عشاق فراری - بخش نهم/ The Sugarland Express استیون اسپیلبرگ

ايندي واير: نخستين فيلم اكران‌شده‌ي استيون اسپيلبرگ برداشتي است دلبخواهانه از يك داستان واقعي. علي‌رغم پايان نامنتظره‌ي دلخراش فيلم، پيشاپيش مي‌توانيد روند تكامل فيلمساز را به چيزي كه در آينده خواهد شد مشاهده كنيد. لوجين پاپلين (گلدي هاون)، شوهرش كلوويس (ويليام اثرتون) را از زنداني با كمترين ميزان حفاظت فراري مي‌دهد، با اميدي كوته‌نظرانه كه آن‌ها مي‌توانند پسرشان را از والدين سرپرست‌اش بدزدند و تبديل به خانواده‌اي واقعي و معمولي شوند.

The Sugarland Express - 1974

پلي ليست/ ايندي واير: نخستين فيلم اکران‌شده‌ي استيون اسپيلبرگ برداشتي است دلبخواهانه از يک داستان واقعي. علي‌رغم پايان نامنتظره‌ي دلخراش فيلم، پيشاپيش مي‌توانيد روند تکامل فيلمساز را به چيزي که در آينده خواهد شد - بهتر از نظر تکنيکي و بدتر از لحاظ سانتي‌مانتاليستي - مشاهده کنيد. لوجين پاپلين (گلدي هاون)، شوهرش کلوويس (ويليام اثرتون) را از زنداني با کمترين ميزان حفاظت فراري مي‌دهد، با اميدي کوته‌نظرانه که آن‌ها مي‌توانند پسرشان را از والدين سرپرست‌اش بدزدند و تبديل به خانواده‌اي واقعي و معمولي شوند. همان اوايل، آن‌ها افسر پليس جواني را در ابتداي مسيرشان به گروگان مي‌گيرند، مسئله‌اي که توجه سواره‌نظامي از پليس‌ها را (کارواني بالغ بر 100 ماشين) به آن‌ها جلب مي‌کند و آن‌ها را تبديل به افرادي مشهور در رسانه و قهرمان محلي مي‌کند. با وجود اينکه در داستان واقعي خبري از فرار از زندان نيست و بنا به گزارش‌ها جنبه‌ي ملاقات بچه هم چيزي بوده که بعدا به فکرشان رسيده، اسپيلبرگ و فيلمنامه‌نويسانش (که به طرز تعجب‌آوري جايزه‌ي بهترين فيلمنامه کن را برنده شدند) در مقاصدشان براي اينکه ما از همان ابتدا با معادل‌هاي سينمايي همذات‌پنداري داشته باشيم مصمم هستند. آن‌ها لوجين را مادري به شدت دوست‌داشتني اما گمراه شده و قرباني يک سيستم بي‌توجه مي‌نمايانند و پليس جوان صميمي هم به تدريج تبديل به يک دوست و پشتيبان براي ربايندگانش مي‌گردد. در واقع همه حتي فرمانده پليسي که مسئول تعقيب سراسري آنان است، اساسا دوست‌داشتني و دلپذير تصوير شده‌، جوري که مخاطرات سفر ندرتا احساس مي‌شود (به همين خاطر پايان فيلم به طرز مضاعفي توجيه‌ناپذير به نظر مي‌رسد) و بيشتر بخش‌هاي فيلم چونان ماجراي پيکارسک مضحکي اجرا شده است. به ويژه در نيمه دوم پرشتاب‌تر آن که اين جنبه‌ي فيلم خيلي خوب عمل مي‌کند. همچنان که تضاد فزاينده ميان تلا‌ش‌ها براي دستگيري زوج و بي‌خطر بودن آشکار آن‌ها تفسير طعنه‌آميزي را به دست مي‌دهد. در جايي از فيلم، شهري که قصد عبور از آن را دارند، تجمعي را به افتخارشان برپا کرده است؛ مملو از جمعيتي ‌از محلي‌ها که برايشان هورا مي‌کشند و آن‌ها ماشين‌شان را پر از هدايا براي بچه‌شان مي‌کنند. اسپيلبرگ همچون يک حرفه‌اي از پس کارگرداني تصادف ماشين‌ها، صحنه‌هاي پرجمعيت و سکانس‌هاي تيراندازي بي‌نظيرش برمي‌آيد - از همان ابتدا مهارت تکنيکي‌اش را در معرض نمايش مي‌گذارد - اما شخصيت‌پردازي فيلم به خاطر تلاش‌هاي زيادي آقامنشانه‌ي گاه‌ و بيگاه براي تلطيف کردن و نرمال نشان دادن خانواده‌ي پاپلين لطمه خورده است. نظير وسواس بي‌ملاحظه‌ي لوجين در جمع‌آوري تمبرهاي طلايي از پمپ بنزين‌ها يا اصرارش بر بيگودي گذاشتن بر روي موهايش. به طرز بسيار غريبي اينطور به نظر مي‌رسد که سانتي‌مانتاليسم نوپاي اسپيلبرگ در واقع به قيمت تضعيف هر احساس واقعي که ما براي زوجمان داريم، تمام مي‌شود و سرانجام داستان (که زيرآب آن هم توسط ضميمه‌اي که اصرار بر اين دارد همه چيز بعد از اين حوادث به خوبي حل شده‌ است، مي‌خورد) هم به مثابه کشف توجيه‌ناپذير سنگ‌ريزه‌اي است در آدامس بادکنکي‌تان.

احسان ميرحسيني
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط







































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز