جنگ جنگ تا پیروزی/ یادداشت نویسنده 7فاز بر شهر موش‌ها 2

7فاز: در ميان آن همه كودك بيدار و هوشيار و آگاه يكي هم بود كه براي مدرسه و درس و كلاس ارزشي قائل نبود و اسمش خوابالو بود. يكي هم بود كه تنها براي خوردني‌ها اعتبار قائل بود و اسمش كپل بود. ميان اينها بود كه مي‌شد باور كرد صحرا شده پر ز گل، آن هم در روزها و سال‌هايي كه خوب در خاطرمان است يك بمب به سادگي هر بيابان و صحرايي را صحراتر مي‌كرد. شهر موش‌ها 1 چنين خصلتي داشت . خصلتي كه توان فرهنگ سازي و پرورش ذهني كودكان را داشت.

7فاز:
1. ايستادن در برابر دهه شصت وقتي بخواهي وارد حيطه تحليل، نقد و در شکلي بسيار ساده‌تر توصيف آن دوره شوي و اگر مساله‌ات بيان حقيقت و خارج نشدن از دايره انصاف باشد، نيازمند دقت و ظرافت و در نظر گرفتن جميع شرايط آن دهه است. ايستادن در دايره انصاف حلقه مفقوده شرح و تحليل دهه‌اي است که بيش از سه نسل هنوز که هنوز فکر مي‌کنند، بايد براي گذار به امروز، ماجراي آن دهه را روشن کنند.
دهه‌اي که اگرچه رسانه‌ها و خبرگزاري‌ها مي‌خواهند بعد سياسي‌اش را پررنگ‌تر جلوه دهند اما حقيقت اين است که انقلاب تمامي ابعاد زندگي ايراني را تحت الشعاع قرار داد و مهم تر از همه شيوه زندگي کردن (لايف استايل)
اما آنچه درباره تولد شيوه جديد زندگي کردن حائز اهميت است ديدن بعد همين و هماني ماجراست.
نه آن نگاهي که دهه شصت را دهه ويراني شيوه زندگي ايراني، دهه‌اي افسرده، غمگين و مچاله مي‌داند به گمانم حامل حقيقت است و نه آن نگاهي که مي‌خواهد اين دهه را سراسر نور و ارزش و معنويت جلوه دهد. نه تقابل با تمام مفاهيم و ابژه‌هاي توليدي در دهه شصت مثل مقاومت، قناعت، صبر تا کوپن و بطري‌هاي شير با عکس گاو و بيسکوييت‌هاي رنگارنگ، سويه رهايي‌بخش و حقيقت جويي دارد و نه ستايش و تبديل کردن اين مفاهيم به امور نوستالژيک مقدس.
هر دو نگاه غوطه‌ور و درگير با سياست زدگي. با سياست درگيرند نه به عنوان سياست/ مقاومت، بلکه به عنوان گزاره‌اي حاضر در زندگي روزمره که در ساحت ايدئولوژي، براي ثبت حقيقتي بدون چون و چرا راه بر مکالمه و گفتگو را مي‌بندد.
اين ميان منافع کوچک حزبي و گروهي و … ارزشمندند و نه نگاهي کلان‌تر و ملي‌تر. آنجايي که سياست به جاي توليد پويايي و خلاقيت و آزادي در دل خود امور قدسي سلب، سخت و مستبدانه توليد مي‌کند. آنجا که واقع شدن در قرائت پوزيسيون يا اپوزيسيون به خودي خود ارزش مي‌شود به جاي آنکه هر کدام از اين موقعيت‌ها در نسبت‌شان با حقيقت صاحب ارزش شوند. قرائت‌هاي رسمي پوزيسيون و اپوزيسيون در برابر دهه شصت اسير اين دو گرفتاري هستند و حالا فرقي نمي‌کند موضوع مورد بحث هشت سال جنگ باشد يا شهرموش‌ها.

2. مواجهه با شهر موش‌ها 2 اسير هر دوي اين قرائت‌ها است. حتي در شکل تبليغات شهري و تلويزيوني و اينترنتي آن. منتقدان سلب و سخت فيلم در دو گروه کلي قرار گرفته‌اند: آنها که دهه شصت را صاحب ارزش ايدئولوژيک مي‌دانند و آنها که نوستالژي دهه شصت را تبديل به ايدئولوژي کردند.
گروه اول اين دسته از منتقدان اساسا کليد ورودشان به فيلم را سازندگان آن قرار دادند. سازندگاني که از منظر اين منتقدان با استناد به دلايل مبهم در جايگاه اپوزيسيون ايستادند و حالا در فيلم پي نشانه‌هاي صهيونسيتي مي‌گردند. اين دسته اساسا در پي ساختن دال و مدلول‌هاي توطئه زده هستند و آنچه از نوشته‌هاشان باقي مي‌ماند تنها نشانه‌اي که ندارد، فيلم و سينما است.
گروه دوم اين دسته اما آنان هستند که هر امري در گذشته برايشان اصيل‌تر است. هر چيزي در گذشته درست‌تر و بر پايه‌اي اخلاقي‌تر و انساني‌تر و عميق‌تر بنا شده است. شيفتگان نوستالژي، حسرت خواران دائم گذشته‌اند. از منظر آنها شهر موش‌ها 2 هرگز به پاي شهرموش‌ها 1 نمي‌رسد. حتي اگر شهر موش‌ها 1 را نديده باشند. فرمول آماده است. دوران کنوني دوران ميانمايگي و فرومايگي است و از دل اين دوران رخداد قابل ملاحظه‌اي به وقوع نمي‌پيوندد. اين گروه طوري از تفاوت‌هاي ورژن قديمي و کنوني فيلم حرف مي‌زنند که آدم فکر مي‌کند کاراکتر کپل در شهر موش‌ها 1، هملت بوده و کاراکتر کپلک در شهر موش‌ها 2 حاجي فيروز. دوران تازه در برابر دوران قديم هميشه بازنده است. اين فرمول لاس زدن ابدي با نوستالژي است.
دسته دوم را اما خود گروه سازندگان فيلم و موافقانش تشکيل مي‌دهند. از تيتراژ پاياني فيلم و آن همه اسامي رديف شده تا تبليغات و سخنان تهيه کننده‌ها و سازندگان فيلم رد سياست زدگي به چشم مي‌آيد. انگار اين همه سرمايه و هزينه و سر و صدا تبليغات صداي محذوفين است. حالا بايد پرسيد کدام محذوفين؟! چرا وقتي فيلمي قابل قبول است، سرمايه گذاري درستي در آن جريان دارد و بازگشت سرمايه به درستي صورت گرفته، وقتي فيلم سالن‌هاي سينما را رونق داده و درست از ابزار تبليغات استفاده کرده، بايد پشت يک ژست فرهنگي چپ مآبانه فربه‌اش کرد؟!
اين دسته به خصوص در ميان منتقدان، فيلم را در جايگاهي غيرواقعي قرار مي‌دهند. فيلمي قابل دفاع را در جايگاه يک شاهکار سينمايي و فيلمي جريان‌ساز در سينماي کودک ما مي‌نشانند! و بايد پرسيد چرا؟! فيلم چه نيازي به قرار گرفتن در چنين عرضه غلطي دارد؟!

3. قرائت‌هاي رسمي از اين دهه با وجود اختلافات ايدئولوژيک فاحش در يک زمينه به درستي به يکديگر مي‌رسند.
در دهه شصت نه فرصت برپايي شادي‌هاي بزرگ و ملي بود و نه فرصت کودک بودن. در دهه شصت کودک‌ها زود قد کشيدند، وقتي نوجوان‌ها زودتر از آنچه بايد راهي جنگ شدند و در يک شب، يک روز مرد شدند. اين ميان قرائت قدرتمندي در آن ‌دوران اين فقدان شادي و کودکي را ارزش مي‌دانست و مي‌داند و ذات تراژدي را متعالي مي‌کند و گروهي چشم بر تلاش جمعي براي پاسداشت زندگي و برقراري شادي‌هاي کوچک اما پرتوان مي‌بست و مي‌بندد.
وضع سريال و فيلم و کارتون و برنامه‌هاي تلويزيوني خارجي هم همينطور بود. کودک‌هاي قهرمان فيلم‌هاي دهه شصت تنها چيزي که نداشتند ردي از کودکي بود. هيچ نشانه‌اي از کودکي درشان نبود. نه بچگي بلد بودند، نه اهل بازي کردن بودند و نه توان برپايي شادي‌هاي کوچک را داشتند. مردان و زناني بزرگسال بودند در اندام‌هايي کوچک و ظريف که حاملان انديشه‌هاي مولفان آن دهه هستند. باشو و اميرو و محمدرضا در بزرگسالي و خصلت‌هاي بزرگسالانه تفاوتي با کودکان و نوجوانان رسمي و ايدئولوژيک تفنگ به دوش نداشتند. کودکي در کار نبود. کودکان همانقدر عبوس بودند که بزرگسالان و البته که بخشي‌اش خاصيت دوران و زمانه بود و بخشي‌اش هم حتما به غريبگي و جدا افتادگي کودکان و جهان کودکان در اذهان فيلمسازان و هنرمندان آن دوره برمي‌گردد.
اين ميان يک گروه بودند که بچه ها را بچه مي‌خواستند. که کودکي را کودکانه مي‌خواستند و بلد بودند چطور در کنار شادي‌هاي کوچک مردم و بچه‌ها بايستند . از همان موسيقي متن فيلم مي‌شد فهميد که شادي چه قدر در ذهنشان رخدادي گرانقدر است و ابايي از نمايش آن ندارند. شهر موش‌ها 1 از دل چنين نگاه ويژه و منحصر به فردي متولد شد.
شهر موش‌ها 1 پرورش دهنده ذهن يک نسل بود براي دانستن آن‌که زندگي صرفا آن سفر تلخ و سخت و جانکاه قهرمان‌هاي کارتون‌هاي دهه شصت يا بچه‌هاي عجيب و غريب دهه شصت نيست.
در ميان آن همه کودک بيدار و هوشيار و آگاه يکي هم بود که براي مدرسه و درس و کلاس ارزشي قائل نبود و اسمش خوابالو بود. يکي هم بود که تنها براي خوردني‌ها اعتبار قائل بود و اسمش کپل بود. ميان اينها بود که مي‌شد باور کرد صحرا شده پر ز گل آن هم در روزها و سال‌هايي که خوب در خاطرمان است يک بمب به سادگي هر بيابان و صحرايي را صحراتر مي‌کرد. شهر موش‌ها 1 چنين خصلتي داشت . خصلتي که توان فرهنگ سازي و پرورش ذهني کودکان را داشت. حداقل کارآيي درستش، قرار گرفتن در جايگاه ميانه آن قرائت‌هاي رسمي بود.
شهر موش‌ها 2 کدام خصلت را دارد؟! از کدام خصلت فرهنگي و آموزشي زمانه بهره مي‌برد؟! کجا و چگونه هوشمندانه به دوران خود متصل مي‌شود؟! وقتي هنوز راه حل جنگيدن با اسمشو نبر همان شيوه قديمي ساکنان قديمي شهر است. هر چه قدر هم نارنجي و ديگران امروزي شدند انگار باور سازندگان فيلم امروزي نشده است. انگار راه حل کودکان شهر قديم‌ با کودکان شهر جديد يکي است. دشمن دشمن است و راه مبارزه روشن. لحظه گروتسکي که پوزيسيون و اپوزيسيون دست‌هاي هم را به گرمي مي‌فشرند. تنها سوال‌ها و دغدغه‌هاي پيش رو همين است. فيلمي که موفق‌ترين فيلم سينماي کودک ما لااقل در اين يک دهه است در اذهان کودکان امروز در سال‌هاي آينده حامل چه خصلتي است؟!
باقي جدال‌هايي است که نه ربطي به فيلم و سينما دارد و نه در فکر آن است که کودکان امروز سال‌ها بعد اين فيلم را چطور به دوران کودکي‌شان متصل مي کنند؟!
من هنوز پاسخ اين سوال‌ها را قطعي نمي‌دانم!

اميد بلاغتي
نظرات
حسن بكس سه شنبه 15 مهر 1393 برو عمو
2 0
پاسخ

سروش چهارشنبه 16 مهر 1393 باريکلا اميد
0 1
پاسخ

کينگ روبرت چهارشنبه 16 مهر 1393 درباره دهه شصت اميدجان يه سري فکت آوردي که درستن ولي نتيجه اي که گرفتي نه. به درستي از زنده شدن سياست نوشتي و بعد از اينکه اين سياست محصولاتي صلب و سخت به بار آورده شکايت کردي، سياست واقعي(رهايي بخش) مگه چيزي به جز يک هسته(کور) صلب و سخته؟
يا نوشتي بچه هاي دهه شصت بازي و تفريح بلد نبودن که از اون حرفاس، بيا بچه ها يا حتي تين ايجراي اون دهه رو همين الان که بين سي تا چهل سنشونه بذاريم کنار بچه ها و تين اجراي هفتادي و هشتادي تا ببينيم کي بازي کردن و شاد بودن بلده و کي نيست، شل وي؟؟
دهه شصت بهمون گفت که اژدها وجود نداره و آن گاه ما رو به کنام اژدها برد اميد، دهه شصت دهه اژدهاست، اژدهايي به نام خميني.
1 0
پاسخ

مسعود چهارشنبه 21 آبان 1393 اميد دادا مرسي از متنت، نقدت ،و اون حست که من اونو تا اندازه اي لمسش کردم....
دراين دوران....
در ايرانشهر... همه روزش چو شبها تار
همه شبها،زغم سرشار...
نه در روزش اميدي بود،،،نه شامش را سحرگاه سپيدي بود...
ونه يک دل،درتمام شهر شادان بود...
به اميد رهايي و شاد زندگي کردن بچه هايمان...
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز