سریال‌هایی برای تمام دوران؛ سیمپسون‌ها/ The Simpsons

گاردين: در طول دهه‌ي گذشته، مردم ادعا كرده‌اند كه سيمپسون‌ها لطفِ سابق را ندارند. و خب، البته همين‌طور است. هيچ چيز به اندازه‌اي كه سيمپسون‌ها سابق بر اين خوب بودند، خوب نيست. هيچ چيز در فرهنگ عامه به چيزي كه سيمپسون‌ها در قله‌ي خود توانستند به آن برسند حتا نزديك هم نمي‌شود.

استيوارت هريتيج/ گاردين: خانواده‌ي سيمپسون، از کارهاي هجو گرفته تا کمدي بزن و بکوب‌ش، همان‌طور که به کمال‌گرايي کمدي نائل شد از غناي احساسي هم بهره‌مند گشت و اثر بسيار بزرگي در فرهنگ عامه برجا گذاشت.
اولين اپيزود از سيمپسون‌ها که ديدم Bart the Daredevil بود. ده ساله بودم و اولين دختري که يک‌ طرفه‌ خاطرخواه‌اش شده بودم آن را برايم ضبط کرده بود و نوار VHSش را روي ميزم به طرفم سر داد. از آن لحظه به بعد خانواده‌ي سيمپسون بيشتر از هر سريال تلويزيوني ديگري چه قبل از آن و چه بعدش برايم اهميت دارد و در عمق وجودم رسوخ کرده‌ است.
حتا همين حالا، مغزم در حالت استراحتش کولاژي از نقل قول‌هاي سيمپسون‌ها است. يک روز زير دوش بودم که روي ديالوگ دکتر نيک ريويرا قفل شدم: نگو که دوست قديمي من آقاي مک‌گرگ هستي، هموني که جاي پاش يه دست داره و جاي دستش يه پا. نمي‌توانم در مورد سياستمداران آمريکايي فکر کنم بدون يادآوري اتوماتيک‌وار شعارهاي سريال براي جمهوري‌خواهان و دموکرات‌ها (به ترتيب ما خواهان بدترين چيز براي همه هستيم و ما از زندگي و از خودمان متنفريم). ديگر نمي‌توانم سياره‌ي ميمون‌ها را نگاه کنم چون قابل مقايسه با موزيکالِ سياره‌ي ميمون‌ها رو نگه داريد مي‌خوام پياده شم نيست. به طور هفتگي عبارت همه چي روبراهه ميل‌هاوس (مترجم: نقل قولي معروف از قول يکي از شخصيت‌ها به اسم ميل‌هاوس که در مواقع خوش‌شانسي بيان مي‌شود) را به زبان مي‌آورم يا لااقل در ذهن تکرارش مي‌کنم. احساس من به سيمپسو‌ن‌ها مثل احساس سيمون کالو (مترجم: بازيگري که به شدت پيگير آثار شکسپير بود) درباره‌ي شکسپير است.
فقط خود سريال نيست که دوستش دارم بلکه اثر غول‌آساي به‌جا مانده‌ از آن در فرهنگ مدرن هم جاي خود را دارد. دومين آلبومي که در زندگي‌ام خريدم The Simpsons Sings the Blues بود. در دانشگاه، پوستري که به اتفاق آرا تصميم گرفتيم در اتاق نشيمن نصب کنيم پوستري با حضور تمام جمعيتِ اسپرينگ‌فيلد بود. هنوز هم در اتاق من در خانه‌ي پدري‌ام ساعتِ کافه‌ي مو آويزان است. اولين و تنها شلوارک باکسر من تصويري از هومر سيمپسون روي خود داشت.
سيمپسون‌ها با وجود 25 ساله شدن هرگز من را نااميد نکرده‌اند. شايد در آغازش، وقتي هنوز به قدرتِ بازاريابيِ بارت سيمپسون وابسته بود با فرض اين‌که پديده‌اي مد روز و زودگذر است به کناري رانده شد. اما بر خلافِ ساير پديده‌هاي مد روز که از آن زمان تا به حال سر برآوردند - برخلافِ Pokémon يا ساندترک‌هاي Glee يا Alf Pogs (م: نوعي بازي) - سيمپسون‌ها تا به حال دوام آورده‌اند. اين تا حدي به اين خاطر است که آن‌ها به علت انيميشن بودن‌شان جوري به تاريخ وصل شده‌اند که بازيگران با تن و بدن هيچ وقت قادر به انجام آن نيستند. اما بيشتر به خاطر اين است که کيفيت نوشته‌ها به طرز نامعقولي بالاست.
در طول دهه‌ي گذشته، مردم ادعا کرده‌اند که سيمپسون‌ها لطفِ سابق را ندارند. و خب، البته همين‌طور است. هيچ چيز به اندازه‌اي که سيمپسون‌ها سابق بر اين خوب بودند، خوب نيست. هيچ چيز در فرهنگ عامه به چيزي که سيمپسون‌ها در قله‌ي خود توانستند به آن برسند حتا نزديک هم نمي‌شود. در يک دوره‌ي زمانيِ مختصر - کم و بيش چهار سال - سريال به وسيله درخشش خيره‌کننده‌اش عملا تکاني خورد. هر اپيزود کوهي از شوخي بود که هرکدام‌شان به هر جهت ممکن شليک مي‌شدند. شوخي‌هاي هجوگونه، بزن و بکوب و ارجاعي. يک اپيزود مي‌توانست شروع شود تا فقط بعد از هفت دقيقه به طرز شديدي يک تغيير مسير 180 درجه‌اي داشته باشد. و بعد، گاهي اوقات، وقتي همه چيز مرتب بود مي‌توانست شديدا ترمز را بکشد و پاياني غمناک رقم بزند؛ مثل اپيزود Do it for her. خانواده‌ي سيمپسون در اوجش فوق‌العاده بود.
نمي‌دانم چرا موقع ارجاع به آن از فعل گذشته استفاده مي‌کنم. سيمپسون‌ها همان سيت‌کامِ کاملا بي‌همتاي سابق نيست اما هنوز بخش عظيمي از زندگي من است. هنوز هم تلاشم را مي‌کنم کارم تا ساعت 6 عصر تمام شود که بتوانم سيمپسون‌ها را در تلويزيون تماشا کنم. حتا اگر اپيزودي باشد که پيش از اين بارها و بارها ديده باشمش. هنوز هم لحظاتي را پيدا مي‌کنم که قبلا از دست داده بودم، يا ارجاعاتي که وقتي 10 ساله بودم متوجه‌شان نشده بودم يا شوخي‌هايي که واقعا هيچ وقت از شنيدن‌شان خسته نمي‌شوم.
چند سال پيش، وب‌سايتي (www.luvandhat.com) را به همراهِ يک غريبه راه‌اندازي کردم. او پيشنهاد داد که نام سايت را از روي خالکوبي روي انگشتانِ سايدشو باب در اپيزودِ Cape Feare برداريم. (LUV و HAT) او حالا دوست‌دختر من است و شايد اين تصادفي نيست. به لطف سيمپسون‌ها کارم به کام است ميل‌هاوس.

احسان سالم
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز