جمع‌بندی دیوید بوردول از سینمای دهه هشتاد

7فاز: همه‌ي فيلم‌هاي دهه‌ي 80 قصد نداشتند تبديل به بلاك‌باستر شوند. سعي كرده‌ام در كتاب The Way Hollywood Tells It اين استدلال را بيان كنم كه درست مثلِ عصر استوديوهاي كلاسيك، بايد براي يافتنِ خلاقيت، از عناويني كه در ليست‌هاي ده فيلمِ برگزيده و ده فيلمِ پرفروش موفق هستند فراتر برويم. در ضمن، هميشه فيلمسازاني هستند كه قوه‌ي احساس و درك‌شان به طور طبيعي با خواسته‌هاي پروژه‌هاي با بودجه‌ي سنگين همخواني دارد: ديويد لين و آنتوني مان در دهه‌ي 60 اينطور بودند، اسپيلبرگ و لوكاس در دهه‌ي 70. در دهه‌ي 80 چندين كارگردان وجود داشتند كه قادر به ساختِ فيلم‌هاي بزرگِ قوي و اصيل بودند.

ديويد بوردول: پيش از اين در نوشته‌اي اين ايده را مطرح کردم که مورخينِ سينما نمي‌توانند به قطعيت حکم دهند دهه‌ها در سينما شامل دوره‌هاي زمانيِ معني‌داري هستند. با اين‌حال نمي‌توانم تسليم وسوسه‌ام نشوم. هر بار که مي‌شنوم چطور دهه‌ي 1970 آخرين دهه‌ي بزرگ سينماي آمريکا بوده، اين وسوسه به جانم مي‌افتد.
اغلب به ما گفته مي‌شود که آن وقت‌ها نيروهاي ضدفرهنگ، فيلم‌هايي محصول جاه‌طلبيِ کارگردان‌هاي بي‌قرار را به ما عرضه کردند، مثل Five Easy Pieces (پنج قطعه آسان) و Nashville و خيابان‌هاي پايين‌شهر و  Shampoo. در حالي‌که پدرخوانده و آرواره‌ها و American Graffiti و حتي جنگ‌ ستارگان نه تنها جان دوباره‌اي به نظام استوديويي دادند، بلکه با فراهم کردن اسطوره‌هاي تازه‌ي ماندگار براي هاليوود، دست به انعکاس خلق و خوي خالقينِ خود زدند. تا اين‌جاي کار منطقي به نظر مي‌رسد.
سپس داستان ادامه پيدا مي‌کند، عصر بلاک‌باسترها فرا رسيد. از آن پس، سينما واقعا فروش مي‌کرد، آخر هفته‌ها را در سيطره‌ي خود داشت، حقوق امتياز را شکل مي‌داد و از پول تو جيبي و درآمد جوانان تغذيه مي‌کرد. درست مثلِ موهاي پف کرده و شانه‌هاي پهن و داد و هوار کردن، فيلم‌هاي دهه 80 هم ظاهرا مايه‌ي شرمساري بودند.
اين قضاوت در کتابِ پيتر بيسکايند*، Easy Riders and Raging Bulls که بزرگداشت و کالبدشکافيِ توأماني از بچه‌هاي شرِ سينما در دهه‌هاي 60 و 70 است، به تفصيل بيان شده‌ است. بيسکايند سعي نمي‌کند در قبال اين دوره موضعي انتقادي اتخاذ کند؛ او فرض مي‌کند همه اين فيلم‌ها را به عنوانِ شاهکارهايي عصبي به شمار مي‌آورند. او بيشتر به سبک زندگيِ احساسيِ فيلم‌سازان علاقه‌مند است و با پرکردنِ صفحاتِ کتابش از شايعاتي درباره‌ي الکل، کوکائين، حرف‌هاي خاله‌زنکي، جنجال‌ها و روابط جنسي، به سختي مي‌تواند انکار کند که کارگردان‌هاي محبوبش به نوعي خود ويران‌گر بودند. او با درنظر گرفتنِ آن‌ها به عنوانِ هنرمنداني رانده شده که با سيستم فاسد در جدال هستند جفتک‌اندازي‌هاي آن‌ها را توجيه مي‌کند. در حقيقت مثل يک حيوانِ بي‌صاحب (بله، از همين لغت استفاده مي‌کند.) اين خيال‌پردازي‌ها معمولا به حالتي زننده منتهي مي‌شوند که اگر بيسکايند روي پرده ببيندش به شدت از آن انتقاد خواهد کرد:
هال اشبي درست بعد از کريسمس مرد، در يک سه‌شنبه‌ي مرطوب و باراني... روزنامه‌ها گفتند کارِ سرطانِ کبد و روده بوده اما مي‌توانست درست به همان مقدار در اثر دل‌شکستگي باشد.
بيسکايند با بخشيدنِ خطاهاي تمام آن کارگردان‌هاي زيادي انسان‌گرا، هيچ گونه همدردي با تهيه‌کننده‌هايي که بر روي سوددهي تمرکز کرده‌اند نشان نمي‌دهد. رهبرانِ بدبينِ استوديوها با بالا بردنِ بودجه‌ها و هزينه‌هاي پخش، تصميم گرفتند سراغِ فيلم‌هاي عظيمي بروند که لقمه‌ا‌ي چرب و نرم به حساب مي‌آمدند.
داستانِ خوب و ساده‌اي است و مشکل همين سادگي‌ است. پرفروش‌ترين فيلم‌هاي دهه 70 شامل Love Story, Fiddler on the Roof, The Sting, The Towering Inferno, Rocky, Grease, Smoky and the Bandit و Star Trek: The Motion Picture مي‌شود. اين‌ها چندان متعهد به بيانِ احساساتِ شخصي نيستند. آن روحيه‌ي ابَرفيلمي که با دهه هشتاد مرتبطش مي‌دانيم، پيش از اين در بعضي از اين‌ها مانندِ The Poseidon Adventure و Earthquake و Superman نشان داده شد. فيلم‌هاي پرمخاطب داشتند خوب شکل مي‌گرفتند، و اين قبل از آن بود که Heaven´s Gate (دروازه بهشت) آرزوهاي فيلمساز را با مغز به زمين بکوبد.
به علاوه،‌ همه‌ي فيلم‌هاي دهه‌ي 80 قصد نداشتند تبديل به بلاک‌باستر شوند. سعي کرده‌ام در کتاب The Way Hollywood Tells It اين استدلال را بيان کنم که درست مثلِ عصر استوديوهاي کلاسيک، بايد براي يافتنِ خلاقيت، از عناويني که در ليست‌هاي ده فيلمِ برگزيده و ده فيلمِ پرفروش موفق هستند فراتر برويم. در ضمن، هميشه فيلمسازاني هستند که قوه‌ي احساس و درک‌شان به طور طبيعي با خواسته‌هاي پروژه‌هاي با بودجه‌ي سنگين همخواني دارد: ديويد لين و آنتوني مان در دهه‌ي 60 اينطور بودند، اسپيلبرگ و لوکاس در دهه‌ي 70. در دهه‌ي 80 چندين کارگردان وجود داشتند که قادر به ساختِ فيلم‌هاي بزرگِ قوي و اصيل بودند.
پس حالا مي‌توانيد قضيه را اين‌طور توجيه کنيد که دهه‌ي 80 براي آمريکا فوراني از فيلم‌هاي درجه يک و استعداد‌هاي تازه‌ي درخشان به ارمغان آورد. اين دهه در تمامِ رده‌ها از نمونه‌هاي شيک و جاه‌طلبانه گرفته تا فيلم‌هاي خيره‌کننده‌ي در قالبِ ژانر، به هيچ وجه نبايد دست کم گرفته شود. از طرفي بازار ويدئوهاي خانگي بايد تغذيه مي‌شد، پس تقاضا براي همه نوع کالايي وجود داشت. نوارهاي ويدئوي اجاره‌اي بازارِ خاص خودشان را پيدا کردند. فيلمسازها ‌توانستند از محل ويدئو و پيش فروشِ خارجيِ فيلم‌ها، اعتبار پروژه‌ها را تأمين کنند و سرمايه گذاران در خيلي از سطوح شانس خود را امتحان کردند. آن دوره شاهد بازيابيِ فيلم‌هاي مستقلِ جاه‌طلبانه‌اي بود که در کنار فيلم‌هاي مهم، فيلم‌هاي مورد توجه اسکار و بلاک‌باسترهاي تابستاني به نمايش درمي‌آمدند. فيلم‌هاي کمدي رمانتيک، اکشن و علمي تخيلي در آن دوره دلي از عزا درآوردند. و خيلي از افرادي که هنوز ستاره‌هاي نابغه به حساب‌شان مي‌آوريم - تام هنکس، جوليا رابرتز، گلن کلوز، هريسون فورد، مل گيبسون و تام کروز - ناگزير محصول دهه‌ي 80 هستند.
دفاعِ من از دلِ جانب‌داريِ نسلي بيرون نمي‌پرد. من بهانه‌ي نوستالژي‌هاي دوران نوجوانيِ Tom Shone را ندارم که اين‌طور مي‌نويسد:
عجب اقبال تاريخي‌اي است که در عنفوانِ جواني باشيد و مهاجمينِ صندوقچه‌ي گمشده (Raiders of the Lost Ark) اکران شود - وقتي اسپيلبرگ و لوکاس در بهترين دورانِ خود بودند و به نظر مي‌رسيد اصلِ عملِ رفتن به تماشاي فيلم‌ها به موسيقيِ متنِ شورانگيز جان ويليامز مربوط مي‌شد. بعدها ياد گرفتيم که مثل هرکس ديگري، به کودکانه‌کردن صنعتِ فيلم آمريکايي لعن و نفرين بفرستيم، اما آن وقت‌ها آن‌قدر سرمان گرمِ کودکانه کردنش بود که متوجه نمي‌شديم.
خب، اين‌ شما و اين تعدادي از استدلال‌هاي درخور و کم و بيش بي‌طرفانه براي در نظر گرفتن دهه‌ي 80 به عنوان دهه‌اي که سهم بسزايي در تاريخ فيلم آمريکا دارد.
اسپيلبرگ و لوکاس
استعدادهاي جديد، ژانرهاي قديمي
فارغ از دو فيلم بسيار تأثيرگذار دهه‌ي 80 يعني E.T. و Raider of the Lost Ark چون بيسکايند آن‌ها را لقمه‌ي چرب و نرم مي‌نامد، فارغ از گاو خشمگين که او آن را شاهکاري در اصل متعلق به نسلِ دهه‌ي 70 مي‌داند، حتي با وجود تصديق همه‌ي اين‌ها، کارگردان‌هاي اصليِ دهه‌ي 70 در دهه‌ي ساختِ فيلم‌هاي عظيم (دهه‌ي 80) غيب‌شان نزد.
فيلمِ دست کم گرفته‌ شده‌ي اسکورسيزي سلطان‌ِ کمدي پرتره‌اي از يک نمونه‌ي اجتماعي بود، يک نردِ متوهمِ کله‌شق؛ همه‌ي ما يکي‌شان را سراغ داشتيم اما پيش از آن روي پرده نديده بوديمشان. آلتمن از Popeye يک‌جور فيلمِ ضد موزيکال ضد کاميک بوکي به کارهاي شخصي‌اش مثل Streamers و Secret Honor و Fool for Love‌ جابجا شد.
از جاناتان دمي Melvin and Howard و Something Wild (چيزي وحشي) را ديديم؛ از کلينت ايستوود Pale Rider و Bird؛ از پل شريدر American Gigolo, Cat Peopple, Mishima و فيلمِ (روبر)‌ برِسونيِ Patty Hearst. کاپولا که ظاهرا بعد از اينک‌ آخرالزمان تبديل به گاو پيشاني سفيد شده بود، ضدموزيکالي ديگر نشانمان داد (One from the Heart) و يک فيلم زندگي‌نامه‌ايِ بزرگ (Tucker: The Man and His Dream). دي‌پالما با Dressed to Kill و Blow Out (ترکيدن) و صورت‌ زخمي مخاطبانش را شوکه کرد. نفسِ B-movie‌هاي جان کارپنتر با ساختن Escape from New York, The Thing و The Big Trouble in Little China به شماره افتاد. و شايد بتوان گفت ديويد کراننبرگ با ساخت Scanners, Videorome, The Dead Zone, The Fly و Dead Ringers گام بلندش را برداشت. شايد بايد دهه‌ي 80 را واقعا سال‌هاي کراننبرگ بخوانيم.
کارگردانانِ کهنه‌کار هم سهم خودشان را داشتند. سيدني لومت مسير درخشاني را طي کرد؛ اگر سرپيکو را دوست داشته داشته باشيد The Verdict را برايتان تضمين مي‌کنم و با Prince of the City به هيجان‌تان مي‌آورم. سرجو لئونه روزي روزگاري در آمريکا را عرضه کرد، فيلمي که با هر بار تماشا جسورانه‌تر به نظر مي‌رسد. جان هيوستن فيلم‌هاي Prizzi´s Honor و The Dead را ساخت و سام فولر The Big Red One.
بيسکايند شديدا به دهه‌ي 80 به خاطر تهيه‌کننده‌هاي تازه به دوران رسيده‌اي مثل دان سيمسون و مايکل آيزنر مي‌تازد اما اشاره‌اي به آن همه کارگردان نوظهور نمي‌کند که تعدادي از آن‌ها با شرکت‌هاي مستقل يا اتحاديه‌هاي تا حدي اصلي دست اتحاد دادند، بقيه‌شان با استوديوها کار کردند اما در هرحال عجيب است که افرادي مانند مايکل مان، اوليور استون، تيم برتون، برادران کوئن، اسپايک لي، رابرت زمکيس، جيمز کمرون، جرج ميلر، بري لوينسون، جان سيلز، گاس ون‌سنت، جيم جارموش، کاترين بيگلو، ديويد ممت، استيون سودربرگ و... را ناديده بگيريد. فقط نگاهي اجمالي به فيلم‌هايشان منتج به اين ليست مي‌شود: سارق, Manhunter, Salvador, جوخه, Wall Street, متولد چهارم جولاي, Pee-Wee’s Big Adventure, بيتل جوس, بتمن, Blood Simple, بزرگ کردنِ آريزونا, She’s Gotta Have It, School Daze, Do The Right Thing, Used Cars, Diner, Tin Men, The Abyss, Return of the Secaucus Seven, Matewan, Mala Noche, Drugstore Cowboy, عجيبت‌تر از بهشت, Down by Law, Mystery Train, Near Dark, House of Games, Things Change, sex, lies and videotape. در اين ليست لقمه‌ي چرب و نرم کم پيدا نمي‌شود.
بيتل جوس
در اين دهه تعدادي فيلمِ قلمبه سلمبه خوراکِ اسکار هم هستند که آن‌ها را هم قلم مي‌گيرم. آيا در حال حاضر روي کره‌ي زمين کسي پيدا مي‌شود که مشغولِ ديدنِ گاندي يا ارابه‌‌هاي آتش يا Driving Miss Daisy باشد؟ اما همچنين آمادئوس را داريم، يک فيلمِ زندگينامه‌ايِ هوشمندانه، همين‌طور Tender Mercies و Coal Miner´s Daughter و Rain Man.
دهه‌ي 80، ژانرها را با قدرت در مرکز هاليوود حفظ کرد. خيلي از کارگردان‌هاي بااستعداد دهه‌ي هشتاد به جاي اين‌که مثل بسياري از نسل جديدي‌هاي هاليوود (نه همه؛ باگدانويچ را بياد بياوريد) عليه قواعد ژانر دست به کار شدند و راه‌هايي براي زدن حرف‌ خود در قالب ژانرها پيدا کردند. آن‌ها از اين نظر بيشتر شبيه هاکس و فورد و بقيه‌ي فيلمسازانِ کلاسيک بودند. آن زمان عبارتِ فيلمِ جريان اصليِ شخصي يک جور تناقض لفظي به حساب نمي‌آمد.
سينماي علمي تخيلي را در نظر بگيريد. Blade Runner که تأثير و اهميتش به پاي Metropolis و 2001 رسيد ناگزير زمينه را براي Aliens آماده کرد: آينده پوسيده، نمناک و تيره و تار خواهد بود. Blade Runner‌ همچنين دايره‌ي لغاتِ نوجوانان را با افزودنِ دست کم يک کلمه گسترش داد (Dystopian خراب آباد يا پادآرمان‌شهر). ديويد لينچ با بدل کردنِ Dune به فيلمي گروتسک، وهم‌انگيز و پر زرق و برق، يک اثر علمي تخيليِ کالتِ ديگر را تحويل سينما داد. صداها خودبه‌خود در هوا معلق بودند و التهاب هيچ‌گاه تا اين حد پر زرق و برق به نظر نرسيده بود. اين فيلم‌هاي اشباع شده‌ي وفادار به ژانر امروز بيشتر از آني که فيلم Out of Africa (مترجم: فيلم دهه هشتاديِ پرفروش به کارگردانيِ سيدني پولاک) بازگشت سرمايه داشت، ديده مي‌شوند و پولسازند.
مسلما، دهه‌ي 80 تعداد زيادي درامِ زهوار دررفته و بي‌ارزش تحويل ما داد، شايد قابل ملاحظه‌ترين‌شان The Color Purple باشد. اما ما همچنين Body Heat, Never Cry Wolf, Fatal Attraction, Witness, Kiss of the Spider Woman, The Accused, Terms of Endearment, The Right Stuff, Field of Dreams, River’s Edge, Places in the Heart, The Big Chill و ديگر فيلم‌ها را داريم.
اگر از Ishtar خوشتان مي‌آيد پس آن را هم به ليست اضافه کنيد. ايضا سر و شکلِ پخته‌ي الن پارکر در Pink Floyd The Wall, Birdy, Angel Heart و Mississippi Burning. و اگر با فيلم‌هاي جان هيوز بزرگ شده‌ايد، ديگر نيازي به گفتنِ من نيست. احتمالا هنوز هم Sixteen Candles و The Breakfast Club و بقيه کارهايش را دوست داريد. خب، شايد اين دهه را بايد دهه‌ي جان هيوز در نظر بگيريم.
در اين دوره کمديِ فانتزي رشد کرد، از شاهکار طنز سياه مثل Beetlejuice گرفته تا خوراکي دوست‌داشتني مثل Ghostbusters, Big,Splash و All of Me. Gremlins را به اين ليست اضافه کنيد که به نوعي E.T. به شکل زميني و خاکي آن است؛ شرط مي‌بندم که با تماشاي آن يا دنباله‌اش که در سال 90 ساخته شد نمي‌توانيد جلوي خنده‌تان را بگيريد. کمدي هجو و فارس هم در نوبت بودند، با کارهاي امثال مل بروکس (Spaceballs) و گروه زاکر/ آبرامز (Airpalne! Top Secert!) و کارهاي تکي مثل A Fish Called Wanda. شوي تلويزيونيِ Sataurday Night Live به پرورش ستاره‌هاي جديد ادامه داد. و بعد از The Adventures of Pluto Nash (2002) و Meet Dave (2008) ديگر بياد آوردن اين نکته که ادي مورفي در فيلم‌هايي مانند 48HRS, Beverly Hills Cop, Trading Places و Coming to America ظاهر شده‌ است، کار آساني نخواهد بود.
در پيشانيِ فيلم‌هاي کمدي رمانتيک Victor/ Victoria, Mystic Pizza, Desperately Seeking Susan, Broadcast News, Moonstruck, Bull Durham و يکي از بهترين دستاوردهاي اين ژانر يعني Tootsie را داريم. تا به حال کسي را نديده‌ام که توتسي را دوست نداشته باشد.
توتسي
صحبتِ کمدي رمانتيک شد، هر عصري براي خودش يک زنِ بلوندِ جسور محبوب دارد. خيلي وقت پيش دوريس دي اين نقش را داشت و امروز ريز ويترسپون. در اين بين گلدي هاون آمد که Private Benjamin را بازي کرد و با ترکيب کردنش با Chevy Chase دو کمديِ بسيار خوبِ Foul Play و -کمديِ محبوبِ خودم- Seems Like Old Times يک‌جور بازيابيِ سطحيِ سنت کمديِ اسکروبال بودند. عَلَم او توسط مگ رايان در وقتي هري، سلي را ملاقات کرد برداشته شد تا آن را در طولِ دهه‌ي 90 به دوش بکشد.
مشخص شد فيلم‌هاي با محوريتِ کودکان مانند WarGames و Karate Kid و Stand by Me به طور غيرمنتظره‌اي بابِ طبع بزرگسالان هم هستند. Back to the Future يک داستانِ اوديپي درگيرکننده‌ي زمخت بود و در قسمتِ دوم پيچيده هم شد و در قسمت سوم هم کمي شيرين و ملايم‌تر. ور رفتن و سر و کله زدنِ کاپولا با فيلم‌هاي هنريِ جوانانه، منتج به ساختِ The Outsiders و Rumble Fish شد. Fame‌ هم يحتمل بخشي از کودکيِ همه‌ي نسل X (متولدين بعد از 1960) است، مثل بقيه موزيکال‌ها مانند Flashdance و Dirty Dancing و Hairspray و انيميشنِ رستاخيزگونه‌ي ديزني يعني The Little Mermaid‌محصول 1989.
با جذابيتِ جديد بازار جهاني، تقاضا براي ويدئوهاي خانگي و جلوه‌هاي ويژه‌ي چشم‌نوازِ فزاينده، دهه‌ي 80 فيلم‌هاي اکشنِ واقعن خشن را به دلِ خود آورد. من آماده‌ي دفاع از Rambo و دنباله‌روهايش، و حتي اسلحه مرگبار که خيلي بي‌ذوق کارگرداني شده نيستم اما پشت The Bronx و ترميناتور و روبوکاپ و بيگانه‌ها و تسخيرناپذيران که مورد آخر تعداد زيادي جمله‌ي درخورِ کمپينِ انتخاباتيِ شيکاگويِ اوباما را داده است. (چاقو رو ميارن وسط هفت‌تيرکشي. اونا يکي ازتون رو فرستادن بيمارستان، شما يکيشون رو بفرستيد قبرستون.) احتمالا Road Warrior را يک پيروزي به شمار مي‌آوريم اما بايد با Mad Max: Beyond Thunderdome فراتر از يک محصول هاليوودي برخورد کنيم. اين دنباله، تعقيب و گريزهاي به طور بي‌رحمانه جذابِ فيلمِ اول را به يک ضد و خوردِ تمام عيار بدل مي‌کند، در حالي‌که يکي از گيراترين پايان‌بندي‌هاي زمان خودش را نشانمان مي‌دهد.
در آخر لازم مي‌دانم از جان سخت نام ببرم که به نوعي آرواره‌هاي دهه‌‌ي 80 محسوب مي‌شود: يک سرگرميِ بدونِ نقص مهندسي شده.

عوام، روشنفکران
من به خودي خود فرهنگِ عوام را تحقير نمي‌کنم (اميدوارم موضوعي باشد براي مطالب آينده‌ام) اما خيلي از عشاق سينما اين کار را مي‌کنند، بنابراين احتمالا جزو معدود کساني هستم که يکي ديگر از کارگردان‌هاي اوليه‌ي دهه‌ي 80 يعني ران هاوارد را تحسين مي‌کنند. او هم مانند زمکيس اوج گرفتنش را با اثري به نسبت گستاخانه Night Shift آغاز کرد. از آن به بعد تلاش کرد تا ژانرهاي هاليوودي را به سبکِ هوشمندانه‌ي همه پسندي روزآمد کند، با ساختِ Cocoon ، Gung Ho و Parenthood که احتمالا بهترين فيلم اين دهه‌ي اوست.
فيلم‌هاي هاليوودي ترکيبي از آزمايش سينماي هنري و قواعد ژانر هستند؛ اين چيزي‌ است که تعداد زيادي از مردم را در مورد مکالمه ‌و قسمت دوم پدرخوانده و کارهاي دهه‌ي هفتاديِ آلتمن به هيجان مي‌آورد. اين سبک ترکيب در دهه‌ي 80 ادامه پيدا کرد. واضح‌ترين مثال‌ها را مي‌توان درباره‌ي کارهاي ديويد لينچ يعني مرد فيل نما (ديدگاهي سورئال به اضافه‌ي قهرمان از ريخت افتاده) و مخملِ آبي ( پسرشجاع به تور مرد سادومازوخيست مي‌خورد). يک نمونه‌ي ديگر از ترکيب فيلم‌هنري و فيلمِ ژانر The Stunt Man است، يک رابطه‌ي گل‌ يا پوچ‌طور درباره‌ي فيلم ساختن. يک پست مدرنِ موزيکال ميل داريد؟ فيلمِ True Stories با هنر آوانگارد مثل يک کار هنري دمِ دستي طرف شد. حاشيه‌ي صوتي فيلم معتادکننده است، با سکانسي از لب‌خواني روي آهنگِ Wild Wild Life که اين احساس را به ما مي‌داد که همه مي‌توانند براي، نه پانزده دقيقه، که ده ثانيه معروف شوند.
حالا در حال وارد شدن به منطقه‌ي بحث‌برانگيز هستم، اما راي به فيلمِ Choose Me آلن رودولف مي‌دهم، به عنوان مخلوط هوشمندانه‌اي از روان‌رنجوريِ هنر اروپايي و کمدي رمانتيکي غيرعادي. نماي اول که برداشت بلندي از روي کرين به سمت پايين از کنار علامتِ يک بار، در طول خيابان بوسيله‌ي قماربازهاي گاهي رقصان پر شده است و با موسيقيِ تدي پندرگرس همراهي مي‌شود، به عنوان لحظه‌ي تکان‌دهنده‌‌اي از شجاعت به جا مي‌ماند. فلش‌بک‌هاي قطع کننده و چند پن جسورانه با انگيزه‌هاي شخصيت‌ها بازي مي‌کنند. همچنين Trouble in Mind و The Moderns را ستايش مي‌کنم، اما متوجهم که توجيه‌تراشي براي آن‌ها احتمالا برايم خطرناک خواهد بود.
آخرين بار کي بود که وودي آلن يک فيلمِ واقعا خوب ساخت؟ گفتنش سخت است، اما سه فيلم دهه هشتاديِ او را بياد بياوريد: هانا و خواهرانش، زليگ و Crimes and Misdemeanors (جنايت و جنحه). آن‌ها نشان مي‌دهند که آلن مي‌توانست با منشِ داستان‌گوييِ ماجرامحور در حالي‌که با ديالوگ‌هاي نيش‌دار، هجوهاي اجتماعي، کمدي‌هاي به طور شگفت‌آور تلخ و احساساتِ ناشي از آن‌ها بختش را امتحان کند. فيلمِ Radio Days را به عنوانِ گل سرسبد آن آثار در نظر بگيريد.
وودي آلن
تعداد زيادي از موارد ارزشمند ديگر هم موجود است: My Favorite Year, The Dream Team, Valley Girl, Adventures in Babysitting, Excalibur, Earth Girls Are Easy, The Abyss, This Is Spinal Tap, D. C. Cab, The Princess Bride, Totall Recall, Day of the Dead, Monkey Shines, Streets of Fire, Housekeeping, Purple Rain, Koyaanisqatsi, The Thin Blue Line و اين ليست ادامه دارد. تعداد اندکي‌شان فوق‌العاده هستند و بيشترشان لذت‌هاي اصيلي را عرضه مي‌کنند، و بعضي‌هاشان به خلاقيت و اهميتِ فيلم‌هاي ستايش شده‌ي دهه‌ي 70 هستند، البت در ساحتي متفاوت.
فيلم‌هاي ليستِ من همه را قانع نمي‌کنند، اما فکر مي‌کنم به حد کافي دستاوردهاي ناب در آن موجود است که نشان دهد عصر بلاک‌باسترها نه تنها آتش فيلم‌سازي خلاقانه را در آمريکا خاموش نکرده بلکه در بعضي موارد آن را شعله ورتر هم کرده است.
به اين فکر کنيد، سينماي آمريکا هميشه خودش را نو مي‌کند. دهه‌ي 90 را در نظر بگيريد. آنجا فيلمِ My Cousin Vinny را داريم و...
..................................................
* Biskind- ايزي رايدرها و گاوهاي خشمگين: چگونه نسلِ سکس، مواد مخدر و راک اند رول هاليوود را نجات داد.

احسان سالم
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز