15 شخصیت برگزیده آثار حمید نعمت‌الله

7فاز: نوشته‌اي كه خواهيد خواند ستايشي است از جهان فيلمسازي كه بيشتر از هم‌نسلانش شخصيت جالب و بامزه به سينماي ايران عرضه داشته است. حميد نعمت‌الله با تنها سه فيلم و يك سريالي كه ساخته جايگاه رفيعي براي خود در ميان كارگردانان سينماي ايران به وجود آورده و طرفداران بي‌شمار جدي و پروپاقرص خود را دارد. اين شما و اين 15 شخصيت به ياد ماندني آثار حميد نعمت‌الله.

7فاز: نوشته‌اي که خواهيد خواند ستايشي است از جهان فيلمسازي که بيشتر از بقيه هم‌نسلانش شخصيت جالب و بامزه به سينماي ايران عرضه داشته است. حميد نعمت‌الله با تنها سه فيلم و يک سريالي که ساخته جايگاه رفيعي براي خود در ميان کارگردانان سينماي ايران به وجود آورده و طرفداران جدي و پروپاقرص خود را دارد. اين شما و اين 15 شخصيت به ياد ماندني آثار حميد نعمت‌الله.

شاپوري (بوتيک):

احسان سالم: رضا رويگري، بازيگري مهار لازم است. بايد کسي پيدا شود و تقلاي زياد از حدش را در مسير درستي قرار دهد. در مصاحبه‌اي خواندم که براي نقش شاپوري پيشينه‌اي تعريف کرده و بر آن اساس بازي‌اش را سر و شکل داده. رويگري در کنار شريفي‌نيا و گاهي اوقات مهران مديري، از معدود شمايل‌هاي قابل قبولِ مرد‌هاي دون ژوان در سينما و تلويزيون است. در بوتيک اما فقط با جنبه‌ي دون ژوانيِ طرف مواجه نيستيم. شاپوري عقده‌هاي رفتاري هم دارد که در برخورد با زيردست‌هايش پيداست. او پول‌دار، خوش‌تيپ و زبان‌باز است، بنابراين مي‌تواند يک‌جور هيبتِ لوسِ مهيب را به نمايش ‌بگذارد که بيننده در لحظاتِ حضورش منتظر فاجعه است. آن رفتارهاي نمايشي‌ و دست‌ِ پنهان او که از گوشه و کنار فيلم بيرون زده (مثل ارتباطش با شهره، همسر مهرداد) و شخصيتِ خوددار و ساکتِ جهان و اين‌که جهان، چراغ خاموش و هوشيار، از اين گندکاري‌هاي شاپوري باخبر است، تقابل‌هاي اين دو را ديدني کرده و تا انتهاي فيلم منتظريم جهان جايي در خلوت خفتش کند.
حميد نعمت‌الله


احمد رنجه (بي‌پولي):
احسان سالم: براي اين‌که ضعف‌ها و کمبودهايش را جبران کند وانمود مي‌کرده خيلي آدم بي‌نيازي است. هنوز زاد و ولد نکرده و فکر مي‌کند آدم اگر پا روي طبيعت دارد بايد زاد و ولد داشته باشد! به خودش مي‌گفته اي خدا يعني مي‌شه يروزي منم زاد و ولد داشته باشم؟ احمد رنجه (نادر فلاح)، مرتيکه دماغويي که همش گريه مي‌کرده و گويا تارکِ دنيا شده، يک ماه يک ماه حمام نمي‌رفته و سگ وضع زندگي مي‌کرده. اين آدمِ بي‌مقدار حالا شده تنها اميدِ ايرج‌ چيت‌چي براي جور کردن پول زايمان زنش. ايرج حتا موقع پول قرض گرفتن هم او را داخل آدم حساب نمي‌کند و وارد منزلش نمي‌شود. رنجه، تيپِ شوريده، خسته و آش و لاش نعمت‌اللهي است، خربزه مي‌خورد و پاکتِ مثلن تراول‌ها را باز مي‌کند که توش بيست تومن هم نيست آن‌جاست که کاملن جدي مي‌شود و پولش را مي‌خواهد. آن مرد دماغو و دچار ضعف و کمبود، حالا کسي شده که همه‌ي هم و غمش رسيدن به طيبه خانمي است که مثل يک هديه‌ست، قيامت است. خيلي‌هايمان دور و اطرافمان آدم‌هايي کم  و بيش شبيه احمد را سراغ داريم. افراد قانعي که حال و حوصله‌ي زندگي نکبتي سابق را ندارند، قطره قطره جمع کرده‌اند، زندگيِ ساده‌اي بهم زده‌اند، حالا هم طيبه‌خانمي کنار دستشان دارند و زاد و ولدشان به راه است.
حميد نعمت‌الله


پرويز افراشته (بي‌پولي):
احسان سالم: در زندگي با اشخاصي سر و کار داشته‌ايد که هنوز تکليفتان با آن‌ها مشخص نيست؟ بارها به قولشان عمل کرده‌اند اما هنوز هم موقع گردن نهادن به حرفشان دست و دلتان به لرزه مي‌افتد. يا برعکس، بارها به شما رکب زده و باز هم وسوسه مي‌شويد به حرفشان اعتماد کنيد بلکه اين‌بار بوي بهبود ز اوضاع جهان شنفته شود. پرويز افراشته‌ (حبيب رضايي) هم‌کلاسيِ زمان بچگيِ ايرج، بعد از اين‌که استاد چيت‌چي، با آقاي فروهرِ بي‌سواد و صاحبِ کاريزما بهم مي‌زند، با يک پيشنهاد کار سراغش مي‌رود تا ايرج بشود آقاي خودش. پرويز مثل خيلي ديگر از آدم‌هاي نعمت‌اللهي از يک‌جور فضاي دهه شصتي بيرون پريده. دهه‌اي که شايد بعلت جنگ و فاصله‌ي کمش از انقلاب، در کشور حال و هوايي کم و بيش آخرالزماني برقرار بود و جان مي‌داد براي يک‌جور زندگيِ بي‌خيال و شکل‌گيري عادات عجيب و غريبِ ناشي از نااميدي به آينده. آن وقت معني مي‌داد که کسي مثل او يک شيشه پر از سکه‌ داشته باشد که از بچگي جمعشان کرده و همه مارک و سنت و فرانک، و آن را به ايرج بدهد که چند روزي را او را بکشاند. پرويزِ ناکِس عملن يک جانور است، نگاه کنيد به آن موهاي سينه‌ که از يقه‌ي زيرپوشش بيرون زده و آن رقصِ ميمون‌وار و آواز خواندنش. مي‌شود گفت شخصيتِ هومن در آرايش غليظ هم بي‌ربط به پرويز افراشته نيست، درست است که حالا کراوات زده اما او هم خاطره‌ي خوبي از دوران کودکي‌اش ندارد و از خانواده‌ي ضعيفي بلند شده و بعيد نبوده دزد، هروئيني‌، شيره‌اي يا آشغال جمع کن شود.
حميد نعمت‌الله


محترم (وضعيت سفيد)
کاوه اسماعيلي:
حميد نعمت‌الله هجده ساله بود که سريال سر‌بداران از تلويزيون پخش شد. او هم قطعا مثل هر پسر دهه شصتيِ ديگري ترکان خاتون را در هوا زده بود و افسون زيبايي افسانه بايگان شده بود. از معدود نشانه‌هاي جذابيت زنانه در تصاويرِ آن سالها. و وقتي منظومه‌ي دهه شصتي‌اش را ساخت مثل هر قطعه‌ي ديگرِ سريالش خانم بايگان را نه تنها به عنوان يک بازيگر که به عنوان يکي ديگر از پرتوهاي عصر ايمان توي سريالش گذاشت. پس بي‌راه نيست که در يکي از ارجاع‌هاي وضعيت سفيد امير محمد را به سينما برد تا افسانه بايگان را روي پرده در فيلم تشکيلاتِ مهدي صباغ‌زاده تماشا کند. طبعا افسانه بايگان در نقش محترم از يک آيکون/ شمايل فراتر مي‌‌رود و به يکي از ستون‌هاي وضعيت سفيد تبديل مي‌شود. و از معدود زن‌هاي کليدي و البته محوريِ کارنامه نعمت‌الله. در نقش محترم، زنِ خل‌خلي مزاج و پرحرف و نازک نارنجي و مهربان. که با هوشنگ (عزت‌الله مهرآوران)، جذاب‌ترين زوج مجموعه را نمايش مي‌دادند. نازکن و نازکش. کمدي احساساتيِ خالق اثر هيچ جا به اندازه لحظات حضورِ آنها بيرون نزد. خيلي زود از باغِ مادر کندند و رفتند در مدرسه ساکن شدند تا از احترام، خواهر بزرگتر دور بمانند. هرچند دلِ نازکِ محترم که به تعبير هوشنگ خان، گل اخلاق بود، هميشه باغ باغ مي‌کرد. پس آن آشتي/ وحدتِ پاياني که مسيرش از آن قهر/کثرت آغازين شروع شده بود، با آغوش خواهرانه‌ي محترم و احترام به سرانجام رسيد. و براي هيچکس به اندازه محترم شورانگيز نبود که در آن فصل دلنوازِ آشتي خانواده در منزل احترام هنگام بازگشت برادرش سوت دوانگشتي بزند. محترم يک جايي در همان اپيزود اول سريال بعد از بمباران تهران زار مي‌زند که الهي بميري صدام. الهي که دارت بزنن. الهي که خوار بشي کيست که نداند سرنوشت صدام استجابت دعاي همه محترم‌هاي آن سالها بود.

هوشنگ (وضعيت سفيد):

احسان سالم: اگر شوهرخاله‌ها و شوهرعمه‌ها را يک‌ ژانر تلقي کنيم، هوشنگ خان سردسته‌ي اين ژانر است.  شوهرخاله‌ها و شوهرعمه‌ها با مثلن عموها و دايي‌ها فرق دارند. صميميتي که در عموها و دايي‌ها وجود دارد در آن‌ها غايب است و همين باعث شکل‌گيري يک‌جور رابطه‌ي شبهِ پدر و پسريِ بافاصله مي‌شود. آقا هوشنگ (عزت‌الله مهرآوران) از آن‌ آدم‌هايي است که بعد از کمي آشنايي با آن‌ها فکر مي‌کنيد مي‌شود دستشان را خواند و مثلن در اين‌جا انسان خيال مي‌کند هوشنگ يک مرد زن‌ذليل و حرف گوش کن است اما هر چه جلوتر مي‌رود بيشتر و بيشتر صحنه‌هايي مي‌بينيم که همسرش محترم، جلوي او کاملن غلاف مي‌کند. هوشنگ اما از تک و تا نمي‌افتد و تا هميشه همان استايل لفظِ قلم و حکيمانه‌اش را در صدر نگه مي‌دارد؛ سرش در روزنامه است و مي‌خواهد بداند کيست اين گل‌آقا که مي‌گويند يک جوان بيست و چند ساله است و عجب قلمي هم دارد، در گوشه و کنار از سابقه‌ي آشنايي‌اش با آقاي محمدعلي کشاورز حرف مي‌زند و هرازگاهي لابلاي حرف‌هايش بيتي، نقلي، حکايتي رو مي‌کند و بعدش هم معمولن خيره مي‌شود به آفاق. آقا هوشنگ از معدود‌ کسانِ هميشه پاي کار وضعيت سفيد بود، از آن‌ها که تغيير نمي‌کنند و اصلن نيازي هم به تغييرشان نيست از بس که خوبند. او يک قِديمي تمام‌عيار است، موقع آزمودنِ شهاب که خواستار دخترش شده، زود آستينِ پسر را بالا مي‌زند که ببيند ساعت بسته يا خير، چون شکار مي‌شود وقتي کسي مي‌گويد آقا دوزاري داري؟‌ پن‌زاري داري؟ ساعت داري؟ في‌الحال، مرد بايد زمان را در مشت داشته باشد.
حميد نعمت‌الله


شيرين (وضعيت سفيد):
احسان سالم: آن باد هوا را بين ز افسون لب شيرين، با ناي در افغان شد...
وضعيت سفيد بيش و پيش از هرچيز قصه‌ي اميرمحمد گلکار است و قصه‌ي امير محمد (يونس غزالي) گلکار هم قصه‌ي دلدادگي به شيرين (مونا احمدي). دو نوجوانِ شهري در ميانه‌ي جنگ. شيرين يک معشوقه‌ي چغر است. هيچ رقم راه نفوذ نمي‌دهد و همه هوش و حواسش گويا راديو و اخبار بمباران جنگ است. شيرين از آن دخترهايي است که در عين رعايتِ ادب و نزاکت، محل سگ هم به عاشق نمي‌گذارد، عاشق او هم از قضا کسي است که يکي از نقاط ضعفش کم محلي است. از جايي به بعد ديگر چه نياز به خود شيرين؟ امير محمد ديگر يک شيرينِ فانتزي براي خودش ساخته و همه جا همراه خودش مي‌برد. انگار قرصي باشد که امير او را خورده تا هميشه در دلش باشد. شيرين هم از جايي به بعد نقشي کاتاليزوري در داستانِ امير پيدا مي‌کند و مثل منزل‌گاهي در دورانِ بزرگ شدن پسرکِ قصه عمل مي‌کند، شاهدش هم رد پيشنهاد ازدواج امير است و توضيحاتي که مي‌دهد و مي‌بينيم طالبِ چه دنياي متفاوتي بوده.
حميد نعمت‌الله


همايون (وضعيت سفيد):
احسان سالم: استوارت ويتيلا نويسنده‌ي کتاب اسطوره و سينما در تعريف کهن‌الگوي دغل‌باز اين‌طور مي‌گويد:... از بهم ريختنِ شرايط موجود لذت مي‌برند و با تند حرف زدن و رفتارهاي مضحک، دنياي عادي را به آشوب مي‌کشند.
همايون (فرهاد شريفي) پسر احترام، مصداق بارز کلامي است که دکتر به مسعود در فيلم آرايش غليظ مي‌زند: همه رو واسه فايده مي‌خواي. همايون به مثابه‌ي تقاصي براي آدم‌هاي قصه است و انگار نازل شده تا با ديدنِ او قدر عافيت بدانند. با اين‌که در ذره ذره‌ي رفتارش آب‌زيرکاهي و حرامزادگي به وضوح پيداست و در آن واحد سر چندنفر را کلاه مي‌گذارد اما در واقع بي‌عرضه‌ي دروغگويي بيش نيست و هنوز هم دستش به پول تو جيبيِ مادرش است. از طرفي انگار وجود او هم به نوعي لازم بوده و بايد مي‌آمده تا درس خوبي به امير بدهد و درست و حسابي جلوي خانواده‌ي عباس‌آقا آبرويش را بريزد. بيايد تا در نتيجه‌ي رفتارهايش مهر و علاقه‌ي مهناز و منيژه به هم بيدار شود. تا با رفتنش روشن شود پيش از آمدنش از چه آرامشي بهره‌مند بودند.
حميد نعمت‌الله


هومن (آرايش غليظ):
احسان ميرحسيني: رقت‌انگيزترين در ميان مردان رقت‌انگيز حميد نعمت‌الله. کستينگ همواره از نقاط قوت کارهاي نعمت‌الله بوده، از جمع مردانش در بوتيک گرفته تا آخرين و بهترين فيلمش آرايش غليظ. حبيب رضايي را با عباس آژانس شيشه‌اي و به عنوان يکي از مثبت‌ترين شخصيت‌هاي سينمايي شناختيم. پس از آن در شوخي همايون اسعديان بود که اين تيپ شخصيتي دورو و اعصاب خردکن را از او ديديم، چيزي که در دستان نعمت‌الله در دو فيلم آخرش (بالاخص آرايش) همچون هر چيز ديگري، تا منتهي‌اليه‌ش پيش مي‌رود. هومن آرايش غليظ، همانطور که گفته شد رقت‌انگيز است. اما نعمت‌الله همه‌ي مردان به ته خط رسيده‌اش حتي هومن نفرت‌انگيزش را هم دوست دارد. اين نکته را احساس دوگانه‌ي دلخنکي/ ترحم تماشاگر نسبت به هومن هنگام خروجش ار دنياي فيلم ثابت مي‌کند. لحظه‌اي که سفره‌ي دلش را براي مسعود باز مي‌کند و از نداشتن تخت و ميز ناهارخوري در بچگي‌اش حرف مي‌زند، همان لحظه‌اي است که بايد به بدترين شکل ممکن تقاص خيانتش به مسعود را پس بدهد. آن گريه و چسب‌پيچ شدن گروتسکش، حسي دوگانه نسبت به او به وجود مي‌آورد، احساس لذتي از ناکار شدن چنين شخصيتي و از طرفي احساس ترحمي شديد. چهره‌ي گريان غرق در خون هومن هنگامي که مسعود يقه‌اش را مي‌گيرد و بلندش مي‌کند، تبديل به يکي از فراموش نشدني‌ترين تصاوير آرايش غليظ مي‌شود.

مرد برقي (آرايش غليظ):
احسان ميرحسيني: جايي نزديک به اواخر فيلم دوربين از روي جمعيت عبور مي‌کند تا به ماشين مسعود و مرد برقي مي‌رسد. اين نما به نمايي از روبه روي مرد برقي با آن عينک جوشکاري و لبخندي بر لب برش مي‌خورد و دوربين خيلي آرام به صورت او نزديک مي‌شود. موسيقي سهراب پورناظري اوج مي‌گيرد و به طرزي اغراق شده به درون ذهن مرد برقي قصه مي‌رويم، تصاوير فانتزي رنگارنگي از زنان مختلف. عينک جوشکاري شايد در بيرون مانع از چشم چراني او بشود، اما فانتزي‌هاي دروني را چه مي‌شود کرد؟ علي عمراني تا جايي که به ياد آورده مي‌شود هميشه خوب بوده و از آن دسته بازيگراني است که صرف ديدنش در فيلمي، موجبات افسوس نسبت به ظرفيت‌هاي محدود سينمايمان را در استفاده از چنين کساني فراهم مي‌آورد. مرد برقي‌اي که عمراني ايفا مي‌کند، يکي از عناصر اساسي فيلمنامه‌ي به ظاهر مغشوش ولي در باطن پيچيده و حساب‌شده‌ي زوج نعمت‌الله/ مقدم‌دوست محسوب مي‌شود. فيلمنامه‌اي که در نهايت با استفاده از غير جدي‌ترين چيزها تبديل به يکي از جدي‌ترين فيلم‌هاي اين چند سال مي‌شود. شخصيت مضحک/تراژيک مرد برقي در ساختار فيلم، پيوندي ناگسستني با شخصيت اصلي و دون ژوان قصه دارد. مرد برقي که نماد اخته‌شدگي و سرکوب اميال است، روي ديگر (و تکميل کننده‌ي) دون ژوان داستان است، دون ژواني که در مسير ارضاي اميالش هيچ حدي نمي‌شناسد. در پايان هم پس از سرگذشت‌هاي شومي که براي دو مرد ديگر داستان پيش مي‌آيد همين دو نفر هستند که مي‌مانند.
حميد نعمت‌الله


بهروز (وضعيت سفيد):
اميرحسين جلالي:
در خانواده گلکار هم مثل همه خانواده‌هاي آن دوران همه جور متاعي يافت مي‌شود، از مردان کچل و کوتاه قدي چون بهرام (اسماعيل سلطانيان) که چونان کوهي سفت و بي‌صدا بار بقيه را به دوش مي‌کشند تا فرشته‌هايي مثل هوشنگ (عزت الله مهرآوران) که از آسمان بلندنظرتر و از کلوخ بي توقع‌تر هستند. زبل‌هايي مثل بهزاد (علي سليماني) که در پي پيچيدن به بازي و جدا شدن از کاست سنتي فاميل اند تا يکه بزن‌هاي زمين خورده‌اي مثل بهروز که بي‌نمونه‌ترين عضو فاميل اند: از همه بيشتر دردسر و مکافات دارند و در عين حال محال ممکن است فاميل را بدون آنها تصور کرد:
بهروز وضعيت سفيد درست شبيه دايي‌هاي ماست، نقل مجلس بزرگترها و معتبرهاي فاميل که هميشه بوي اي داد بي داد‌شان از سوراخ کليد به مشام مي‌رسيد و آغوش گرم و پذيرنده‌اي که وسط همه سخت گيري‌هاي پدر درآر پدر برايمان مثل يک موهبت بود. مردي که براي زن و زندگي‌اش والذاريات است و براي ما خواهرزاده‌ها باغ آسودگي از جريان جدي زندگي است. کسي که هرقدر بزرگترها و معتبرها به وقت گندکاري‌هايمان عاقبت نزارش را چونان عبرتي نشان‌مان مي‌دادند باورمان به درستي مسير يکه‌اي که او رفته بود قوي‌تر مي‌شد.
بهروز در فک و فاميل رنگ و وارنگ گلکار بلک لايت است و هر حرکتش بي‌دليل و بادليل خواستني است، اما داستان وضعيت سفيد - داستان گذر عمر بر اعضاي پرشمار يک فاميل به هم پيوسته - داستان تصوير دوراني سپري شده و به آخر رسيده است. بهروزهاي آن روزها (نه فقط آن روزها که دهه‌هاي قبلش نيز همين شکلي بودند، تا پيش از اين آش آلوي دهه هفتاد به اين طرف که ديگر نه تهراني مانده و نه بچه تهراني) مثل همه جوانان وزه و سينه کفتري شهرمان حالا ديگر معتاد يا غيرمعتاد تبديل به يک کت و شلوار شده‌اند و يک شماره چند رقمي. اين سرنوشت محتوم البته لطف روزگار به آدم‌هاست، چه اينکه تا دوراني سپري نشود به تصوير و قصه بدل نمي‌گردد.
بهروز/ عباس غزالي نماينده دايي‌هاي عملي آسمان جل جوان و خامي بودند که يک ساعت معاشرت با آنها ما بچه/ اميرهاي آن روزها را از هر چه جذابيت و خيال که بود و نبود بي‌نياز مي‌کرد. حالا آن دايي‌ها ديگر بيشتر پدر هستند تا دايي و آن اميرها خودشان دايي‌هاي آپارتمان‌هايشان شده‌اند. ديگر آن جمع‌هاي سي چهل نفره در خواب هم به زور پيدا مي‌شوند و تهش اين است که دايي امروز برود خانه دايي ديروز و مثلا شبي را به بازتعريف آن تصاوير تمام شده بگذراند. کار ديگري هم نمي‌شود کرد، مگر اينکه يکي از بازيگران ديوونه باشد و زمين بازي را عوض کند. آيا مي‌شود از روي تصوير يک رخداد آن را دستکاري کرد؟ آيا مي‌شود گذشته را رستگار کرد يا آينده را نجات داد؟ جواب اين سوال ساده و سرراست نه است، حتي براي رهبر ديوانه‌هاي جهان.
حميد نعمت‌الله


مسعود (آرايش غليظ):
ندا ميري: نعمت‌الله و مقدم‌دوست، يک نقش اول براي آرايش غليظ تدارک ديده‌اند که ناديدني‌ست. يک هيبتِ نامرئي که درست وسط جهانِ فيلم نشسته است و همه آدم‌هاي داستان، حول آن طواف مي‌کنند و در ذهن و قلب سازندگان و همچنين در طبقه‌بندي جهان فيلم، بسته به شدت و کيفيت دلسپردگي و سرسپردگي‌شان به اين پيکره، درجه‌بندي مي‌شوند. آن پيکره چيست؟ خلا. تنهايي خالص. تنهايي نه به آن مفهوم متبرک خلوتِ آدم ‌با يا در خودش. بلکه شکلي از کندگي. برش. حوزه فقط من. گستره هيچ‌کسي جز من در جهان نفس نمي‌کشد. در نگاه راديکال جاري بر آرايش غليظ، اين حوزه تقدسي نامتعارف دارد و در ميان اين جماعت رنگارنگي که هرکدام‌شان با اين بتِ بزرگ، به سبک و سياقي منحصر به فرد تا مي‌کنند، بنده برگزيده آن کسي‌ست که خودش را تمام و کمال به قربان‌گاه بت اعظم آورده است. او نه تنها پذيرفته که در اين جهان تنهاست و از اين تنهايي هيچ گريزي ندارد، که آن را دوست هم دارد. انتخاب کرده است. و خب حالا وقتي جهانِ او، فقط يک منِ بزرگ دارد، ديگر چه اهميتي ممکن است داشته باشد که مادرش را دودستي به دکتر، پيشکش کند، لادن را بازي بدهد تا ادوات آتش‌بازي‌اش را بفروشد، هومن را به بازي‌اش راه دهد چون مي‌داند او هم در حرامزدگي (هرچند به پاي خودش نمي‌رسد) اما بلدِ کار قابلي‌ست و وقتي لازم شد او را هم با چسب، باندپيچي کند و بياندازد پشت وانتي که بار گازوئيل دارد تا شايد ليتري چهارهزار تومان بفروش برسد، آقاي برقي برود بنشيند وسط يک سيرک تا با الکتريسيته ناشي از گوشش، سوسيس سرخ کنند و مردم بخندند و در ازاي معامله درد و رنجِ آن بنده خدا، بار او فروش برود و... او به همه آن‌ها، از مجيد که فاميلي قديمي‌ست و خواهرش او را به مسعود سپرده، تا دکتر و فاتحي و برقي و باقي به چشم ابزارآلاتش نگاه مي‌کند که در اين بازيِ موش و گربه، اين شانس را دارند که بارِ کج او را به مقصد برسانند! آن‌ها عروسک‌هاي او هستند! همه اين آدم‌ها در انتهاي خط‌، مغبون و ضرر ديده باقي مي‌مانند. گير افتاده يا آسيب ديده. آن‌کسي که پررو مي‌شود و آن‌قدر پيش مي‌آيد که کارش بکشد به رويارويي با بنده برگزيده‌ي هيولا، سر از بيابان‌هاي پاکستان در مي‌آورد و آن دختري که کارش دهان‌کجي‌ست به آن شمايل گس و حزن‌آور و دهشتناکِ فقط من و اميدش زيادي پراميد است به دستي و شانه‌اي و آغوشي، در استعاري‌ترين مکان ممکن قال مي‌ماند. آقاي برقي همه رنجي که مي‌کشد از آن است که او همه شور و لذتش را در نزديکي مي‌بيند. در حضور و لمس ديگري و به همين جرم است که لذتش به رنجش بدل گرديده و دکتر در تنهايي مي‌ميرد. ميان اين جماعت بازنده، تنها کسي که اگرچه کارش به سامان نرسيده اما از مهلکه در مي‌رود، مسعود است. او ته کار هم صعودي حرکت مي‌کند. مسعود آلوده هيچ کسي نيست مگر خودش. او همه چيز را به راحتي در سي ثانيه رها مي‌کند و مي‌رود. همان چيزي که نيل مک کالي به ايدي هشدارش را داده بود. کار او قسر در رفتن است.
حميد نعمت‌الله


شکوه (بي‌پولي):
ندا ميري:
نعمت‌الله با شکوه مهربان است. شايد بيش از همه زن‌هاي ديگري که آفريده است. نگاه کلاسيک و آنتيکِ نعمت‌الله به زن‌ها (که خيلي جاها و خيلي وقت‌ها ممکن است حتي ضد زن هم تعبير شود) اکثرا آن‌ها را بي‌جربزه، خنگ، ساده و وابسته تعريف کرده است. اما در آفرينش شکوهِ بي‌پولي به نسبتِ هميشه خودش، نعمت‌الله ملاطفت به خرج داده و در طي داستان او را از مرحله خنگي اوليه‌ش به يک تيزي ثانويه عبور مي‌دهد. شکوهي که دو ساعت عين سنگ چشم‌دار بالاي سر ايرج ايستاده بود و تازه ته کار از او مي‌پرسيد قرار شد پول بده؟ و در دورانِ به‌قول خودش منفي‌باف شدنش دست به دامنِ کلاس‌هاي مثبت‌انديشي دکتر جاويدان بود و حالا هم که به خيالِ خامش داشت به ايرج کمک مي‌داد و دوستِ صميمي‌اش را براي پول قرض کردن به آقايِ خفنِ ديروز و وامانده اما پرروي امروز پيشنهاد مي‌داد، باز هم زير هجومِ سرکوفت‌هاي بي‌رحمانه و کش‌آمده جناب، تنها کاري که ازش برمي‌آمد اين بود که دستش را بگذارد زير سرش و لال لال تحمل مي‌کرد جملات بي‌سر و ته آقا را، چه کسي فکرش را مي‌کرد يک روزي توي آن وانت درب داغان وسط جاده چهاردانگه با خودش فکر کند آنجا و با آن شفته چه مي‌کند؟ و تازه بلند هم فکر کند؟ بله! شوکولوي ايرج خان به وقتش سکان را به دست گرفت و همسر پرافاده‌اش را مجبور کرد برود به عنوان مدل رايگان موهايش را بسپارد دست کارآموزها. همسرش که ماشاالله خوب خوش‌اشتها هم بود! ده‌هزار تومان براي کوتاهي مو! آن هم وسطِ روزهاي بي‌پولي.
حميد نعمت‌الله


منصور (آرايش غليظ):
ندا ميري: منصور در جواني‌اش يک مسعودِ درون داشته است. آن‌قدر هم اين ورِ همه دنيا بشوند پلکانِ ترقي‌اش، غلظت داشته لابد که بار و بنديلش را بزند زير بغل و برود آن سوي دنيا تا با دختر استادش که احتمال مي‌داده وجيهه قابلي باشد وصلت کند و راهش را به دنياي متمدن و مرفه بگشايد. به آلمان که مي‌رسد اما مواجه مي‌شود با اين حقيقت که برگ برنده‌اش، يک سيب زميني پشندي بيش نيست. دکتر به وصلت با خانم بي‌خاصيت تن مي‌دهد و احتمالا همان جاست که ورِ مسعودي‌اش با او قهر مي‌کند و تمام. از آنجا به بعد ديگر دکتر کسي‌ست که تن مي‌دهد و اين تن دادن از او در طول عمرش، يک بي‌کس تمام عيار مي‌سازد که حتي براي خوابيدن در هتل در طول سفرش، محتاج اين و آن است. دکتر در مواجهه با مسعود در حالي‌که صداي اعتراضش بلند است که تو همه را بخاطر منفعت مي‌خواهي، اما او را با خلوتش راه مي‌دهد. بخشي از اين حتما در اثر تنهايي‌ست اما نمي‌توان در نظر نگرفت که اين آرامشِ روزهاي آخر دکتر و آن زير آواز زدنِ جاده‌اي همراه با بشکن زدن در اثر آن است که دکتر به واسطه مسعود با آن سويه‌ي سرکوب شده خود روبرو شده است. آن هم سويه‌اش در کسي که رويش کم نمي‌شود. ژيگولي که چشم تو چشم او يادش مي‌آورد يک شل من شلي‌ درست و حسابي بوده است و حالا حقش چيزي بيش از اين نيست که در اين ترسِ تنها ماندن دست و پا بزند. سرنوشتي جز اين براي دکتر و هرکس ديگري که بلد نبوده با روياهاي حق و ناحقش چطوري معامله کند و کجا و چگونه خودش را از هر مهلکه‌اي بيرون بکشد، مقدر نيست. نصيب منصور در نهايت هم مرگي‌ست در تنهايي و غربت. منتها در يک خوابِ آرام بي‌بختک در نشئگي مفرط که لابد به پاداش آن بوده است که اين آخر خطي شيطانِ تنهايي (نماينده‌اش مسعود) را بالاخره پذيرفته و به او خوش‌آمد گفته است.
حميد نعمت‌الله


احترام ( وضعيت سفيد ):
وحيد جلالي: پُشت همه‌ي بداخلاقي‌ها و کج خلقي‌ها و داد و بيدادهاي عمه احترام، تنهايي زني را مي‌شود ديد که انگار سال‌هاست با اين تنهايي خو کرده. حتي از مادر خودش هم شکسته‌تر و خميده‌تر شده. نه اجازه مي‌دهد کسي به سمتش بيايد، نه حوصله‌ي کسي را دارد. بقيه خواهر و برادرها و بچه‌ها و نوه‌ها هم چه جزو دسته‌ي قهري‌ها باشند چه نه، از او حساب مي‌برند و جرات نزديک شدن به او را ندارند. براي خودش کارواني پيدا کرده و خودش را در آن حبس کرده. هر چند که گاهي خودش را قاطي دعواهاي بيژن و محترم و بقيه ‌مي‌کند اما حوصله‌اي براي اين چيزها هم برايش نمانده و از سر اجبار است. ولي مثل ساير اعضاي خانواده گل‌کار که با همه‌ي بالا و پايين‌ها و اختلاف‌ها انگار به سمت هم کشيده مي‌شوند، وقتش که برسد پناه و پُشت و بزرگتر مي‌شود. پاي درد و دل منيژه مي‌نشيند و مادر نداشته‌اش مي‌شود. با شنيدن گلايه‌هاي بهروز مي‌فهمد که سال‌ها نديده بود اين برادر کوچيکه را. آغوشش براي محترم به يادش مي‌اندازد که چقدر جاي خالي خواهر را کم داشته. وقتي امير از قول عمه احترام گفت همه از دَم بياييد خانه ما، مي‌فهميم دل دوري همديگر را نداشتن، نقطه مشترک همه‌ي آدم‌هاي اين خانوده‌ است.
حميد نعمت‌الله


اميرمحمد ( وضعيت سفيد ):
وحيد جلالي:
از لحظه‌اي که نور چراغ امير افتاد تو صورت شيرين تا لحظه‌اي که امير، شيرينِ خيالش را کُشت، دنيايي است. انگار مجيد قصه‌هاي مجيد را مي‌ديديم که حالا نوبت عاشقي کردن‌هايش رسيده. شيرين شده بود همه‌ دنياي امير. شده بود همه‌ي درد و لذتش. شده بود واقعيت و خيالش. حس و حال تازه‌اي داشت. درون‌اش آشوب بود و حال‌اش شوريده. هر چه بيشتر تقلا مي‌کرد بيشتر ضايع مي‌شد. هر کاري مي‌کرد که يار نظري سوي او کند ولي دلداده‌ي کسي بود که عامدانه نمي‌ديدش. پناهش شده بود شيرين خيالي. مي‌رفت در اتاق آهني و از تلسکوپش شيريني را مي‌ديد که مي‌خواست. تنهاييش را کسي آنطور که بايد نمي‌ديد. در اين فاصله امير تحقير شد. دست و پا زد. به غلط کردن افتاد. صد بار به خودش لعنت فرستاد. اميد بست و وا داد. مثل همه‌ي اولين بارها. اولين دل‌ دل کردن‌ها. وضعيت سفيد قبل از هر چيز قصه‌ي دلباختنِ اين طفل ديوانه‌ي ما است. با همه‌ي نابلدي‌ها و ناشي‌گري‌هايش. قصه‌ي خواستن و دويدن. گذشتن. مثل همه‌ي عشق‌هاي اولي که سر و کله‌شان در نوجواني پيدا مي‌شوند.
حميد نعمت‌الله

گروه نويسندگان 7فاز
نظرات
الف.ن چهارشنبه 30 مهر 1393 اينطور که به نظر مياد خود خانم ميري هم مثل سازندگان به مسعود کم ارادت ندارن
0 0
پاسخ

سپيده چهارشنبه 30 مهر 1393 متن هاي آقاي سالم در مورد وضعيت سفيد خوب نيست ، پرداختن به اين سريال شور و عشق و انرژي بيشتري براي نوشتن مي طلبه. و قرار گرفتن متن هاي ايشون اون بالا باعث ميشه آدم ديگه مطلب رو دنبال نکنه.
0 0
پاسخ

پرهام چهارشنبه 30 مهر 1393 درود بر شما با اين مطلب جامع و خوندني که فراهم آوردين.بسيار لذت بردم.
0 0
پاسخ

زهرا ستاري چهارشنبه 30 مهر 1393 عالييي.. دستتون درس
1 0
پاسخ

مجيد رحماني چهارشنبه 30 مهر 1393 ايده و نتيجه کلي عالي. نتهاي مسعود و بهروز بيست!
0 0
پاسخ

حسن بكس چهارشنبه 30 مهر 1393 نعمت الله بازي شماها ديگه لوس شده
1 6
پاسخ

شوسودوفسکي چهارشنبه 30 مهر 1393 غم و غصه جريان بهروزيسم دلم زنده شد با اين توصيفات...
2 0
پاسخ

ايمان پنجشنبه 1 آبان 1393 دستتون درد نکنه دوستان. کيف عظيمي بردم. همه يادداشت ها بسيار خوندني بودن
2 1
پاسخ

پويزن آي وي پنجشنبه 1 آبان 1393 اي كاش مطلب آقاي الف جلالي را در صدر مي نشانديد.
0 0
پاسخ

کينگ روبرت جمعه 2 آبان 1393 مسعود و نيل مک کالي؟؟؟؟؟؟؟ از تو ديگه انتظار نداشتم خانم ميري..
0 1
پاسخ

سرسي لنيستر چهارشنبه 7 آبان 1393 همسر مرحومم:
مساله البته مقايسه مسعود و مک کالي نيست. موضوع تفکر رها کردن هرچيزي در سي ثانيه است که نيل به آن معتقد است و براي ايدي توضيح مي دهد. انگار مسعود در زندگي اش همچين نگاهي تعريف کرده و جا انداخته است.
0 0
پاسخ

کينگ روبرت جمعه 9 آبان 1393 همينه ديگه درد شما لنيستراي لعنتي، پادشاه و شوهرتو غافل کش کردي و حالا همسر مرحومم راه انداختي؟
و اما راجع به نيل مک کالي و مسعود شما يه نکته رو جا انداختي و اونم اين که نيل يه حرفه ايه با تعريف کلاسيکش، زندگيشو کل يوم وقف سرقت کرده و مثه هر حرفه اي ديگه اي اصول و کدهاي خودشو داره. همچين مردي حالا عشق پائيزي و اون داستان سي ثانيه اش مثه طلا قاب مي شه تو قلب آدم. همين مرد تو اون سکانس رعب آور سرقت بانک و وقتي که رفيقش تير مي خوره مي شاشه به ثانيه هاش و لش ول کيلمرو از مخمصه درمياره. مسعود شما اما فقط يه بچه زرنگه که وسط زنبور گاويا شيلنگ پمپ بنزين شده(مي کنه توش و مي ريزه توش و تازه پولم مي گيره، شرح تکيه کلام!) و مثه همه بچه زرنگا تهش ميفته به لاشي بازي و زيرپاکشي، نه قبلي داره و نه بعدي و نه عرضي و نه طولي، اگه بجاي چين مي رفت سينه قبرستونم فرقي نمي کرد. بچه تلکه کردن و دل دختر به گا دادن و حبيب رضايي رو زدن که کاري نداره، هان؟؟
خلاصه که پادشاهي ما رو که به فنا دادي استاد، اقلا فيلم عمرمونو(تونو) بي صورت نکن. زت زياد يور گريس!!
0 2
پاسخ

محمد شنبه 17 آبان 1393 به نظر من جاي مادر بزرگ وضعيت سفيد خالي بود در اين جا
4 0
پاسخ

رضا پنجشنبه 4 آبان 1396 با اينکه سريالهاي روز دنيا رو هم ديدم وضعيت سفيد بهترين سريالي هست که ديدم .
زندگي.اميد.عشق
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط





























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز