سریال‌هایی برای تمام دوران؛ Mad Men/ مد من

گاردين: مطالب زيادي درباره‌ي معناي Mad Men نوشته شده. شايد خيلي زياد. ولي سريال به طريقي است كه به جاي ياد دادن، شما را وادار به احساس كردن مي‌كند. طريقي كه افراط‌هاي لذت‌بخش در دهه 1960، رنگ‌هاي اشباع‌شده و شكل نوشيدن آدم‌هايش، هم اغوايتان مي‌كند و هم منزجر. طريقي كه روابط پيچيده‌تان با كاراكترها را بسط مي‌دهيد تا آنجايي كه همچون معشوق‌هاي گذشته‌تان به درون روياهاي‌تان رسوخ مي‌كنند.

گاردين/ اوا وايزمن: هر زمان که پس از تماشاي اپيزودي از Mad Men از روي کاناپه بلند مي‌شوم، بابت خوش‌شانسي‌مان براي زندگي در اين روزگار نفس عميقي از سر رضايت مي‌کشم. نه به اين دليل که امروزه ديگر مجبور نيستيم که با سطوح يهودستيزي، تبعيض جنسيتي و نژادپرستي استرلينگ کوپر سروکار داشته باشيم يا اينکه امروزه نسبت به تاثيرات الکل و سيگار بر روي بدن‌هاي به سرعت رو به مرگ‌مان آگاهيم، بلکه از اين رو که در زمانه‌ي چنين برنامه سازي تلويزيوني معرکه زندگي مي‌کنيم. خداي من ، خيلي خوبه.
تماشاي Mad Men وضعيتي فعالانه است. لازمه که خوب گوش بدهيد و چيزها را ببينيد و حتي يکبار هم سرتان را براي نگاه به گوشي تلفن‌تان پايين نياوريد. به همان زيادي که عاشق احساس غوطه خوردن در تعدادي از اپيزودهاي فرندز هستم، حداقل هفته‌اي يک بار مشتاقانه به انتظار روبه روي تلويزيون مي‌نشينم. وبلاگ‌هاي اپيزودهاي Mad Men (در سايت گاردين) در معرفي ارجاعات به نوول‌هاي تازه شناخته شده و وقايع فرهنگي و سياسي که به جاذبه‌ کاراکترها بافت و عمق مي‌دهند، با هم رقابت مي‌کنند. طرفداران به صورت آنلاين اثاثيه صحنه، لباس‌ها، ساوندترک و آب و هوا در سريال را به دقت بررسي مي‌کنند. پس از Mad Men هر چيزي در اينترنت معناي خود را دارد، هر اينچ از دامن، هر فنجان قهوه يک دلالت‌کننده، يک هشدار يا يک خاطره مي‌تواند ‌باشد. متن کار خيره‌کننده است از اين حيث که به زحمت متوجه‌اش مي‌شويد. لحظه‌ي هيجان‌انگيزي در فصل قبل وجود داشت که وبلاگ‌نويسان، مقاله‌ها در توضيح چگونگي فهمش نوشتند، و از فحواي صحنه‌ها متوجه شدند که مگان به قتل رسيده است. مگان کشته نشد، اما جايي که سريالي مانند کارآگاه واقعي ديالوگ‌هايش را همچون تابلوهاي نئوني سردر سينماها توي چشم مي‌زند (مي‌توانيد نويسنده‌اش را تصور کنيد که بعد از هر خط ديالوگ فيلم را متوقف مي‌کند تا با غرور سرش را به سمت مخاطباني بچرخاند که به نشان موفقيت انگشتان شستشان را برايش بالا گرفته‌اند!) در Mad Men ديالوگ‌ها همچون صحبت کردن عادي به نظر مي‌رسند. و سپس در همان لحظه، در کنار همه‌ي آن شعور و جزئيات بي‌شمار، داستان‌ها قرار دارند. داستان‌هايي واقعي.
هويت‌هاي پنهان، منازعات مرگبار بر سر قدرت، خيانت: يک عالم از اين چيزها. داستان‌هايي که نمونه‌هاي زيبايي هستند از چگونگي کارکرد تبليغات در فروختن فاتنزي‌هايمان به خودمان. کاراکترهايي که تحول پيدا مي‌کنند و متعجب‌تان مي‌کنند، آن موقعي که به عقب نگاه مي‌کنيد و مي‌بينيد که چطور چيزها، همه‌ي چيزهايي که برايشان اتفاق افتاده، آن‌ها را تبديل به اين شخص جديد کرده، کسي که شايد همانطور به نظر مي‌رسد، ولي با چشماني غمگين‌تر. جوان و پگي، دو روي يک سکه هستند، که به زحمت راهشان را از دل چشم‌اندازي از مردانگي و مدل موها به شيوه‌ي خودشان، به سمت جلو باز مي‌کنند. بتي، زن خانه‌دار افسرده حال محدود به زيباييش، توسط دنيايي در حال تغيير پشت سر گذاشته مي‌شود. سالي در حال رسيدن به زيبايي گروتسک بزرگسال بودن است. راجر ترکيب خوش ظاهري از ذکاوت، قدرت و مرگ. پيت جاه‌طلب‌ترين مرد روي زمين. مگان منفعل، پرتحرک، معصوم. و دان، خوش لباس‌ترين جامعه‌ستيز در تلويزيون؛ پدري الکلي با آشفتگي عاطفي و جرقه‌هايي از نبوغ خلاقانه. دروغگو، دروغگوي سکسي. هنگامي که در گوگل اسمش را جستجو مي‌کنيد تعداد مقالات درباره‌ي روانشناسي پيچيده شخصيتش و چگونگي استفاده از نقل‌قول‌هاي الهام‌بخشش در محل کار، با هم برابر هستند. که نکته‌ي جالبي است.
مطالب زيادي درباره‌ي معناي Mad Men نوشته شده است. شايد خيلي زياد. ولي سريال به طريقي است که به جاي ياد دادن، شما را وادار به احساس کردن مي‌کند. طريقي که افراط‌هاي لذت‌بخش در دهه 1960، رنگ‌هاي اشباع‌شده و شکل نوشيدن آدم‌هايش، هم اغوايتان مي‌کند و هم منزجر. طريقي که روابط پيچيده‌تان با کاراکترها را بسط مي‌دهيد تا آنجايي که همچون معشوق‌هاي گذشته‌تان به درون روياهايتان رسوخ مي‌کنند. طريقي که پس از هر اپيزود احساس رشد يافتن و اندکي ترس مي‌کنيد، به اين دليل که چه مي‌شود اگر مردم متوجه مسئله دان شوند و چه مي‌شود اگر نشوند؟ و اينکه آيا هيچ اميدي براي جوان وجود دارد؟ يا سالي؟ يا زنان در محل کار و خشونت جنسي و جنگ و اينکه چه کسي هستيد؟ و بعد، البته تيتراژ پاياني شروع به بالا آمدن مي‌کند و شما 50 سال بعد در پيژامه‌ها‌يتان نشسته‌ايد و همه چيز هم بر وفق مراد است، به اين خاطر که فقط داشتيد تلويزيون تماشا مي‌کرديد!

احسان ميرحسيني
نظرات
ding دوشنبه 28 مهر 1393 خيلي عالي! نوشتن درباره مد من سخته، براي همين همه در موردش مينويسن. اين يکي ولي يه چيز ديگه بود.
0 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز