یادداشت پویان عسگری درباره «تنگه ابوقریب» بهرام توكلی

اغتشاشي خسته‌كننده بنام «تنگه ابوقريب» كه ناموفق در نمايش پيچيدگي‌هاي رفتار انساني، در ساخت تنگه‌اي كه ادعاي نمايشش را دارد عاجز مي‌ماند و به شكلي مضحك و باورنكردني تماشاگر فيلمي مي‌شويم كه حتي از پس توجيه عنوان‌اش هم برنمي‌آيد.
7فاز:
ديدگاه و سليقه فردي، فيلمسازيِ طبيعي و فيلم برآمده از مسئله شخصي فيلمساز، سال‌هاست كه ديگر جايي در مناسبات غيرطبيعي سينماي جريان اصلي ايران ندارد و بجايش در دو دهه اخير انبوهي فيلم ايرانيِ پرمدعا اما تهي‌مغز داشته‌ايم كه سازندگان‌شان بجاي استمرار و جديت و تمركز در امر فيلمسازي به دنبال هوا كردن فيل بوده‌اند. فيل‌هايي كه ناتوان از هوا شدن، به شيوه‌اي معكوس فيلمسازان‌شان را هوا كرده‌اند! حالا فيلِ تازه‌اي از راه رسيده كه ادعاي پرواز در بلنداي آسمان دارد اما به قعر زمين سقوط مي‌كند. فيلمي كه از پول بيت‌المال براي خود وجهه مادي/معنوي كسب كرده و ناخواسته مصداق بارز اين جمله مي‌شود؛ «دوست نادان بدتر از دشمن دانا است». نااميدكننده‌تر از كيفيت زيرمتوسطِ فيلم، اين انحطاط سليقه و تصميم‌گيري سيستم دولتي (موسسه اوج) در انتخاب كارگردان غيرمناسب براي توليد فيلم سينمايي است كه جلب توجه مي‌كند. فيلمسازِ ساكن ينگه دنيا كه به گواه فيلم‌هاي قبلي‌اش، ضد انسان و ضد هر وضعيت احساسي/عقلاني بشري است، چرا بايد سازنده چنين فيلم ميهن‌پرستانه و استراتژيكي باشد؟ در كدام فيلم قبلي بهرام توكلي نشانه‌هاي ايمان و باور به عواطف انساني و نيروي معنوي برآمده از آن ديده مي‌شود كه مدخلي براي ورود به پيچيده‌ترين احساسات و آلام آدميزاد در ميدان جنگ باشد؟! اصلي‌ترين ايده تماتيك فيلم‌هاي قبلي او نابودي تدريجي و اضمحلال انسان‌هاي افسرده و مايوس در جهاني جبرگرايانه (البته جبرگرايي روستايي‌وار!) بوده. كاركرد فيلم جنگي اما نه حبس احساسات و انرژي آدميزاد كه آزاد كردن آنها و تربيت و تصعيد اميال بشري در فضايي رها و برآمده از جبر و اختيار انساني است. فيلم جنگي نياز به صراحت تماتيك و خلاقيت فرمال دارد اما نسبي‌گرايي «جهان سومي» به دليل فقدان هوش و سليقه ويژه در مرحله ايده‌پردازي اوليه و تئوري‌بافي سطحي متوقف مي‌شود. بدون نقشه و استراتژي و مفهوم «چشم‌انداز» در فيلم جنگي. اغتشاشي خسته‌كننده بنام «تنگه ابوقريب» كه ناموفق در نمايش پيچيدگي‌هاي رفتار انساني، در ساخت تنگه‌اي كه ادعاي نمايشش را دارد عاجز مي‌ماند و به شكلي مضحك و باورنكردني تماشاگر فيلمي مي‌شويم كه حتي از پس توجيه عنوان‌اش هم برنمي‌آيد.
آدم‌ها در «تنگه ابوقريب» همچون كمدي‌هاي اسكروبال دور هم مي‌چرخند، به اشباح (معادل عراقي‌ها در جهان فيلم!) شليك مي‌كنند و در جغرافيايي كه اساسا براي تماشاگر شكل نمي‌گيرد يكي يكي از پا درمي‌آيند؛ بدون آن‌كه همدلي تماشاگر جدي، جذب حال آنها و مرگ دلخراش‌شان شده باشد. مشكل نه در تماشاگران كه در مواجهه تخت و زمخت فيلمساز در استفاده از كليشه‌هاي تيپ‌سازي در فيلم جنگي ايراني و بلاتكليفي او در انتخاب يك هدف/رويكرد مشخص براي عرضه آدم‌هاي فيلم و تاثيرگذاري بر تماشاگر است؛ يكي مزه مي‌پراند، ديگري متفكر و فرو رفته در خود است، آن يكي لوطي‌وار به بقيه محبت مي‌كند و بقيه هم به پژواك ناقصي از خرده‌تيپ‌هاي منتج از سينماي جنگ ايران بدل مي‌شوند. واقعا سكانس افتتاحيه مطول و ملال‌آور فيلم چه كاركردي در رنگ‌آميزي شخصيت‌ها و پردازش روحيات آنها دارد؟ در طول فيلم تنها براي يك نفر دلواپس مي‌شويم كه آن هم بخاطر نسبت غريزي تماشاگر با پرده سينما (صحنه جنگ) و حضور يك كودك در ميدان رزم است. اما پيامد اين نگراني، ايده‌اي متحجرانه و ديدگاهي ضداخلاقي از هسته متلون فيلم خود را مي‌نماياند كه تماشاگر جدي را به فكر فرو مي‌برد؛ آيا چنين فيلمي به اين قصد ساخته شده كه به حضور كودكان در جنگ مشروعيت بخشد و اسباب‌بازي بچه‌گانه را به اسلحه جنگي بدل كند؟! حيف از تلاش تحسين‌برانگيز حميد خضوعي‌ابيانه در مقام مديرفيلمبرداري و تقلاي جواد عزتي بعنوان بازيگر كه صرف چنين فيلم بي‌نقشه و بي‌هدفي شده. فيلمي فراموش‌شدني كه مازاد بجا مانده از بهترين فيلم‌هاي جنگي تاريخ سينماي ايران را خرجِ لباس جديد پادشاه (هيچي) كرده و در جايي دور از آثار ويژه اين چرخه فيلمسازي قرار مي‌گيرد. فيلمي ابتر در هر نوع از داستانگويي كلاسيك/مدرن (اساسا فيلمنامه‌ و مسير دراماتيكي در كار نيست كه بحث پيرنگ و خرده‌پيرنگ در آن مطرح باشد) كه نه بهره‌اي از ژست خشن و شور عاطفي فيلم‌هاي رسول ملاقلي‌پور برده و نه نگاه سياسي/اجتماعي‌اش به جنگ، واجد ديدگاه نسبتا پيچيده ابراهيم حاتمي‌كيا به مناسبات جنگي در فرهنگ ايراني است. از طرف ديگر و همان‌طور كه ذكرش رفت شخصيتي هم در طول فيلم بوجود نمي‌آيد كه سبب شكل‌گيري مجموعه آدم‌ها يا شبكه‌اي از نيروهاي انساني در قالب يك فيلم جنگي فرماليستي با لحني شاعرانه شود. در اين شرايط ادعاهاي خنده‌دار گروه سازنده و طرفداران فيلم در تشبه به فيلم‌هايي همچون «خط باريك سرخ» ترنس ماليك و «دانكرك» كريستوفر نولان، يادآور همان فيلي است كه نه تنها در آسمان اوج نمي‌گيرد بلكه با سرعتي برق‌آسا در باتلاق ميانمايگي مدفون مي‌شود.
پويان عسگري
نظرات
ايرن خالقي يكشنبه 11 شهريور 1397 بهترين نقدي که مي شد بر اين فيلم وارد کرد.
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز