یادداشت نویسنده 7فاز درباره کریستوفر نولان - بخش دوم

7فاز: يادآوري (2000) با اين جمله تمام/ شروع مي‌شد خب..كجا بودم؟ نولان از آنجا وارد زندگي سينمايي ما شد، روزهايي كه دهان به دهان مي‌چرخيد يكي هست يك فيلم ساخته سر و ته. فيلم‌بازها مواجهه با چنين ايده‌ي ابتكاري را از دست نمي‌دهند، به گرمي به استقبال فيلمي رفتند كه هنوز هم مورد توافق‌ترين اثر اوست. آيا نولان اولين كسي بود كه اين امكان را آزمود؟

7فاز:
شخص ثالث - 2
فکر مي‌کنم تماشاگران در فيلمهاي امروزي زيادي راحت و آزاد هستند. آنها هر چه را مي‌بينند و مي‌شنوند باور مي‌کنند. من مي‌خواهم اين رويه را بهم بزنم - کريستوفر نولان.

از کجا ظاهر شد؟
يادآوري (2000) با اين جمله تمام/ شروع مي‌شد خب..کجا بودم؟ نولان از آنجا وارد زندگي سينمايي ما شد، روزهايي که دهان به دهان مي‌چرخيد يکي هست يک فيلم ساخته سر و ته. فيلم‌بازها مواجهه با چنين ايده‌ي ابتکاري را از دست نمي‌دهند، به گرمي به استقبال فيلمي رفتند که هنوز هم مورد توافق‌ترين اثر اوست. آيا نولان اولين کسي بود که اين امکان را آزمود؟ تاريخ سينما معمولاً سوال‌هايي در رديف فوق را جواب منفي داده است. کند و کاو آرشيويست‌ها و مورخان شايد به اثري از سينماي صامت يا ناطقي در دهه‌ي سي يا چهل ميلادي برسد که روايت معکوس را امتحان کرده باشد. يادگار دوراني که همه چيز تجربه مي‌شد تا چم و خم غول چراغ به دست آيد. هرچه بود دهه‌ها مي گذشت که تماشاچي در فيلمي داستانگو بي‌محابا از انجام به آغاز نرسيده بود. چند سالي بعد گاسپار نوئه با برگشت‌ناپذير (2002) و فرانسوا اوزون با 5 در 2 (2004) کوشيدند شکل معکوس يک فيلم را به سبک و سياق خود تجربه کنند. يادآوري تفاوت بزرگي با آنها داشت که آن هنگام کمتر توجه کسي را جلب کرد. فيلم در سکانس‌هاي رنگي عقب مي‌رفت، ميان آنها سکانس‌هاي سياه و سفيدي تعبيه شده بود که داستان را از جايي نامعلوم شروع مي‌کرد و طبق روال عادي به جلو پيش مي‌برد. در پايان فيلمي که مي‌ديديم روايت رنگي و بي‌رنگ تلاقي مي‌کردند (ايده‌ي استفاده از عکس پولارويد و تغيير رنگش براي برخورد دو خط روايي نبوغ آميز و فشرده‌ي تمام فيلم بود) و چرخه کامل مي‌شد. دقيق‌تر برخلاف افسانه‌ي معروف، يادآوري کاملاً سر به ته نيست (جوري که برگشت‌ناپذير يا 5 در 2 هست). فيلمي است که از دو انتهاي داستان، شروع و پايان، به سوي مرکز حرکت مي‌کند تاجايي در وسط‌هاي خط گاه‌شماري متوقف شود. شرح مفصل را مي‌توانيد در ويکي پيدا کنيد يا ساده‌تر اينکه فيلم را به مدد فيچر دي وي دي با توالي زماني تقويمي تماشا کنيد. خواهيم ديد رسيدن به ميانه‌ي دو تضاد به عنصر اصلي سينماي نولان بدل شد.
تماشاي يادآوري تجربه‌اي نو و مثل دعوت تماشاگر به يک بازي فکري بود. بيننده بايد از راه سرنخ‌هايي که فيلم در اختيارش مي‌گذاشت توالي درست اتفاق‌ها و سکانس‌ها را حدس مي‌زد و آنها را در جاي درست قرار مي‌داد. در عين حال با حواس جمع دائم حساب و کتاب مي‌کرد تا بفهمد کجاي داستان ايستاده است. لئونارد شلبي از ساختن خاطره‌ي جديد ناتوان بود، جز اکنون نداشت و بايد راهي پيدا مي‌کرد تا در حالايش گم نشود. عکس‌هاي پولارويد، يادداشت‌ها، اعداد و رمزگاني که خالکوب ِ تن کرده بود چراغ راه او براي حرکت در مسير گمراه کننده‌ي بي‌خاطره‌گي بود. مخاطب نيز همگام با لئونارد از هر گذشته‌ي قهرمان/ فيلم و سير حوادث منع مي‌شد و هر سکانس را جوري به جا مي‌آورد که انگار بار اول است. بازي دادن تماشاچي به امضاي نولان پاي فيلم‌ها بدل شد. پرستيژ (2006) از يک منظر خودافشاگري کاملي است، کارگردان چون شعبده باز حقه‌ها و ترفندها را به اتکاي اين اصل که تماشاگر خوب نگاه نمي‌کند جلوي ديدگان همه اجرا مي‌کند. بخش مهمي از چرخش و پيچ اصلي چشم‌بندي قبل از انجام لو رفته (يا با اعتماد بنفس آشکار شده) ولي سرعت سرسام‌آور داده‌هاي فيلم، تسلط فيلمساز و حواس‌پرتي ما آنها را از نظر مخفي کرده است. در اينسپشن (2010) آرتور/ جوزف گوردون لويت از کاب مي‌پرسد گويا سوژه‌ي قبلي اينسپشن مال/ ماريون کوتيار بوده، سکوت کاب و بازي گوياي ديکاپريو پاسخ نگفته را مي‌دهد: آري. در شواليه سياه بر مي‌خيزد (2012) بين/ تام هاردي به صراحت مي‌گويد تا وقتي مرد بالغي نشده بود نور آفتاب را نديد، اشتباه از بتمن و تماشاچي است که نمي‌داند وسط مهلکه لاف نمي‌آيند و پس کودکي که از غار گريخته ديگري است. پرستيژ لاقيد و خونسرد کل شعبده را پيش رو گذاشته اما نديده‌ايم.
کريستوفر نولان
نولان مانند هيچکاک سينماگري است که تاثير فيلم بر تماشاچي و هدايت او به سمت دلخواه را مهمترين تعهد مي‌داند.
دنياي نولان با روند جبري وتوقف ناپذير جابجايي و وارونگي تعريف شد. جايي که هر چيز بدل خود را مي‌جست و ناگزير در لحظه‌اي ذات متضادش را رو مي‌کرد. اندک اندک متوجه شديم فيلمساز وسوسه‌ي مهار ناپذيري دارد که عناصر، موقعيت‌ها، اتفاق‌ها و اگر دست بدهد هر جزيي را به ضد تبديل کند و تاثير اين فرآيند را بر جهان فيلم، آدم اصلي‌اش و تماشاگر آسوده خيال بيازمايد. او يک بار دستش را به تمامي براي ما گشود و راز را فاش گفت. جايي که در شواليه سياه (2008) جوکر به بند کشيده و آويزان را در قاب دوربين چرخاند، وارون کرد و رسيد به تصويري که دلقک ديوانه مسلط و مقتدر ميان آسمان و زمين معلق ايستاده است. فهرست دو تايي‌هاي متضاد در آثار نولان مفصّل و مطوّل است. از سکه هاروي دنت که يک رويي‌ را با دو چهره‌گي تاخت زد تا جاي قاتل و متهم که در بي‌خوابي عوض شد. در اينسپشن موقعيت کاب بارها از غالب به مغلوب تغيير کرد. جوکرِ به دام افتاده در يک آن شکارچي تله‌گذار مي‌شد. سلينا/ آن هاتاوي رميدگي خدمتکار و شرارت دزد را با هم داشت. برتري بوردن/ کريستين بيل و انجير/ هيو جکمن يک در ميان تعويض شد و تباهي هر دو را رقم زد. دنياي فيلم‌ها سرد، تاريک و نااميد بود از اين رو که به هيچ وضعيت يا ثباتي نمي‌شد اطمينان داشت. بحث اعتماد کردن در کار نبود، برگشتن ورق گريز ناپذير مي‌نمود. آدم‌هاي او به اين آشفتگي دائم عادت کردند و کمتر از رو کردن دست‌ها و عوض شدن جاها متعجب شدند. شايد مي‌دانستند اتفاق يا خودش مي‌افتد يا معکوسش و اين برف را سر بازايستادن نيست. تکرار، عنصر بارز ديگر بود. هر فيلم نولان پر از اين هماني است. ديالوگ‌ها تکرار مي‌شد، آدم‌ها سرنوشت يکديگر را تکرار مي‌کردند، وسيله‌ها، مکان و زمان، اشيا و اشخاص بازتاب مي‌يافتند. بتمن مي‌توانست بين باشد (هر دو نقاب مي‌زدند، در انجمن سايه‌ها تعليم ديده و محبوس يک چاه بودند). دلدادگي بين به تاليا سرنوشت راس الغول را تکرار مي‌کرد که عاشق دختر اربابش شد. لئونارد يادآوري نمي‌دانست چقدر و چند بار هر جا را ديده، هر حرف را زده و هر کار را کرده است. دستگاه تسلا/ ديويد بووي از هر چيزي کپي مي‌گرفت. کاب بارها و بارها جمله‌هاي يکسان را مثل خوابگردي تکرار کرد و شهري ساخت پر از خانه‌هاي آشنا. خانه‌ي کودکي مال، اتاق هتلِ آخرين ديدار، راهروي خانه خودشان را در رويا دوباره ساخته بود. هر جاي خواب و بيدارش بود خاطره‌ها سمج جان مي گرفتند، واپسين تصويري که از بچه‌ها ديده بود خستگي‌ناپذير احضار مي‌شد. بورخس، نويسنده‌ي محبوب نولان که تاثير بسيار بر او گذاشته، يکي از داستان‌هايش را با اين فراز آغاز کرد و اگر او ديگر خواب تو را نبيند... اينسپشن همان بود، قصه‌ي مردي که مي‌کوشيد خوابي را فراموش کند و نمي‌توانست.
ادامه دارد...

رضا رادبه
نظرات
محمدرضا شنبه 10 آبان 1393 بسيار عالي اما همانقدر بسيار به ترجمه مي نمود تا نوشته.
ترجمه نبود؟
0 0
پاسخ

احمد شنبه 10 آبان 1393 واقعن دست‌مريزاد به همگيتون با اين سايت عاليتون.
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط













































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز