هفت شخصیت زن برگزیده Game of Thrones در چهار فصل اول

7فاز: شور و شهوت ايگريت در تقابلي چشم‌نواز با آن سرزمين پوشيده از برف، از او شمايلي مي‌سازد دل‌پذير و شكوه‌مند و البته متمايز از تمام زنان حاضر در مجموعه. از آن جهت كه او غريزي‌ترين زن اين مجموعه است؛ همچون واكنش‌هاي او در برابر هر چيزي.

7فاز:
شي:
شي معشوقه يکي از مهم‌ترين کاراکترهاي مجموعه است. در واقع اهميت شي پيش از آنکه ناشي از خودش باشد، از حضور او کنار تيرين حاصل شده است. حب و بغض مخاطب نسبت به او هم در نسبت رابطه‌اش با تيرين شکل مي‌گيرد. تا جايي که او در کنار تيرين و شانه به شانه اوست، تا زماني که تيرين آرامش را در آغوش او مي‌جويد، شي همدردي و همراهي بيننده را برمي‌انگيزد. اما آنجا که کم مي‌آورد در درک قهرمان، همه چيز تمام مي‌شود. شي از جانب تيرين پس زده مي‌شود و نمي‌تواند بفهمد آن مرد کوچک چه رنجي مي‌کشد در گذشتن از تنها مايملکي که در يک شهر تقريبا سراسر دشمن، آشنا دانسته است. سرنوشت بي‌رحمانه‌اي که مارتين بر پيشاني شي مي‌نويسد (نفرت مخاطب و نه مرگ او) تاوان يک آن شک و سقوط زني است که امکان اين را داشته پا بگذارد به جهان پيچيده و صادق مردي که خيلي تنهاست تا محرم او باشد. تنها محرم او. و عظمت آن اتفاق را نفهميده است. آيا داغ نفرت تماشاگر و آن خداحافظي محقرانه از صحنه نبردهاي وستروس، جزاي به حقي نيست براي زني که مي‌تواند هر مردي را شير من بخواند؟ حالا تنها خاطره‌اي که از شي باقي مانده آن لحظه ورود اوست به دادگاه فرمايشي تيرين. تير خلاصي که ما و مرد ما را در آني ميخکوب کرد. فلج کرد و غربت او را بيش از پيش به صورتمان کوبيد.
شي
آريا: او کودکي بيش نبود وقتي جان اسنو، نيدل را در دستش نهاد و رقصيدن با شمشير جايگزين همه بازي‌هاي دخترانه او شد. لابد جان اسنو هم مي‌دانست که بايد ابزار انتقام و محافظت از خانواده را در دستان کوچک‌ترين دختر ند استارک بگذارد. آريا مسير سخت و دور و درازي را پشت سر گذاشت تا به آن نقطه رسيد که بنشيند و جان سپردن ‌هاوند را فقط تماشا کند. بي‌آنکه سکوتش را بشکند، بي‌آنکه لب‌هايش بلرزد، بي‌آنکه اشکي بريزد، بي‌آنکه حتي آني شک کند که بايد بايستد و نيدلش را در قلب‌ هاوند فرو کند. او آرام دست انداخت توي خورجين ‌هاوند و کيسه نقره‌اش را برداشت و رفت. همان‌طوري که از خود او آموخته بود مرده‌ها به نقره نيازي ندارند. نماي نزديکي که در آخرين اپيزود فصل چهار از صورت آريا مي‌بينيم تصوير دختري‌ است که ترس‌هايش را دفن کرده و حالا آماده است به تنهايي رهسپار شود به شهري که سرنوشت اوست؛ براووس. در فصل بعد بايد بنشينيم به تماشاي دختر کوچکي که بيرق‌دار خونخواهي پدرش شده است.
آريا
کاتلين: کاتلين تالي همسر لرد ادارد استارک و بانوي وينترفل. او زني سخاوتمند، مهربان و قوي بود و ...
اينکه زني اصلي‌ترين برگ برنده‌اش را در ميدان جنگ بي‌هيچ هراسي رها کند از کجا مي‌آيد؟ آن‌هم در جنگي که يک‌سوي آن پسر جوانش ايستاده و شانس زيادي براي بردن و بازپس گرفتن خانه و سرزمينش و همچنين براي گرفتن انتقام پدر شهيدش ندارد. سکانس رويارويي جيمي ‌و کاتلين تمام زواياي روشن و تاريک او را بر مخاطب مي‌گشايد. فرازها و فرودهاي شخصيت او را. او پيش از هر چيزي مادر است و همين کافي است وقتي خبر کشته شدن فرزندان کوچکش توسط تئون گريجوي را مي‌شنود، براي آزادي و نجات دخترانش درب زندان را بگشايد و جيمي ‌لنيستر را فراري دهد. عشق پرشکوه يک مادر به فرزندانش از استاندارد فضيلت‌هاي بشري فراتر است. چيزي عظيم و غير قابل کتمان که مهر و تحسين بيننده را مي‌خرد. اما آيا رها کردن گروگان ارزشمند جبهه پسر جوانش که مهم‌ترين فرزند تايوين لنيستر - هوشمند جبهه دشمن – است از طرف زني که پاشنه کفشش را ورکشيده و لابلاي سربازان لشکر خانواده‌اش در هيات زني فرمانده و اثرگذار قدم برمي‌دارد ضعف نيست؟ شايد اگر جيمي ‌کماکان در بندهاي راب استارک اسير بود سرانجام او به اين راحتي‌ها به عاشوراي عروسي سرخ و شکم پاره نوعروسش کشيده نمي‌شد. کاتلين زني‌ست که براي نجات خانواده‌اش هميشه در صحنه است. مي‌تواند از شمال بکوبد تا پايتخت که ند استارک را هشدار دهد به دست‌هايي که در پرده به‌کارند. او تقريبا هميشه و همه‌جا در کنار پسرش و در گفتمان رجل سياست‌مدار حاضر است. و در نهايت اشتباه گران او نيز ناشي از همين سرسپردگي است. حسرت بزرگ مخاطب از او مي‌تواند دوست نداشتن و انکار مدام جان اسنو باشد. اما کدام از شما حق نمي‌دهد به زني که نتواند سمبل زنده خيانت همسرش را دوست داشته باشد؟ آن هم زني که همه چيزش را در طبق اخلاص گذاشته است تا خانواده‌اش را از مهلکه‌ها نجات بدهد. منطقي است! ولي مساله اين است که لازم نبود دوستش داشته باشد. کاش فقط مي‌توانست او را تحمل کند. بزرگ‌منشانه و بخشاينده. آنچنان که از او انتظار مي‌رفت.
کاتلين
ايگريت: مو قرمز شمالي. سرکرده گروه وحشي‌ها – تورموند - که هجوم آورده‌اند به ديوار، در دست نايت واچ‌ها اسير شده. او وقتي دارد با جان اسنو درباره ايگريت حرف مي‌زند، مي‌گويد : او به شمال تعلق دارد، به شمال واقعي
ايگريت تنها زن شاخص اين مجموعه است که از آن‌سوي ديوار آمده بود. از سرزمين‌هاي بکر سراسر يخ. يخ نخراشيده و سرماي جگرسوز. زني آمده از خالص‌ترين و بي‌رقيب‌ترين خودنمايي طبيعت. تنها مکان دست نخورده در ميان لوکيشن‌هاي آميخته با بازي‌ها و قواعد مدنيت. شور و شهوت ايگريت در تقابلي چشم‌نواز با آن سرزمين پوشيده از برف، از او شمايلي مي‌سازد دل‌پذير و شکوه‌مند و البته متمايز از تمام زنان حاضر در مجموعه. از آن جهت که او غريزي‌ترين زن اين مجموعه است؛ همچون واکنش‌هاي او در برابر هر چيزي. و اين بکارت و غلظت پاکيزگي او از تمام آلودگي‌هاي ناگزير تمدن است که او را شايسته مي‌کند جان اسنو را به حريم غار که نشانه خلوت خالص عشق است، وارد کند و بکارت را از پيشاني او بردارد. جان اسنو را متولد کند، بالغ کند و زخم بزند. ايگريت داغ مي‌شود بر پيشاني مردي که پس از فروافتادن او از قلعه خارج بشود و با منس، رئيس وحشي‌ها به مذاکره بنشيند و به شهري‌ترين روش ممکن از ديوار حفاظت کند.
ايگريت
مليساندرا: کاهنه‌اي از آشاي... چه کسي است که نداند او بي‌آنکه تاجي بر سر داشته باشد ملکه اصلي استانيس باراتيون است؟ او استانيس را ترغيب کرد تا به خداي نور مومن شود و در روند داستان، بر تمام کساني که او را رد مي‌کردند يا به استانيس درباره او هشدار مي‌دادند را حذف فيزيکي کرد يا از اهميت و قدرت انداخت. اين ميان جدالي مدام ميان او و سرداووس در جريان بود و دقيقا در لحظه‌اي که استانيس، داووس را به جرم فراري دادن گندري - حرامزاده رابرت باراتيون-  به مرگ محکوم کرد، نامه‌اي از شمال رسيد و مليساندرا تاييد کرد که آنچه در نامه آمده است حقيقت دارد و وجود سرداووس در ارتش استانيس حياتي است. جادوگر، پيش‌گو، راهبه موسرخ و زيبا، در بارگاه استانيس باراتيون يک همه کاره است. استانيس را اغوا مي‌کند تا براي او پسري بزايد که البته چيزي جز يک شبح نيست و جان رنلي را که از تسليم شدن در برابر برادر بزرگش سرباز مي‌زند، مي‌گيرد. او نيروي پيشگويي دارد و اين را گه‌گداري به رخ ديگران مي‌کشد. هنگامي‌که پيرمرد حاضر در جلسه حکومتي استانيس، جامي‌آغشته به زهر را به او تعارف مي‌کند در حالي که ابتدا خودش از آن مي‌نوشد تا او را مجاب به نوشيدن کند، آرام جام را مي‌گيرد و منتظر مي‌شود خون از سوراخ‌هاي بيني پيرمرد بيرون بزند و سپس در حالي که چشم‌هاي گيرا و نافذش را به او دوخته شراب زهرآلود را مي‌نوشد. چه چيزي بر او کارگر است؟ زخم شمشير؟ پولک اژدها؟ اصلا مليساندرا چند سال عمر دارد؟ نشاني از گذر عمر بر اندام و صورت درخشان او نيست. مليساندرا با صدايي بسيار پرطنين خطبه مي‌خواند و خيل آدم‌ها را متاثر مي‌کند و در حلقه خداي نور جمع مي‌کند. حالا ديگر نفوذ او از خود استانيس هم گذشته و خانواده و شواليه‌هاي او را هم دربرگرفته است.
مليساندرا وقتي نامه شمالي‌ها رسيد جمله کليدي را گفت جنگ اصلي آنجاست و حالا لشکر استانيس به ديوار آمده. وحشي‌ها را شکست داده و منس ريدر را اسير کرده است. بانوي آتش نيم‌نگاهي از پس آتش برخاسته به حرامزاده استارک‌ها انداخت. جان اسنو که حالا ديگر از دل وقايع آن سوي ديوار و از بستر جنگ‌هاي بر سر ديوار، هويتي مستقل بهم زده است و حالا بيش از آنکه يک نگهبان شب صرف باشد در ذهن مخاطب کسي است که در جنگ عظيم زمستان نقشي اثرگذار خواهد داشت. گويا قرار است نيروهاي متافيزيکي بانوي سرخ‌پوش در بالاي ديوار خودنماتر از هميشه، به جاي آنکه در مسير تاج و تحت استانيس خرج شوند، درگير جنگ اصلي باشند. بايد ديد.
مليساندرا
دنريس: دنريس طوفان‌زاد، زني با اندامي‌ کوچک، موهاي نقره‌اي و چشماني بنفش که مشخصه‌ي تارگرين‌هاست.
او تنها زن مجموعه است که در حوزه قدرت کنار کسي نايستاده. نه همسرش، نه فرزندش، نه عاشقش، نه پدرش، نه برادرش. مرکزيت و سوداي قدرت مال خود اوست. او خودش ادعاي تاج و تخت دارد. فصل اول، فصل خودنمايي دختر تارگريان‌هاست که چون يک برده زيبا در راستاي تحقق روياي برادر وامانده‌اش به کال دروگو فروخته مي‌شود. او مسير شکوفا شدن و بلوغ را به هوش و ظرافت رقم مي‌زند و راه قلب مرد آن قبيله را از دريچه چشم‌هايش در همخوابگي رخ به رخ مي‌يابد. برادر بي‌شعورش را که خيال مي‌کند بازمانده نسل اژدها‌هاست، حذف مي‌کند و وقتي کال و در پي آن حمايت دوتراکي‌ها را از دست مي‌دهد به دل شعله‌هاي آتش مي‌زند و در نمايي درخشان، آن زيبايي عريان،  پوشيده در لايه‌هاي غبار از خاکستر بيرون مي‌زند و نويد تولد مادر اژدها داده مي‌شود. کاليسي هر چه پيش ترمي‌رود بيشتر به شمايل پيامبري شرقي نزديک مي‌شود که پرچم‌دار عدالت بشارت داده شده است. در فصول بعدي سريال ديگر خبري از آن دختر ماخوذ به حيا نيست. او در ميان مردهاي فراوان اطرافش فرمان‌فرمايي مي‌کند و بر دست‌هاي بردگاني که آزاد کرده به آسمان برده مي‌شود و به ميسا خطاب شدن عادت مي‌کند. در فصل چهارم سريال، دنريس تارگريان دست از جهان‌گشايي به قصد تاج و تخت بر مي‌دارد و در قالب ملکه‌اي فرو مي‌رود که حکمراني را تمرين کرده و با دردسر‌هاي معمول حکومت بر مردم دست و پنجه نرم مي‌کند. در آخرين اپيزود فصل چهارم دنريس ناگزير مي‌شود در راستاي حمايت از جان مردم سرزمينش از وحشي‌گري غريزي فرزندانش، آن‌ها را به بند کشد. لااقل همين دو اژدهايي که دم دستش هستند. او پس از به زنجير کشيدن دو کودکش در سياهچال به سمت درب خروجي مي‌رود و ما از داخل تاريکي سياهچال او را از پشت سر تماشا مي‌کنيم. زني باريک اندام با موهايي بلند و براق، در حالي که چشم‌هاي بنفشش، خيس شده‌اند. دنريس به قطع مهمترين قهرمان زن دنياي مارتين است.
دنريس
سرسي: سرسي زن هوشمند، خودخواه و جاه‌طلب خاندان لنيستر‌هاست که در سايه عنوان ملکه و همچنين پدر توان‌مندش امکان قدرت‌نمايي تمام و کمال در پايتخت يافته. سرسي در جلسه‌اي از شوراي حکومتي، روي صندلي کنار دست پدرش مي‌نشيند. چه کسي نمي‌داند اصلي‌ترين و اثر گذارترين فرد پايتخت تايوين لنيستر است؟ سرسي در واقع آنجا به ما مي‌فهماند پيوند عميقي دارد با پدرش. که پيش از آنکه به احساسات پدر/ دختري آن دو وابسته باشد، تاييدي است بر نگرش لنيستري او به قدرت. او را تقريبا در تمام اتفاقات پايتخت در مرکز حوادث مي‌بينيم و در جدال و کشمکش با مردان مهمي‌ که در مرکز حکومت در رفت و آمدند. چه وقتي ند استارک در پايتخت است، چه وقتي جنگ بلک واتر رخ مي‌دهد، چه هنگامي‌ که مارجري تايرل وارد پايتخت مي‌شود، چه هنگامي‌ که جافري در مراسم ازدواجش به قتل مي‌رسد. و در اپيزود آخر از فصل چهارم نوبت به تايوين مي‌رسد که سرسي را روبروي خود ببيند. او به خواسته پدرش در باب ازدواج با سرلوراس وقعي نمي‌دهد و آنقدر پيش مي‌رود که او را تهديد به افشاي راز بزرگ خود و جيمي‌ کند. چيزي که البته ديگر راز نيست و فقط مانده ملکه مهر تاييدش را به صداي بلند بزند. سرسي اسم فرزندانش را دانه دانه مي‌آورد. پسر بزرگي که از دست داده، دختري که چون برده به عنوان عروس به دورن فرستاده شده و کودکي که تازگي تاج‌گذاري کرده و مي‌بايست دختري را به عنوان عروس برگزيند که سبب ترس سرسي است. ملکه‌اي زيبا و باهوش که به شکلي کوچک‌تر سرسي را ياد خودش مي‌اندازد. سرسي ديگر حاضر نيست در راستاي نگاه قدرت‌طلب لنيستر‌ها و در جهت حفظ متحدان، سرنوشتي را که تايوين براي او رقم زده، بپذيرد. او مي‌خواهد همين جا کنار تامن و البته جيمي ‌بماند. آيا سرسي لنيستر کليد سقوطش را زده است؟ آيا او هم علي‌رغم ادعاي سياستمداري، از يک لنيستر غليظ سقوط کرده؟ آيا او کماکان همان ماده شيري است که در برابر تهديد ند استارک به افشاي هويت پسرش، خونسرد و بي‌مهابا به او گفته بود زماني که تو درگير بازي تاج و تخت مي‌شوي، يا مي‌بري يا مي‌ميري... هيچ حد وسطي وجود ندارد؟
سرسي خود را امتداد روح پدرش در جهان مي‌بيند اما تايوين لنيستر در سرسختي و بي‌رحمي‌ کوهي از يخ بود. در حالي که سرسي آتشي وحشي، جوشان و حريص است. حريص افتخار، قدرت و ستايش که آرامش و رندي زيرپوستي پدرش را ندارد. خدا به مخالفان او رحم کند. سرسي لنيستر خيلي کمتر از اين حرف‌ها صبور و بخشنده است.
سرسي

ندا ميري
نظرات
پري دوشنبه 9 تير 1393 به به ...به به
0 2
پاسخ

علي دوشنبه 9 تير 1393 كاش يكي به كاتلين مي رسوند اين رو كه گفتي.
0 1
پاسخ

h دوشنبه 9 تير 1393 متن زيبايي و کاملي بود،فقط سرسي به ند استارک گفت در نبرد قدرت يا ميبري ميميري(نه ميبازي)
2 1
پاسخ

آراز سه شنبه 10 تير 1393 خيلي خوب بود ، متن شي و سرسي از بقيه بهتر بود
1 1
پاسخ

ندا ميري سه شنبه 10 تير 1393 ممنون از دقت نظر شما دوست عزيز خانم يا آقاي h ... اصلاح شد :)
2 1
پاسخ

محمد پنجشنبه 2 مرداد 1393 مقاله دلچسب و کاملي بود . ممنون !
2 1
پاسخ

آدريان يكشنبه 16 آذر 1393 فقط دنريس ... يعني عاشقشم ...
2 1
پاسخ

سجاد دوشنبه 29 دي 1393 عااي بود. در مورد کاتلين اين هم قابل ذکره که او زني است که با دست رد زدن به سينه ليتل فينگر او را به جايي مي رساند که هرج و مرج را نردباني مي بيند و مي گويد همه چيز را مي خواهم. باشد که اين ها جاي خالي عشقش را پر کند.
1 0
پاسخ
منم يكشنبه 31 خرداد 1394 تو روح ليتل فينگر

saman دوشنبه 6 دي 1395 يعني ماشالا به ادبياتا ايول
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز