاب به دخترش، وقتي مي‌فهمد لورا او را به عنوان عاشق هيولاگونش به جا نياورده، تکان دهنده است: هميشه فکر مي‌کردم مي‌داني که من همان‌ام! 
...........................................
از کتاب فيلم‌هاي کابوسي، انتشارات بلومزبري، 2011

بهداد آوند اميني
نظرات
ايمان شنبه 24 آبان 1393 اساتيد مگه شما انگليسي زبانيد که چينش صفحه اول سايت چپ به راست شده؟
0 1
پاسخ
تارا صنايع شنبه 24 آبان 1393 گوييا
کلمنتاين شنبه 24 آبان 1393 جذاب‌تره که -ـ-

محمد ابو چهارشنبه 18 آذر 1394 ممنون. ارجاع‌هاي خوبي داخل متن بود
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



























































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز