یادداشت نویسنده 7فاز درباره یکی از مهمترین سریال‌های تاریخ تلویزیون؛ The Wire/ شنود

7فاز: نكته‌ي ديگري كه در شنود قابل ملاحظه است، عدم وجود هيچ‌گونه عنصر ملودراماتيك در آن است. عنصري كه تقريبا در بيشتر سريال‌هاي ديگر ولو كم‌رنگ حضور دارد، در اينجا به طرز راديكالي حذف شده است و شنود از اين لحاظ در جايگاه ويژه‌اي قرار مي‌گيرد. بيش از اينكه خانه‌اي وجود داشته باشد خيابان و محل‌هاي كار حضور دارد. تقريبا هيچ خانواده‌اي در سريال نشان داده نمي‌شود و اثري از پيوند عاطفي آنچناني به چشم نمي‌خورد.

7فاز: خطر لو رفتن داستان وجود دارد.

هيچ کس برنده نيست. يه طرف فقط آرومتر مي‌بازه. ( پرز)

عصر طلايي
عصر طلايي سوم تلويزيون اصطلاحي است که اين روزها زياد به گوشمان مي‌خورد. دوره‌اي که به زعم بسياري از سال 1999 با پخش اولين اپيزود سريال سوپرانوها از شبکه‌ي HBO آغاز گشت و تا به امروز نيز ادامه پيدا کرده است. دلايل زيادي را براي اين دگرديسي متصور شده‌اند، دلايلي چون پيشرفت‌هاي برق‌آساي تکنولوژيکي و تغيير شرايط اقتصادي. که همگي آن‌ها منجر به قدرت پيدا کردن شبکه‌هاي کابلي و خصوصي در مقابل شبکه‌هاي سراسري شدند. قدرتي که برابر بود با گذر کردن از مميزي‌هاي رايج و پيدايش آزادي‌هايي در پرداختن به مسائل حساس و بحث‌برانگيز در قالب سريال‌هاي تلويزيوني. ديگر امروزه شاهد آن نگاه عاقل اندر سفيه در برخورد با مجموعه‌هاي نمايشي تلويزيوني نيستيم. حضور سينماگران جدي در سريال‌هاي تلويزيوني مختلف، که در گذشته براي آن‌ها نوعي تابو به حساب مي‌آمد نيز اين روزها تبديل به امري عادي شده است. اين روند تحول به حدي بود که برخي نويسندگان از جمله برت مارتين به اين فکر افتادند که اين سريال‌ها را با فيلم‌هاي انقلابي دوران رنسانس هاليوود در دهه‌ي 1970 مقايسه کنند. اما اينبار اين خالقين سريال‌ها هستند که تبديل به تغييردهندگان قالب‌هاي مرسوم شده‌اند. مرداني چون ديويد چيس، متيو وينر، وينس گيليگان، ديويد بنيوف و ... که برت مارتين ار آنان با عنوان مردان چغر نام مي‌برد. مرداني که با ايده‌ها و داستان‌هاي طولاني‌شان به دستاوردهايي رسيدند که سينماي جريان اصلي چند سالي است از آن‌ها دور افتاده است. از ديويد چيس و سوپرانوهايش به عنوان سرسلسله‌ي اين جريان ياد کرديم، اما ديگر پيشگام خلق شده توسط ديويدي ديگر را نبايد از ياد ببريم. ديويد سايمون و مخلوقش: شنود ( 2002_2008، HBO )

ديويد سايمون
شنيدن فقط يک جمله از زبان کارآگاهي در يک صحنه‌ي جنايي کافي بود تا گزارشگر جوان جاه‌طلب روزنامه‌ي بالتيمور سان، ترغيب شود تا براي مدتي همکاري نزديکي را با بخش جنايي پليس بالتيمور آغاز کند. او يک سالي را به شکلي تنگاتنگ با بخش جنايي در پرونده‌هاي مختلف گذراند. يک سال تجربياتي که منجر به نوشتن کتابي با نام بخش جنايي: يک سال در خيابان‌هاي کشتار در سال 1991 شد. کتابي که پاي ديويد سايمون را به تلويزيون باز کرد. در سال 1993 شبکه‌ي NBC سريالي را برگرفته از همين کتاب با نام بخش جنايي: زندگي در خيابان به روي آنتن برد. سريالي که به مدت هفت فصل و تا سال 1999 ادامه پيدا کرد. در طول همين يک سال تجربه‌ي باارزش بود که سايمون با ديگر نفر اصلي هسته‌ي خلاقه‌ي شنود، اد برنز آشنا شد. برنز آن زمان کارآگاه بخش جنايي پليس بالتيمور بود. برنز، نفر اصلي پرونده‌اي بود که منجر به دستگيري ليتل ملوين ويليامز يکي از معروفترين خلافکارهاي بالتيمور شد. خلافکاري که به همراه معاونش، لامونت چين فارمر چندين سال بعد به قالب دو تا از شخصيت‌هاي مهم شنود در آمدند؛ ايوون بارکسديل (وود هريس) و معاون بي‌اندازه جذابش استرينگر بل با بازي محشر ادريس الباي انگليسي (براي پي بردن به اين نکته کافي است فقط بازي و لهجه‌ي البا را مقايسه کنيد با ديگر نقش مهم تلويزيوني‌اش در سريال لوتر شبکه BBC). همين پرونده بود که زمينه‌ي آشنايي سايمون و برنز را فراهم کرد. آشنايي که به يکي از قله‌هاي نمايشي هزاره جديد منتهي شد. در سال 1997 سايمون و برنز کتابي را مشترکا منتشر کردند به نام The Corner: A Year in the Life of an Inner-City Neighborhood ( کرنر دلالت دارد به مناطق فروش مواد مخدر در بالتيمور)، کتابي که توسط نيويورک تايمز به عنوان يکي از بهترين کتاب‌هاي سال معرفي شد. سايمون در سال 2000 از روي همين کتاب ميني‌سريال شش اپيزودي براي HBO نوشت و در همان سال پخش آن از شبکه نظرات مثبت بسياري را جلب کرد. موفقيتي که زمينه‌ي به وجود آمدن شنود را فراهم کرد. بدبيني و گزندگي سريال به حدي بود که حتي شبکه‌ي بي‌پروايي چون HBO هم در ابتدا نسبت به ساخت آن اکراه داشت. کارولين اشتراوس از اصل کاري‌هاي شبکه، ابتدا از سايمون خواست تا پايلوتي بسازند. حتي بعد از تماشاي پايلوت هم شک آنان بر طرف نشد و درخواست ساخت دو قسمت ديگر را هم دادند. دليل همه‌ي اين مسائل هم روشن بود؛ تصوير ياس‌آلود و بدبينانه‌اي که سريال از جوانب مختلف شهر بالتيمور به عنوان يکي از مهمترين شهرهاي آمريکا ارائه مي‌کرد. آمار نه چندان بالاي بينندگان سريال و اينکه در عين شايستگي حتي يک جايزه‌ي مهم تلويزيوني را هم از آن خود نکرد، شايد تاوان صريح بودن سايمون در نمايش تجربياتش بود. که البته چيز چندان عجيبي هم نبود؛ يک‌سال پس از فاجعه‌ي 11 سپتامبر و فرمان جرج دبليو بوش مبني بر نابود کردن منشا شرارت در افغانستان و عراق، ديگر کسي حاضر نبود سريالي را تماشا کند که منشا شرارت و تباهي را به ملموس‌ترين شکل ممکن دردل خود جامعه‌ي آمريکايي به تصوير مي‌کشيد.

دومينيک وست
در سريالي که باورپذيري شخصيت‌ها حرف اول را مي‌زند انتخاب بازيگران متناسب، تبديل به بزرگترين چالش پيش‌روي سازندگانش مي‌شود. تعداد انبوه شخصيت‌هاي سريال و همينطور اين نکته که ساختار سريال به صورتي طراحي شده است که تمامي شخصيت‌هايش از نظر اهميت يکسان هستند، اين چالش را دوچندان مي‌کرد. نکته‌اي که شنود به بهترين صورت ممکن از پسش بر مي‌آيد و در پايان تماشاي سريال، کستينگ آن تبديل به يکي از قابل ستايش‌ترين بخش‌هايش مي‌گردد. روند وسواس آميزي را که سايمون و همکارانش در انتخاب بازيگر نقش جيمي مک‌نالتي (شايد بشود گفت برجسته‌ترين شخصيت سريال) که از مهمترين عناصر سريال براي گرفتن چراغ سبز ساخت محسوب مي‌شد، گوياي اين پروسه‌ي دشوار مي‌باشد. نخستين گزينه‌ي آنان براي اين نقش ري وينستون بود. در سال 2001 سايمون و چند تن از همکارانش براي ديدن او که براي شرکت در جشنواره فيلم تورنتو به کانادا آمده بود، به اين کشور سفر کردند. اما پس از ديدار با وينستون به اين نتيجه رسيدند که لهجه‌ي بريتيش او چندان مناسب يک کارآگاه پليس بالتيموري نيست. در روزهاي آتي، سياهه‌اي از بهترين بازيگران اين چند سال براي ايفاي نقش مک‌نالتي اعلام شد؛ بازيگران بزرگي مثل جان هارت، نيت داناوان، گاي پيرس، جاش برولين، تام سايزمور، ويگو مورتنسن، ليو شريبر، ديويد مورس و ... حتي براي مدتي جان سي. رايلي تبديل به گزينه‌ي محبوبشان شد تا وقتي که خبر رسيد او علاقه‌اي به حضور در يک مجموعه تلويزيوني ندارد. در همان حين بود که نوار ويدئويي از دومينيک وست به دستشان رسيد که در آن صحنه‌ي گفتگويي بين مک‌نالتي و کارآگاه بونک (وندل پيرس) را روخواني مي‌کند. آلکسا فوگل مسئول کستينگ سريال به محض ديدن نوار گل از گلش شکفت و خيالش از بابت شاه‌نقش مک‌نالتي آسوده شد. هر چند که سايمون تا مدت‌ها نگران اين بود که شايد دومينيک وست زيادي براي اين نقش جوان باشد. و خب بعد از تماشاي همان اپيزود اول متوجه خواهيد شد که وست به قول معروف اصل جنس است. دومينيک وست يک اپيزود هم در فصل نهايي سريال کارگرداني کرد.

قتل‌هايي که روايت مي‌شود
بيش‌ترين لذت هستي، زندگي کردن با خطر است (نيچه)
1. تاثيرات گذشته‌ي ژورناليستي ديويد سايمون در تمام تاروپود سريال مشهود است. در شنود درام و ژورناليسم در بهترين شکل ممکن با يکديگر تلاقي پيدا مي‌کنند. نکته‌اي که شايد بتوان غرابت سريال در مقايسه با ديگر سريال‌هاي پليسي/جنايي امروز را ناشي از آن دانست. در مورد شنود هم همچون بسياري ديگر از سريال‌ها نمي‌توانيم تنها ژانر خاصي را به آن نسبت دهيم. مکانيسم التقاط ژانري آن به طوري است که هر چه از فصل اول به سمت پايان مي‌رود به ترکيب ژانري پيچيده‌اي دست پيدا مي‌کند. روايت داناي کل اغراق‌شده‌ي شنود، مابه‌ازاي همان نگاه بي‌اندازه کنجکاو و کنکاشگر ژورناليستي سايمون مي‌باشد. روايت پيشامدرن بالزاکي‌اي که سايمون پيشه مي‌کند بدون هيچ محدوديتي به همه جا سرک مي‌کشد و همه چيز را در بر مي‌گيرد. نکته‌اي که پيرنگ سريال را به شکل سکانس‌هاي کوتاه کوتاهي که در طول يک ساعت اپيزودهايش از پي هم مي‌آيند، در برمي‌گيرد. در سکانسي در اتاق شهردار هستيم و شاهد گفتگوي چندين نفر از بلندپايه‌ترين مقامات شهري، بلافاصله در سکانس بعدي به پرت‌ترين قسمت شهر و به ميان صحبت دو جوان مواد فروش مي‌رويم، از آنجا به ميان کارآگاهان پرتاب مي‌شويم و از آنجا ...
اين تمهيد فرمي ارتباطي ارگانيک را بين تمامي افراد شهر و نهادهاي مهم آن برقرار مي‌کند و شبکه‌ي پيچيده‌اي از روابط را ترسيم مي‌کند. فرمي که به طرزي بي‌نقص با جنبه‌ي تماتيک اثر عجين مي‌گردد؛ نقدي جدي بر روند بوروکراسي حاکم بر سيستم دموکراسي آمريکايي و تاثير بيش از اندازه‌ي پول در نظام اجتماعي آن. مسئله‌اي که هم براي سايمون و هم براي اد برنز در گذشته سرخوردگي‌هايي را به بار آورده بوده، همانطور که براي مک‌نالتي و ديگر کارآگاهان کار درست در سريال اتفاق مي‌افتد. استراتژي‌اي که سايمون براي هر فصل سريال به اجرا مي‌گذارد، کاملا در خدمت اين مضمون مي‌باشد. استراتژي که فصل به فصل با تاکيدش بر يکي از نهادهاي مهم شهري در کنار خطوط داستاني پليسي/جنايي اصليش به کليتي جامع مي‌رسد. در فصل اول تمرکز سريال بر کسب و کار غيرقانوني مواد بين گنگ‌هاي سياهپوستان غرب بالتيمور است و کشمکش کارآگاهان پليس در مقابله‌ي با آنان. در فصل دوم پاي سيستم بندرگاهي بالتيمور و اتحاديه‌هاي کارگري به عنوان يکي از مهمترين نهادهاي مدني به سريال باز مي‌شود. در فصل سوم، موازي با دنياي کسب و کار مواد سياه‌پوستان به بهانه‌ي انتخابات شهرداري، نظام بوروکراسي شهر و مقامات رده‌بالاي شهري بررسي مي‌شود؛ در فصل چهارم مدارس شهر و روابط بچه‌هاي مدرسه‌اي قشر ضعيف به خطوط داستاني قبلي اضافه مي‌گردد تا اينکه در فصل نهايي با اضافه شدن روزنامه‌ي بالتيمور سان (همان محل کار سابق ديويد سايمون) اين تصوير پازل‌گونه روابط ارگانيک تکميل مي‌گردد و سيستم مريضي را به تصوير مي‌کشد که شهردار و مقامات پليس آن هم به اندازه‌ي رئيس مافياي موادش در تباهي وضع موجود دخيل هستند. اين آمار و اعداد است که حرف اول را مي‌زند، نه نگاهي انساني به معضلات.

2. نکته‌ي ديگري که در شنود قابل ملاحظه است، عدم وجود هيچ‌گونه عنصر ملودراماتيک در آن است. عنصري که تقريبا در بيشتر سريال‌هاي ديگر ولو کم‌رنگ حضور دارد، در اينجا به طرز راديکالي حذف شده است و شنود از اين لحاظ در جايگاه ويژه‌اي قرار مي‌گيرد. بيش از اينکه خانه‌اي وجود داشته باشد خيابان و محل‌هاي کار حضور دارد. تقريبا هيچ خانواده‌اي در سريال نشان داده نمي‌شود و اثري از پيوند عاطفي آنچناني به چشم نمي‌خورد. همه‌ي زندگي کارآگاهان شريف شنود، در خيابان و زندگي‌شان در خطر خلاصه مي‌شود. تقدير آن‌ها همچون اتان ادواردز جويندگان (جان فورد) با اين شکل از زندگي، در خارج از عرف معمول سايرين گره خورده است. جايي براي آن‌ها در خانه و اتاق نشيمن‌هاي بارها ديده شده در سريال‌هاي تلويزيوني وجود ندارد. مدل اين کارآگاهان بيشتر نمونه‌هاي کارآگاهان ادبيات هارد-بويلد را به ذهن مي‌آورد. ديالوگ‌هاي گزنده‌اي که بين آن‌ها ردوبدل مي‌شود و زخم زبان زدن‌هاي هميشگي‌شان به يکديگر در دل سياهي سريال، مفرح‌ترين لحظات آن را به وجود مي‌آورد. نمونه‌اي‌ترين اين صحنه‌ها، صحنه‌ي بي‌نظير Fuck گفتن‌هاي رگباري مک‌نالتي و بونک به مدت پنج دقيقه متوالي در سر صحنه‌ي يک جنايت دلخراش است !

3. اينکه سايمون در طراحي روايي سريال از نگاهي ژورناليستي سود جسته است، شايد اين شائبه را براي کساني که سريال را نديدند به وجود آورد که شخصيت پردازي سريال از عمق چنداني برخوردار نباشد. اما کمتر سريالي پيدا مي‌شود که با وجود داشتن اين تعداد زياد شخصيت، داراي چنين شخصيت‌پردازي دقيق و درستي باشد. که بخش مهمي از اين مسئله باز مي‌گردد به شناخت تمام و کمال سايمون و برنز از بالتيمور و آدم‌هايش به واسطه‌ي مشاغل قبليشان. روزنامه‌نگار و کارآگاه پليس؛ دو شغلي که شناخت مردم در آن‌ها حرف اول و آخر را مي‌زند.

4. شنود يکي از بدبين‌ترين سريال‌هاي عصر طلايي محسوب مي‌شود. بدبيني و سياهي که فصل به فصل بر ميزانش اضافه مي‌شود. نبرد بين پليس‌ها و خلافکاران در شنود همچون دوري باطل تصوير مي‌گردد که در اين ميان نه تنها از ميزان کشت و کشتار و تبهکاري کاسته نمي‌شود، بلکه هر بار در هيبتي هولناک‌تر از قبل پيدايش مي‌شود. همچون ماري هزار سر که هر سرش را که مي‌زني از سويي ديگر سري تازه درمي‌آورد. مرگ خلافکاراني مثل دي‌انجلو (لارنس گيليارد)، استرينگر بل، پروپوزيشن جو (رابرت چيو) و جايگزين شدنشان با جاني‌هايي مثل مارلو استنفيلد (جيمي هکتور) و کريس پارتلو (بنگا آکيناگبه) در طول فصول سريال نمايشگر همين مسئله است. در اين سوي ماجرا کارآگاهاني مثل مک‌نالتي، کيما گرگز(سونيا سان)، لستر فريمن (کلارک پيترز) و سدريک دانيلز (لنس رديک) قرار دارند که بدون توجه به مصلحت بالادستان‌شان فقط به انجام کار درست فکر مي‌کنند، مسئله‌اي که آن‌ها را در جايي ميان زمين و آسمان معلق نگه مي‌دارد. سرنوشتي که براي مک‌نالتي و لستر فريمن در پايان سريال اتفاق مي‌افتد دقيقا بيانگر همين نکته است؛ انجام کار درست (اما نه در راستاي خواست‌هاي بالادستي‌ها) منجر به اخراج آن‌ها از نيروي پليس مي‌شود. تماشاي مک‌نالتي در لباسي به غير از کت و شلوار وظيفه‌اش در لحظات پاياني سريال تلخي غريبي را منتقل مي‌کند. به همين دلايل، روندي را که شنود از ابتدا تا به پايان طي مي‌کند، آن را تبديل به يکي از نهيليستي‌ترين سريال‌هاي اين سال‌ها مي‌کند. بازي‌ موش و گربه‌اي ابدي، تا زماني برسد که گربه‌ها خوراک موش‌ها شوند. چهره‌ي رضايت‌مند مارلو از بازگشت دوباره به قلمرو فرمانروايي‌اش در خيابان‌ها پس از آزادي‌ از زندان، خود گواه همه چيز است. هيچ چيز بهبود پيدا نمي‌کند، اوضاع فقط از شرايطي بد به شرايطي بدتر تغيير مي‌يابد.

احسان ميرحسيني
نظرات
امير پنجشنبه 1 آبان 1393 عالي . فقط اخر مطلب همه داستان سريال لو ميره بد نبود اول مطلب يه تذکري داده ميشد
0 0
پاسخ

پوري يا جمعه 2 آبان 1393 از سريالاي خاص، ک از فضاي صورتي و تين ايجري بدوره، حقايقي ک کمتر سريالاي ياراي گفتنشو داره.
1 0
پاسخ

sina m دوشنبه 18 خرداد 1394 شاهکار مطلق . جزو 5 سريال محبوب من .
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط






























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز