10 فیلم برگزیده نه ماه اول سال 2014

7فاز: وارد فصل پاييز شده‌ايم و فيلم‌هاي مهم فصل جوايز يكي يكي از راه مي‌رسند. اما قبل از آن خوب است نگاهي بياندازيم به نه ماه اول سال و فيلم‌هاي خوبي كه ديده شدند و تحسين خوره‌هاي فيلم و منتقدان را به همراه داشتند. پس اين شما و اين 10 فيلم برگزيده نه ماه اول سال به انتخاب تحريريه 7فاز.

7فاز: وارد فصل پاييز شده‌ايم و فيلم‌هاي مهم فصل جوايز يکي يکي از راه مي‌رسند. اما قبل از آن خوب است نگاهي بياندازيم به نه ماه اول سال و فيلم‌هاي خوبي که ديده شدند و تحسين خوره‌هاي فيلم و منتقدان را به همراه داشتند. پس اين شما و اين 10 فيلم برگزيده نه ماه اول سال به انتخاب تحريريه 7فاز.

پويان عسگري/ افراد ايکس: روزهاي گذشته‌ي آينده (برايان سينگر)
افراد ايکس: کلاس اول به کارگرداني متيو وان که در سال 2011 به نمايش درآمد در حکم گشايشي در مجموعه افراد ايکس بود و اين سري از فيلم‌ها را از رخوتي که به نظر مي‌رسيد در پايان افراد ايکس: آخرين ايستادگي (برت راتنر) به آن دچار شده، رهايي بخشيد. در فيلم تحسين شده متيو وان که خوره‌هاي فيلم طرفدار جدي آن بودند با گذشته و جواني شخصيت‌ها آشنا شديم و اين فرصت خوبي بود که خاستگاه شخصيت‌ها براي تماشاگر مشخص شود و انگيزه‌هاي آنها وضوح بيشتري پيدا کند. حالا در افراد ايکس: روزهاي گذشته‌ي آينده با ترکيبي از سه فيلم اول مجموعه و فيلم وان طرف هستيم. افراد ايکس در مواجهه با دشمنان خود در آينده به بن‌بست خورده‌اند و تنها چيزي که مي‌تواند باعث نجات آنها از وضعيت اسفناک کنوني شود، دستکاري در گذشته و تغيير دادن سرنوشتي است که ور دهشتناکش در آينده سبب ويراني جهان شده است. و اينجا ولورين (هيو جکمن) که در افراد ايکس: کلاس اول حضوري خيلي کوتاه داشت از طرف گروه و رهبرانش (پاتريک استوارت و يان مک‌کلن به ترتيب در نقش پرفسور اکزيوير و مگنيتوي سالمند) به گذشته فرستاده مي‌شود تا پرفسور چارلز اکزيوير (جيمز مک‌اوي) و مگنيتو (مايکل فسبندر) را راضي کند با همکاري هم مانع جنايت ميستيک (جنيفر لارنس) شوند. جنايتي که تمام شرارت‌هاي بعدي را به همراه داشته. و با بازگشت به گذشته فيلم واجد کيفيتي عاشقانه مي‌شود؛ يک مثلث عاشقانه. چارلز که در غم از دست دادن دانشگاه و معشوقش تارک دنيا شده و سوزن توي رگش فرو مي‌کند و مگنيتويي که به دليل ترور جان اف کندي در سلول انفرادي اسير شده است. و ميستيک که به واسطه بيدار شدن سوي شريرش که از مگنيتو به او رسيده، دنبال انتقام گرفتن از ملت و دولت است. اين بهترين فيلم افراد ايکسي برايان سينگر – در کنار افراد ايکس 2 – براي تماشاگر چيزهاي بامزه و سرگرم کننده زيادي دارد که با گسترش داستان ماهيتي عميق من باب احساسات و روابط انساني پيدا مي‌کند. صحنه ماندگار نجات دادن مگنيتو توسط سيلور کويک، ظرف مدت زماني کوتاه، کلي طرفدار پيدا کرده و مواجهه پرفسور اکزيوير با خودش در آينده به عنوان هسته اين داستان مبتني بر سفر زمان، حالتي پندآموز و حکيمانه پيرامون انسان دارد؛ انساني که حق ندارد به درد و رنج و تاريکي درونش مشروعيت بخشد و راه رهايي‌اش، در گذر از آن است؛ يادآور آناکين اسکاي واکر/ دارث ويدر جنگ ستارگان (جرج لوکاس) البته در جهت و مسيري مخالف. مواجهه مگنيتو و ميستيک به عنوان دو عاشق وحشي که از شرارت نيرو و انرژي مي‌گيرند در ايستگاه مترو پرحرارت و شهواني است و مي‌تواند تبديل به يکي از صحنه‌هاي کلاسيک کل مجموعه شود. آخرين فيلم سينگر تاثير و الهامي که افراد ايکس: کلاس اول از Inception (کريستوفر نولان) در حال و هوا و فضاسازي (موسيقي عالي هنري جکمن يادآور موسيقي شاهکار هانس زيمر) گرفته بود را وارد فيلمنامه و فضاي داستاني مي‌کند و اين بازيگوشي سفر در زمان و عوض کردن تقديري که رقم خورده، تماشاگر را حسابي سر ذوق مي‌آورد.
و اينکه بايد تماشاگر کل مجموعه افراد ايکس بوده باشيد تا قدر مواجهه آخر ولورين با جين (فمکه جنسن) را بدانيد. جين‌اي که ولورين در پايان حماسي افراد ايکس 2 از دستش مي‌داد و حالا در انتهاي افراد ايکس: روزهاي گذشته‌ي آينده سالم و سرحال بازمي‌يابدش. انگار که کل اين سفر با همه مشقات و سختي‌هايش ماموريت ولورين بوده براي زنده کردن معشوق از دست رفته‌.
افراد ايکس


احسان ميرحسيني/ زير پوست (جاناتان گليزر)
زير پوست بهترين فيلم جاناتان گليزر کم‌کار (سه فيلم در طول 14 سال) بهترين فيلم 2014 تا به اينجا و يکي از مهمترين‌هاي اين چند سال.
جاناتان گليزر پس از دو تجربه‌ متعارف قبلي‌اش، با زير پوست به چنان حدي از انتزاع مي‌رسد که بيشتر به فيلم‌هاي  تجربي آوانگارد پهلو مي‌زند. نکته‌اي که مواجهه با فيلم و تلاش براي درک دنيايش را اگر نگوئيم بي‌فايده، بيش از اندازه دشوار مي‌کند. زير پوست جزو آن دسته از فيلم‌ها قرار مي‌گيرد که به شدت در مقابل تفسير مقاومت مي‌کنند. خست گليزر در دادن کوچکترين اطلاعات روايي و پافشاري‌اش بر ابهام جهان اگزوتيکي که بر مبناي داستان سوررئاليستي ميشل فابر بنا مي‌کند، حرف اول و آخر را مي‌زند. نکته‌اي که خودِ فابر را هم به رغم تمجيدش از فيلم وادار به اعتراف درباره‌ تفاوت زياد فيلم با داستانش کرد. استفاده از عناصر بادي هارور Body Horror و علمي تخيلي در ميني‌مال‌ترين شکل ممکن‌شان و قرار دادن آن‌ها درون فرم هنري نابش منتهي به يکي از شگفت‌انگيزترين تجربيات فيلمي اين سال‌ها مي‌شود. جسارت ساخت چنين فيلمي همچون راه رفتن بر روي لبه تيغ مي‌ماند. اين نکته را از روي واکنش تماشاگران به فيلم مي‌توان تشخيص داد. تماشاگراني که از دو طيف بيشتر خارج نبودند؛ کساني که فيلم را در حد يک شاهکار مي‌دانند و افرادي که فيلم را چيزي بيشتر از يک شوآف تو خالي نمي‌بينند و ظاهر گول‌زننده‌اش را همچون سرپوشي بر تهي بودنش مي‌پندارند. حد وسطي در اينجا وجود ندارد.
پيشتر در فيلم‌هاي آندره‌آ آرنولد با سرما و غرابت اسکاتلندي که غريبه‌ فضايي فيلم در آن به دنبال شکار مردان پرسه مي‌زند آشنا شده بوديم. غريبه‌اي که گويي در شروع کوبريکي و اسرارآميز فيلم که بيشتر شکلي از تولد را به ذهن مي‌آورد، چشم به زمين مي‌گشايد. غريبه‌اي که قرار است از نگاه او نظري دوباره بيندازيم به زمين خودمان. با ناظري بي‌تفاوت در دل خيابان‌ها و جاده‌هاي سرد و دل‌مرده‌ي گلاسکو اسکاتلند (داستان اصلي هم در اسکاتلند اتفاق مي‌افتد) همراه مي‌شويم. سبک کارگرداني مستندنماي گليزر هم به اين فرايند نظاره بيشتر دامن مي‌زند. همان چيزي که شايد گليزر از تماشاگرش مي‌خواهد؛ اينکه براي مدتي همه‌ي دغدغه‌هاي روايي و مضموني را به کناري نهد و فقط و تنها فقط به تماشا بنشيند. اسکارلت جوهانسون پس از اينکه در او اسپايک جونز، ديگر فيلم علمي تخيلي/هنري مهم يک سال اخير تنها با صدايش يکي از عجيب‌ترين شخصيت‌هاي اين سال‌ها را به وجود آورد، در اينجا با سکوت و جذابيت اثيري‌اش، غريبه اغواگري (!Alien Fatal) است که با جذبه‌ي سحرآميز جنسي‌اش بسان سيرن‌هاي اسطوره‌اي، طعمه‌هاي مردش را به قتلگاه جهنم‌مانندش مي‌کشاند (مي‌کشدشان؟ مي‌خوردشان؟ به چه دليلي؟ نمي‌دانيم!)
فيلم از نظر بصري هيپنوتيزم‌کننده است. قاب‌هاي بعضا ايستا و نقاشي‌گونه‌اش، ريتم کند، موسيقي آتونالي که در جاهايي همچون سوهان اعصاب عمل مي‌کند و ديالوگ‌هايي که تشخيص‌شان حتي براي بيننده‌ انگليسي زبان هم مي‌تواند دشوار باشد، همه‌ي اين‌ها زير پوست را تبديل به يک تجربه‌ ديداري/شنيداري ناب مي‌کنند. يکي از آوانگاردترين تجربيات سينمايي اين سال‌ها.
زير پوست


صوفيا نصرالهي/ لبه فردا (داگ ليمان)
طرفدار ژانر اکشن هستيد يا نه؟ سوالي است که معمولا قبل از توصيه به ديدن فيلم‌هاي اکشن بايد پرسيد اما در مورد لبه فردا ضرورتي ندارد. خود من معمولا به فيلم‌هاي اکشن علاقه خاصي ندارم. ديدن لبه فردا هم بيشتر کنجکاوي در مورد زوج تام کروز و اميلي بلانت بود اما در کمال تعجب فيلم شگفت‌زده‌ام کرد. اگر طرفدار اکشن باشيد که قطعا فيلم جزو گزينه‌هاي اول امسال‌تان خواهد بود. صحنه‌هاي اکشن فيلم حسابي هيجان‌انگيز و خوش ساخت از کار درآمده‌اند. اما حتي اگر سينماي اکشن انتخاب اول‌تان نيست، لبه فردا چيزهاي زيادي دارد که مي‌تواند در فهرست بهترين‌هاي نيمه اول سال قرار بگيرد که مهم‌ترين‌شان ستاره‌هايش است: اين بازگشت شکوهمندانه تام کروز، ستاره سينماي جهان به دوران اوجش است. آن هم بعد از شکست فيلم فراموشي (OBLIVION) جوزف کوزينسکي. اينجا همان تام کروزي است که مي‌تواند پرده را تسخير کند. در سکانس‌هاي گيجي بعد از تکرار هر روز و وقتي شجاعانه در صحنه نبرد با موجودات فضايي مي‌جنگد. انگار سن و سال هيچ تاثيري رويش ندارد و همان تام کروز سرحال قسمت اول ماموريت غيرممکن يا گزارش اقليت است. اميلي بلانت انتخاب خوبي براي زوج مقابل کروز است. از آن صورت‌هاي ويژه‌اي دارد که هم باصلابت است و هم يک‌جور شکنندگي در آن به چشم مي‌آيد. درست همان کاراکتري که ريتا در لبه فردا دارد. آن بخش از فيلم که مربوط به سفر دو نفره تام کروز و اميلي بلانت است، بهترين، هيجان‌آنگيزترين و احساس‌برانگيزترين قسمت لبه فردا است.
داگ ليمن، کارگردان لبه فردا پيش از اين در فيلم موفق‌ترش هويت بورن و فيلم عامه‌پسندترش آقا و خانم اسميت استعدادش را در کارگرداني صحنه‌هاي اکشن نشان داده بود. اينجا هم به جز نيم ساعت اول فيلم با اثري خوش‌ريتم طرفيم. بعد از آن نيم‌ساعت دائم تکرارشونده وقتي تازه قصه دستمان مي‌آيد، لبه فردا تبديل به فيلمي مي‌شود که ديگر تا آخر نمي‌توانيد رهايش کنيد. اين را هم بگويم که مفهوم زمان و بازگشت به گذشته براي درست کردن چيزهايي که خراب کرده‌ايد را در اين فيلم فراموش کنيد. لبه فردا يک اکشن سرگرم‌کننده است. با همين ديد به آن نگاه کنيد.
لبه فردا


امين نور/ يک ميليون راه براي مردن در غرب (سث مک‌فارلن)
مهم‌ترين جنبه آثار مک‌فارلن همان چيزي‌ است که وقتي مي‌خواهيم با کسي درمورد اثرش حرف بزنيم اول از همه در ذهن خودمان روشن مي‌شود: لحظه‌هاي خنده دار فيلم. در آثار مک‌فارلن - چه دو فيلمي که ساخته و چه سه سريالي که نقش خالق و نويسنده و صداپيشگي آن را برعهده داشته - پلات و روايت خطي کم‌تر ديده مي‌شود. انگار تنها چيزي که نياز دارد يک طرح کلي‌ است: يک خانواده با بچه‌ها و همسايه‌هايشان (فيلم فاميلي گاي)، پدري که مامور دولت ‌است و يک موجود فضايي را در خانه‌اش نگاه مي‌دارد (باباي امريکايي)، دردسر‌هاي يک مرد بزرگسال با خرس کوچکش که حرف مي‌زند (تد) و در آخر مشکلات يک جوان مجرد چوپان در غرب وحشي (يک ميليون راه براي مردن در غرب).
شيوه‌ هميشگي مک‌فارلن اول کمدي بعد منطق روايي‌ است. اگر بخواهيم يک پيرنگ اصلي براي فيلم‌هاي او پيدا کنيم به طور قطع نااميد خواهيم شد. فيلمنامه براي او تنها يک وسيله ‌است، همانند يک راه، که او را به هدف اصلي‌اش، خلق لحظه‌اي خنده‌دار مي‌رساند. کارهاي برادران مارکس بهترين نمونه‌ اين شکل هستند. جايگاهي که مارکس در سينماي کمدي دارد کاملا مشخص است و اينکه جزو يکي از بهترين کمدين‌هاي تاريخ است شکي نيست. اما هيچ‌وقت شده پس از تماشاي فيلم کسي درمورد داستان و فيلمنامه اثر حرفي بزند؟ حقه زدن به تماشاگر - به منظور خنداندن - وظيفه‌ خيلي مهم‌تري از داشتن يک داستان بي‌نقص و پر از فراز و فرود و شک و ترديد است. چون حقيقت کمدي در همين است، همين شوخي کردن. براي مثال در بيسکوييت حيواني يا شبي در اپرا و جنون‌آميزتر از همه  اين‌ها، روزي در ميدان اسب‌دواني، ما با قصه طرف نيستيم. چيزي که ما را ميخکوب صندلي‌هايمان مي‌کند ديالوگ‌هاي ديوانه‌وار گروچو و هارپو است که  مسلسل‌وار ما را روده‌بر مي‌کند. اما در هيچکدام از اين فيلم‌ها منطق روايي جايگاهي ندارد.
در دوراني که تمام کمدي‌هاي خوب - مانند آثار جاد آپاتو - تنها با تکيه بر طريقه سير داستان و حوادثي که حين پيرنگ اصلي اتفاق مي‌افتد در جريانند، مک‌فارلن به پيروي از آثار کمدين‌هاي کلاسيکي همچون برادران مارکس و لورل و هاردي و جديدترها مثل برادران بلوز و آثار اوليه دهه هشتاد (و البته سريال‌ها) توانسته به مولفه هميشگي خود يعني همان ارجحيت دادن موقعيت کميک به داشتن فيلمنامه‌اي قرص و پراتفاق دست بيابد.
فيلم همانند يکي از اپيزودهاي فاميلي گاي است. با طعنه‌هاي معمولي مک‌فارلن شروع مي‌شود و تا آخر همينطور به خلق موقعيت‌هاي بامزه مي‌پردازد؛ شوخي با تاريخ آمريکا، نشان دادن بي‌سوادي و وحشگيري در آن مقطع زماني، اجراي قطعه‌اي موزيکال با يک آهنگ احمقانه و همينطور اداي دين او به شخصيت‌ها و افراد موردعلاقه‌اش مانند حضور کوتاه دکتر فيلم بازگشت به آينده در نمايي از فيلم يا نقش کوتاه بيل مار.
يک ميليون راه براي مردن


ندا ميري/ لاک (استيون نايت)
نام فاميل شخصيت هرچند که يک حرف اضافه دارد، اما هنوز هم نشانه‌اي‌ است روشن و بي‌استعاره‌ بر مردي که در يک عقده کهنه قفل شده و امشب در همين زندانِ تنگِ آهني، فرصتش را دارد از او و خودش عقده‌گشايي کند و در ازاي آن همه چيزهايي را که تا اينجا به وسواسِ عيانش درست و به استاندارد چيده، چون حبابي بر آب به فنا بدهد و در خاکسترِ يک آتش‌بازيِ بزنگاهي دوباره متولد شود. لاک در موقعيتِ انتخاب و تصميم‌گيريِ امشب در شرايطي که دو تولدِ استعاري پيش رو دارد، مي‌خواهد خودش را ثابت کند. در يکي از آن‌ها بايد از مهندسِ خوش‌قولي که مو لاي درزش نمي‌رود، دفاع کند و در ديگري بايد پاي گند و گهي که به بار آورده بايستد تا بتواند انگشت اشاره‌اش را بگيرد سمتِ آن نور سبز رنگي که بر صندلي عقب افتاده و به او بگويد هي! نگاه کن و ياد بگير! تو در رفتي و من در نمي‌روم. همه زورم را مي‌زنم که مردانه با اين نطفه حرامي که بالا آورده‌ام مواجه شوم. ميزان شهامت و صداقت او کفايت مي‌کند که منِ بيرون از جهانِ حقيقي‌اش بي‌پلک‌زدن تماشا و بي‌دريغ، ستايشم را خرجِ او کنم. چيزي که در درونِ فيلم نصيب او نمي‌شود (مگر از سوي کارگري غريبه که او را بهترين مرد انگلستان مي‌خواند) و بايد هم همين‌گونه باشد. در قضاوتِ بي‌رحمِ جهان، فاصله ميان يک‌بار و هرگز با هيچ سرعتي پيمودني نيست.
اما استيون نايت قهرمانش را جلوي چشمِ ما سرراست پهن کرده است و راهمان داده به خلوتِ تماشاي سير و سلوکِ شبانه او در جاده‌هاي انگلستان و ناگزيرمان کرده به دوست داشتنش تا در تماشاي حسرتِ خودمان به کشف و شهودِ يک شمايلِ مردانه که مقهورِ مصالحش نمي‌شود و درست سر بزنگاهِ همه‌چيز را مي‌گذارد وسط تا خودش را به خودش ثابت کند، نائل شويم و اين حسرتِ متاخر، سال‌هاست که در همه ما آنقدر بزرگ ‌است که همه حقِ دنيا را به او بدهيم. شبيهِ همان کاري که سه سال قبل‌تر با آقاي راننده (درايو. نيکلاس ويندينگ رفن) کرده بوديم و در تماشاي يک شوآفِ موقر مردانه چشم‌مان را به رويِ هر حقانيتِ ديگري بسته بوديم. استيون نايت اما نه جوابِ قهرمانش را به آن ياغي‌گريِ متين در ظاهر و جوشان در درون کامل مي‌دهد و نه پاسخِ اين همراهي همه‌جانبه ما را. او در انتهاي اين مسير چيزي بيش از شنيدن صداي گريه کودک، حق هيچ‌کدام‌مان نمي‌داند. اينکه کارگردان در دامِ فرمِ تک بازيگر و تک لوکيشنِ خودش افتاده و از آنجايي‌که حضورِ همه را صرفا با صداي آن‌ها يادآور است و فراز و نشيب‌شان را هم تنها در لحن و گفتار به ما نشان داده (و در اين محروميت عامدانه‌ي ما از ديدنِ ميميک صورت و اشک و غر و دادِ آنها، ما را از حق دادنِ به همه اين ديگراني که تصميمِ لاک آن‌ها را عصباني کرده است، مصون نگه داشته) حالا هم چاره‌اي جز اين ندارد و يا که اصلا هنوز او را واجد يک بخشندگيِ تمام و کمال از سوي طبيعت نمي‌داند؟ معلوم نيست. اما آنچه روشن است اين است که پايانِ لاک، شورِ کافي ندارد تا گذارِ يک مرد را به تولدي بزرگ کامل کند و پرونده تماشاي يک اعاده حيثيت را شکوهمند ببندد.
لاک


وحيد جلالي/ بخت پريشان ما (جاش بون)
يک فيلم احساساتي درباره دو نوجوان عاشق پيشه که هر دو سرطان دارند. ولي قرار نيست سويه دردناک سرطان و جدايي آدم‌ها و مرگشان را شاهد باشيم. بخت پريشان ما اثر قصه عشق‌طور جاش بون است. يک رمانس شيرين و احساساتي درباره دو نوجوان ظاهرا دور از هم که فرصت کوتاهي براي کنار هم بودن دارند و درک اين نکته ظاهرا بديهي و بارها گفته شده که زندگي با تمام سختي‌ها و از دست دادن‌هايش، همچنان ادامه دارد. هيزل (با بازي خيلي خوب شيلين وودلي) و آگوستوس زوج عاشق اين فيلم مکمل همديگرند. نگاه بدبينانه به زندگي و ترس هيزل از نبودنش و نگراني قبول اين حقيقت براي عزيزانش را حضور آگوستوس است که از بين مي‌برد. آگوستوس نيز در مواجهه با هيزل است که واقعيت مرگ را درک مي‌کند. دست از وحشت‌اش در برابر فراموش شدن برمي‌دارد و ياد مي‌گيرد که مهم خاطره آدم در ياد عزيزانش است که هيچ وقت پاک شدني نيست. جذابيت فيلم در اين است که قصه به گونه‌اي پيش مي‌رود که جاي اين دو عوض مي‌شود و به تبع ترس‌هايشان هم. بخت پريشان ما پُر است از اولين بارها. اولين بوسه و هم‌آغوشي، اولين نگاه‌ها، انتظارها، دو تايي‌ها. و مگر همين اولين بارها براي جذابيت يک قصه عاشقانه کافي نيست.
بخت پريشان ما


هومان فرزاد يگانه/ هتل بزرگ بوداپست (وس اندرسون)
هتل بزرگ بوداپست محصول تازه آقاي وس اندرسن، شکلات تلخي است پيچيده لاي زرورقي هزار رنگ؛ گرم و تند و تيز؛ تلخ و شيرين؛ پر از هوش‌مندي و ظرافت در همه چيز و صد البته اندوهناک. سرگرم مي‌کند، مي‌خنداند، به فکر وا مي‌دارد، غمگين مي‌شود، گاهي آرام کناري مي‌ايستد و نگاه مي‌کند و اغلب اوقات، تند و نغز و جذاب، داستانش را آن‌چنان تعريف مي‌کند که دلت نمي‌آيد يک لحظه چشم از پرده برداري.
جناب وس اندرسن در اين فيلم تازه هم بار ديگر با طنز و فانتزي پوچ‌انگارانه و بازيگوشي هميشگي‌اش به سراغ انسان رفته و او را با همه احساسات، وسوسه‌ها، خوش اقبالي‌ها و بدبياري‌هايش در ميان شوخي و جديِ زندگي به تماشا مي‌گذارد؛ در قالب داستان عجيب، با حال و پر از فراز و نشيب موسيو گوستاو (با بازي درخشان رالف فاينس)، سرپيشخدمت هتل بزرگ و اشرافي بوداپست که محبوب پيرزن‌هاي پول‌دار است و روزي از روزها، مرگ يکي از همين معشوقه‌هاي مو سپيد و بزک کرده‌اش، ماجرايي برايش مي‌سازد که بيا و ببين.
وس اندرسن کمدي‌سازي است که از اندوه عميق انساني مايه مي‌گيرد. او در اين سال‌ها با حس غريزي يکتا و سبک بصري منحصر به فردش، دنياي بي‌نظيري خلق کرده که حالا ديگر جزء جزئش را مي‌توان با صفت وس اندرسوني توصيف کرد. نگاه ظريف، بازيگوش، غمگين و جزئي‌نگر، و تصاوير شارپ، انيميشن‌وار و پر رنگ و لعاب او را هيچ جاي ديگري نمي‌شود يافت. سينماي او يکي از جدي‌ترين شاخه‌هاي سينماي مستقل آمريکاست و هتل بزرگ بوداپست هم مطابق انتظار، يکي از مهم‌ترين فيلمهاي امسال تا به اينجا بوده؛ فيلمي که بار ديگر شما را وادار مي‌کند براي نِرد(خوره) بزرگ سينماي آمريکا کلاه از سر برداريد.
هتل بزرگ بوداپست


احسان سالم/ کالواري (جان مايکل مک‌دانا)
جايي اواسط فيلم، پدر جيمز (برندان گليسون) در کليسا مشغول صحبت با زن جواني است که از او درباره‌ تدهين و مناسکي که براي شوهرِ محتضرش انجام داده مي‌پرسد؛ پدر توضيح مي‌دهد که بيشتر اين کار را براي پيرترها انجام داده چون آن‌ها مي‌دانند مرگشان نزديک است و وقت دارند که خودشان را برايش آماده کنند. کشيش اين‌ها را در حالي مي‌گويد که گويي زبان حال خودش است، مردي که در ابتداي داستان با شروعي کوبنده به مرگي قريب‌الوقوع تهديد شده و حالا يک هفته مهلت دارد تا متوجه نسبتش با کائنات شود، هر چه قرار است پيش بيايد در همين يک هفته است. پدر در ادامه‌ي حرف‌هايش با زن جوان به اين اشاره مي‌کند که مرگ‌هاي ناگهاني شوک‌آور هستند و مردم در اطرافش دست به کفرگويي مي‌زنند و ايمان از کف مي‌دهند. ايماني که به قول او براي خيلي از مردم يعني ترس از مرگ و در اين‌صورت از دست دادنش کاري‌ست بس آسان. حالا کشيش مانده و دهکده‌ي گناهش و او مانند مارشال ويل کِين در فيلم ماجراي نيمروز (High Noon ) دوره افتاده براي نجات خودش/ مردمش. مرگ کشيش اما پيش‌آمدي ناگهاني نيست پس او حالا با وجود ايمان، به يک‌جور بي‌ترسي از مرگ هم رسيده (همان چيزي که سر بزنگاهِ سفر به دوبلين از پاي هواپيما برش گردانده) براي دخترش فيونا از ارزشِ‌ دست کم گرفته‌ شده‌ي بخشودن صحبت مي‌کند و با همين استدلال است که با پاي خود به قتلگاه مي‌رود، کارزاري نهايي که کشيش‌ با تمام هستي‌اش يعني ايمان و بي‌ترسي و بخشش قدم در آن مي‌گذارد.
کالواري بعد از فيلم خوش‌ساخت و تقريبا موفق نگهبان The Guard دومين کار جان مايکل مک‌دانا در مقام کارگردان و با همکاريِ برندان گليسون است.
کالواري
ندا ميري/ فيلم لگو (کريستوفر ميلر، فيل لرد)
ترانه ما شگفت انگيز هستيم آهنگ محبوب امت بريکوسکي‌ (با صداپيشگي کريس پرت) يک معرفي همه جانبه است از روحي که در فيلم لگو جاري‌ست. مفهومي که هرچه فيلم پيش‌تر مي‌رود، عيان‌تر مي‌شود و تصور مخاطب را از آن نقطه نظر نخستين تصحيح مي‌کند. در ابتداي فيلم و دوران معرفي امت مفهوم شگفت‌انگيز به‌ظاهر به زندگي مرتب، مقرراتي، رنگين و پر تحرک آن‌ها برمي‌گردد. زندگي‌اي که به نظر کامل مي‌رسد اما آنچه به چشم مي‌آيد، در واقع فريبي بزرگ است و چيزي نيست مگر يک نقاب بدلي و بي‌ارزش از شادي (لبخندِ گشاده پليس شهر را به‌خاطر داريد؟) و زير اين نمايشِ دلفريب و رنگين، شهري نفس مي‌کشد ساخته شده از تکه‌هاي همسان، شابلون‌هاي طراحي شده و يک‌دست و آدم‌هاي تحت الامر. قهرمانِ فيلم لگو يکي از همين کارگرانِ برنامه‌‌ريزي شده است و اين گستاخيِ بزرگ فيلم لگوست. او آدم برگزيده‌اش را از خيل سوپر هيروهاي آمده از دلِ کاميک‌ها و محبوبان پرشمار جهان فانتزي و قهرمان‌هاي حقيقي تاريخ و ورزش انتخاب نمي‌کند. بلکه کارگري ساده را بر مي‌گزيند که دلش براي يک لگوي اطواري به نام وايلد استايل (با صداي اليزابت بنکس) که بعدا مشخص مي‌شود آرزو داشته پيش‌گويي مشهور در مورد او باشد، هري مي‌ريزد و در نتيجه مي‌افتد وسطِ داستاني که اصولا بازي آدم معمولي‌ها نيست. حالا کم کم وقتش مي‌‌رسد که فيلم لگو اصل حرفش را بزند و آن شگفت‌انگيزي واقعي را که در ترانه پرشورش جاري‌ست، نشانِ مخاطبلش بدهد: با هم بودن.
همچنان که ترانه مي‌گويد، همه‌چيز شگفت‌انگيز و خوب است وقتي ما عضوِ يک تيم باشيم و همه‌چيز بهتر و بهتر مي‌شود وقتي ما باهم کار کنيم. شايد در ابتدا اين‌گونه به نظر بيايد اين يعني کليد موفقيت در کار گروهي مدون و قاعده‌مند نهفته است و حرکت‌هاي برنامه‌ريزي شده صحيح از تک‌روي‌هاي نبوغ‌آساي يک عده آدم خفن بيشتر و بهتر جواب مي‌دهد. اما اين‌گونه نيست و وقتي پيشتر مي‌رويم، مشاهده مي‌کنيم که اين تفکر محافظه‌کارانه به تنهايي و بدونِ خودنمايي ارزش‌هاي انساني - فداکاري فردي (امت) ايمان (وايلد استايل) خودباوري (شهر) – و راهبري کاربلدها، شکست مي‌خورد. در نهايت اجتماع و تعامل برگزيدگان و مردمِ بيدارشده، منجر به جنگي مي‌شود که تهش پيروزي شهر را دربردارد.
فيلم لگو در يک سوم پاياني و به خصوص وقتي از روند داستان‌گويي‌اش خارج مي‌شود، افت مي‌کند. در واقع هيچ نيازي به نمايشِ روابطِ خشکِ حاکم بر اتاق کار ويل فرل و هنجارشکني فرزندش نبود تا فيلم حرفش را راحت و سرراست بزند. بله! زندگي کامل، زيبا و فوق العاده است! اگر خودتان اينگونه بسازيدش.
فيلم لگو
کاوه اسماعيلي/ کاپيتان آمريکا: سرباز زمستان (آنتوني روسو، جو روسو)
جهش خيره‌کننده‌اي نسبت به قسمت قبلي (نخستين انتقام‌جو) داشته و ابرقهرمان دوران جنگ جهاني را به دوران مدرن منتقل کرده و علاوه بر چالشِ هميشگي ابرقهرمانان که رابطه‌ي آنها با انسان‌هاي عادي‌ست را گسترش داده و هبوط يک ابرقهرمان از يک دوران به دوران ديگر را به آن اضافه کرده. به دوراني پيچيده‌تر که درک مصالح و منافع مردم و صاحبان قدرت در مقابل هم، ديگر به سادگي عصر جنگ نيست و حالا ابرقهرمان ما - اينجا کاپيتان آمريکا - با حجم بزرگي از داده‌هاي تازه روبه‌رو مي‌شود که قدرت انتخاب مسير صحيح را برايش دشوار مي‌کند. هرچند که در نهايت او يک اصل واضح دارد. هر کي که به سمتت گلوله پرتاب کرد دشمنته و البته ديدگاه سياسي نسبتا واضحي با ارجاعات ظريفي مثل کتابِ جرج دبليو بوش در خانه‌ي کاپيتان يا معناي فرامتني حضور رابرت ردفورد در نقش سياستمدار وابسته به هايدرا و صاحب موضع عملگرايانه و پيشگيرانه. اما در اين ميان شايد براي اولين بار لايه‌اي از نگاه بدبينانه و تلخ روي مفرح بودنِ البته جذابِ هميشگي محصولات مارول کشيده مي‌شود. کاپيتان آمريکا از زيستن در دنياي جديد راضي نيست. توان انتخاب دختري براي همراهي را ندارد و مهمتر از همه ناگزير به جنگيدن با بهترين دوستش در بهترين ايام زندگي‌اش است که هميشه با حسرت خاطراتش را مرور مي‌کند. باکي بارنز/ سرباز زمستان با شمايل ظاهري مرموز به هيولايي تبديل شده که توسط نيروهاي اهريمنيِ هايدرا براي مقابله با کاپيتان آمريکا عازم مي‌شود که برخلاف دستور بالادستي‌هايش عمل کرده (کجا يک ابرقهرمان مي‌تواند زيردست باشد که کاپيتان آمريکا بتواند) و به پيشگيري‌هاي خشونت‌آميزشان در مقابل مخالفان احتماليِ آينده‌ي شيلد اهميتي نداده. خودشان که از مهار او ناتوانند. نمونه‌اش سکانس معرکه‌ي آسانسور با تعليق حيرت‌انگيزش است که از بهترين پرداخت‌هاي سينمايي سال تا اينجا بوده و حضور برادران روسو به عنوان کارگردان‌هاي اين مجموعه را براي قسمت بعدي تضمين کرد. پس تيمِ قهرمانان يعني کاپيتان آمريکا، نيک فيوري ، ناتاشا رمانف و سام ويلسون از شبکه حکومتيِ قدرت خارج مي‌شوند تا مثل ساير هم صنفي‌هايشان اسير مصالح سياستمدارانه نشوند.
فيلم جزئياتِ شيريني هم دارد. مثل علاقه‌ي ناگفته‌ي ناتاشا/ بيوه سياه (اسکارلت جوهانسون) به کاپيتان آمريکا و يا طنز جاري در ارتباط ويلسون/ شاهين با کاپيتان که باعث مي‌شود هويت سرگرم کننده و مفرح مارول در ميان اين جهان تاريک حفظ شود. هرچند که کريس اوانز در نقش کاپيتان آمريکا هنوز کاريزماي واقعي يک ابرقهرمان را پيدا نکرده. البته منتظر قسمت دوم انتقام‌جويان خواهيم ماند تا او را در بين خيل ديگر سوپراستارها تماشا کنيم.
جايي از فيلم سام ويلسون ترانه‌اي از ماروين گي را که در سال 1972 منتشر شده به کاپيتان آمريکا معرفي مي‌کند. زماني که کاپيتان فريز شده بود و همه سال‌هاي بعد از جنگ را از دست داده بود. او نام ترانه را در دفتر يادداشتش به عنوان مهمترين چيزهايي که از دست داده مي‌نويسد. در کنار نام‌ها و حوادثي مثل سفر به ماه، صعود و سقوط ديوار برلين، استيو جابز، ديسکو، جنگ ستارگان، نيروانا و راکي. همه‌ي ابرچيزهاي زميني تمام اين سال‌هاي طلايي.
کاپتان آمريکا

گروه نويسندگان 7فاز

جنيفر لارنس هانس زيمر کريستوفر نولان وس اندرسون فيلم‌هاي 2014 تام کروز جنگ ستارگان شيلين وودلي فيلم لگو اسکارلت جوهانسون اميلي بلانت کريس اونز کريس پرت مارول کاپيتان آمريکا X-Men کالواري جان مايکل مک‌دانا برندان گليسون تام هاردي جيمز مک اووي استنلي کوبريک زير پوست بخت پريشان ما هتل بزرگ بوداپست رالف فاينس لاک استيون نايت Inception X-Men: Days of Future Past برايان سينگر افراد ايکس: روزهاي گذشته‌ي آينده هيو جکمن مايکل فسبندر ولورين لبه فردا داگ ليمان هويت بورن آقا و خانم اسميت دارث ويدر جاناتان گليزر سث مک فارلن يک ميليون راه براي مردن در غرب تد فاميلي گاي باباي آمريکايي برادران مارکس لورل و هاردي بيل مار برادران بلوز ماروين گي
نظرات
.... چهارشنبه 7 آبان 1393 بي نظير بود.نوشته ها روان و خوندني و دوست داشتني بود.ممنون
1 0
پاسخ

مجيد رحماني چهارشنبه 7 آبان 1393 انتخاب هاي خوب و نوشته هاي خوب. ممنون از شما
3 0
پاسخ

مهدي چهارشنبه 7 آبان 1393 خيلي عالي و بروز بود. نوشته جناب عسگري واقعا گيرا و جالب بود. دمتون گرم :)
2 0
پاسخ

علي چهارشنبه 7 آبان 1393 درايو و لاك؟ اينسپشن و ايكس من؟
مقايسه هاي جالبي بودن. مرسي از همه
0 0
پاسخ

کاوه اسماعيلي چهارشنبه 7 آبان 1393 البته تو کاپيتان آمريکا هم يه سرقتي از اينسپشن هست. يه بوسه فيک/واقعي، کريس ايوانز و اسکارلت جوهانسون براي ردگم‌کني دارن که از همون ماچ معروف جوزف گوردون لويت و الن پيج مياد.
2 0
پاسخ

سعيد عابدي چهارشنبه 7 آبان 1393 انتخاب هاي عجيبي هستند .مخصوصا در آستانه فردا (لبه فردا) که يک اکشن ضعيف است ازايده هاي سرقتي کد منبع و حاشيه اقيانوس آرام .يا مثلا يک ميليون روش براي مردن که وسترن کمدي ضعيفي است با آن صحنه شنيع باسن آقاي ليام نيسن .جالبه که در اين انتخاب نوح آرنوفسکي که به نظر من يک نوح شخصي است و حرف هاي زيادي براي گفتن دارد نيست
1 1
پاسخ

رضا شفيعي پنجشنبه 8 آبان 1393 انتخابها خيلي خوب بود. مرسي که فيلم سرگرم کننده و خنده داري مثل يك ميليون راه براي مردن در غرب رو بهش بها داديد و همچنين Edge of tomorrow که واقعا فيلم خوبي بود. ادامه بديد که راه درست رو داريد ميريد. چندتا از فيلم ها رو نديدم که حالابا توجه به اين ليست ديدنشون واجب شد. دمتون گرم
1 0
پاسخ

حسين پنجشنبه 8 آبان 1393 تو فيلم کاپيتان آمريکا اولين باري که سرباز زمستاني رو مي بينيم دقيقا منو ياد جوکر انداخت.
سرباز زمستاني توي خيابون ايستاده و نيک فيوري با ماشين مستقيم داره ميره طرفش.
جوکر وسط خيابون وايساده و بتمن با موتورش داره مستقيم ميره سمتش ، همونجايي که ميگه " هيت مي".
1 0
پاسخ

رضا شنبه 10 آبان 1393 در کنار برخي انتخاب هاي صحيح و واقعي به نظر يه تعداد از دوستان نويسنده قصد شوخي با خوانندگان داشتن و با مطرح کردن فجايعي مثل کاپيتان آمريکا (که بعد از چند ماه جايزه بهترين تريلر رو گرفته و تو هيچ جشنواره اي راهش ندادن) يا لاک (که علي رغم فوق العاده بودنش اصولا فيلم محصول سال 2013 هستش) يا فيلم ضعيفي مثل زير پوست (که نود درصد منتقدين تراز اول دنيا بهش بد و بيراه گفتن) يا کمدي کم ارزش يک ميليون راه براي مردن در غرب (که اساسا يه فيلم پاپکرنه و حتي تو خود آمريکا هم به هيچ وجه جدي گرفته نشد چه برسه به بهترين!!!!) در کنار فيلم هاي مهمي مثل هتل بزرگ بوداپست, لگو, بخت پريشان ما (شخصا دوست نداشتم) و کالواري؛ به نياز مبرم خودشون براي مطالعه و تحقيق بيشتر, ناآگاهانه اعتراف کردن. به دوستان عزيزم آقايان اسماعيلي, نور, مير حسيني و خانم ميري توصيه اکيد مي کنم مطالعه خودشون رو به نشريات معتبر و صاحب نام گسترش بدن و صرفا به نمرات متاکريتيک و روتن توميتو بسنده نکنن. اين نمره ها در بسياري مواقع غرض ورزانه و غير اصوليه(اگه نظر شخصيشون رو دادن من کلا ديگه حرفي ندارم!! :/ ). اگرم حوصله مطالعه ندارين جوايز فيلم ها يا حضور جشنواره اي اونا ميتونه بهانه خوبي در اهميتشون باشه. اما بازم کافي نيست.
ضمنا چرا فيلم هاي درخشاني مثل Boyhood Foxcatcher, a most wanted man
يا Birdman نيست!!!!؟؟؟؟ مگه صحبت از نه ماه اول سال نيست؟ کدوم عزيز اين متون رو بازبيني مي کنه راستي؟ دانش سينمايي داره اين دوستمون؟
از اين سايت توقع خيلي بيشتري داشتم.
ممنون
0 0
پاسخ
محمدجواد جعفري شنبه 24 آبان 1393 رضا جان دقت کن 9 ماه اول سال 2014 نه 9 ماه اول سال 1393! کيفيت بلوري همه ي فيلم هايي که شما نام بردي براي مثال «پسرانگي»، در فصل پاييز به انتشار رسيد که فصل پاييز در واقع 3 ماهه ي آخر سال ميلادي مي شه. در اين مطلب هم تمامي انتخاب ها- اگر بخوام به زبان خودمون بنويسم- از بين فيلم هايي هستند که تا شهريورماه 93 که گذشت، به اکران گذاشته شده و به انتشار رسيدند. فيلم هايي که شما نام بردي، از ماه مهر به بعد منتشر شده اند؛ بگذريم از اين که اگر 7 فاز براي انتخاب فيلم ها به سراغ فيلم هاي اکران شده در فصل پاييز هم مي رفت، شايد نويسنده هاي سايت هيچ کدام از اين فيلم ها رو انتخاب نمي کردن؛ چرا که انتخاب ها بر اساس سليقه هست. بابت مطلب هم تشکر.

رضا شنبه 10 آبان 1393 ضمنا فيلم طلوع سياره ميمون ها (dawn of the planet apes) رو هم بايد به فيلم هاي ياد شده خودم اضافه کنم.
ممنون
1 0
پاسخ

7فاز شنبه 10 آبان 1393 منتقدين طراز اول دنيا که دوست داشتن زير پوست رو. مثله نيک جيمز سايت اند ساوند و بردشاو گاردين. لاک ابتداي 2014 اکران شده، کاپيتان آمريکا از بهترين فيلم‌هاي مارول است، يک ميليون راه برای مردن در غرب ما رو سر ذوق آورد وقتي داشتيم پاپ کورن مي‌خورديم. boyhood, birdman و foxcatcher مربوط به فصل جوايز هستن و سه ماه آخر سال. ما معيارمون مجموعه‌ي همه چيزهاييه که تو گفتي دوست عزيز به همراه تشخيص و سليقه خودمون.
2 0
پاسخ

رضا شنبه 10 آبان 1393 شما در مقام منتقد نيستي دوست عزيز که حين خوردن پاپکرن از ديدن فيلمي به وجد بياي و بعد به عنوان برترين سال معرفي کنين! چون مشخصا سينماي شما محدود به هاليوود و باکس‌آفيسه و من به شخصه تصور تخصصي‌تري از اين سايت داشتم.
فيلم لاک در اواخر 2013 تو انگليس اکران شده و زير پوست هم محصول 2013 هستش. که تو جشنواره ونيز 2 دوره قبل!!! نامزد فيلمنامه شده و نبرده. پيتر بردشاو البته گاهي خوب مي‌نويسه اما يه انگليسيه و نبايد فريب اين جماعت ناسيوناليست رو خورد عزيزم. ضمن اينکه ايشون بر خلاف منتقدين بزرگ در دانشگاه ادبيات خونده نه سينما و علم نقد. گاردين و سايت و اند ساوند هم هيچ کدوم رسانه تخصصي سينما نيستن که بشه بهشون اکتفا کرد. بخصوص دومي که اصولا توش بليط سينما مي‌فروشن!
کاپيتان آمريکا بهترين فيلم مارول!!!؟؟؟ از کي؟ کجا؟ تو سايت مارول؟ مگه مارول سالي چند تا فيلم سينمايي مي‌سازه که بهترين هاش قابل بحث باشه؟
عذر مي‌خوام بحث طولاني شد. خواهش کردم مطالعه کنيد دوست عزيز حرف بدي نزدم. حداقلش اينه سال اکران فيلمو تحقيق کنين!!
ممنون
0 0
پاسخ

7فاز شنبه 10 آبان 1393 خيلي وقته که اين خط کشي‌ها معنيه خودش رو از دست داده دوست عزيز. اين سايت مربوط به فرهنگ عامه‌س. شبيه به مجله امپاير. تعريفش مشخصه. بامزه‌س که سايت اند ساوند رو نشريه تخصصيه سينما نمي‌دوني. غول‌هاي آکادميسين نقد فيلم هم اينجوري نظر نمي‌دن. و اينکه منتقد بيشتر به پاپ کورن احتياج داره تا تماشاگراي عادي. "عليه تفسير" سوزان سانتاگ رو بخون تا از اين سوتفاهم درت بياره. موفق باشي.
1 0
پاسخ

شوسودوفسکي شنبه 10 آبان 1393 رضا داداش ، شما از يه طرف فکت و ريتينگ مياري از اين سايت و اون سايت و اون منتقد و اين منتقد اونوقت خط بعدي به همونا بد و بيراه ميگي؟ فريب جماعت انگليسي و جدي گرفته نشدن تو خــــــــود آمريکا؟؟
1 0
پاسخ

رضا يكشنبه 11 آبان 1393 ممنون از نظراتتون. من عرض کردم شما در مقام منتقد نيستي؛ حالا اين چه ارتباطي به بحث فرم و محتواي سوزان سانتاگ داره من متوجه نشدم. در خصوص کرامت و لزوم مطالعه تخصصي و ريشه‌اي عرضي ندارم ديگه چون منبعي نمي‌شناسم که به مخاطبش آموزش بده سايت و نشريه در علم رسانه يکي نيست! بخشي از کامنت خودتون:
"سايت اند ساوند رو نشريه تخصصيه سينما نمي‌دوني"
شودوکوفسکي عزيز گاردين، بردشاو، فيلم زير پوست و کارگردانش همه از بن انگليسي هستن. "تو خود آمريکا" يعني چي!!؟ (داداش)
ممنونم بابت ظرافت و حساسيتي که براي کامنت‌ها قايل هستيد.
عذر مجدد از همه دوستان که بحث طولاني شد.
0 0
پاسخ

آراز يكشنبه 11 آبان 1393 از اينکه فيلم يک ميليون راه براي مردن ... تو ليستتون بود خيلي حال کردم . مخصوصا اينکه ((به اصطلاح روشنفکر)) ها رو عصباني مي کنه. حال ميکنم خمار بکشه آقا شاپوري
2 0
پاسخ

شوسودوفسکي شوسودوفسکي يكشنبه 11 آبان 1393 اسم من شوسودوفسکي‌ست، و نه شودوکوفسکي.
يه کم هم واضحه ديگه از نظر شما هيچ چيزي به هيچي ربط نداره مگر اينکه خودت بگي هرچيزي به چي بي ربطه يا مربوط! کمي خيس بخوريد تا از اين پوسته سفت و تنگ‌تون بياييد بيرون عزيزدل.
0 0
پاسخ

سعيد عابدي يكشنبه 11 آبان 1393 خطاب به دوست عزيز رضا .راستش اين نوع صحبت کردن و سواد نويسندگان را زير سوال بردن و توصيه به بهتر ديدن و بهتر خواندن بيشتر آداب حرف هاي فروشنده هاي کف بازار ميوه و تره بار است که قدري پيچش داده ايد .اگر اهل فيلم باشي خودت بهتر ميداني که انتخاب اولويت ها کاملا سليقه اي است .سليقه پائولين کيل و اندرو ساريس فاصله زيادي با هم داشت اما هيچکدام ديگري را دعوت به تقويت دانش سينمايي نکرد .شما اگر اين فيلم ها را مهم نميدانيد ميتوانستي تنها تعجبت را از اين انتخاب ها بيان کني (همانطور که من کردم ) اگر هم خيلي اذيت مي شوي ميتواني وارد سايت نشوي . اين نکته را صرفا به اين دليل نوشتم تا موضع من که قبل تر با اين فيلم ها مخالف بودم با موضع شما مرز بندي شود و گرنه شخصا اهل کل کل و وسط بحثي پريدن نيستم .
3 0
پاسخ

حسين شنبه 24 آبان 1393 "زير پوست بهترين فيلم جاناتان گليزر كم‌كار (سه فيلم در طول 14 سال) بهترين فيلم 2014 تا به اينجا و يكي از مهمترين‌هاي اين چند سال."
خوب زير پوست که اساساً مال سال 2013 . بهترين فيلم 2014 تا به اينجا هم که با اين صورت به شکل يه دروغ درمياد و يکي از مهمترين هاي اين چند سال (دقيقاً چند سال ؟) رو هم که اصولاً از کجات درآوردي
1 1
پاسخ

رامي يكشنبه 28 تير 1394 بهتريناشون لگو مووي و کاپيتان امريکا بودند
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز