سریال‌هایی برای تمام دوران؛ Six Feet Under/ سیکس فیت آندر

گاردين: سريال در اوايل تابستان 2001 شروع شد و به مدت پنج فصل مشاهده‌اي از مرگ‌هاي روزمره ارائه داد، آن هم در روزگار بعد از يازده‌ سپتامبر كه ساحتِ خصوصي و سياسي اجبارا در هم آميخته شدند. استفاده از صحنه‌هاي سورئاليستيِ خيالي و سكانس‌هاي رويا - براي مثال جايي كه كلر پاي خودش را مي‌شكافد يا روث در حال شليك به تمام دوست‌پسرهاي سابقِ مرده‌اش است - به سريال كيفيتي اگزيستانسياليستي و توهم‌گونه داده‌ است.

رزي سواش/ گاردين: درامي آمريکايي درباره‌ي خانواده‌اي که در کار کفن و دفن هستند و مشاهده‌اي از مرگ‌هاي روزمره در روزگار بعد از يازده سپتامبر که ساحتِ خصوصي و سياسي اجبارا در هم آميخته شدند.
بزرگترين سريال‌هاي تلويزيوني 10 سال اخير - The Wire، Breaking Bad، The Sopranos - همگي تا حدي آن روي روياي آمريکايي را نشان دادند و پرده از يک آشفتگيِ اجتماعي برداشتند که عده‌اي به دنبال تصديقش هستند. مواد مخدر، جرايم سازمان‌يافته، خشونت، باز هم مواد مخدر. مرگ، مرگ، خروارها مرگ. آن‌ها نه تنها از عصرطلايي تلويزيون، بلکه از دوره‌ي ضدقهرمانِ صفحات نمايش کوچک هم رونمايي کردند و همگي من را درگير، تحريک و دل‌آزرده کردند. اما آن سريال تلويزيوني که براي هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها بعد در وجود من باقي ماند کدام است؟ آن سريال six feet under است.
اين سريال داستان فيشرها را در سال‌هاي پس از مرگ همسر و پدر خانواده، يعني ناتانيل روايت مي‌کند. حالا روثِ به تازگي بيوه شده، سه فرزند بالغش نيت، ديويد و کلر و همچنين فدريکو مهاجر پورتوريکويي مانده‌اند تا کسب و کار خانوادگي را پيش ببرند. کسب و کار خانوادگي با تمهيدِ شاهکار آفريننده‌ي سريال آلن بال، مکاني براي شستشو و اجراي مراسم پس از مرگ است. اتوبوسي که از بغل به نعش‌کشِ ناتانيل فيشر مي‌کوبد و درجا مردِ سيگاري جاافتاده و بزرگِ خانواده را مي‌کشد، آن هم در قسمت اول، خبر از سريالي متفاوت مي‌دهد.
سريال در اوايل تابستان 2001 شروع شد و به مدت پنج فصل مشاهده‌اي از مرگ‌هاي روزمره ارائه داد، آن هم در روزگار بعد از يازده‌ سپتامبر که ساحتِ خصوصي و سياسي اجبارا در هم آميخته شدند. استفاده از صحنه‌هاي سورئاليستيِ خيالي و سکانس‌هاي رويا - براي مثال جايي که کلر پاي خودش را مي‌شکافد يا روث در حال شليک به تمام دوست‌پسرهاي سابقِ مرده‌اش است - به سريال کيفيتي اگزيستانسياليستي و توهم‌گونه داده‌ است. براي مثال لحظاتي که فيشرها اسير حضور گاه‌گاهِ روح ناتانيلِ فقيد مي‌شوند که سيگار مي‌کشد، روي اعصاب خانواده راه مي‌رود و به ما بيننده‌ها يادآوري مي‌کند که در اين سريال، مرگ - چه در معناي لفظي و چه در معناي مجازي‌اش - همه را در برگرفته است.
هر قسمت با يک مرگ آغاز مي‌شود، درست مثل Breaking Bad (يک سريال ديگر که به سکانس‌هاي توهم علاقه‌مند است) که سال‌ها بعد ساخته شد و قسمت اولش با يک حکم مرگ ظاهري شروع شد. سريال نوعي اظهار علاقه از طرف آلن بال بود که خواهرش را در کودکي از دست داده و به عنوان يک کودک توسط مرگ احاطه شده. اگر همه چيز خانواده‌ها درباره‌ي مانور دادن حولِ ناگفته‌ها - ترس يک پسر از حضور در اجتماع يا  فاش سازيِ يک رابطه‌ که مدت‌هاست به سردي گرويده - باشد، پس سريال‌هاي آلن بال درباره‌ي سرشاخ شدن با بزرگترين ترس‌هاي ما و مرگ بودند. صحنه‌هاي آغازين به خصوص مي‌توانند بي‌رحمانه (صحنه‌ي مخلوط کنِ عظيم‌الجثه چيزي نيست که به آساني از ياد برود) و گاهي تراژيک باشند. گاهي اوقات هم باعث خنده‌ي عصبي مي‌شوند. سريال همچنين اين را نشان مي‌داد که بدن‌هاي مرده چقدر چندش آور هستند. ساختن سريال در يک خانه‌ي کفن و دفن نه تنها بدن‌هاي درحال ترميم بلکه پاهاي جداشده‌اي را نشان ‌داد که براي مقاصد انتقامي دزديده مي‌شدند.
رودررويي روزمره با مصيبت خانواده‌هاي داغديده در طول هفته‌ها فيشرها را در برابر ضايعه‌ي دروني و بي‌رحمانه‌ي خودشان مصون کرد. نِيت، پسر بزرگ و تازه از راه رسيده‌ي خانواده، همزمان توسط روح پدرش و همچنين خودِ مفهومِ مرگ تعقيب مي‌شود. مرگِ پدرش گاه‌گاهي هر گونه‌ي جنبه‌ي خياليِ خودش را به کناري مي‌زد و نيت توسط پوچيِ زندگي احاطه مي‌شد، توسط چيزي که دريافتش نکرده بود، کسي که هرگز نبوده و چيزي که حقيقتن مي‌خواسته باشد. اين تعاريف آشناست، هرکسي مي‌تواند جاي او باشد.
فکر مي‌کنم از بين همه‌ي شخصيت‌ها، شخصيتِ مورد علاقه‌ي من روث باشد. به خصوص مدلي که دهانش را به نشانه‌ي اعتراض يا مقاومت - دو خصيصه‌ي بارز او - غنچه مي‌کرد. يا شايد کيث کاراکتر محبوبم بود، که با منشِ پذيرا و آرام‌اش، کامل‌ترين پوشش براي روان‌رنجوري‌هاي ديويد بود. اهميت کمتري براي کلر قائلم، کسي که بيشتر اوقات سريال را با چشمانِ وق زده سپري کرد و زمان زيادي برد تا از شر خودخواهي‌هاي جواني رها شود، با اين‌حال باز هم برايش اهميت قائلم. اين حس طنز، جدل درباره‌ي مخدر‌هاي استنشاقي و مصرف تصادفيِ اکستاسي بود که گرمايي انکارناشدني به سريال داد. حتا در طول قسمتي در فصل 4 که ديويد به دست يک معتاد کرکي ربوده و مجبور به مصرف مواد مخدر مي‌شود، قبل از کتک خوردن و آغشته شدنش به بنزين، لحظاتي از سرخوشي و شوخي وجود دارند. گاهي اوقات با خودم فکر مي‌کنم انگار خواسته‌ي اصلي نويسندگان، ساختِ سريالي بوده تا مخاطبين‌شان را بدل به آن دسته افرادي کنند که در طول مراسم تدفين زيرزيرکي مي‌خندند.
ده سال پيش، وقتي سريال را تماشا کردم، گاه‌گاهي خوابش را مي‌ديدم. چيزي در مورد SFU وجود داشت که در اعماق وجودم با آن برخورد کردم. چيزي مثل صحنه‌ي آخر (اپيزودي با عنوان: everyone´s waiting) يک مرور با دور تند بر روي زندگي شخصيت‌هاي اصلي، تولدها، ازدواج‌ها و مرگ‌ها، و رساننده‌ي اين پيام بود که حتا در قلمروي خياليِ تلويزيون، هر‌ آن‌کس که مي‌شناسيد روزي خواهد مرد. هنوز هم سرحال مي‌آيم وقتي به ديويدِ پا به سن گذاشته فکر مي‌کنم در حالي‌که مشغول تماشاي فوتبال بازي کردنِ بچه‌هايش است و روح کيث را مي‌بيند که آماده‌ي بردن او به جهاني ديگر است - آن نگاه حيرانش، لبخندش به کيث قبل از فرو افتادنش. تصورش کنيد - آدم‌هايي که دوستشان داريد در جهاني ديگر منتظرتان هستند! براي لحظه‌اي هر چيز ديگر به نوعي بي‌معني به نظر مي‌رسد. اين هم به همان پيش پاافتادگي چيزهاي ديگر بود اما در عين حال يک پايانِ بي‌نقص، زيبا و گزنده هم بود، مثل زندگي. مثل مرگ. مثل بعضي از مرگ‌هاي اتفاقي و احمقانه‌ي خود سريال.

احسان سالم
نظرات
پرهام سه شنبه 8 مهر 1393 يکي از بهترين سريالايي که ديدم.خالقش آلن بال نويسنده فيلمنامه زيباي آمريکايي (سام مندس) هستش.
5 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز