نوشته منتقد والچر درباره افراد ایکس: روزهای گذشته‌ی آینده (برایان سینگر)

والچر: درست است كه كارگردان فيلم، برايان سينگر هيچ‌گاه در كارنامه‌اش به قهقرا نرفت، اما سوپرمن بازمي‌گرددش به طرزي غيرمعمول ثقيل و ساديستيك بود، و جك، قاتل غول‌ پيكر فيلم بي‌حس و حالي بود كه انگار براي سازنده‌اش اهميتي نداشت. حال سينگر با افراد ايكس: روزهاي گذشته‌ي آينده در هيبت فيلمسازي زبردست، هوشمند و چالاك از نو متولد شده است. جلوه‌هاي ويژه، او و فيلمش را تحت‌الشعاع قرار نداده، بلكه فيلم را به ابعاد سوررئاليستي و عاطفي ارتقا داده است.

ديويد ادلستاين/ والچر: اثر دنباله‌اي و پر زرق و برق کمپاني ماروِل يعني افراد ايکس: روزهاي گذشته‌ي آينده بيش از هر چيز يک موفقيت در عرصه کارآفريني و درآمدزايي است؛ پس بياييد از ديد تجاري و اقتصادي به آن نگاه کنيم. شما يک سرمايه درخشان داستاني داريد. يک تيم از ابرقهرمان‌هاي مطرود يا همان ميوتنت‌ها به رهبري شخصيتي همدلي‌ برانگيز به نام پرفسور اگزيوير. که براي رسيدن به فروش متناسبش، به‌ طرز اجتناب‌ناپذيري (حالا درست يا غلط) به فهرست بازيگران‌تان وابسته است. به‌نوعي يک پيش‌درآمد است که بازيگران جديد را در حالي معرفي مي‌کند که نقش جواني‌هاي شخصيت‌هاي آينده‌شان را بازي مي‌کنند. خيلي خوب مي‌فروشد، اما تأثير و خاطره‌ي فيلم‌هاي سلف خود را در اذهان مخاطبان پاک نمي‌کند. چه دليلي دارد که در زمان سفر نکنيم و جريان‌ها و خطوط داستاني را به يکديگر گره نزنيم؟ تدبير و خلاقيت، چنين قابليت‌هاي شکوهمندي دارند که مي‌توانند يک چوب شور ترد را به رقص دربياورند!
ماجرا را که مي‌دانيد از چه قرار است: يک زمان مصيبت‌بار داريم که در آن همه چيز از دست رفته، اما پيشرفت مرگ‌بار اين زمان مي‌تواند به سمت يک اتفاق واحد به عقب برگردانده شود. تنها روزنه اميدي که وجود دارد اين است که به عقب برگرديم و همه چيز را از نو آغاز کنيم. من و شما قادر به اين کار نيستيم؛ اما خب، ما که ابرقهرمان نيستيم. اکزيوير (پاتريک استوارت) پس از اين که از طريق ماشين‌هاي تغيير شکل‌دهنده‌اي موسوم به سنتينال‌، انقراض گونه ميوتنت‌ها را به چشم مي‌بيند، با دوست قديمي‌اش مگنيتو (يان مک‌کلن) که به دشمنش تبديل مي‌شود و به دوستش بدل مي‌شود و مجددا دشمنش مي‌شود و باز هم بدل به دوستش مي‌گردد مشورت مي‌کند، سپس کيتي پرايد (الن پيج) را هدايت مي‌کند تا کنترل لوگان/وُلورين (هيو جکمن) را طوري به دست بگيرد که او را به سال 1973 برگردانند؛ آن‌هم در هفته موسوم به مذاکرات صلح پاريس که پايان بخش جنگ ويتنام بود. اما چرا؟ اکزيوير شخصيت پچيده‌اي است که از يک ديدگاه مي‌توان او را اين‌گونه خلاصه کرد: تغييرشکل‌دهنده افسرده‌اي به نام ميستيک (جنيفر لارنس) دکتري (پيتر دينکليج) را که در حال آزمايش‌هاي نژادپرستانه روي ميوتنت‌ها بود را ترور کرده و موجب خشم انسان‌ها شده است؛ انسان‌هايي که دي‌ان‌اي او را گرفته و با آن سنتينال‌ها را ساخته‌اند. بنابراين اگر جلوي ترور گرفته شود، توليد سنتينال‌ها نيز متوقف مي‌شود، و خود به خود ميستيک اين جرات را پيدا مي‌کند که هويت نظامي مغرور خويش را فراموش کند و به شخصيت تابع و پذيرنده سابقش يعني رِيوِن برگردد ـ شخصيتي که اگزيوير با تمام وجود دوستش دارد.
درست است که کارگردان فيلم، برايان سينگر هيچ‌گاه در کارنامه‌اش به قهقرا نرفت، اما سوپرمن بازمي‌گرددش به طرزي غيرمعمول ثقيل و ساديستيک بود، و جک، قاتل غول‌ پيکر فيلم بي‌حس و حالي بود که انگار براي سازنده‌اش اهميتي نداشت. حال سينگر با افراد ايکس: روزهاي گذشته‌ي آينده در هيبت فيلمسازي زبردست، هوشمند و چالاک از نو متولد شده است. جلوه‌هاي ويژه، او و فيلمش را تحت‌الشعاع قرار نداده، بلکه فيلم را به ابعاد سوررئاليستي و عاطفي ارتقا داده است. سنتينال‌ها در هيبت دستبندهاي پرنده مي‌آيند، که نوعي بيان شاعرانه از سرنوشت است. و در نحوه تبديل شخصيت‌هاي انسان‌نما به خودِ ميوتنت حقيقي‌شان، هيچ چيز تصادفي نيست: عملي پيروزمندانه، اما با چاشني‌اي از ماليخوليا ـ که بر متفاوت بودن هميشگي‌شان صحه مي‌گذارد. پس از اين‌که ولورين از حلقه‌هاي قابل پيش‌بيني مي‌گذرد (من از آينده اومدم! اين تو بودي که منو فرستادي!) و از اکزيوير مغموم و معتاد (جيمز مک‌آوُي) کمک مي‌طلبد، يک هم‌آوايي دونفره به کوئيک سيلور (ايوان پيترز) که سريع‌تر از يک گلوله در حال شليک است اضافه شده و در قالب ارتشي‌هاي آمريکايي مي‌روند تا مگنيتو (مايکل فسبندر)ي الکلي و لاابالي را از سلول غير فلزي‌اش آزاد کنند. که درنتيجه سينگر صحنه‌اي مبتني بر توقف نمايش را اجرا مي‌کند، که همچون صحنه معروف شليک فيلم ماتريکس به‌مثابه يک باله اسلپ‌استيک اسلوموشن تصوير مي‌شود. براوو!
از يک ديگاه، اين فيلم، نمونه‌اي روشن از يک توليد گران قيمت است که از تمامي ستاره‌هايش آن‌طور که بايد و شايد به خوبي استفاده نشده است. هالي بري در نقش استوُرم در خلال صحنه‌هاي نبردش خوابگردي مي‌کند، پِيج در حالي که در کنار جکمن چمباتمه زده و عضلات صورتش را جمع کرده است نيز همين کار را مي‌کند، و آنا پاکوئين هم تقريبا نامرئي است (جدا! او کجاي فيلم حضور دارد؟). ديگران اما هرکدام لحظات تأثيرگذاري دارند. استوارت و مک‌‌کلن، پينترسک را که نياز ضروري‌شان است وارد مي‌کنند که وقفه‌اي در خاطرات مربوط به دوران سالخوردگي‌شان مي‌اندازد و به اين ترتيب تغيير و تحولات‌شان را با احساس همراه مي‌کند. اکزيوير مک‌آوُي به طرز ستايش برانگيزي به مهد اوليه‌اش باز مي‌گردد و اين‌که پاتريک استوارت دروني‌اش را پيدا مي‌کند براي ما بسيار لذت‌بخش و جالب است. فسبندر، حيله‌گرانه و رندانه خود را عقب نگاه مي‌دارد و تمام خشمش را در چشم‌ها و دندان‌هاي گرگ‌نمايش پنهان مي‌کند. جکمن تنها کسي است که کل اين ساختار ناپايدار را سرپا نگاه مي‌دارد: شخصيت ولورين‌ش اکنون صاحب شأن و منزلتي والاست. اما با تمام اين حرف‌ها، جواهر تک‌خال فيلم، جنيفر لارنس است. زماني که زير ماسک انساني است، چنان لبحندي بر لب دارد که به نظر مي‌رسد اسرار ناپاکي در سينه دارد (که واقعا هم دارد). حتي زماني که افسرده مي‌شود از اين نظر بهتر هم مي‌شود. کمرش را با يک دقت ربات‌گونه مي‌چرخاند (ميميک‌ش فوق‌العاده است)، و چشمانش خشم سرد و خون‌چکان سيسي اسپِيسک که نوجوان‌ها را در کري (Carrie) مي‌سوزاند را در خاطر زنده مي‌کند.
افراد ايکس: روزهاي گذشته‌ي آينده به دليل کارهاي تمام و کمالي که روي آن انجام شده است، يک محصول تمام عيار است؛ به طوري که اصلا احساس نمي‌شود علت وجودي اين فيلم و به نوعي عمود خيمه‌ي آن، چيزي به جز خواست استوديوي سازنده باشد. حتي در جنبه‌هاي تجاري فارغ از مناسبات استوديو نيز لغزش‌هايي دارد که مهمترين‌شان مربوط به نقطه اوج فيلم است (با حضور ريچارد نيکسون!)؛ جايي که افراد ايکس مي‌کوشند تاريخ را تغيير دهند: کل اين ايده، لنگ مي‌زند. هرچه به پروژه‌هايي فکر مي‌کنم که با استعاره‌هايي مشابه در گذشته ديده‌ام (که بسياري از آن‌ها هم با نقش‌آفريني پاتريک استوارت بوده) موارد بسيار هوشمندانه‌تري را پيدا مي‌کنم. براي مثال مي‌توان به يک اپيزود از مجموعه کلاسيک پيشتازان فضا: نسل بعدي به نام سرمايه‌گذاري ديروز اشاره کرد؛ که سياه و ترسناک است و مخاطب غمگين مي‌شود از ديدن اين‌که چطور دنيس کرازبي لاابالي و ولنگار، در اولين فصل سريال، تاشا يار را براي ساخت فيلمي که هرگز ساخته نشد آزاد مي‌کند. به همين دليل هم بود که ساختار تجميع خطوط داستاني در فينال دو ساعته آن سريال (با عنوان همه چيزهاي خوب...)، طنازانه‌تر و لطيف‌تر بود.
قبول دارم که يک عامل بازدارنده اضافي در پذيرش اين فيلم، دانش فراسينمايي من در مورد اتهام بد رفتاري‌هاي جنسي برايان سينگر است. رسوايي‌اي که فارغ از تبعات قانوني‌اش، جلوي بازگشت سينگر به مسير قبلي فيلمسازي‌اش را گرفت. يک بار ديگر، مخاطب مجبور است درگير مقوله جدا کردن هنرمند از هنر شود. و همان‌طور که کار سينگر مشابهتي با کار رومن پولانسکي يا وودي الن ندارد، فيلم‌هاي افراد ايکس (علي‌الخصوص X2) حاوي چنان زيرمتن قدرتمندي در دفاع از حقوق همجنس‌گراها (ميوتنت و پراود!) هستند که من شخصا از تماشاي بخش‌هاي مشخصي از آدم‌هاي اين فيلم‌ها نفرت دارم؛ و اين نفرت به رفتار سينگر در پشت صحنه مربوط مي‌شود. اين زيرمتن، بخشي از ميراث سينگر است که هميشه بر سردر جهان معنايي آثارش ـ همچون همين افراد ايکس ـ جاي مي‌گيرد.

فربد رهنما
نظرات
محمّد سه شنبه 6 آبان 1393 من متعجب‌م که کمپاني‌هاي ِ بزرگ فيلم‌سازي چطور هنوز به «برايان سينگر» فرصت ِ فيلم‌سازي مي‌دهند؟ کسي مثل ِ اون توان ِ گندزدن به داستان را ندارد!
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز