یادداشت پویان عسگری درباره «مغزهای كوچك زنگ زده» هومن سیدی

كوبنده، خشمگين و رها شده از قلبِ نفرت. همچون تندري غلتان كه مي‌غلتد و بي‌وقفه همه چيز را به خاك و خون مي‌كشد. يك فيلم مهم؛ برآمده از تب و تاب و «هرج و مرج» زمانه خويش
7فاز:
كوبنده، خشمگين و رها شده از قلبِ نفرت. همچون تندري غلتان كه مي‌غلتد و بي‌وقفه همه چيز را به خاك و خون مي‌كشد. يك فيلم مهم؛ برآمده از تب و تاب و «هرج و مرج» زمانه خويش كه نشان نارضايتي و بحران فردي/اجتماعي معاصر را بر پيشاني خود داغ كرده و عجز و نگون‌بختي‌ آدم‌ها را با صداي بلند فرياد مي‌زند. آن هم در شرايطي كه سينماي جريان اصلي ايران به خواب ابدي فرو رفته و ترويجِ زشتي و سطحيت و سكون مي‌كند. «مغزهاي كوچك زنگ زده» اما از جايي نامنتظر، از سرخوردگي و اندوهِ پيامد سركوب‌هاي اجتماعي در ايران معاصر سر برآورده است. آينه‌اي تمام‌نما از يك جامعه آشفته‌حال و بيمار و تحقير شده كه افرادش از سر بي‌پناهي و فقر اقتصادي/فرهنگي بر صورت هم چنگ مي‌كشند و حقارت و نفرت‌شان را با يكديگر و عليه ديگريِ بزرگ‌تر به اشتراك مي‌گذراند. فيلمي انتقادي كه با حمله به جايگاه «پدرسالاري» و تسلسل خشونت مردانه در فرهنگ ايراني، خودكامگي فردي و دلسوزي آمرانه را به حاشيه مي‌برد و بجايش با تمركز بر نگاه مشفقانه به انسان و محدوديت‌هايش، در نهايت به نمايش انسان و بروز حساسيت‌هاي انساني از خلال خشونت و لات‌بازي و عربده‌كشي مي‌رسد. داستان يك حيوان آدم‌نما (با بازي فوق‌العاده نويد محمدزاده) كه پلشتي‌هاي پيرامون و تناقضات رفتاري منتج از آن را در خود جمع كرده و در طول داستان و بعد از مواجهه با شوك‌هاي عاطفي به ماهيت متناقض و متلون خود پي مي‌برد. پرسه‌هاي شخصيت اصلي و حيراني و سرگشتگي او در نيمه دوم «مغزهاي كوچك زنگ زده»، شرح مداقه اين گوسفند بر خود و عادات زشتي‌ست كه به آنها خو كرده است. روايتي دردناك و همدلي‌برانگيز از حيواني كه مي‌خواهد انسان باشد و بر خودِ نامتعادل و پريشان‌اش مسلط شود. و اينگونه اين شخصيت رنجور از طريق مسير دراماتيكي كه طي مي‌كند و فهم حداقلي‌اي كه بدست مي‌آورد واجد آگاهي اوليه و مسئوليت‌پذيري اخلاقي در نسبت با آدم‌هاي اطراف‌اش مي‌شود. او بعنوان يك انسان بايد محافظ گله در برابر چوپان وحشي جديد (پسر نوجوان آزاد شده از زندان) باشد و از نوع انسان در برابر وحشي‌گري دفاع كند.
راستش انتظار چنين فيلمي از هومن سيدي نداشتم و حقيقتا غافلگير شدم. فيلمسازي كه آثار قبلي‌اش جملگي تقليدهايي خام از فيلم‌ها و سريال‌هاي غربي بودند و ناموفق در توجيه استتيك چهل تكه خود، فقط به كيفيتي خاص در برخي صحنه‌ها بواسطه نمايش احساسات افسارگسيخته دست مي‌يافتند. اينجا هم ظاهر/پلاستيك «شهر خدا» فرناندو ميرلس و تماتيك اوليه «يك پيامبر» ژاك اوديار به عاريت گرفته شده اما فيلم در مسير دراماتيك اورژينال خود حركت مي‌كند و تماتيك ثانويه‌اش و وضعيت اخلاقي شخصيت اصلي در انتهاي فيلم، آن را جايي دور از مقاصد تماتيك فيلم اوديار قرار مي‌دهد. سيدي در «مغزهاي كوچك زنگ زده» با رجوع به دو سنت حاكم بر فيلمسازي در سينماي ايران؛ «ملودرام بومي» و «فيلم اجتماعي» و تلفيق اين دو سنت، هم زيبايي‌شناسي آنها را ارتقا مي‌دهد و نقطه‌عطف اين دو چرخه فيلمسازي در اواخر دهه نود خورشيدي را سبب مي‌شود و هم آلارم شورش‌هاي اجتماعي و زلزله‌هاي فرهنگي در راه را به صدا درمي‌آورد. در پيوند با ميراث سينماي ايران هم البته فيلم سيدي متهم به تقليد از «ابد و يك روز» سعيد روستايي شده و همگان از شباهت‌هاي دو فيلم سخن مي‌گويند. در چشم‌اندازي كلي هر دو فيلم فرزندان آخرين فيلم بزرگ برآمده از «رئاليسم اجتماعي» در سينماي ايران هستند؛ «زير پوست شهر» رخشان بني‌اعتماد. اما اگر «ابد و يك روز» همچون سلف‌اش منش و ديدگاه چپ‌گرايانه نسبت به مسائل اجتماعي داشت و برخلاف شاهكار بني‌اعتماد موفق به صورت‌بندي منطقي مسائل نمي‌شد و نهايتا به «واپس‌گرايي اجتماعي» و تاكيد بر روحيه «خاله‌خرسه»وار مرسوم ايراني (ناآگاهي) در راستاي حفظ خانواده مي‌رسيد (بي‌آنكه شخصيت‌ها در اين مسير هزينه‌اي پرداخته باشند!)، «مغزهاي كوچك زنگ زده» با دوري از الگوهاي چپ‌گراي «عدالت محور» در سينماي اجتماعي ايران؛ «فرديت انساني»، «آگاهي اجتماعي» و خواست «آزادي» را برجسته كرده و مسئله را از جمع به فرد منتقل مي‌كند. در ساحت اجرا و ابعاد تكنيكي هم فيلمبرداري درخشان پيمان شادمانفر و استاندارد بالاي ساير عوامل فني، فيلم را در جايي وراي سنت «گدا گرافي» سينماي اجتماعي ايران در سه دهه اخير، و در دسته لاغر «فيلم‌هاي جاه‌طلبانه» قرار مي‌دهد. در نهايت و بعد از تماشاي اين فيلم ويژه، چهره مغبون و مغمومِ نويد محمدزاده؛ بخصوص صورت تركيده و اندوهگين‌اش در نيمه دوم فيلم را به يادگار با خود به گنجه علائقم از تاريخ سينماي ايران مي‌برم تا بعدها يادم بيايد زندگي در ايرانِ اواخر قرن چهاردهم شمسي، چقدر جانكاه، پيچيده و توام با حسرت‌هاي ريز و درشت زيستي بود.
پويان عسگري
نظرات
ماني يكشنبه 8 مهر 1397 عالي بود پويان .بهترين يادداشت درباره فيلم
6 1
پاسخ

جواد سه شنبه 17 مهر 1397 نقد خوبي بود باهاتون موافقم . تنها مشکلي که با فيلم داشتم قصه خواهره بود و اينکه تو نقطه اوج تعريف کردن داستان فيلم
داخل گوشي و دفاع با ناله کردن رو اصلا نميپسندم. خيلي اين نتيجه گيري و درام پردازي سطحي و آبکي است که اين سالها در فيلمهاي ايراني به وفور ديده ميشه . با اينحال پايان بندي درست و کاملا در مسير روايت و محتوا بود .
1 0
پاسخ

رضا گميني شنبه 5 آبان 1397 ممنونم از نقد صادقانه و منصفانه‌اي که در مورد فيلم داشتي. به‌شخصه با ديدگاهت کاملاً موافقم و فيلم عميقا منو شگفت‌زده کرد. فقط تنها نکته‌اي که نمي‌خوام و نمي‌تونم بگم مسئله يا نقص؛ بايد بگم چيزي که از نظر من ناهمخوان بود، احساسيه که من از بازي آقاي اصلاني گرفتم. شايد اون زمختي (نه لزوما بي‌رحمي) که از يک رئيس کارتل انتظار داشتم نديدم. انگار صدا و آواي شخصيت با ظاهر نخراشيده‌اش مناسبت نداره و فرهاد اصلاني رحيم‌القلب و صميمي از درون يک غول داره ديالوگ ميگه. خوشحال ميشم نظرتو بدونم.
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز