یادداشت پویان عسگری درباره «سرگیجه» آلفرد هیچكاك و «بازیكن شماره یك آماده» استیون اسپیلبرگ

«سرگيجه» داستان مردي است كه در ضديت با عشق رمانتيك، زني كه در نهاد و ذهنيت‌اش تروماي رواني بوجود آورده را سنگدلانه به شكل فيزيكي از بين مي‌برد

7فاز:
درباره «سرگيجه» آلفرد هيچكاك:
«جايي كه من بدنيا اومدم و جايي كه من مُردم. براي تو يك لحظه بيشتر نبود. تو حتي متوجه نشدي». مادلن (كيم نواك) در لحظه‌اي جادويي به تنه‌ي درخت كهنسال نگاه مي‌كند و اين ديالوگ را خطاب به اسكاتي (جيمز استوارت) مي‌گويد. در اوج مسيرِ خواب‌گونه‌اي كه اسكاتي با مادلن طي كرده، اين جملات بمنزله حك شدنِ افسونِ زن در روانِ مرد است. بمثابه شكل‌گيري عشق رمانتيك در درون مرد عاشق كه در اين لحظه از سوي زن، موكد مي‌شود. چند صحنه بعد و در پايان بخش اول «سرگيجه» مرگ مادلن در منظر اسكاتي، نمايشگرِ تماتيك مالوفِ آلفرد هيچكاك در فيلم‌هايش است؛ «مردي كه در راه تسلط بر وجود زن/زنانه، به اختگي و ناتواني (عاطفي/جنسي) مردانه مي‌رسد». در عين حال فقدان مادلن و از بين رفتن او، كيفيت عشق و تمناي مردانه را در اسكاتي تشديد كرده و او را در مواجهه با عاطفه‌ و نياز عاشقانه‌اش، تسليم و مجنون مي‌سازد. بخش انتهايي فيلم، نه‌ فقط ادامه و مكمل تماتيكِ مطرح شده در فيلم كه بعنوان نقيضِ آن و فيلم‌هاي هيچكاك، براي تنها بار در آثار او، مرد براي غلبه بر ضعف و خلاصي از اختگي‌اش تلاش مي‌كند. حضور جودي در جهان فيلم، به اسكاتي اين فرصت را مي‌دهد تا با تبديل او به مادلن (عشق از دست رفته/وسواس ذهني) هم از مهابتِ فقدان و خلا/اندوه عاشقانه رهايي يابد و هم با از بين بردن مادلن، بر ترس از ارتفاع و اختگي مردانه‌اش چيره شود. صحنه معروف «سرگيجه» جايي كه با فلاش‌بك ذهني جودي و مرور نقش‌آفريني‌اش در جايگاه مادلن براي از بين بردن زنِ الستر، مواجه مي‌شويم، تنها براي تبديل غافلگيري به تعليق به منظورِ پي بردن به ماهيت واقعي جودي نيست. بلكه با اين ايده نبوغ‌آميز، هيچكاك بر مبناي ديدگاه مردانه، تماشاگر را از منظر قضاوت اخلاقي، همراه با اسكاتي كرده و جودي/مادلن را در نزد مخاطب، دروغگو و عمل او را ضدانساني جلوه مي‌دهد. بعبارت بهتر برخلاف چيزي كه از سوي منتقدان قديمي ايراني گفته شده، شاهكار هيچكاك فقط درباره مردي كه يك زن/عشق را دو بار از دست مي‌دهد، و سرسپردگي به عشق رمانتيك نيست. بلكه «سرگيجه» داستان مردي است كه در ضديت با عشق رمانتيك، زني كه در نهاد و ذهنيت‌اش تروماي رواني بوجود آورده را سنگدلانه به شكل فيزيكي از بين مي‌برد تا به سركوبِ تصوير خيالي از عشق و تعادلي جانكاه در احساسات‌اش برسد. لحظه‌اي دردناك در پايان تلخ و سرد فيلم كه اسكاتي بر بلنداي كليسا، با حسرت و دريغ به جنازه سقوط كرده مادلن/جودي خيره مي‌شود. او حالا ديگر نه از ارتفاع مي‌ترسد و نه زني مكار وجود دارد كه با نقش‌آفريني سببِ پريشاني روان و عواطف‌اش شود.

درباره «بازيكن شماره يك آماده» استيون اسپيلبرگ: سئوال و چالش اصليِ تماشاگر حين تماشاي «بازيكن شماره يك آماده» استيون اسپيلبرگ؛ آيا اين يك فيلم سينمايي است؟ يك بازي كامپيوتري؟ يا ديالوگي بي‌وقفه با فرهنگ عامه آمريكايي و تاريخ سينما؟ پاسخ تركيبي از هر سه است. بعبارت بهتر نه فقط با يك فيلم ويژه، كه با نقطه‌عطف هاليوود (سينماي جريان اصلي آمريكا) در آستانه ورود به دهه سومِ هزاره سوم مواجه هستيم. فيلمي كه قالب‌هاي مسلط در چرخه فيلم‌هاي «علمي تخيلي»، «كاميك‌بوكي» و آثار برآمده از قواعد بيانگري بازي‌هاي ويدئويي طي دو دهه اخير را پس زده و استتيك بي‌بديل و شگفت‌انگيزش را جايي دور از انتظار تماشاگرِ آشنا به سينماي عامه‌پسند آمريكايي، بنا مي‌سازد. برآيندي از هاليوود خوش‌خيال عصر ريگان و مناسبات بدبينانه حادث شده بعد از يازده سپتامبر. انگار كه ريچارد دريفوسِ «برخورد نزديك از نوع سوم» و گروه بچه‌هاي «ئي.تي» پا به جهان خشن و سرد «گزارش اقليت» گذاشته‌ و برخلاف پينوكيوي مقهور در «هوش مصنوعي»، بدنبال رهايي خود و جهان پيرامون‌شان از شر نيروي اهريمني‌ و خبيثي كه احاطه‌‌شان كرده، هستند. فيلمي با ريتم و سرعتي برق‌آسا، غني از شمايل‌هاي پاپ كالچر آمريكايي و مشحون از ايده‌هاي سياسي تجديدنظرطلبانه‌‌ي مالوف اسپيلبرگ در ساليان اخير، كه همچون بهترين آثار سازنده‌اش از تكنولوژي براي توصيف پيچيده‌ترين حالات و احساسات انساني بهره مي‌برد. شايد استفاده از صفت شاهكار براي فيلمي تازه‌نفس به حساب ذوق‌زدگي گذاشته شود اما بدون ذره‌اي ترديد اين خلاقانه‌ترين فيلم جريان اصلي آمريكايي در دهه اخير است. فيلمي بغايت پيشرو و هنجارگريز كه شبيه به بهترين آثار كلاسيك/مدرن هاليوودي هم تماشاگر را سرگرم مي‌كند و هم با پيوندش به جهاني غريب او را به تامل در احوالات خويش و دنياي مغشوش معاصر وا مي‌دارد. طعنه‌آميز اينجاست كه «بازيكن شماره يك آماده» را پيرمردي هفتاد ساله در نهايت شعور انساني و سليقه سينمايي ساخته كه ملهم از نبوغ برآمده از «اواتار» جيمز كمرون، مرزهاي بيانگري فيلمِ تكنولوژيكِ آمريكايي را تا جايي دور از دسترس رويكردهاي مرسومِ فيلمسازي در هاليوود (كريستوفر نولان و دوستان) گسترش مي‌دهد. يكي از بهترين فيلم‌هاي كارنامه پربار اسپيلبرگ كه در نسبت با فعاليت فيلمسازي او در دهه هفتاد و هشتاد ميلادي، كاركردي معادل «پاييز قبيله شاين» در ميان فيلم‌هاي جان فورد پيدا مي‌كند؛ هم از منظر بازنگري در ديدگاه‌هاي سياسي/اجتماعي پيشين (فيلم‌هاي اوليه و مياني) و هم به لحاظ جمع‌بندي تمام ايده‌هاي تماتيك و موتيف‌هاي تصويري كه شالوده سينماي اسپليبرگ در چهل سال اخير بوده‌اند.

پويان عسگري
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط





































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز