یادداشت نویسنده 7فاز درباره کریستوفر نولان - بخش سوم

7فاز: سينماي نولان هميشه چيزي از اوضاع دنيا و تاكيدي بر روزگارش داشت. حتي رندانه مضامين و تيترهاي روز را طرح مي‌زد. در بتمن آغاز مي‌كند (2005) مي‌شد انجمن سايه‌ها را نسخه‌ي شاعرانه‌اي از القاعده ديد. شواليه تاريكي دوران جرج بوش، گوانتانامو و شر لازم را توضيح مي‌داد. در اينسپشن تمام دعوا سر لحافِ فروش انرژي بود. بِين (تام هاردي) غريبه‌ي چاه‌نشين، سودايي داشت اينكه از رآكتور اتمي بمب هسته‌اي بسازد و گاتهام را به خاكستر نشاند.

7فاز:
شخص ثالث - 3
جيمز گوردون: تو فقط خودت تنهايي؟
بروس وين/ بتمن: حالا دو نفريم

آيا معنايي در کار بود؟
سينماي نولان هميشه چيزي از اوضاع دنيا و تاکيدي بر روزگارش داشت. حتي رندانه مضامين و تيترهاي روز را طرح مي‌زد. در بتمن آغاز مي‌کند (2005) مي‌شد انجمن سايه‌ها را نسخه‌ي شاعرانه‌اي از القاعده ديد. شواليه تاريکي دوران جرج بوش، گوانتانامو و شر لازم را توضيح مي‌داد. در اينسپشن تمام دعوا سر لحافِ فروش انرژي بود. بِين (تام هاردي) غريبه‌ي چاه‌نشين، سودايي داشت اينکه از رآکتور اتمي بمب هسته‌اي بسازد و گاتهام را به خاکستر نشاند. ميان ستاره‌اي وقتي هشدار نابودي خاکِ خوب سرداد که چند وقت قبلش ستاره‌ي تايتانيک در سازمان ملل براي ديپلمات‌هاي بي‌حوصله نطق غرايي در همان باب کرده بود. کارگردان وجود چنين گزاره‌هاي سياسي/ اجتماعي را منکر نشد اما سرسري گفت که فقط مي‌خواسته شرايط و حال و هواي آشنايي را پيش چشم تماشاگر بگذارد تا بيننده بتواند زمان و مکان حادثه را در امروز به جا آورد. مثل هر هنرمند خوب ديگر، از توضيح و پانوشت فيلم گريزان بود اما فن بوي‌ها که فيلم‌ها را همينجور پشت سرهم و بي‌وقفه نگاه مي‌کردند کم کم و اينبار حقيقتا به کشف جالبي رسيدند. فيلم‌ها به شدت به هم شبيه بودند، نه فقط از لحاظ ساختاري تکامل پيدا مي‌کردند بلکه شرايط، موقعيت‌ها و اتفاق‌ها، معمولا الگوي ثابتي داشتند. فيلمساز به شيوه‌ي سرسام آوري هميشه يک داستان را مي‌گفت.
آدمِ فيلم نولان، هر که بود، مساله‌اش زمين و زمان، ازليات و ابديات نبود. درد اجتماع يا عشق، شوق دانستن يا دغدغه‌ي نيک و بد نداشت. عموما حامل و مبلغ ارزش والايي نيز به شمار نمي‌رفت. به نظر مي‌رسد کوپر/ متيو مک‌کاناهي در ميان ستاره‌اي که براي آينده‌ي بشر مسافر کهکشان مي‌شود و بروس وين که مي‌خواست از عدالت دفاع کند را بتوان مستثناء کرد ولي هر دوي آنها براي پيمودن اين راه انگيزه شخصي داشتند تا محرکي جهانشمول. کاراکتر نمي‌توانست به هيچ کدام از حيطه‌هاي جذاب و چالش برانگيز وارد شود زيرا مجبور بود ابتدا مشکل بزرگتري را حل کند و پيش از رفع و رجوع اين معضل هر اقدامي در اولويت‌هاي بعدي بود. او تمام مدت با خودش گلاويز بود. اصطلاح عاميانه‌ي ما، خود درگيري، توضيح کاملي است بر حال و روز کرکتر اصلي نولان. زود مي‌فهميديم شخصيت گير و گوري دارد، توانايي تشخيص دو مفهوم متضاد را گم کرده است. قهرمان، شهروندي معمولي با حرفه‌اي غير معمول، به جبر محيط و مقتضاي حرفه‌اش آرام آرام از درک دو مفهوم/ موقعيت/ معناي متضاد عاجز مي‌شد. روز و شب در بي‌خوابي، گذشته و حال در ممنتو و خواب و بيدار در اينسپشن شکل هم بودند. در تعقيب مرز تعقيب کننده و تعقيب شونده ناپيدا شد، در تريلوژي شواليه تاريکي و پرستيژ هويت اصلي و بدلي تمايزي نداشتند. فيلم‌ها از وسط اين عارضه شروع مي‌شدند، بعد از حادثه (بتمن آغاز مي‌کند تنها موردي است که مي‌شود کرکتر را پيش از دوگانگي‌اش ديد)، پس از دگرگوني. هنگامي که شخصيت به اين گم کردن خو گرفته بود. او ساز و کاري تعبيه مي‌کرد که بتواند بين اين دو مفهوم رفت و آمد کند بي‌آنکه اغتشاش سر در گمش کند يا به زندگي روزمره آسيبي بزند. جرمي تئوبالد براي تعقيب کردن سوژه ها قوانيني وضع کرد. لئونارد از تن خودش (دم‌دست‌ترين چيزي که داشت) قطب نمايي ساخت. برادرهاي دو قلو ياد گرفته بودند زندگي‌شان را تقسيم کنند. بروس وين/ بتمن اصول اخلاقي خود را داشت و کاب مثل بقيه دار و دسته‌ي خوا‌ب‌روها از توتم استفاده مي‌کرد اما فقط او بود که بين خواب و بيدار گم شد. همين جا رازي براي تماشاگر آشکار مي‌شد. همه آن گمشدگان ناآرام احساس گناه يا بار تقصيري را بر دوش مي‌کشيدند که نابساماني اوضاع‌شان گويي به مکافات آن عمل بود. ويل دورمر (آل پاچينو) آشکارا متهم به جور کردن مدارک و شواهد بود که قتل ناخواسته‌ي همکار هم به گردنش افتاد. قهرمان ممنتو همسرش را از دست داده بود، بوردن در مرگ جوليا (پايپر پرابو) مقصر بود و خودکشي سارا (ربکا هال) به خاطر جنون رفتار دوگانه‌اش صورت گرفت. بروس وين خود را در قتل پدر و مادرش مقصر مي‌دانست و کاب اطمينان داشت فروپاشي و مرگ مال گناه او بوده است. فيلم‌ها موکد نمي‌ساختند اما گويي عارضه بيشتر از همين مقصر بودن مي‌آمد تا شرايط و جبر روزگار. آدم نولان راه کنار آمدن با عارضه را ياد مي‌گرفت همچنان که عادت مي‌کرد وجدان معذب را تحمل کند و به خود بگويد جز پذيرش تقصير کاري از دستش بر نمي‌آيد اما در اين فرآيند دوباره چيز بزرگتري از دست مي‌داد، تفردش را. رفت و آمدهاي مکرر مابين دوقطبي‌ها هر چه بيشتر شد کارکتر هويتش را بيشتر مي‌باخت و مساله‌ي اصلي ظهور کرد. شخصيت وحشت زده و مضطرب مي‌فهميد ديگر خودش را به جا نمي‌آورد و نمي‌تواند کنترلي بر ثنويت ويرانگر داشته باشد. از طرفي زندگي دوگانه، عوارض جانبي خطرناکي داشت که يقه اطرافيان را مي‌گرفت و زنگ خطر را به صدا در مي‌آورد. باز مانند هيچکاک آثار نولان عدم اطمينان و روي مرز زيستن را در گستره‌ي دلهره‌آور و آشوبناکي از کل زندگي به نمايش مي‌گذارند. سينماي او سرد، حساب شده و مکانيکي است اما به اعتبار شفا يافتن آدم‌هايش سرشار از اميد و روشني هم هست. قهرمان او بايد از بحران عبور کند تا بيش از اين به خود و اطرافش صدمه نرسد. حکايت فيلم‌هايش از زاويه‌اي داستان درمان است. قصه‌ي اينکه چگونه کاراکتر دو قطبي را پشت سر مي‌گذارد و راه سومي برمي‌گزيند که به سادگي برآيند يا سنتز دو مسير قبلي نيست بلکه در صفحه‌اي متنافر با آنها واقع شده و طعم شيرين و مسلط يک پيروزي قاطع را ندارد. خود فيلسماز در گفتگويي کل جريان تشکيک در افتادن يا نيفتادن فرفره در پايان اينسپشن را بيهوده دانست چرا که کاب ديگر از وسوسه‌ي تشخيص موقعيت خودش به واسطه‌ي فرفره رها شده و بار گناه را بر زمين گذاشته است، در سکانس آخر او ديگر به فرفره نگاه نمي‌کند. دورمر سرانجام مي‌تواند بخوابد هرچند خواب مرگ باشد. بوردن ياد مي‌گيرد به تنهايي زندگي کند و فقط يک نفر باشد گرچه بسيار چيزها از کف داده. لئونارد آشفته‌ي ممنتو و توريست شيک در پايان تريلوژي شواليه تاريکي هر يک دوسر طيفِ فرجام در فيلم‌هاي او هستند. يکي نمي‌تواند از دايره‌ي باطل بگريزد و ديگري خوش عاقبت‌ترين مخلوقش مي‌شود. سينماگر چنين داستاني را هربار به شيوه‌اي باز تعريف مي‌کند. هر فيلم کسي را به دل اين جنگ مي‌فرستد، چيزي از او مي‌ستاند و ميان عدم قطعيت يک دو قطبي معلق‌اش مي‌کند تا نفر سومي را فرار دهد. تفسيرها و تعبيرها بماند براي اهلش (نگارنده جزوشان نيست)، همين که زندگي بر لبه و دلهره‌ي من به راستي کي‌ام؟ چنين ملموس و محسوس فيلم شده کاري است کارستان در عالم سينما. سينماي نولان نشان مي‌دهد چه ساده مي‌توان در ميان خانه گم کرد صاحبخانه را.
افسانه با روياي بروس وين آغاز مي‌شود. به زنداني در ناکجاي جهان، کودکي‌اش را خواب مي‌بيند که در چاه افتاده بود و از خفاش‌ها مي‌ترسيد. آن روز پس از دعواي مفصل در حياط زندان کسي سراغش مي‌آيد. نشان قلعه‌اي در بلنداي کوه را مي‌دهد. راهي پيش روي او مي‌گذارد تا از ترس بگذرد و خفاش را بدل به من ديگرش کند. سال‌ها مي‌گذرد، خفاش که بتمن ناميده مي‌شود عدالت را براي مردم و وحشت را براي بدکاران ارمغان آورده است. بروس وين که ديگر از چيزي نمي‌ترسد لحظه‌هاي بسيار رو به زره و نقاب خفاش مي‌ايستد، فکورانه و به پرسشي ناگفته نگاهش مي‌کند. پايان داستان وين دوباره در زنداني به شکل چاه محبوس است. شبي همان خواب بچگي را مي‌بيند و با ناراحتي و هراس در مي‌يابد تمام ماجراي دور و دراز او را جايي کشانده که در آغاز بوده. مي‌داند هنوز و تا هميشه خواهد ترسيد اما هرکجا چاهي هست به فرازش نيز راهي وجود دارد که بتواني بالا روي، بر سستي کناره بايستي و بفهمي تا از سقوط نترسي نمي‌شود پريده باشي.

رضا رادبه
نظرات
christopher nolan يكشنبه 18 آبان 1393 رضا جون يه بليت ميان ستاره اي كنار گذاشتم واست. برو خونه مون از بچه ها بگيرش. شرمنده گرفتارم اين روزا وگرنه شام در خدمت مي بوديم.
قربان تو
4 1
پاسخ

پرهام يكشنبه 18 آبان 1393 بسيار خواندني و لذت بخش.حتي براي کساني چون من که خيلي طرفدار نولان نيستند.ممنون آقاي رادبه.
1 0
پاسخ

آراز سه شنبه 20 آبان 1393 ايده دوقطبي ها عالي بود ، کيف کردم
1 0
پاسخ

نولانيسم پنجشنبه 22 آبان 1393 كريستوفر نولان نابغه ي سينماي جهان
2 0
پاسخ

سياوش پنجشنبه 29 آبان 1393 هر سه مقالتون جالب و خوندنى بود،ممنون.
0 0
پاسخ

رحمان پيلتن سه شنبه 16 خرداد 1396 دوست عزيز دوقطبي بودن به معناي وجود دو راه مختلف نيست که حالا راه سوم رو انتخاب کنه. بعضي وقتا دوقطبي خودش يکيه
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز