نوشته دیوید تامسون بر Snowpiercer (بونگ جون هو)

نيو ريپابليك: بالاخره يخِ ساختن فيلم‌هاي آخرالزماني شكسته شد - تا پيش از اين فيلم‌هاي آخرالزماني يا به صورت كمدي بوده‌اند يا فيلم‌هايي با تم تعطيلات (قاعدتا هنگامي كه پايان فرا رسد همه‌مان يك روز تعطيل داريم) واكنش جامعه‌ي آگاه ما درقبال پيش‌بيني‌هاي علمي مبني بر تغييرات آب و هوا جز تحقير و تمسخر نبود، پس چرا اين حجم از بي‌مسئوليتي را روي پرده سينما نبينيم؟

ديويد تامسون/ نيو ريپابليک: بالاخره يخِ ساختن فيلم‌هاي آخرالزماني شکسته شد - تا پيش از اين فيلم‌هاي آخرالزماني يا به صورت کمدي بوده‌اند يا فيلم‌هايي با تم تعطيلات (قاعدتا هنگامي که پايان فرا رسد همه‌مان يک روز تعطيل داريم) واکنش جامعه‌ي آگاه ما درقبال پيش‌بيني‌هاي علمي مبني بر تغييرات آب و هوا جز تحقير و تمسخر نبود، پس چرا اين حجم از بي‌مسئوليتي را روي پرده سينما نبينيم؟
فرح‌بخش‌ترين و رهايي بخش‌ترين مسئله در Snowpiercer نه تنها پيشرويِ شاعرانه بلکه انرژي و شوري است که فيلم در تنگناي پيرنگ خود از آن لذت مي‌برد. مثل اين مي‌ماند که ترور نافرجامي که قريب به 100 سال پيش براي آرچ‌دوک و همسرش در سارايوو اتفاق افتاده تنها تکه‌اي از يک کمدي‌ باستر کيتون با بازي خود کيتون در نقش گاوريلو پرينسيپ بوده (مورخين علاقمند به اين زمينه خواهند فهميد که چرا کيتون را براي اين نقش انتخاب کردم چون درواقع پرينسيپ بعد از گذران يک روز کسل کننده و به صورت تصادفي آن گلوله‌ها را شليک کرد) درست است، دنيا بهاي گزافي براي يک اسلپ استيک داد و اين کار درستي نبود. اما دنيا مستحق چه چيزِ ديگري است؟ اين بي‌قيدي همان چيزي است که در Snowpiercer شاهدش هستيم.
کم و بيش، با چنين پيرنگي مواجهيم: به دليل تشويش حاصل از گرمايش جهاني، عصر يخي به وجود آمده است. امکان حيات در همه جا غير از يک قطار به نام Snowpiercer از بين رفته است. اين قطار در يک مسير بي‌پايان دايره‌اي شکل، با بيشترين سرعت خود، در حال حرکت است و يخ‌هايي را که در مسيرش قرار دارند خرد مي‌کند. بله، بچگانه است، اما بونگ جون هو با کمک چند قطار اسباب بازي و يک قابِ پر از برف در پيش زمينه که به نظر مي‌رسد تنها چند صد دلار برايش آب خورده، به خوبي از پس کار برآمده، به نحوي که شگفتي و جذابيت نهفته در آن را در توليدات عظيم هاليوودي هم نمي‌بينيم.
منبع اقتباس اين فيلم رمان مصوري است از ژاک لوب، بنجامين لگراند و ژان مارک روشه به نام Le Transperceneige. درمورد ميزان وفاداري به رمان نمي‌توانم قضاوت کنم اما شکي ندارم که به موجب اعتماد به نفس و جرات بالاست که فيلم داراي چنين نماهاي هذياني از لوکوموتيوي‌ست که هرطورشده راه خود را در سپيدي برف پيدا مي‌کند.
جنب و جوش واقعي در بين مسافرين درون قطار است. واگن‌ها نمادي از طبقات اجتماعي هستند. فقرا، محرومين و گرسنگان در عقب جا دارند (جيره‌ي غذايي آنها متشکل از تکه‌هاي کوچک چرمي شکلي از پروتئين هستند، که از.... خب به نظرم بهتر باشد خودتان بفهيمد از چه چيزي به وجود مي‌آيند) همان‌طور که قطار پيش مي‌رود، پليس، تا واگن اصلي که متعلق به رئيس قطار، ويلفرد است، فقرا را از ثروتمندان و قدرتمندان جدا مي‌کند. امپراطوري وي با نشان Wاي که در همه جا به چشم مي‌خورد، شناخته شده است - البته اگر کمي بخواهيم شيطنت به خرج دهيم،اين W ممکن است در ذهن عده‌اي تداعي کننده‌ي شرکت واينستاين باشد، که از قرار پخش اين قصه‌ي کره‌اي را بر عهده گرفته است. نه، البته نقش ويلفرد را هاروي واينستاين بازي نکرده- هرچه نباشد اينجا شاهد يکي ديگر از آن کاراکترهاي سرد و بدبين اد هريس هستيم که در The Truman Show اوجش را شاهد بوديم.
اگر خود را به جلوي قطار برسانيد مي‌توانيد به جاي تکه‌هاي پروتئين، مقداري شراب و استيک به دست آوريد. البته، فقرا - به رهبريِ کريس اونز، جان هرت، اکتاويا اسپنسر و جمي بل - در فکر يک انقلاب‌ هستند. در فيلمي اين‌چنيني چه کار ديگري غير از اين مي‌توان انجام داد؟ اينکه خود را به جلوي قطار برسانيد تا شايد در آن جا بتوانيد به جاي تکه‌هاي پروتئين، مقداري شراب و استيک به دست آوريد. پس اينجا هم با کليشه‌هاي آشناي فيلم‌هاي ترسناک و خشونت زياد طرفيم (اگرچه فيلم خشني نيست) و همچنان که شورش در حال پيشروي است و از کوپه‌هاي متعدي مانند مدرسه، کلوب شبانه، استخر و... به اتاق ويلفرد مي‌رسد، ما نظاره‌گر توالي زيبايي از طراحي صحنه هستيم (کار اندري نکوازيل، که در تلويزيون کارهايي چون The Illusionist و Missing را انجام داده است) نوعي پويايي و شوخ‌طبعي در اين دکور وجود دارد که نشانگر کارگردان با استعدادش است. و در اينجا بايد اين را اضافه کنم که اثر پيشين جون بونگ هو Mother است، که فيلمي تاثير گذار و واقع‌گرا در مورد... خب خودتان از عنوانش مي‌فهميد که داستان از چه قرار است.
Snowpiercer همچنان که ما را با دنياي مختلفي در درون قطار آشنا مي‌کند، نيازهاي خود براي ادامه‌ي دادن راهش را مي‌داند. اما يک آس ديگر براي رو کردن نيز دارد. در اوايل داستان، ميسن، از جانب ويلفرد آمده تا با توده‌ي مردم تهي دست صحبت کند. او گروتسکي رذل است که پوست خز قهوه‌اي رنگ را بر روي لباسي ارغواني رنگ مي‌پوشد و بعد همه‌ي اين‌ها را بر روي يک روپوش شيري تن مي‌کند. او ظاهري لق‌لقو، خشک و رسمي، رئيس‌مآبانه و کينه‌اي همراه با يک گلاه‌گيس، دندان‌هاي مصنوعي و صورتي فرسوده دارد. ميان بانوي آماده به خدمت و فاحشه‌اي کم‌حرف، بامزه است و اين شخص تيلدا سوئينتن است که به‌ طرز صريحي کاراکتر خود را براساس چند زن مهيب سياست بريتانيا ساخته‌ است (که با لهجه بيرمنگامي حرف مي‌زند). سوئينتن گنجايش چهر‌ه‌هاي غرور‌آميز را دارد که به‌ راحتي او را نمادين مي‌کند، اگر خدا طور نکند. او همچنين ظرفيت بازي نقش‌هاي ناجور واقع‌بينانه و ناراحت‌کننده را نيز دارد. اما در نهايت فيلم‌ها او را براي انجام دادن کمدي‌ِ روشنفکرانه‌اش به خدمت گرفته‌اند. او در Only Lovers Left Alive خون‌آشام مفرحِ محزوني را به‌نمايش گذاشت - هنگامي که جسدي در وان سمي از بين مي‌رود، از سر تعجب فرياد مي‌زند. او روح و جان اين جمع آشوب‌گرايانه است و از اينکه کلک‌اش کنده شود ناراحت مي‌شويد، گرچه رفتار وحشتناک او حاکي از اين است که حق‌اش بوده.
اما هميشه يک قطار بوده است. از همان روزهاي آغازين، هنگامي که برادران لومير از آمدن قطار به ايستگاه فيلم‌برداري کردند و تماشاگران با جيغ‌هاي زيبايشان از سالن نمايش گريختند، سينما اين وسيله‌ي نقليه‌ي ياغي را گرامي داشته است. به‌ خاطر مي‌آوريد که هيچکاک در همان‌جا يک جهان منظم ساخت - بانو ناپديد مي‌شود، شمال به شمال غربي و بيگانگان در ترن - يا قطاري که در اين گروه خشن پکين‌پا دزديده شده است. کيتون The General يا کلينت ايستوود که در Joe Kidd لوکوموتيوي را به سمت سالني مي‌راند. و قطار افسار گسيخته آندري کونچالوسکي و دنزل واشنگتن و کريس پاين که در يک خلسه‌ي سرسختانه بايد جلوي حرکت قطار مهار شده را در Unstoppable توني اسکات بگيرند. در La Bete Humaine ژان رنوار، لوکوموتيو استعاره‌اي‌ از لذت از حد خارج شده است. اين ايده که دوربين سوار روي قطار درحال حرکت قرار بگيرد به مانند تمام موتيف‌هاي ديگر در سينما اميدبخش است. به اين مي‌رسد: زماني که دنيا به پايان مي‌رسد، ممکن است يکي در قطار نظاره‌گر پايان دنيا چنان که نابود مي‌شود، باشد.
به‌عنوان يک فيلم امريکايي، با مارک والبرگ يا تام کروز به جاي کريس اونز، ممکن بود بودجه‌ي فيلم به 150ميليون برسد و با يک پيام کسل‌کننده همراه باشد. جون بونگ هو با کمتر از 40 ميليون فيلم را ساخت و شوخي‌اش را هم نگه داشت. اميدوارم تيلدا سوئينتن هر چقدر اندازه‌ي بوجه بوده، گرفته باشد. هر قطاري لياقت يک جادوگر را دارد.

امين نور
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز