بخش اول گفتگوی ونیتی فیر با دیوید بنیوف و دی. بی. وایس خالقین Game of Thrones

ونيتي فير: ديويد بنيوف و دنيل بي. وايس از اشتياق شما درباره فانتزي آگاهند، چرا كه خودشان تا پيش از به دست گرفتن فرمانروايي بازي تاج و تخت (مجموعه فانتزي غول آساي شبكه اچ‌بي‌او) همواره درگير موضوع فانتزي و جوانب آن بوده‌اند.

ونيتي فير: ديويد بنيوف و دنيل بي. وايس از اشتياق شما درباره فانتزي آگاهند، چرا که خودشان تا پيش از به دست گرفتن فرمانروايي بازي تاج و تخت (مجموعه فانتزي غول آساي شبکه اچ بي او) همواره درگير موضوع فانتزي و جوانب آن بوده‌اند. وقتي شما قلعه‌اي بزرگ مي‌بينيد که عده‌اي جوان زره پوش در آن مشغول کاري‌اند آيا ناخودآگاه ذهنتان به سوي فرانسوي‌هاي طعنه زن قرون وسطي و شواليه‌هايي که در حال نه گفتن هستند معطوف نمي شود؟ اتفاقا وايس هم اينگونه فکر مي‌کند: اگر شما نسبت به جريان فانتزي کاملا آگاه و مطلع باشيد هيچ جايي از سريال نيست که بتوانيد خودتان را در فاصله‌اي دورتر از پانزده درجه نسبت به مانتي پايتون حس کنيد.
او اين نکته را در جريان مصاحبه مفصل و مشروحي که جيم ويندولف براي شماره آوريل‌مان با طراحان و خالقين سريال بازي تاج و تخت (بنيوف و وايس) انجام داده مطرح مي‌کند و چنين ادامه مي‌دهد: و البته چيزي که براي من خيلي وسوسه انگيز است ميل به هدايت کردن اين جريان و به نوعي در دست گرفتن سکان هدايت اين مجموعه به سمت و سوي مانتي پايتون است که خود يکي از جالب‌ترين روش‌هاي تاثيرگذاري است.
بنيوف هم به بحث مي پيوندد:
مکان قلعه‌اي که پايلوت سريال را در آن تصويربرداري کرديم همان لوکيشن مانتي پايتون و جام مقدس است.
هنرنمايي اين پرنکسترهاي بريتانيايي (پرنکستر کسي است که شوخي‌هاي زننده طراحي مي‌کند) به منظومه‌اي وسيع و سرشار از آثار بزرگ و کوچک هنري ارجاع مي‌دهد که تنها بخش کوچکي از آن در مصاحبه ويندولف منعکس شده است. بنيوف و وايس به تاثيرپذيري از مطالعات‌شان درباره ادبيات ايرلند اشاره مي‌کنند (حتي وايس آمريکايي هم تحصيلات تکميلي‌اش را در دانشگاه دوبلين انجام داده است) چنان که ارجاعات پايلوت سريال به آثار آکيرا کوروساوا را هم برجسته ميکنند. آنها مي‌گويند که چقدر براي برکينگ بد احترام قائلند و حتي يادآوري مي‌کنند که نام يکي از کاراکترهاي سريال‌شان را از نام شخصيتي در فيلم ماهي‌اي به نام وندا برداشته‌اند. آنها کار را در همه مراحل باهم پيش مي‌برند و هر کدامشان اپيزودهايي را کارگرداني هم کرده و مي‌کنند، اما در اين مصاحبه آنها به مصيبت‌هايي که در جريان ساخت پايلوت سريال داشته‌اند اشاره مي کنند.
   
تام مک‌کارتي، سازنده‌ي مامور ايستگاه (استيشن اِيجِنت)،کارگردان پايلوت اوريجينال بود، اما آن نسخه هيچ وقت نمايش داده نشد، درسته؟
ديويد بنيوف: صحنه‌هايي از آن وجود دارد، اما بيشترش را دوباره فيلمبرداري کرديم.
دن وايس: تمام پايلوت براي هرکس که درگيرش بود يک سراشيب يادگيري به تندي سرازيري‌هاي کوه اورست بود. کل کارمان را وقتي به اچ‌بي‌او تحويل داديم کاري بود که تا به حال هيچ‌کس مشابه‌اش را انجام نداده بود. اين هيجان انگيز بود اما از طرفي ديگر ما بايد مطمئن مي‌شديم که واقعا در مسير کلي کاري که مي‌خواستيم انجام بدهيم هم قرار گرفته‌ايم.
ديويد بنيوف: ما مرتکب اشتباهات خيلي اساسي و ساده‌اي در متن پايلوت شديم. تعدادي از دوستان نويسنده‌ي ما آمدند تا پايلوت را تماشا کرده و از آن يادداشت‌برداري کنند. من درحين تماشا کردن‌شان حواسم به آن‌ها بود و خيلي حس بدي داشتم، چراکه تا آن لحظه ما چندسال پاي آن قضيه صرف کرده بوديم و حالا نگاه کردن به آن دوستان و مطمئن بودن از اينکه اصلا خوششان نيامده حس خيلي مزخرفي بود. آن صحنه‌ي آخر که جيمي و سرسي، برادر و خواهر، در حال معاشقه هستند، آن‌ها اصلا نفهميده بودند که اين دو خواهر و برادرند و اين تقصير ما بود.

متن فيلمنامه چيزي از اين ماجرا نگفته بود؟
ديويد بنيوف: به هيچ وجه. قاطعانه بگم که اطلاعات اساسي زيادي را فراموش کرده بوديم.
دن وايس: ما گفتيم که البته که اين دو خواهر و برادرند! تو متن امده! هر دو نام خانوادگي‌شان مثل هم است ديگر!
ديويد بنيوف: هر دوي آن‌ها بلوند هستند، نمي‌بينيد؟... هيچ وقت يادم نمي‌رود چطور آن ملغمه را تمام کرديم. سه تا از دوستانمان بودند، اسکات فرنک، تد گريفين و کرِگ مِيزين. اسکات و تد هردو دوستانه و ديپلماتيک رفتار مي‌کنند اما کرِگ نه، و خدا از اين بابت خيرش بدهد. او به ما گفت که رفقا شما يک مشکل خيلي جدي داريد و اين جمله در ذهن من حک شد.
دن وايس: من يه دفترچه‌ يادداشت زرد دارم و يادم است که عبارت مشکل جدي را تماما با حروف بزرگ داخل آن نوشتم و سه بار هم زير آن خط کشيدم.

شما در هر فصل آدم‌‌هاي جديدي را اضافه مي‌کنيد، با وجود اين همه سريال که مردم دنبال مي‌کنند باز هم از شخصيت‌هاي جديد شما عقب نمي‌مانند.
ديويد بنيوف: من تا فصل 3 يا 4 فکر کنم شروع به تماشاي برکينگ بد نکردم. حجم هزاران دوست و آشنا که به شما مي‌گويند چقدر سريال محشري است در اول فقط باعث مي‌شود بگوييد آره به نظر عالي مياد اما وقت ندارم اما نهايتا بعد از اينکه تعداد کافي‌اي از دوستان‌تان پيشنهاد تماشايش را دادند ديگر از درون احساس مزخرفي داريد که چرا تماشايش نمي‌کنيد.

من خودم به طور جدي تماشاي بازي تاج و تخت را شروع نکردم تا وقتي که يکبار درحال به عقب برگرداندن قسمتي از سريال بودم و آن‌جا پيتر دينکليج را ديدم که يک صندلي را در طول اتاق روي زمين مي‌کشاند و بقيه هم به او زل زده‌‌اند. توقع همچين کمدي‌اي را نداشتم.
ديويد بنيوف: اين‌ها همش کار دن است، کل اين ايده. و اين عالي بود چرا که کل آن صحنه در سکوت اتفاق مي‌افتد، به غير از آن صندلي جيغ جيغو. ما وقت زيادي رو صرف صدا گذاري‌اش کرديم که آن جيغ صندلي دقيقا درست دربيايد.
دن وايس: جالبه. وقتي که پايلوت اوريجينال را فيلمبرداري کرديم که بعدا دوباره فيلمبرداري شد، دنياي داستان هنوز دنيايي تقريبا تاريک و ترسناک بود. پس از اينکه آن فصل نمايش داده شد ما ديگر از هر فرصتي که مي‌شد کمي روشنايي به موقعيت‌ها تزريق کنيم استقبال مي‌کرديم، البته تا جايي که واقعيت و اصالت داستان را خدشه‌دار نکند.

آن نان گرگ‌طور هم (که کاراکتري به نام هات پاي به عنوان هديه‌ي خداحافظي به آريا مي‌دهد) خيلي بامزه بود.
ديويد بنيوف: آن هم در همان اپيزود است. ما هردويمان کارگرداني‌اش کرديم. مشکل اين است که دي‌جي‌اِي (اتحاديه کارگردانان آمريکا) براي يک کارگرداني واحد خيلي سخت مي گيرد. بنابراين ما شير و خط کرديم و سال پيش در آن مورد من اسمم براي ساخت آن اپيزود در رفت و امسال هم دن اين يکي را مي‌گيرد.

بازيگر نقش آريا، ميسي ويليامز، جوک نهفته در آن نان گرگي را خيلي خوب برملا مي‌کند.
ديويد بنيوف: اون دختر معرکه است. آن نقش يکي از ترسناک‌ترين چيزها بود، چراکه ما مي‌دانستيم آن نقش قرار است تا کجاها برود و چقدر تاريک و سياه شود. پنجاه و چند دختري که ابتدا ديديم زياد خوب نبودند. ما نينا گلد خارق‌العاده را در لندن داريم که انتخاب بازيگر بر عهده‌ي او بود و او تمام اين پنجاه دختررا وارد بازي کرده بود و هيچ‌کدام آني نبودند که ما مي‌خواستيم و آن روز هم کم کم داشت به پايان مي‌رسيد و ديگر دير هم شده بود و هنوز کسي که دست کم نزديک ايده‌آل‌مان هم باشد پيدا نشده بود. يادم است که در مراکش بوديم. درسته؟
دن وايس: هتل قصر بربر.
ديويد بنيوف: ما در لوکيشن بوديم و در مراکش گشت‌زني مي‌کرديم و تنها جايي که مي‌توانستيم در هتل به اينترنت دسترسي داشته باشيم کنار استخر هتل بود. بنابراين ما هم کنار استخر هتل با يک لپ‌تاپ نشسته بوديم و به آن‌ها نگاه مي‌کرديم – نينا فيلم بازيگري دخترها با عکس‌شان را براي ما فرستاده بود - پس ما حدود چهل تا تصوير کوچک از اين دخترها داشتيم و ناگهان صورت درشت اين دختر را بر روي صفحه‌ي لپ‌تاپ ديديم و من گفتم که يک چيز جالب توجهي در مورد اين صورت وجود دارد. در آن لحظه ما آريايمان را يافتيم.

وقتي که او شروع به کار در سريال کرد چند سالش بود؟
دن وايس: وقتي او را ملاقات کرديم 12 سال داشت. سوفي ترنر هم (بازيگر نقش سانسا استارک) 13 ساله بود. ما شخصيت‌ها را کمي از آنچه در کتاب‌ها هستند بزرگ‌تر کرديم. يافتن دوازده ساله‌اي که بتواند بار سنگين دراماتيک روي شانه‌هايش را تاب آورد مثل يافتن سوزن در انبار کاه بود. پيدا کردن 9 ساله‌اي با اين خصوصيات که ديگر غيرممکن بود.

و راب استارک هم در کتاب اول 14 ساله است.
دن وايس: بله. ما قرون وسطايي بودن نامحسوس اين نکته را درنظر گرفتيم و اينگونه توجيه کرديم که خب در آن زمان پسرها خصوصا به سرعت رشد مي‌کردند و بزرگ مي‌شدند.

کجا بزرگ شديد و چگونه با يکديگر آشنا شديد؟
دن وايس: من بيشتر سال‌هاي زندگي‌ام را در حومه‌ي شيکاگو بودم و ديويد را هنگام تحصيلات دکترايم پيدا کردم. من مي‌بايست که براي مدتي به لس‌آنجلس مي‌رفتم و آنجا بود که تصميم گرفتم به کالج تيرينيتي در دوبلين بروم تا تحصيلات‌ام را در رشته‌ي ادبيات انگليس - ايرلند ادامه بدهم. و آنجا بود که اين مرد را ملاقات کردم.

شما هم در همين رشته مشغول به تحصيل بوديد؟
ديويد بنيوف: پايان‌نامه‌ي دن در مورد جيمز جويس بود و مال من هم در مورد ساموئل بکت.
دن وايس: ما دو آمريکايي يهودي در دوبلين بوديم بدون هيچ ريشه يا پيشينه‌ي ايرلندي ودرگير ادبيات ايرلند در سال 1995، در حال تلاش براي يافتن محل/باشگاهي براي عملي کردن اهدافمان (کالج ترينيتي در دوبلين). کارهايي که خيلي از مردم ايرلند در آن زمان گرفتارش نبودند.

بنابراين ملاقات‌ هم همان‌جا بود؟ شروع صميمت‌تان.
ديويد بنيوف: اولين جلسه‌ي توجيهي بود. من در بروکلين به مدت دو سال در مقطع دبيرستان درس مي‌دادم و يک سال هم در سان‌فرانسيسکو زندگي کردم، در يک بار کار مي‌کردم، آن موقع تصميم گرفتم که نمي‌خواهم معلم دبيرستان باشم، دلم مي‌خواست پروفسور دانشگاه باشم. پس تصميم گرفتم که ليسانس‌ام را در ادبيات بگيرم با اين فکر که براي دکترا به آمريکا بازگردم. آن سال فوق‌العاده بود و من دوستش داشتم اما پس از نوشتن پايان‌نامه‌ام بر ساموئل بکت و فدا کردن تمام انرژي‌ام بر روي آن و سپس فهميدن اينکه شايد در دنيا سه نفر پيدا شوند که بخواهند آن را يک روزي بخوانند به اين نتيجه رسيدم که آکادمي و اين چيزها در مورد من جواب نمي‌دهد. خيلي آشفته و جوشي شده بودم. بنابراين فکر کردم که شايد نوشتن درباره‌ي اژدهاها براي من بهتر باشد.

برنامه‌ يک ساله بود؟
دن وايس: يک ساله. من پس از کار کردن به عنوان دستيار تهيه در فيلم‌هايي مثل افسانه وايکينگ‌ براي نيو لاين سينما آن‌جا رفتم. همچنين براي مدت کوتاهي نهمين نفر از نه دستيار شخصي گلن فري (موزيسين، ترانه‌نويس، تهيه کننده و بازيگر آمريکايي، موسس گروه ايگلز) هم بودم.

آخرين مستند ايگلز را تماشا کردي؟
دن وايس: عجيب است که به اين اشاره کردي، همين ديشب تماشايش کردم.
ديويد بنيوف: وقتي با تو برخورد کردم يک پا مرد هاليوودي بودي براي خودت.
دن وايس: دستمال توالت گلن را هفته‌ها برايش مي‌خريدم، سال 1993. رسما آدم ِ برو به فلان جا بودم.
ديويد بنيوف: او فيلمنامه‌هايي نوشته بود. بعد از ايرلند ما هر دو براي مدتي به دو جاي مختلف رفتيم و دوباره در لس‌آنجلس به يکديگر رسيديم. من تصميم گرفته بودم که فيلمنامه بنويسم و چون تجربه‌اي نداشتم از دن خواستم که با هم يک فيلمنامه‌ي مشترک را شروع کنيم. چرا که او پيش از آن چندتايي نوشته بود و من فکر کردم که بهتر است به جاي کتاب يا هرچيز ديگري از او ياد بگيرم. اينطور شد که ما فيلمنامه‌ي مدير را با يکديگر نوشتيم، مدير که در واقع شيطان است و يک مدرسه‌ي شبانه‌روزي را مي‌گرداند.
دن وايس: همه چيز را که براي آينده لو دادي.

آيا ساخته هم شد؟
ديويد بنيوف: هيچ وقت حتي به جايي فرستاده هم نشد. شبيه به آن فيلم ترسناک جان استوارت بود. اسمش يادم نمي‌‌آيد.
دن وايس: استادان دانشگاه! مال ما هم بي‌شباهت به استادان دانشگاه نبود.
ديويد بنيوف: يک چيزي بين دو فيلم استادان دانشگاه و روابط مدرسه (اِسکول تايز).

چگونه دوباره در لس‌آنجلس به يکديگر رسيديد؟
دن وايس: من براي اخذ مدرک دکتراي هنرهاي زيبا در رشته‌ي نويسندگي خلاق به آيووا برگشتم و ديويد هم براي انجام همين کار به کاليفرنيا رفت و ما با هم در تماس بوديم و پس از آن دوباره يکديگر را ملاقات کرديم.
ديويد بنيوف: زندگي در اورنج کانتي واقعا به درد نمي ‌خورد بنابراين من به اينجا نقل مکان کردم.
دن وايس: حدودا سال 1998 بود که هر دو در نهايت در سانتا مونيکا بوديم. من فيلمنامه مي‌خواندم و براي سي‌اِي‌اِي مجله در مي‌آوردم. خواندن صدها فيلمنامه يکي پس از ديگري هميشه کار لذت‌بخشي نبود اما از بعضي جهات هم حالا خوشحالم که اين کار را کرده‌ام. خواندن آن همه اشتباهاتي که نويسندگان پشت سر هم مرتکب مي‌شدند شايد آزار‌دهنده مي‌شد اما به خود شما هم کمک مي‌کرد که هنگام کار روي فيلمنامه خودتان بگوييد اوه اين کاري که دارم مي‌کنم منو ياد اون اشتباهي مي‌ندازه که اون يارو انجام داده بود و من موقع خوندنش از لج دندون‌هام رو به هم مي‌ساييدم و بنابراين شما ديگر اشتباه آن طرف را تکرار نمي‌کنيد.

شما در نيويورک بزرگ شديد؟
ديويد بنيوف: من بله. از پيتر کوپر شروع شد و بعد هم خيابان 86‌ام. من بيشتر وقت‌ها آنجا بودم. 16 سالم که بود به منهتن نقل مکان کرديم و ديگر بيشتر زندگي‌ام را آنجا بودم.

در بروکلين کجا تدريس مي‌کرديد؟
ديويد بنيوف: مدرسه‌اي به نام پولي پِرپ در بي بريج. من در مدرسه‌ي علوم ديني منهتن هم براي 1 سال تدريس کردم. آنجا همان‌جايي بود که همسرم (آماندا پيت) مي‌رفت. براي 12 سال.

وقتي که با يکديگر آشنا شديد رابطه‌ي دوستي را آغاز کرديد يا از همان اول به قصد مشارکت در نوشتن و اين کارها بود؟
دن وايس: به جز مدير، بازي تاج و تخت در واقع اولين کاري بود که واقعا با يکديگر انجامش داديم.
ديويد بنيوف: مدير تقريبا همه‌چيز را خراب کرد. منظورم اين است که جالب بود اما نتيجه‌اش واقعا هيچ‌کس را راضي نکرد.

اما شما خودتان را به عنوان رفيق و همراه يکديگر يافتيد؟
ديويد بنيوف: بله.
دن وايس: ورود به اين حرفه و آن زماني که براي ساخت سريال چراغ سبز گرفتيم با اخطار همه همراه بود که مي‌گفتند شما نمي‌دونيد وارد چي شديد، نمي‌دونيد اين کار به کجا مي‌کشه، بيشتر از اوني که فکرشو مي کنيد کار مي‌بره. اين چيزي بود که در عمل با چيزهايي که شنيده بوديم از زمين تا آسمان فرق داشت. من مطمئن نيستم که بقيه چطور اگر با يکديگر کنار نمي‌آيند اين کار را مشترکا انجام مي‌دهند. تو بايستي که تمام صبح تا شب چندين ماه و چندين سال را کنار اين آدم بگذراني.
ديويد بنيوف: ما در مورد همکاراني شنيده بوديم که مشترکا يک سريال را کنترل مي‌کنند بدون اينکه واقعا هريک ديگري را کاملا قبول داشته باشد و نتيجه‌اش هم معلوم است که چه مي‌شود.
دن وايس: واقعا قيافه‌ي زشتي به خودش مي‌گيرد. اصلا همه‌چيز را به عقب برمي‌گرداند.
ديويد بنيوف: تنها چيزي که ما در مورد تلويزيون مي‌دانيم، چراکه هيچ‌کدام از ما تا به حال در تلويزيون تجربه‌اي نداشتيم، همان نقل قولي است که تو هميشه از ديويد مَمت مي‌گويي، چي بود؟
دن وايس: او مي‌گويد که ساخت يک فيلم مثل دويدن در ماراتون است. ساخت مجموعه‌ي تلويزيوني مثل دويدن در همان ماراتون تا رسيدن به مرگ است.
ديويد بنيوف: مي‌داني، مثل پدر شدن است. مردم به تو مي‌گويند زندگي‌ات را تغيير خواهد داد و تو براي آن آماده نيستي و دقيقا نمي‌داني چه چيزي را مي‌طلبد تا زماني که واقعا واردش بشوي. مي‌دانم که کلاس‌هاي آموزشي زيادي وجود دارند اما واقعا تا زماني که داخل کار نباشيد نخواهيد فهميد که دقيقا چيست.
دن وايس: مگر اينکه کلاس درس بي‌خوابي کشيدن باشد. مثلا اينکه استاد نصف شب به خانه‌ات بيايد و بعد از تنها سه ساعت خواب با صداي شيپور بيدارت کند.
ديويد بنيوف: و تو را با خودش به ايرلند شمالي ببرد.
دن وايس: مسخره است که در موردش ناله و شکايت کنيم، چراکه اين واقعا بزرگترين و بهترين تجربه‌اي است که داشتيم. نمي‌توانم تجربه‌ي حرفه‌اي بهتري را تصور کنم.
ديويد بنيوف: جالبه، براي اينکه من يادم است آن موقع‌ها که در حال فيچر نوشتن بوديم من در مورد يک چيزي غر مي‌زدم. در مورد مهلت کار و اين‌ها بود، حتي يادم نيست چي بود دقيقا. اما حالا که به آن دوران نگاه مي‌کنم مي‌بينم که همه‌چيز چقدر راحت بود.
دن وايس: تولد اولين بچه‌ام را به ياد دارم و يادم است که يک فيلمنامه در دست داشتم و از آن دوستي که برايش فيلمنامه را مي‌نوشتم، که البته آن موقع دوست نبوديم، پرسيدم که امکان دارد ساعتي مرخصي به من بدهد چراکه بچه‌ام به دنيا آمده. و او هم جواب داد که نخير، آن فيلمنامه را در اسرع وقت مي‌خواهيم. بنابراين من مجبور به کار شدم و يادم است که آن فيلمنامه را در واقع طي يک ماه تمام کردم. در حقيقت يک ماه اول زندگي اولين فرزندم را مشغول نوشتن آن بودم. مثل يک تکليف و تحميل غيرمنطقي بر زندگي من بود و من خيلي از دست آن مرد عصباني بودم. الان اين حس رو دارم که چطور جرات مي‌کني منو مجبور کني تو يک روز سه صفحه برات فيلمنامه بنويسم آخه حرومزاده؟ درحالي که من يه بچه‌ي تازه متولد شده تو خونه دارم؟
ديويد بنيوف: پسر دومت وقتي در بلفاست بر سر فيلمبرداري بوديم به دنيا آمد.
دن وايس: من نيم ساعت از روز فيلمبرداري را از دست دادم، همچنين روز بعدش را. و دوباره سومين روز بر سر صحنه برگشتم. اين‌ جريان تمام تصورات حرفه‌اي شما را از کار برهم مي‌زند. براي من نتيجه‌اي کاملا منفعت‌طلبانه و سودبخش داشت، چرا که پس از‌ آن از وقتي که در فرودگاه منتظر پروازم بودم به جاي چک کردن ايميل‌هايم براي فکر کردن به کارم استفاده مي‌کردم.
................
ادامه دارد ...

ويسنا فولادي
نظرات
سرسي لنيستر دوشنبه 3 خرداد 1395 خيلي ممنون از مطالب خوب سايتتون هميشه پايدار باشيد
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز