نوشته کیم نیومن درباره لری کوئن/ خدایان و هیولاها

7فاز: قهرمانان يهودايي لري كوئن وابستگي تنگاتنگي با شخصيت‌هاي هيولايي او دارند، هم در شباهت‌ها و قرابت‌هاي اساسي و هم در خون و نسب خانوادگي. پدران در سراسر سري فيلم زنده است!، همچون پدر شخصيت اصلي در سزار سياه و جهنم در هارلم، بايد ميان پناه دادن يا كشتن بچه‌هاي هيولايي‌شان تصميم بگيرند.

خدايان و هيولاها

کيم نيومن: يکي از دلايلي که لري کوئن هنوز از طرف دنياي نقد مورد توجه قرار نگرفته اين است که او فيلم‌هاي هيولايي مي‌سازد. هر سه فيلم زنده است! (1974)، زنده است 2: هنوز زنده است! (77)، و زنده است 3: جزيره زندگان (87) از نگراني درباره گام بعدي بشر بر پله‌هاي نردبام تکامل، نوزادان آدمکش، سخن مي‌گويند. در خدا به من فرمان داد (77) با يک بيگانه دو جنسيتي (با بازي ريچارد لينچ) روبرو مي‌شويم که در هيبتي مسيح‌وار به مريدانش چيزهايي را القا مي‌کند تا دست به قتل عام زنند. هيولاي فيلم Q: مار بالدار (81) همان کوتزال کواتل (يکي از خدايان بومي مکزيک از دوران آزتک‌ها) است که با ورد زنده مي‌شود، برفراز بناي بيگ اپل شهر نيويورک بال مي‌زند، و طعمه‌هاي انساني‌اش را از روي سقف خانه‌ها شکار مي‌کند چون معروف است همه در نيويورک غذاي خوب مي‌خورند! استاف (85) يک ماده لزج هوشمند متعلق به مرکز زمين است که از برف بيرون مي‌آيد، به عنوان يک دسر بستني مانند جديد و خوشمزه محبوب مي‌شود، و آدم‌ها را به زامبي تبديل مي‌کند (اين فيلم يک نسخه معکوس و بامزه از يک فرمول رايج فيلم‌هاي وحشت است: اينجا به جاي آن که هيولا شما را بخورد، شما او را مي‌خوريد.) دبيرستان فول مون هاي / ماه کامل در آسمان (80) و بازگشت به سيلمز لات (87)، که دنباله‌اي بر کتاب پرفروش سيلمز لات نوشته استيون کينگ بود، هر دو بازنگري‌هاي ضدکليشه‌اي و طعنه آميزي هستند (به ترتيب) به دو ژانر فرعي سينماي ترسناک يعني فيلم‌هاي گرگ نما، به خصوص فيلم من يک گرگ نماي نوجوان بودم (راجر کورمن، 1957)، و فيلم‌هاي خون آشامي (قسمت اول سيلمز لات در 1979 توسط توبي هوپر ساخته شد.)
حتي فيلم‌هاي غيرفانتزي کوئن هم شخصيت‌هايي دارند که براي بيان ايده‌هاي شخصي او در باب مفهوم هيولاگونگي مناسب‌اند: يافت کوتو که در اولين فيلم کوئن استخوان/ موش را به نشانه ترس بگير! (72) در قالب مامور انهدام موش‌هاي موذي به خانه حومه شهري و زندگي آرام اندرو دوگان هجوم مي‌آورد (چه عنوان بامسمايي در اشاره به آلفرد هيچکاک!)، گنگستر سياه پوست و تشنه انتقام (با بازي فرد ويليامسن) در سزار سياه (73) و جهنم در هارلم (73)، برودريک کرافورد در نقش اصلي فيلم پرونده‌هاي خصوصي جي. ادگار هوور (78) که ظاهرا شمايل اجراي قانون و موجودي خداوش (اما يک عوام فريب بزرگ با اميال سرکوب شده جنسي) است، و همينطور شخصيت کارگردان (با بازي اريک بوغوسيان) در جلوه‌هاي ويژه (84) که يک خيالباف ديوانه و جنايتکاري سونگالي‌وار به نظر مي‌رسد.
لري کوهن
موجود فضايي در موجودي از دنياي ديگر (کريس نايبي/ هاوارد هاکس، 1951)، کاميون در دوئل (استيون اسپيلبرگ، 1971) و کوسه فيلم آرواره‌ها (اسپيلبرگ، 1975) همه نمونه‌هاي خوبي از هيولاهاي قديمي و ازمدافتاده هاليوودي‌اند: ماشين‌هاي کشنده اما تقريبا بدون کاراکتر يا انگيزه که طبق قاعده قهرمان فيلم با آنها روبرو مي‌شود، و در مبارزه از ميان مي‌بردشان. با هيچکدام از مخلوقات هيولايي لري کوئن نمي‌توان به اين راحتي روبرو شد. جامعه متمدن و فرهيخته در فيلم‌هاي او طبقه متوسط سفيدپوستي است که گروه‌هايي از مردان کت شلوارپوش مصلحت‌جوي نماينده آن‌اند، درحاليکه هيولاها معمولا از ميان اقليت‌هاي محروم و سرکوب شده جامعه بر مي‌خيزند. به عنوان مثال نژاد اغلب شخصيت‌هاي هيولاگون او غيرسفيدپوست است. کوتو در استخوان/ موش را به نشانه ترس بگير!، ويليامسن در سزار سياه و جهنم در هارلم، و گرت موريس در استاف همه سياه پوست هستند. پوست نوزادان سري فيلم‌هاي زنده است! ته رنگي از سبز دارد، و کوتزال کواتل فيلم Q: مار بالدار نه تنها پوستي خاکستري رنگ دارد که تبارش هم به سرخپوستان آمريکا مي‌رود. مانند جرج رومرو، کوئن هم از هيولاهاي آنارشيست فيلم‌هايش براي از جا درآوردن آجرهاي ساختمان قدرت (سياسي) حاکم استفاده مي‌کند. فرض او (و رومرو) اين است که وقتي ساختار قدرت فرو بريزد، هرچه از اين ويرانه‌ها برخيزد به مراتب بهتر از فاجعه‌اي است که اکنون در آن زندگي مي‌کنيم. تنها در بازگشت به سيلمز لات است که هيولاها خود صاحب قدرت و فرقه مي‌شوند، و تشکيلاتي از خون آشامان محافظه‌کار نيوانگلندي تاسيس مي‌کنند که از جامعه انساني اطرافشان شرورتر و بي‌رحم‌تر است.
مشکل ديويد کارادين در نقش کاراگاه فيلم Q: مار بالدار (که وجه تمايز ميان خدا و هيولا را نمي‌فهمد) يکي از درونمايه‌هايي است که کوئن مکرر استفاده مي‌کند. وقتي مار بالدار در آسمان نيويورک مي‌سوزد و محو مي‌شود، و کشيش مسئول زنده کردن آن نيز توسط مردم متعصب از ميان مي‌رود، کارادين مي‌گويد: اين اولين بار در تاريخ نبود که يک هيولا را با خدا اشتباه گرفتن. چيزي که بشه کشتش که ديگه خدا نيست. اين هم يکي از همون هيولاهاي قديمي بود. بلافاصله بعد از اين جمله کنايه آميز و خودپسندانه کاراگاه، کوئن تصوير را قطع مي‌کند به خانه پرتي که در آن کوتزال کواتل جديدي از پوسته ترک خورده تخمي غول آسا بيرون مي‌خزد. همانطور که کاراگاه داستان درباره خداگونگي مار بالدار ناآگاه است، ديويد کارادين هم در مورد اينکه شخصيت اصلي فيلم است اشتباه مي‌کند. قهرمان واقعي ماجرا کلاهبرداري خرده پا (با بازي مايکل موريارتي) است که ابتدا به شکل تصادفي لانه هيولا را زير گنبد ساختمان کرايسلر کشف و سرآخر نقش يهوداي خائن را براي کوتزال کواتل بازي مي‌کند. او هيولا را به شهر (جامعه) مي‌فروشد و در قبال اين خيانت يک ميليون دلار بدون ماليات، مصونيت کامل براي جرم‌هايي که انجام داده (همان کاري که فورد براي نيکسون کرد!)، و حقوق مالي کتاب و فيلم و هرچيز ديگري که از داستان هيولاي او بهره ببرد را به دست مي‌آورد.
لري کوهن
رابرت آرمسترانگ وقتي در کينگ کونگ (ارنست بي. شودزاک / مريان سي. کوپر، 1933) گوريل غول پيکر را توصيف مي‌کند مي‌گويد: اين خداي دنياي خودش است. فيلم‌هاي کوئن از اين جمله جلوتر مي‌روند و در باب متوازن بودن بخش اهريمني و وجه الاهي يک هيولا کندوکاو مي‌کنند. اولا فيلمساز هيچکدام از هيولاهايش را به خاطر نيمه الوهيتي که دارند محترم نمي‌شمارد. علاوه بر اين کوئن عموما خداگونگي را همچون نيازي ضروري به نيست و نابود کردن توده مردم تفسير مي‌کند. نوزادان سري زنده است! هنگام به دنيا آمدن از رحم مادر با دندان‌هاي نيش تيزشان همه پرسنل اتاق زايمان را پاره پاره مي‌کنند. کواتزال کواتل (Q) هر رهگذر خيابان را با چنگال‌هايش مي‌قاپد و مي‌برد، و بيگانه فيلم خدا به من فرمان داد نخستين بار وقتي مورد سوظن قرار مي‌گيرد که چند نفر از آشنايان مسخ شده‌اش به جنايات بي‌هدفي دست مي‌زنند و پيروزمندانه فرياد سر مي‌دهند که خدا به من فرمان داد! مشتريان معتاد به مزه دسر استاف کم کم تبديل به گروهي آدم ناهشيار مي‌شوند که در پي کيشي مرگبار لخ لخ مي‌کنند. خون آشامان صاحب قدرت شده شهر سيلمزلات هم از خون مردم نحيف محلي مي‌مکند و هم آنها را مثل برده‌ها به کار در طول روز و ايجاد درآمد کاذب وامي‌دارند. در اين فضاي فقدان حس مسئوليت شناسي که بر فيلم‌هاي کوئن حاکم است، شخصيت‌هاي مابه ازاي يهوداي او (که در چند فيلمش توسط موريارتي جان گرفته‌اند) به شکلي دوپهلو آدمهايي موجه تصوير مي‌شوند که با زرنگي پيامبران دروغين خود را به ملت مي‌فروشند.
قهرمانان يهودايي کوئن وابستگي تنگاتنگي با شخصيت‌هاي هيولايي او دارند، هم در شباهت‌ها و قرابت‌هاي اساسي و هم در خون و نسب خانوادگي. پدران در سراسر سري فيلم زنده است!، همچون پدر شخصيت اصلي در سزار سياه و جهنم در هارلم، بايد ميان پناه دادن يا کشتن بچه‌هاي هيولايي‌شان تصميم بگيرند. هم جان پي. رايان در زنده است! و هم فردريک فورست در هنوز زنده است! در ابتدا با پليس همکاري مي‌کنند تا رد نوزادان جهش يافته و گريخته‌شان را پيدا و آنها را معدوم کنند (در صحنه‌اي از فيلم دوم فورست پس از قبول همکاري با افراد پليس به خود مي‌گويد عجب آدم مسخره‌اي‌ام! با چند تا جنازه تحت تاثير قرار گرفتم!) اما هر دو پدر هم در انتهاي کار مي‌کوشند از فرزندانشان محافظت کنند. جالب اينکه مامور پليس سنگدل هنوز زنده است! (با بازي جان مارلي) خود يک بار صاحب يک نوزاد آدمکش شده بوده و (با احساس مسئوليت پدرانه) او را کشته، و در ديالوگي مي‌گويد شايد براي اينکه قتل فرزندش را توجيه کند، ناخودآگاه به جستجو و شکار ديگر نوزادان هيولايي برآمده است. پدر نوزاد جهش يافته در زنده است 3: جزيره زندگان (موريارتي) بعد از اينکه دادگاه بچه او و ديگر نوزادان آدم کش را به جزيره اي دورافتاده تبعيد مي‌کند، دست به قلم مي‌شود و کتابي جنجالي درباره ماجرا مي‌نويسد، و پس از پرفروش شدن کتاب با يک گروه تحقيقاتي سوار بر کشتي به سوي تبعيدگاه فرزندش مي‌راند.
لري کوهن 
لري کوئن کارش را از دهه 1960 با نويسندگي در تلويزيون شروع کرد (از جمله براي مجموعه مهاجمان (1968-1967) درباره مردي تنها که ادعا مي‌کند بيگانه‌هاي فضايي قصد تصرف زمين را دارند، و مجموعه وسترن انگ خورده (1966-1966) درباره يک ياغي اخراجي ارتش که از قتل عام خونين بريتر کريک زنده باز مي‌گردد.) با مرور نوشته‌هاي او در تلويزيون مي‌توان گفت که ظاهرا از ابتدا به قهرمان‌هاي تک رو، مطرود و پارانوئيک علاقه داشته است. پس از استخوان/ موش را به نشانه ترس بگير! (که کمي ساختار تجربي دارد) او همواره در ژانرهايي فيلم ساخته (وحشت، علمي خيالي، فيلم بازاري سياه پوستي Blaxploitation) که ظاهرا از نظر فروش و گيشه مطمئن‌اند. اما به رغم موفقيت نسبي سزار سياه و زنده است! (که باعث ساخت دنباله‌هاي آنها شد)، کوئن هيچوقت مثل توبي هوپر (با کشتار با اره برقي در تگزاس، 1974) يا جان کارپنتر (با هالووين، 1978) فيلمي نداشته که سروصداي زيادي به پا کند تا توسط آن به عنوان يک فيلمساز پولساز در هاليوود تثبيت و توجه منتقدين هم به او جلب شود. از طرف ديگر چون او همه فيلم‌هايش را با نام شرکت خودش لارکو تهيه و پخش کرده، هرگز هم مانند برخي کارهاي اخير کارنامه هوپر و کارپنتر به دخالت‌ها و نظارت‌هاي ناشي از بودجه زياد و کمپاني‌هاي بزرگ تن در نداده است. جدا از استخوان/ موش را به نشانه ترس بگير! (که گاهي مثل يک تئاتر هجوآميز انتزاعي مي‌شود)، تنها فيلم نزديک به جريان روز هاليوود در دوران کاري کوهن کمدي/ ترسناک ماه کامل در آسمان است، که البته چون بعد از دوفيلم گرگ نمايي محبوب آن دوران يعني يک گرگ نماي آمريکايي در لندن (جان لنديس،1981) و زوزه (جو دانته، 1982) به نمايش درآمد در گيشه شکست خورد و از نظر منتقدان هم دور ماند. از نيمه دهه 1980 و با اوج گرفتن عصر رونالد ريگان، بعد از دو فيلم هيچکاکي غريبه‌هاي کامل (84) و جلوه‌هاي ويژه که دومي اکران محدودي هم داشت، فيلمسازي براي کوهن ياغي و تک رو سخت شد. در سال‌هاي بعد او هرازگاهي به نويسندگي براي ديگران پرداخته است، از جمله فيلمنامه‌هايي که در دو دهه بعد نوشت: اقتباسش از رمان ميکي اسپيلين به نام من، هيئت منصفه‌ام (ريچارد هفرون، 81)، رسواکننده (راب کوئن، 1984)، توهم مرگبار (لري کوئن/ ويليام تانن، 87) که از کارگرداني آن کنار گذاشته شد، کتاب پرفروش (جان فلين، 87)، پليس ديوانه (ويليام لاستيگ، 88) که باز نشان دهنده ارادت او به هيچکاک بود، گناهکار (سيدني لومت، 93)، ربايندگان جسم (ابل فرارا، 94)، عمو سام (لاستيگ، 97)، اتاقک تلفن (جوئل شوماکر، 2002) يکي از بهترين نوشته‌هاي او، تلفن همراه (ديويد ار. آليس، 04)، اسارت (رولند جافي، 07)، و ... از ديگر کارهاي او در مقام کارگردان نيز بايد به نامادري اهريمني (88) با بازي بتي ديويس کهنسال، آمبولانس (90)، و گنگسترهاي اريژينال (96) اشاره کرد، آخرين فيلمش تا به امروز که بازنگري و اداي ديني است به برخي ستارگان سياه پوست سينماي تجاري دهه 1970 و دو فيلم اوليه خودش سزار سياه و جهنم در هارلم.
.................
بخشي از مطلب نويسنده در کتاب فيلم‌هاي کابوسي، انتشارات بلومزبري، 2011

بهداد آوند اميني
نظرات
رضا قلي زاده دوشنبه 13 مرداد 1393 کيم نيومن چقدر خوب مي نويسه آقاي اميني چقدر خوب ترجمه مي کنه 7فاز چقدر خوبه :D
0 0
پاسخ

لومير دوشنبه 13 مرداد 1393 عالي.لري کوئن عزيز هميشه مورد بي توجهي قرار گرفته.حتي در ميان برخي هارور فن ها و لحن راديکالش هميشه باعث شده تا فيلم هاش هميشه با مشکل نمايش روبه رو شه.متن جناب نيومن حق مطلبو ادا کرده و ترجمه هم مسلما بي نقصه
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط















































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز