یادداشت نویسنده 7فاز درباره «مرا به اسمت صدا بزن» لوكا وادانینو

"رقص... اميال وحشي آدم را بر مي‌انگيزد؛ غريزه‌هايي كه خود، طي زندگاني هشيارانه‌مان، با لالايي‌ خواب‌شان كرده‌ايم. ما مي‌رقصيم كه كشتي اندوه‌مان را غرق كنيم. پس برقص! برقص! اگر بايستي باختي!"
7فاز:
اگر بايستي باختي
سر و صداي اين فيلم "كامينگ آف ايج" (ساب ژانري به معناي فيلم‌هاي درباره نوجوانان در آستانه بلوغ) ساخته لوكا وادانيو، كه با اقتباس از رماني به همين نام از آندره آكيمن شكل گرفته، باعث شد كه پيش از ديدن فيلم بدانم قرار است رابطه همجنس گرايانه دو پسر جوان در ابتداي دهه هشتاد در شمال ايتاليا را تماشا كنم. اما فيلم كه تمام شد، انتظاراتم با توجه به چيزهايي كه پيشتر خوانده و يا شنيده بودم نه تنها برآورده نشد بلكه به نظرم هم نيامد كه اثر، چيزي به دنياي پرپيچ و خم و پيچيده روابط همجنس گرايانه (خصوصا از نوع مردانه‌اش) اضافه كرده باشد. پس روي آوردم به جستجو در سايت‌ها و اخبار پيرامون فيلم، تا شايد دريچه تازه‌اي از جهان‌بيني فيلمساز و نويسنده برايم باز شود كه به مصاحبه "آرمي همر"، بازيگر يكي از دو نقش اصلي (اوليور)، برخوردم:
همر در پاسخ خبرنگاري كه از او درباره سخت‌ترين فصل فيلم پرسيده بود، در حالي كه همه انتظار داشتند از لحظات دشوار و خجالت‌آور روابط جنسي فيلم صحبت كند، از فصل رقص در نيمه اول فيلم ياد مي‌كند كه در يك كلوب روباز ايتاليايي رخ مي‌دهد. بازگشت من به اين دو دقيقه و تماشاي دوباره اين رقص جادويي، روحي دوباره در فيلم دميد و لايه‌ پنهاني را كه به ظرافت در ميان آن رقص ناموزون و آشفته حال قرار داشت، پيش چشمم آشكار ساخت. 
رابطه اليو (با بازي درخشان تيموتي شالامي) و اليور رابطه‌اي پرفراز و نشيب است. در ابتدا بنظر مي‌رسد هيچ كدامشان كششي به يكديگر ندارد و حتي مايه‌هايي از تنفر و حسادت بين اين دو شكل مي‌گيرد. اما با پيش رفتن قصه و با وقوع لحظات دو نفره‌اي كه به اجبار با هم مي‌گذرانند، اين احساس بيزاري رنگ تازه‌اي به خود مي‌گيرد و مخاطب را متوجه رابطه‌اي غيرمعمولي مي‌كند. فصل ماقبل رقص يكي از همان لحظه‌هاي كليدي دو نفره است. جايي كه اوليور جمله‌اي كه به تازگي در تحليل يكي از گفتمان‌هاي فلسفي هايدگر گفته را بي‌معني و نارسا مي‌داند، در حالي‌كه اليو براي اولين بار  لب به تحسين از اليور مي‌گشايد. پاسخ اوليور به اين ابراز احساس غيرمنتظره چيزي نيست جز سر خوردن به درون آب استخر. و اين غلطيدن بي‌مقدمه به درون استخر مقدمه‌اي است به همان رقص معهود:
در نيمه آغازين اين نمايش/رقص، اليو جلوتر از دوستانش روي صندلي لم داده است و اوليور را مي‌نگرد كه با آهنگ ملايم و عاشقانه "ليدي ليدي ليدي" از "جرج مورودر"، بي‌توجه به هر آن چيزي كه پيرامونش جريان دارد، با يكي از دختران محلي مي‌رقصد. دوستان اليو مانند خودش مقهور اين رقص عاشقانه و به خصوص وقار اوليور در آن شده‌اند. اما اليو، سرخورده و دلخور از اينكه معشوق تازه به دست آورده‌اش را اين چنين در بازوان فردي ديگر (آن هم جنس مخالف ، چه بدتر!) مي‌بيند , سعي مي‌كند اين ناراحتي را با نقابي از بي‌تفاوتي و حتي پك‌هاي زوري به سيگارش پنهان كند . در همين لحظات تصوير از نماي بسته چشم‌هاي غمناك اليو قطع مي‌شود به دو دختري كه در مقابل جايگاه "دي جي كلاب" به نرمي به خود پيچ و تاب مي‌دهند. چند ثانيه بعد، دي جي تصميم مي‌گيرد، موزيك را تغيير دهد: چه خوش تغييري! ترانه بعدي، قطعه "لاو ماي وي" از گروه "سايكودليك فيورز" است. براي تماشاي تغيير حال وهواي صحنه رقص لازم نيست صبر كنيم. همان دو دختري كه جلوي دي جي بدون حرارت آنچناني تكان مي‌خوردند، حالا گل از گلشان مي‌شكفد و با ريتمي تند به رقصشان ادامه مي‌دهند. اين تغيير آهنگ دوستان اليو را هم ترغيب به بلند شدن و رقصيدن مي‌كند و وقتي يكي از آن‌ها از اليو مي‌پرسد "نمياي؟" اليو ابتدا به تندي پاسخ منفي مي‌دهد اما در كسري از ثانيه پشيمان مي‌شود : "يكم ديگه ميام!"
"راهم را دوست دارم 
اين مسير تازه‌اي‌يه
به هرجايي كه ذهنم سرك بكشه، مي‌رم" .
ترانه "ريچارد باتلر" و گروهش در سال 1982 (يك سال پيش از سالي كه قصه فيلم در آن مي‌گذرد) در قالب آلبوم "فور اور نو" منتشر شد. از همان ابتداي انتشار ترانه، باتلر اذعان داشت اين آهنگ را براي كساني نوشته است كه با جنسيت خود مشكل دارند تا نهيبي باشد براي آن‌ها كه به راه خود ادامه مي‌دهند و اجازه نمي‌دهند افكار پوسيده درباره همجنس‌گرايان سد راه اميال و افكار عاشقانه‌اشان باشد. حالا اليو به تنهايي روي صندلي‌اش لم داده است، در پس زمينه همچنان صداي دعوت كننده‌ي "سايكودليك فيورز" و فريادهاي شادمانه دوستانش شنيده مي‌شود. غرق در افكارش، همچنان با بدگماني به روي سن و اوليور كه حالا توسط چند دختر ديگر احاطه شده است نگاه مي‌كند. جرعه‌اي سر مي‌كشد. درست درهمان لحظاتي كه بنظر مي‌رسد روياي به دست آوردن اوليور در چشمان اليو رو به زوال و نابودي است، ناگهان گويي پاسخ تمام تناقض‌ها و ابهام‌ها به او الهام مي‌شود. آخرين پك را به سيگارش را مي‌زند و براي اولين بار در طول شب، صورتش به لبخند باز مي‌شود...
باز هم اوليور را مي‌بينيم كه اين بار فارغ و سرخوش دست‌هاي بزرگ‌اش را روي هوا بدون هيچ تناسبي تكان مي‌دهد ، بي‌هيچ شباهتي به آن اوليور موقر چند لحظه پيش كه در آغوش كيارا والس گونه مي‌رقصيد. قاب كه بازتر مي‌شود اليو را مي‌بينيم كه به اين نمايش باشكوه مي‌‌پيوندد. از ذهنمان مي‌گذرد كه شايد اين ترانه هنجارشكن دهه هشتادي او را مجاب كرده تا براي يك رقص هم كه شده، تمام ملاحاظات رابطه‌اش با اوليور را ناديده بگيرد و در رقص او را همراهي كند. اما اين خيال چند لحظه بيشتر دوام نمي‌آورد. اليو دست دختري را مي‌گيرد و با سرمستي و سرخوشي جلوي اوليور جولان مي‌دهد . گويي او هم قبول كرده كه براي به دست آوردن اوليور  بايد به يك "بازي" تن دهد. بازي‌اي كه از ابتداي فيلم با نگاه‌هاي كوتاه و تماس دست‌هاي غيرمعمول بينشان، آغاز شد و حالا از ايستگاه "رقص" (و كمي هم لجبازي) مي‌گذرد. نورپردازي و طراحي صحنه اين لحظات حقيقتا چشم نواز است. تركيب نور قرمز و كم رمق اما موثر رقص نور كلوب و طيف رنگ‌هاي روشن لباس افرادي كه روي صحنه بالا و پايين مي‌پرند، فضاي خيال‌انگيزي را به وجود آورده كه به وضوح بين اين ثانيه‌ها و لحظاتي كه رخوت و نااميدي اليو را نظاره مي‌كرديم، فاصله‌گذاري مي‌كند.
در طول تاريخ سينما، رقص‌هايي به مراتب تاثيرگذارتر و شكوهمندتر به ياد داريم. از رقص نامتعارف "مارچلو ماستروياني" و "ماريا شل" در فيلم "شب‌هاي سفيد" ويسكونتي تا رقص "آنا كارينا "در "دسته جداگانه" گدار و كمي جلوتر رقص "جان تراولتا" و "اوما تورمن" در "پالپ فيكشن". اما نحوه بالا پايين پريدن اوليور واليو ، بسته بودن چشمانشان، و آن دسته از حركاتي كه گويا از هيچ كدام يك از قواعد كوريوگرافيك پيروي نمي‌كند و بيشتر به ورجه وورجه كردن بي‌توازن مي‌ماند، صحنه اي از فيلم "آبي گرم‌ترين رنگ است" عبدالطيف كشيش را به ياد مي‌آورد كه از قضا، قصه پرتنش آن فيلم هم پيرامون رابطه عاشقانه دو دختر جوان (ادل و اما) به يكديگر سير مي كند. در فصلي از اين فيلم، دوستان ادل براي او جشن تولدي ترتيب داده‌اند اما معشوق او، اما، در اين جشن شركت ندارد. اينجا هم ابتدا ادل را مغموم و دلشكسته مي‌بينيم كه در ميان جمعيت ايستاده است و رغبتي به رقصيدن ندارد. اما كمي بعدتر كه ترانه "فالو ريورز" از "ليك لي" پخش مي‌شود، حال ادل از اين رو به آن رو مي‌شود. چشم هايش را مي‌بندد و شروع مي‌كند به رقصيدن. همان رقص چشم بسته اوليور. انگار هر دوي اينان از آن محل و آدم‌ها جدا شده‌اند و اهميتي برايشان نداردكه آدم‌هاي اطرافشان چه مي‌كنند و چه مي‌گويند. همچنان كه خواننده مي‌خواند "من تو را دنبال مي كنم..." ادل هم پشت چشمان بسته‌اش اما را مي‌بنيد كه پيش او و براي او مي‌رقصد... رقصي به مثابه سبكبالي، آزادي و بي‌قيد و بندي مطلق. رقصي به مثابه خود "زندگي". شبيه آن جمله "ويرجينيا وولف"كه مي‌گويد :
"رقص... اميال وحشي آدم را بر مي‌انگيزد؛ غريزه‌هايي كه خود، طي زندگاني هشيارانه‌مان، با لالايي‌ خواب‌شان كرده‌ايم. ما مي‌رقصيم كه كشتي اندوه‌مان را غرق كنيم. پس برقص! برقص! اگر بايستي باختي!"
بهنود اميني
نظرات
استاد يكشنبه 10 تير 1397 چقد نقد خوبي بود
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




















































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز