بخش دوم گفتگوی ونیتی فیر با دیوید بنیوف و دی. بی. وایس خالقین Game of Thrones

ونيتي فير: ديويد بنيوف مي‌گويد اگر به سريال‌هايي كه دوستشان داريم نگاه كنيد مي‌بينيد كه به ندرت پيش مي‌‌آيد سريالي فراتر از چيزي كه برايش مقدر شده برود و همچنان كيفيت سابق خود را حفظ كند. با نگاه كردن به بركينگ بد، كه بدون شك بهترين سريال هميشگي تاريخ تلويزيون است، و دانستن اينكه آن‌ها فقط تا 5 فصل جلو رفتند و همان‌جا هم تمامش كردند مي‌فهميد كه چه تصميم هوشمندانه و درستي گرفتند.

ونيتي‌ فير:
بنابراين با توجه به گذشته‌تان آن‌هايي که سالي يک فيلمنامه مي‌نويسند از نظر شما تنبل حساب مي‌شوند.
ديويد بنيوف: ما دوستاني داريم که نويسندگان خيلي بزرگي هستند و ماه‌ها و ماه‌ها کار مي‌کنند درحالي که در نهايت مثلا 30 صفحه نوشته‌اند. اين به نظر ‌عالي مي‌رسد و من واقعا غبطه مي‌خورم اما بله به محض اينکه در اين مسير افتاديم خيلي راحت بگويم يک متن کامل را بايد در يک هفته تمام مي‌کرديم، براي اينکه موتور پيش‌توليد را روشن نگه داريم.

آيا پيش آمده که به طور همزمان اپيزودهاي مختلف را فيلمبرداري کنيد؟
ديويد بنيوف: گاهي اوقات ما بعضي صحنه‌هاي آخرين اپيزود فصل را در هفته‌ي اول توليد فيلمبرداري مي‌کرديم. بنابراين براي اينکه همه‌چيز از زمان  جلوتر بيفتد بايد پيش از اينکه فيلمبرداري را شروع مي‌کرديم تمام متن فيلمنامه را پيشاپيش به يک جايي مي‌رسانديم. فکر کنم براي اين فصل (فصل چهارم) همه‌چيز را تا اول ژوئن آماده کرده بوديم.درست است؟
دن وايس: بله.

بنابراين الان در حال نگارش فصل پنجم هستيد؟
ديويد بنيوف: هنوز شروع نکرده‌ايم اما ديگر وقتش است. هنوز نمي‌شود گفت که شروع کرده‌ايم (اين مصاحبه کمي پس از پايان توليد فصل چهارم انجام شده است.م)

فکر مي‌کنم شما گفتيد که به سريال به عنوان يک اثر هشتاد ساعته نگاه مي‌کنيد. آيا هنوز هم برنامه همين است؟ هشت فصل، هرکدام 10 ساعت؟ آيا هنوز هم به اين پايبند هستيد؟
دن وايس: ما مي‌دانيم که پايان داستان جايي همان دور و بر 7 يا 8 فصل است. اين چيزي نيست که به 10 يا 11 فصل بکشد. قرار نيست چون بالقوه جاي تفصيل دارد ادامه پيدا کند. اين‌که بخواهيم مدام بيشتر و بيشتر از داستان چيزهاي زيادتري براي ساخت بيرون بکشيم چيزي است که در نهايت آن را نابود مي‌کند.
ديويد بنيوف: اگر به سريال‌هايي که دوستشان داريم نگاه کنيد مي‌بينيد که به ندرت پيش مي‌‌آيد سريالي فراتر از چيزي که برايش مقدر شده برود و همچنان کيفيت سابق خود را حفظ کند. با نگاه کردن به برکينگ بد، که بدون شک بهترين سريال هميشگي تاريخ تلويزيون است، و دانستن اينکه آن‌ها فقط تا 5 فصل جلو رفتند و همان‌جا هم تمامش کردند مي‌فهميد که چه تصميم هوشمندانه و درستي گرفتند.
دن وايس: آيا من يک فصل ديگر هم از برکينگ بد را در صورت ساخت تماشا مي کردم؟ البته. آيا دو فصل ديگر هم تماشا مي‌کردم؟ البته. اين اتفاقا باعث مي‌شد من مدام فصل‌هاي بيشتر و بيشتري را تماشا کنم تا پايان‌ سريال براي من گزنده‌تر و تلخ‌تر و قوي‌تر بشود و اين البته که براي من اتفاق خوبي بود.
ديويد بنيوف: يک احساسي وجود دارد، وقتي که شما درحال مطالعه‌ي يک کتاب خوب هستيد - و اين همان دليلي است که من دوباره به خواندن نسخه‌هاي چاپي کتاب‌ها روي آوردم. يک مدتي از کيندل (تبلت‌هاي ساخت آمازون) کتاب مي‌خواندم، به خاطر مسافرت‌هاي زيادم آسان‌تر و سبک‌تر بود. و بعد فهميدم که اصلا از خواندن لذتي نمي‌برم - اين چيز عجيبي است، وقتي که شما واقعا شيفته‌ي يک کتاب هستيد و مي‌دانيد که چند صفحه خوانده‌ايد و چند صفحه باقي مانده و اينکه مي‌فهميد وزن صفحات باقي مانده در حال سبک‌تر شدن است، اين خوب است. اين به شما نيروي حرکت مي‌دهد.اگر ما در يک سريال هستيم و مثلا فصل چهارم يا پنجم آن در حال ساخت است و هنوز معلوم نيست که تا چند فصل ديگر قرار است پيش برود به نظرم ديگر آن فشاري که بايد وجود ندارد، آن فشاري که وقتي مي‌دانيد پايان کار قريب‌الوقوع و حتمي است ديگر رويتان وجود ندارد. بنابراين براي ما حتي اگر کار در فصل هفتم يا هشتم به پايان برسد باز هم جايي همان نزديک انتها است و ما اين را هميشه حس کرده‌ايم.
دن وايس: براي تمام اين کاراکترها شما به سمت يک هدفي حرکت مي‌کنيد. براي بيشتر کاراکترهاي مهم و اصلي ما حدودا بيشتر جاها مي‌دانستيم که سر به سوي چه مقصدي دارند. بنابراين مثل اين است که همه‌ي آن‌ها با سرعت زياد در سرپاييني يک جاده به سوي يک انتها و سرانجام حرکت مي‌کنند.
ديويد بنيوف: من در يک مصاحبه با جان اروينگ (نويسنده و فيلمنامه‌نويس آمريکايي، برنده‌ي جايزه‌‌ي اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسي.م) خواندم که مي‌گفت او هميشه پيش از اينکه يک کتاب را شروع کند پايانش را مي‌داند و بدين ترتيب يک خط مستقيم بين ابتدا و انتها براي خودش ترسيم مي‌کند. به نظرم اين به متمرکز کردن ذهن کمک مي‌کند.
دن وايس: اين کمک مي‌کند که شما يک بنا از کل ماجرا در ذهنتان بسازيد. مارتين ايميس هميشه در مورد برج کنترل صحبت مي‌کرد. او در اين مورد صحبت مي‌کرد که چرا به ويليام اس. باروز - کسي که من زماني دوستش داشتم - علاقه‌مند نبود. او مي‌گفت به اين دليل کارهاي باروز را دوست ندارد چون با خواندن کتاب‌هايش احساس مي‌کرد که هيچ‌کس در برج کنترل او وجود ندارد. يکي از چيزهايي که برکينگ بد را اينقدر قدرتمند مي‌کند اين است که من هيچ وقت احساس نکردم کسي آن جا بيشتر از اينکه در سريال زندگي کند فقط دارد وظيفه‌ي شغلي‌اش را انجام مي‌دهد. هرچيزي، هرچيز کوچکي که مي‌ديدم به يک دليل آنجا بود و از طريقي غافل‌گيرکننده اما به شکل و فرمي اجتناب ناپذير و از پس‌کنشي دوباره خودش را وارد مسير داستان مي‌کرد.
اين يک مزيت است که کتاب‌هاي مارتين وجود دارند. حتي اگر شما از آن فاصله بگيريد باز يک برنامه کار داريد. مجبور نيستيد که مطابق واکنش طرفداران و به ميل آن‌ها عمل کنيد، حتي اگر براي اتفاق افتادن هرچيزي فرياد بزنند. شما جرج آر.آر مارتين را داريد.
ديويد بنيوف: خب، اين کمي پيچيده است، چراکه ما 5 تا کتاب داريم و بعد از آن چيز بيشتري نداريم، او هنوز در حال نوشتن است. اين يک وضعيت تقريبا غيرعادي در سلسله مراتب کار اقتباسي است، مي‌دانيد ما هم همزمان داريم پيش مي‌رويم. جالب است ببينيم که بالاخره چه مي‌شود. ما با جرج صحبت کرده‌ايم و خوش‌شانسي‌مان اين است که او به عنوان يک تهيه کننده هم با ما کار مي‌کند. سال پيش ما به سانتافه رفتيم فقط براي اينکه نشستي با او داشته باشيم. که ببينيم همه‌چيز چطور قرار است پيش برود، در غير اين صورت نخواهيم فهميد که چيزها دقيقا قرار است کجا بايستند. و همان‌طور که خودت هم اشاره کردي در صورتي که ما پايان را بدانيم مي‌توانيم زمينه‌ي کارمان را هم بسازيم. بنابراين ما هم مي‌خواهيم سرانجام داستان را بفهميم تا همه‌چيز را جاي درست خودش قرار بدهيم. ما نشستيم و عاقبت هرکدام از کارکترها را جويا شديم که مثلا خانه‌ي آخر دنريس و آريا کجا قرار است باشد؟

جرج دقيقا مي‌دانست؟ يا هنوز در حال آزمايش بود؟
دن وايس: در بعضي موارد او افکاري کاملا قطعي و دقيق داشت و پرونده‌ي بعضي موارد ديگر هم هنوز باز مانده بودند، تا زمان عاقبت‌شان را معلوم کند.

اما به نظر مي‌رسد که قبول‌اش کرديد.
ديويد بنيوف: آره.
{هر دو بلند مي‌خندند}

من در نيويورکر داستان آن اختلاف پيش‌آمده در صفحه‌ي هواداران جرج آر.آر مارتين را خواندم. اگر او بخواهد يک وبلاگ در مورد فوتبال بنويسد همگي به او حمله‌ور مي‌شوند که هي مرد، داري با وقتت چکار مي‌کني؟ ما داستان‌مان را مي‌خواهيم.
ديويد بنيوف: به نظرم مردم براي کتاب‌هاي او بيشتر از هر نويسنده‌ي ديگري که مي‌توانم فکرش را بکنم انتظار مي‌کشند، شايد در کنار جي.کي رولينگ. اما يک مقاله‌ي خيلي خوب وجود دارد که نيل گايمن آن را نوشته با اين عنوان که: جورج آر.آر مارتين سگ ماده‌ي شما نيست.
دن وايس: فکر کنم اگر اشتباه نکنم او در مورد جت‌ها چيزهايي مي‌نويسد، به نظرم اين يک بازي با حاصل جمع صفر نيست. فکر نمي‌کنم زماني که او به نوشتن درباره‌ي اشتعال سوخت خارج شده از جت‌ها اختصاص مي‌دهد چيزي از زمان مختص به نغمه‌ي آتش و يخ کم مي‌کند. به نظرم ذهن نويسنده‌ها اينطوري کار نمي‌کند.
ديويد بنيوف: و در آخر روز هم کسي قرار نيست به او براي 6 ماه زودتر از موعد تمام کردن کتاب‌ها جايزه بدهد. هم ما و هم تمام هواداران‌اش مي‌خواهيم که بهترين کتاب‌هاي ممکن را به دست ما بدهد. او با سرعت خاص خودش پيش مي‌رود و فکر مي‌کنم که جرج نسبت به گوشزد کردن ضرب‌العجل‌ها بسيارغيرقابل نفوذ است.

اين موضوع در مورد ويکرام سث (شاعر و رمان‌نويس هندي) هم صادق است. نشر پنگوئن وايکينگ با او قطع مراوده کرد چراکه او از دنباله‌ي داستان پسر شايسته دو سال عقب بود.
دن وايس: حدس مي‌زنم کساني که با او قطع ارتباط کردند در نهايت بايد خيلي احساس حماقت کرده باشند.
ديويد بنيوف: حداقل مثل فيلم‌هاي سينمايي نيست، که شما را اخراج مي‌کنند و بلافاصله شخص ديگري را جاي‌تان مي‌نشانند.

چه کتاب‌ها، فيلم‌ها و برنامه‌هاي تلويزيوني را پيش از آنکه شروع به مطالعه جويس و بکت کنيد دوست داشتيد؟
دن وايس: واقعا شامل يکسري از چيزهاي مختلف مي‌شد. سليقه‌ي خاص من نسبتا دير شکل گرفت. من تقريبا همه‌چيز دوست داشتم. خيلي خوب مي‌شد که به آن دوران بازگردم، که همه‌چيز را بدون قضاوت مي‌ديدم. من شديدا فاز کورت ونه‌گات را گرفته بودم. اما نويسندگاني که همان ابتداي زندگي‌ام باعث شدند من به اين نتيجه برسم که اين دقيقا کاري است که مي‌خواهم در زندگي‌ام انجام بدهم استفن کينگ و داگلاس آدامز بودند. اين قضيه مال وقتي است که من مثلا 10 ساله بودم.

کتاب‌هاي کينگ را بار اول که مطالعه مي‌کني آثار بزرگي برايت مي‌شوند.
دن وايس: هوش از سر آدم مي‌برد. پدر من تمام کتاب‌هاي استفن کينگ را خوانده بود و من مي‌نشستم و به جلدهايشان نگاه مي‌کردم. يادم است که شيفته و مجذوب بودم و در عين حال ترسيده بودم. 5 يا 6 ساله بودم که جلد کتاب کري را ديدم، آن دختر با تمام آن خون جاري شده بر هيکل‌اش. يکبار او را مجبور کردم که جلد را از کتاب جدا کند چون نمي‌خواستم همچين چيزي در خانه باشد. اما وقتي که پدرم تصميم گرفت آن را دور بياندازد يادم است که نمي‌ذاشتم اين کار را بکند.
ديويد بنيوف: من وقتي بچه بودم درگير نوشته‌هاي افسانه‌اي و خيالي بودم. جي.‌آر.آر تالکين و فريتز ليبر. همه‌ي کتاب‌هاي فرد و گريِ‌ موش‌گير او را مي‌خواندم. و همين‌طور ليويد الکساندر و اورسلا کي.لي گويين و بعد يک سقوط ناگهاني حدودا وقتي 13 يا 14 ساله بودم پيش آمد، خواندن آن‌ چيزها را متوقف کردم و به بلوغ که رسيدم وارد اين فاز متظاهرانه ادبي شدم که فقط چيزهايي را بخوانم که اگر در اتوبوس محله کسي آن‌ها را دست من مي‌ديد باعث مي‌شد پرابهت و خاص جلوه کنم. و اين تقريبا تا رفتن به ايرلند به طول انجاميد.
دن وايس: من هنوز هم فکر مي‌کنم که خواندن چيزي مثل اوليس (جيمز جويس) سرمايه‌ي عظيمي از وقت و زمان مي‌خواهد اما اگر واقعا علاقه داشته باشيد همه‌ي آن زمان را برايتان جبران مي‌کند.
ديويد بنيوف: آن تجربه‌ي خيلي بزرگي بود. من اوليس را در دوبلين خواندم، از آن دسته از کتاب‌ها بود که يادم است کجا و چه زمان خواندمش، چراکه تقريبا تمام وقت روي کاناپه‌ام در آپارتماني در خيابان ديم دراز کشيده بودم و کنار دستم هم آن يکي کتاب بود...
دن وايس: کتاب استوارت گيلبرت را مي‌گويي؟
ديويد بنيوف: شبيه به يک کتاب قطور راهنما بود. شما يک صفحه از اوليس را مي‌خواندي و بعدش اينطوري بودي که من نمي‌فهمم و مي‌رفتي در آن کتاب راهنما بررسي‌اش مي‌کردي. مثل خواندن همزمان کتاب مقدس و تلمود (مجموعه قوانين شرعي و عرفي يهود) بود.
دن وايس: مثل تجربه‌ي خواندن نسخه‌ي دنيوي و غيرروحاني يک مطالعه‌ي مذهبي بود. ما به خيابان بلومزدِي دوبلين مي‌رفتيم و تا کافه براي خوردن ساندويچ پياده‌روي مي‌کرديم، اگر ذهنم ياري کند بايد اسم آن‌جا يادم بيايد.

اين خيلي خوب است. اين خاطرات مطالعه‌هايتان و اينکه به ياد داريد کجا بوديد.
دن وايس: من وقتي کچ 22 (جوزف هلر) را خواندم در کنيا بودم و وابسته‌ي اين کتاب شده بودم که عملا هيچ ربطي به کنيا نداشت، هروقت که به کچ 22 فکر مي‌کنم ياد نايروبي مي‌افتم.
ديويد بنيوف: وقتي به کتاب‌هايي فکر مي‌کني که حين خواندشان بيشترين حس خوشحالي را در وجودت داشتي، سرشار از انرژي مي‌شوي. کچ 22 قطعا يکي از آن‌ها است، من عاشق اين کتاب هستم. يا آن کتاب کينگزلي ايميس چه بود؟
دن وايس: خوش به حال جيم.
ديويد بنيوف: به ياد دارم که خوش به حال جيم را در ايرلند خواندم. يکي از دوستانم گلف بازي مي کرد و من نه، بنابراين او براي بازي بيرون رفت و من در باشگاه ماندم و آن کتاب را خواندم. آن روز بهترين اوقات را سپري کردم، طوري که وقتي برگشت به او گفتم صبر کن، صبر کن 5 صفحه ديگر مانده. يا مثلا آخر بازي بکت که بسيار جالب است و تا سال‌هاي سال بعد از خواندش با تو مي‌ماند. لحظاتي از آن کاملا در ذهن‌تان حک مي‌شود، چه بر روي صحنه ديده باشيد يا چه کتاب را خوانده باشيد.

بنابراين تو با عشق نسبت به افسانه و استفن کينگ شروع کردي اما همچنان جويس يا بکت را هم دوست داشتي. اين ترکيب شايد همان چيزي است که در سريال هم ديده مي‌شود. مرز بين ادبيات فاخر و آثار عامه‌پسند از بين مي‌رود.
دن وايس: اگر بستر شما و خاکي که در آن رشد مي‌کنيد اين ژانر باشد حتي اگر چند دهه از آن گذشته باشد باز هم براي شما چيزي در آن وجود دارد که واقعي و طبيعي است. اين سريال براي ما زندگي هرروزِ تمام سال‌مان است. اگر چيزي غيرواقعي و يا از روي استهزا بود و اگر احساس واقعي بودن و شخصي بودن برايمان نداشت نمي‌توانم تصور کنم که چطور ممکن بود در دراز مدت ادعاي سرسپردگي به آن داشته باشيم.

سريال شما در نوع شوخي‌هايش هم به بيراه نمي‌رود. يعني هيچ‌وقت اين احساس نبوده که شما موقعيت‌هاي کارکترها را جدي نمي‌گيريد.
دن وايس: حقيقت اين است که هرکاري که ما انجام مي‌دهيم فاصله‌ي زيادي با مانتي پايتون ندارد. اين براي من گاهي خيلي وسوسه‌انگيز مي‌شد، چون يکي ديگر از منابعي بود که از آن تاثير مي‌گرفتم و اينکه به همان حال و هوا هدايت‌اش کنم برايم خيلي جالب بود.
ديويد بنيوف: تا جايي که ما پايلوت سريال را در همان قصري فيلمبرداري کرديم که مانتي پايتون و جام مقدس فيلمبرداري شده بود.

ابتداي گفتگو به مشکل بزرگ اشاره کرديد. در مود تماشاي دسته‌جمعي پايلوت که واکنش‌هاي بدي هم به همراه داشت. آيا آن مشکلات در حين تماشاي پايلوت خودشان را نشان دادند؟
دن وايس: شما با خودتان توافق مي‌کنيد و هربار قسمتي از مشکلات را حل مي کنيد. اما آن مشکل بزرگ، ما با خودمان گفتيم که بسيار خب بهتر است درها را باز کنيم و بگذاريم تمام حقيقت، تمام حقيقت ناگوار يکباره داخل شود و ما هم با تمام آن يکجا سر و کله بزنيم. کمي بعد از آن بود فکر کنم که مايک لومباردو، رئيس شبکه اچ‌بي‌او، سرزده براي تماشاي پايلوت پيش ما آمد. ما قسمتي از آن  را سر و سامان داده بوديم اما هنوز هم يک مشکل بزرگ باقي مانده بود.

صداگذاري‌هاي خارج‌ از صحنه مثل سلام برادر گفتن سرسي و چيزهاي از اين دست (پيرو تاکيد بر رابطه‌ي جيمي و سرسي) هم آنجا انجام داديد؟
دن وايس: در حد اوليه بله. لازم بود که نقاط خالي را بپوشانيم، مثلا خواهر عزيز من! گفتنِ جيمي، من هفتصدهزار بار آن را ديدم، بايد سريع به يک جايي مي‌رسانديمش. بعد مايک آمد، او به قدر کافي صبر کرده بود و من فقط همين‌طور به صورت او خيره شده بودم. مثل يک فيلم هارور شده بود، نه خودِ چهره‌ي مايک البته. او چهره‌ي فوق‌العاده‌اي دارد، اما حالات قيافه‌اش ترسناک شده بود. خودش مي‌گويد نمي‌خواسته که من احساس بدي پيدا کنم و سعي مي‌کرده که خود را خونسرد نشان بدهد.

بازيِ بچه‌ها چطور؟ آيا از ابتدا به خوبي نسخه‌ي نهايي بود يا کيفيت پاييني داشت؟
ديويد بنيوف: هيچ چيز در حد کمال خود نبود، تمام بخش‌ها بعدا کم کم اضافه شدند تا کل اثر را کامل کردند. همان‌طور که دن گفت ما تا به حال اين کار را نکرده بوديم. نمي‌دانم اصلا کسي هم وجود دارد که اين شکل کار را در چنين مقياسي انجام داده باشد يا نه. مثال بزنم، به نظر من ما بهترين طراح لباس را در دنيا داريم، نام‌اش ميشله کلپتون است و به نظر من او يک نابغه است. اما پايلوت که تمام شد ما فهميديم تمام لباس‌ها کاملا نو و تر و تازه به چشم مي‌‌آيند، همه‌ي آن‌ها انگار که همين ديروز ساخته شده بودند. بنابراين ما يک تصميمي گرفتيم، گفتيم بسيار خب، اگرچه که پايلوت چيز خوبي از آب در نيامده اما فعلا همين‌طور ادامه مي‌دهيم، فصل اول را مي‌سازيم و اپيزود اول را بعدا در حين کار دوباره فيلمبرداري مي‌کنيم. بنابراين همان‌طور تا انتها پيش رفتيم و بعد دوباره عقب‌گرد کرديم. همه‌ي ما همراه ميشله به اين نتيجه رسيديم که بايد چاره‌اي بينديشيم تا لباس‌ها طبيعي‌تر و زنده‌تر بشوند. آن زمان مردم لباس‌هايشان را به خشکشويي نمي‌بردند. شايد فقط به جز ملکه، تن‌پوش‌هاي مابقي کثيف بود و پر از لکه‌ي عرق. ميشله کاملا متوجه منظورمان شد، تا حدي که الان ديگر در کنار بخش اصلي دوخت لباس‌ بخشي ديگر، کاملا مجزا، مربوط به مضمحل کردن و چرک کردن لباس‌ها وجود دارد. تفاوت بين آنچه که ما ابتدا فيلمبرداري کرديم و آنچه شما نهايتا به عنوان فصل اول ديده‌ايد چشمگير است. در مورد تمام بخش‌ها همين‌طور بود، در مورد طراحي صحنه و چيدمان، در مورد فيلمبرداري و تدوين، در مورد ما و فيلمنامه‌نويسي‌مان. بهترين اوقات آن تجربه اگرچه در همان لحظه خيلي سخت بود اما اين بود که ما فرصت داشتيم از اشتباهاتمان درس بگيريم و برگرديم و تصحيح‌شان کنيم.
دن وايس: اينکه فرصت اين را داشته باشي که در زندگي‌ات براي يکبار اين کار را بکني هديه‌اي کمياب است. اينکه فرصت داشته باشي کم و بيش همان کار را دوباره انجام بدهي ديگر واقعا هديه‌اي ناياب است.

ويسنا فولادي
نظرات
amir سه شنبه 13 آبان 1393 اين خيلي خوبه که چنين مطالبي از سريال محبوب ما ميگذاريد. ممنون و خسته نباشيد
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز