نوشته لنا دانهام خالق سریال Girls بر The Big Chill (لارنس کاسدان)/ این‌ها والدین تو هستند

كرايتريون: آن‌ها با كساني دور هم جمع شده‌اند كه از قبل هم را مي‌شناختند. زماني كه جوان‌تر بودند، جوان‌هايي رك و ساده كه خودشان را شورشي تصور مي‌كردند. آن‌ها با يكديگر جمع شده‌اند، همه‌ي 7 نفرشان، همان‌طور كه همه با هم وارد دوران بزرگسالي شدند. و آن‌ها عاشق شدند، نه اينكه هر كس براي خودش، كه همگي به عنوان يك كل عاشق پازلي شدند كه خود ساخته بودند، عاشق هر قطعه‌ي عالي و كامل‌اش.

کرايتريون/ لنا دانهام: تو هنوز به دنيا نيامده‌اي يا اينکه خيلي جوان هستي و آنان براي تعطيلات آخر هفته جايي خيلي دورتر از تو جمع شده‌اند، در يک خانه کنار آب.
اگر هنوز وجود نداري آن‌ها به تو فکر مي‌کنند - تو يک ضرورت هستي که آن‌ها هنوز به اندازه‌ي کافي براي پذيرش‌ات آماده نيستند. و اگر پيش از اين‌ها به دنيا آمده‌اي - مثلا بچه‌اي هستي ملبس به شلوار تنگ طرح‌دار با کتوني‌هايي که با طرحهايي ميوه‌اي‌ تزيين شده است- آن‌ها سعي دارند فراموشت کنند، البته فقط براي تعطيلات آخر هفته.
آن‌ها با کساني دور هم جمع شده‌اند که از قبل هم را مي‌شناختند. زماني که جوان‌تر بودند، جوان‌هايي رک و ساده که خودشان را شورشي تصور مي‌کردند. آن‌ها با يکديگر جمع شده‌اند، همه‌ي 7 نفرشان، همان‌طور که همه با هم وارد دوران بزرگسالي شدند. و آن‌ها عاشق شدند، نه اينکه هر کس براي خودش، که همگي به عنوان يک کل عاشق پازلي شدند که خود ساخته بودند، عاشق هر قطعه‌ي عالي و کامل‌اش.
مردان، مردان ديگر را دوست داشتند، و اين را نشان مي‌دادند: با پياده‌روي به همراه يکديگر، با تنيس بازي کردن بدون کفش‌هاي مناسب، با سفت درآغوش گرفتن‌هاي پس از نوشيدن‌ زياد، با شايد حتي بر زبان آوردن من دوستت دارم، مي‌داني.
زنان، زنان ديگر را دوست داشتند، و آن‌ها هم اين را نشان مي‌دادند: با سهيم شدن پوليورهايشان، با اسم مستعار ساختن‌هايشان، با هر روز صبح سراغ يکديگر گرفتن از پشت تلفن.
و مردان زنان را دوست داشتند و زنان مردان را. در الگوهاي جورواجور و مدل‌هاي ناپايدار مختلف، بعضي‌ها شهواني و بعضي ديگر تصادفي. و هرکسي مي توانست ديگري را ببخشد، چراکه سکس فقط سکس است و دوستي چيزي بزرگتر است. هرکس ديگري را به درست‌ترين شکل خود دوست داشت و آن عشق چيزي نجات دهنده بود، و براي لحظه‌اي يک برکت.
آن‌ها فکرهاي بزرگي در سر داشتند درباب سياست و فلسفه، درباب سرمايه‌داري و سکس. درباب برنامه‌هاي نيمه‌شب تلويزيون و ترجمه‌ي اشعار فرانسوي و اينکه آيا واقعا سيگارکشيدن براي آدم مضر است يا نه و اينکه آيا مي‌توان پس از سرو ودکا رانندگي کرد يا نه. (بله، مي‌توان) درباب اينکه والدين آن‌ها چه کساني بودند و چه‌کساني هيچ‌وقت نمي‌توانستند بوده باشند.
آن‌ها- والدين تو - مي‌دانستند که جز براي چک دستمزدشان کار نخواهند کرد. آن‌ها هيچ‌وقت جايي نمي‌ماندند که بايد ترک‌اش مي‌کردند. آن‌ها هيچ‌وقت زمان رفت‌ و ‌روب خانه يا مشغول شدن به نگراني درمورد افکار مردم محله، دست از گوش دادن به موسيقي برنمي‌داشتند. آن‌ها نمي‌خواستند فقط باشند، آن‌ها مي‌خواستند خوشحال باشند.
آن‌ها ديوانه‌ترين بچه‌هاي کالج نبودند، خير. اين افتخار از قبل براي راديکال‌هاي بي‌کله‌ي واقعي رزرو شده بود، آن‌هايي که طرفدار عشق آزادانه و متل‌هاي ارزان و چرک بودند. اما آن‌ها محافظه‌کار هم نبودند. آن‌ها يک ريتم، يک استايل مخصوص خودشان را پيدا کرده بودند که اجازه مي‌داد هرجا که هستند را خانه‌ي خود حس کنند: خواه سر کلاس فيزيک يا در دورهمي‌هاي عاشقانه، در پمپ‌بنزين بايبل بلت يا در سفر جاده‌اي خارج از شهر يا قدم زدن تا سان‌فرانسيسکو درحالي که عينک‌آفتابي هم به چشم زده‌اند. آن‌ها زره‌ اعتقاد راسخ و سلاح قدرتشان را در عددشان مي جستند: هفت، عدد همه‌ي آن‌ها وقتي که باهمند.
big chill
اما چيزها عوض مي‌شوند: فارغ‌التحصيلي از راه مي‌رسد، يکي به خانه برمي‌گردد تا از پدرش مراقبت کند، ديگري تنگي نفس مي‌گيرد و به بيمه‌ي سلامت نيازمند مي‌شود (يه شغل تو يه اداره، مرد. اونقدرها هم که فکر مي‌کني بد نيست.) و يکي ديگر هم عاشق آن دسته از مردهايي مي‌شود که پدرش مي‌ستايد و نه بهترين دوستش. فضا و گذر زمان، کار کثيف‌شان را انجام مي‌دهند و ناگاه مي‌بيني که گروه تبديل به يک خيال و يک حالت ذهني شده است و ديگر واقعيت نيست. و پس از مدتي ديگر هيچ‌کس نمي‌تواند خودش را فريب دهد.
بنابراين حالا اين‌ها والدين تو هستند: بدن‌هايشان شروع به تغيير مي‌کند، شکم‌هاي کوچک‌شان از زير لباس‌هايشان قابل رويت مي‌شود، نشيمن‌گاهها‌يشان عريض و پهن مي‌شود. خواب‌آلود مي‌شوند وقتهايي را که عادت داشتند بيدار بمانند و غمگين مي‌شوند زمانهايي را که عادت داشتند هيجان زده و برانگيخته باشند. اينان والدين تو هستند، مسن‌تر شده‌اند اما هنوز پير نه. و آن‌ها دوستهايي را از دست داده‌اند.
آن‌ها به قدر کافي جوان هستند که هيچ‌کدام از اينها را انتظار نداشته باشند، که مرگ را هنوز حتمي‌الوقوع ندانند. اين (مرگ حتمي الوقوع) آشکارا توهين کردن به امنيت آنهاست، يک رخداد ناممکن. اين غيرقابل تفکر است، اين يک شوک است و بدتر از همه اين تنها دليلي است که آن‌ها طي مدت‌ها براي دورهم جمع شدن پيدا کرده بودند.
يک روزي توي ماشين در راه مدرسه مادرت به آن دوستش اشاره مي‌کند که از اين دنيا رفت. او به جوکي که دوستش عادت داشت هميشه تعريف کند مي‌خندد يا از کيکي ياد مي‌کند که مادر او دستور پخت‌اش را داده بود. و تو با فکر کردن خواهي فهميد که او زماني دوستي داشته است و آن دوست ديگر اينجا نيست. اما تو واقعيت آن را درک و دريافت نخواهي کرد: که مادرت آن مرد را دوست داشت و او حالا  ديگر رفته است. که آن مرد برايش واقعي بود، با چهره‌اي که او به خوبي آن را مي‌شناخت، همان قدر خوب که تو کارتون‌هاي صبح شنبه را مي‌شناسي. که آن مرد برايش پايدار و جاودان بود و اين جاودانگي حالا ديگر زدوده شده است و حالا ديگر او مي‌داند که زندگي چه کارهايي مي‌تواند با آدم بکند. هيچ‌کدام اين‌ها براي تو واقعي نيستند، هيچ‌کدامشان نمي‌توانند واقعي باشند. او به نظر غمگين نمي‌آيد و بنابراين تو هم نمي‌تواني تصور کني که اصلا تا به حال اندوهناک بوده باشد.
خيلي‌چيزها وجود دارند که تو نمي‌تواني تصور کني. تو نمي‌تواني والدين‌ات را در آن تعطيلات آخر هفته تصور کني، گرداگرد آشپزخانه با پاپ - بلوز مي‌رقصند درحالي که يک وعده‌ي خوشمزه درست مي‌کنند و از روي خود نمايي کپل‌هايشان را تکان مي‌دهند و با حرکات شانه‌هايشان موزيک را همراهي‌ مي‌کنند. ساليان بعد، زمان فرا رسيدن مهماني بلوغ تو يا عروسي دخترخاله استفاني‌ات، شکل رقصيدن‌شان را که مي‌بيني دلت مي‌خواهد خودکشي کني. اما اگر مي‌توانستي آن‌ها را در آن تعطيلات آخر هفته ببيني، همگي با هم، اگر مي‌توانستي يک دوربين در آن مهماني و موقع رقصيدن‌شان جاساز کني، آن‌وقت مي‌فهميدي که آن‌ها هم زماني جوان بوده‌اند. و اين آن مدلي است که آن‌ها ياد گرفتند برقصند، و حالا هربار که دوباره همان شکلي مي‌رقصند احساس جواني مي‌کنند، حتي اگر تو از گوشه‌‌ي اتاق به آن‌ها ترشرويي کني و آروز کني که کاش همگي منفجر مي‌شدند.
big chill
اگر کسي يک راهي پيدا کرد که نشان‌ات دهد چطور؟ که نشان‌ات دهد دوست پدرت با آن عينک‌ و صداي تودماغي‌اش، که يک زماني سکسي به نظر مي‌آمد، دستان او را دزدکي مي‌گيرد و فکر مي‌کند که او لطيف‌ترين طبع تمام دنيا را دارد. و دوست مادرت با آن ژاکت پشمي‌اش که روزي هزار بار تلفن مي‌زند تا مطمئن شود که ايميل دعوت به عروسي پسرش را دريافت کرده‌ايد‌؟ يک نفر زماني آنقدر بد دلش پيش او گير کرده بود که تا باغ يخ‌زده دنبال او راه افتاده بود و گردنش را مثل ساق پاي يک بره به دندان گرفته بود. آن نره خر مست تنبل که کريسمس‌ها پول مي‌فرستد و غذا لابه‌لاي ريش‌اش گير مي‌کند و با کارمندان خدمات اجتماعي قرار عاشقانه مي‌گذارد؟ بله خودش است،‌‌ آن گاز گرفتن کار او بود.
مادر و پدر تو هم لحظات خودشان را داشتند، وقتي که نمي‌توانستند به يکديگر نگاه کنند و لحظاتي که باورشان نمي‌شد که يکديگر را پيدا کرده‌اند. آن‌ها به ديگران دست زدند و سپس دوباره به همديگر دست زدند و غافلگير شدند از اينکه هنوز هم همان احساس را داشت. آن‌ها با مردم اطراف تو دعوا‌ها و داد و بيداد‌هاي شديدي داشتند. آن‌ها از مردم اطراف تو آسيب ديدند، از مردم اطراف تو ترسيدند، و آن‌ها در آن زمان‌ها چيز ديگري به غير از والدين تو بودند. مست‌تر از آن بودند که از روي پله‌ها برخيزند و بيشتر از ‌‌آن کوک زده بودند که خوابشان ببرد.
تو با دوستان مشخصي بزرگ خواهي شد که کاملا براي تو انتخاب شده‌‌اند. طوري که والدين تو نگران نباشند با والدين آن‌ها روي صندلي راحتي بنشينند. بعضي وقت‌ها حتي ممکن است مادرت مادرهاي ديگر را هم ببيند، يک مشت حلقه‌ي طلا دستش کرده و به موهاي قرمز حنايي‌اش عطر زده و بيرون مي رود تا به صرف يک ليوان شراب و تا 10 دقيقه پس از ساعت 7 با‌ آن‌ها باشد. ولي تو فرق بين اين دوست‌ها و دوست‌هاي قديمي را مي‌داني، آنهايي که مثل استخوان محکم شده‌اند. تو فرق‌شان را مي‌داني اگرچه نمي‌تواني ماهرانه توضيحش بدهي. تو فقط مي‌داني زماني که آن‌ها با يکديگر جمع مي‌شوند، هروقت که باشد، آهنگ حرف زدن‌شان تغيير مي‌کند، صداي خنده‌هايشان يک هوا بلندتر مي‌شود، آن‌ها سرهايشان را عقب مي‌برند و موهايشان را تکان مي‌دهند و آن قهقهه ناخودآگاه به سراغشان مي‌آيد، در مواقعي غافلگيرکننده و درباره‌ي چيزهايي که تو فکر مي‌کني خنده‌دار نيستند. آن خنده مسري مي‌شود و خيلي زود مردها هم شروع به خنديدن مي‌کنند. آن بيرون کنار کباب برياني، بچه‌هايشان را نديد مي‌گيرند و مي‌گذارند که خنده هدايت‌شان کند. چشمان‌شان نرم مي‌شود و پيشاني‌هايشان صاف و لطيف؛ شبيه عکس‌هاي کهنه مي‌شوند.
تو آن عکس‌ها را خواهي ديد، عکس والدين‌ات و دوستان‌شان در تعطيلات آخر هفته. در پوليورهاي گل و گشاد و شلوارهاي کرباسي سبز زيتوني که نمي‌تواني بگويي براي هيپي‌ها هستند يا هسديکي‌ها، يا اينکه وقتي به يکديگر نگاه مي‌کردند به چه مي‌انديشيدند. اما اگر مي‌توانستي بداني چطور؟ مي‌توانستي آن‌ها را همين حالا بشناسي، در همين تعطيلات آخر هفته؟ که هنوز هم برايشان اتفاق مي‌افتد و همه‌ي آن چيزي که هستند را به تو مي‌گويد: آن‌ها زيبا هستند و آن‌ها زنده‌اند، آن‌ها جوان هستند و آن‌ها پيرند، آن‌ها مي‌خندند و آن‌ها عصباني‌اند، آن‌ها سعي دارند بفهمند که چه بودند و به چه تبديل شده‌اند و چه قرار است بشوند. اين هيچ کاري با تو ندارد، هيچ ربطي به تو ندارد. اين فقط يک تعطيلات آخر هفته است، هوا لحظه به لحظه دگرگون مي‌شود و لحظه‌ها به سرعت فرار مي‌کنند.
و يک روزي، حتي شايد در گوشه‌اي در اتاق خواب تو خواهي ايستاد و به آن قسمت از رودخانه که سهم چشم‌انداز توست نگاه خواهي کرد و يک جورهايي بدون اينکه از آن آگاه باشي مي‌فهمي که ضرب‌العجل‌ات/ رويايت را از دست داده‌اي: تو قرار نيست در رشته‌ي سفال‌گري از مدرسه فارغ‌التحصيل بشوي، تو قرار نيست براي يک سال به سوئد نقل مکان کني، تو قرار نيست پليس بشوي، يحتمل هيچ‌وقت موهايت را نمي‌تراشي يا براي نجات يک درخت ماموت کمپين راه نمي‌اندازي، تو ديگر گياه‌خوار نيستي. اعانه‌ي تو همان دلارهايي است که براي ماليات مي‌دهي، اخلاق خوب و پسنديده‌ات است، احترامي است که به قوانين بازسازي ساختمان‌ات مي‌گذاري، وقتي که هوا آفتابي است عينک‌ات را به چشم مي‌گذاري و وقتي نيست باراني مي‌پوشي، در کيف‌ دستي‌ات بادام نگه مي‌داري و مسواک برقي‌ات را شارژ مي‌کني، موهايت را آراسته و مرتب مي‌کني. تو آنجايي نيستي که روزگاري فکر مي‌کردي قرار است باشي، تو فقط همانجايي هستي که‌ آن‌ها بتوانند پيدايت کنند. بنابراين گوشي تلفن را برمي‌داري و به کسي زنگ مي‌زني که تو را همان‌طور به ياد مي‌آورد که مي‌خواهي خودت را آن‌طور به خاطر آوري.

ويسنا فولادي
نظرات
ندا. م شنبه 8 شهريور 1393 نوشته عالي بود. کيف کردم. دانهام از پديده‌هاي جهان ماست. يک نابغه پر از تناقض
2 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:

استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز