یادداشت پویان عسگری درباره «بابی پسر بد» رالف د هیر و مهمترین شخصیت‌های سینمای تارانتینو

بيست و پنج سال از ساخت «بابي پسر بد» اثر كالتِ رالف د هير مي‌گذرد. يك فيلم استراليايي نابهنگام و تكان‌دهنده كه با وارونه كردن داستان آفرينش، از كراهت به زيبايي و از دوزخ به بهشت مي‌رسد.
7فاز: 
درباره «پسر بد بابي» رالف د هير: بيست و پنج سال از ساخت «بابي پسر بد» اثر كالتِ رالف د هير مي‌گذرد. يك فيلم استراليايي نابهنگام و تكان‌دهنده كه با وارونه كردن داستان آفرينش، از كراهت به زيبايي و از دوزخ به بهشت مي‌رسد. استعاره‌اي هوش‌ربا از هبوط آدم به زمين و اوديسه ترسناكي كه بشر روي كره خاكي از سر مي‌گذراند. در عين حال شاهكار غريب د هير به «كودك وحشي» تروفو مي‌ماند كه سر ميز چندش‌آور خانواده هذياني «كشتار با اره برقي در تگزاس» توب هوپر، بزرگ شده باشد. پسري كه زماني طولاني بواسطه جنون مادرش در خانه محبوس بوده و بعد از خروج از خانه، همچون جنيني كه از رحم مادر خارج شده باشد، به دنياي كثيف بيرون پرتاب مي‌شود. و در اين برزخ سوبژكتيو انگار كه فيلم درون ذهن بابي جريان دارد و در بسياري لحظات عناصر فرمال فيلم با مواجهه غريزي بابي با پيرامونش همانند شده و تماشاگر مانند مرد كودك‌مزاج دنيا را كشف و احساس مي‌كند. نكته جالب در زاويه ديد فيلم اين است كه فيلمساز در صحنه‌هايي با عدول از اين قاعده استتيك و با انتخاب تمهيدي پيچيده‌تر، ابژكتيويته و عينيت بيروني در دنياي فيلم را به نقطه‌نظر خداي ساخته شده در اين دنيا پيوند مي‌زند و اينگونه با ناچيز جلوه دادن شخصيت بابي و نيازش به محبت، هم ديدگاه انتقادي‌ و بدبينانه خود نسبت به بشر و مفاهيم قراردادي ميان انسان‌ها را برجسته كرده و هم در ساحتي جادويي فيلم را واجد دو راوي مي‌كند؛ خدا و بابي. بدين شكل رابطه‌اي شخصي بين بابي و خدا در فيلم شكل مي‌گيرد كه وراي مذهب، داراي مودي معنوي است و همچون هاله‌اي نگهبان از بابي در رويارويي با موقعيت‌هاي سخت، مراقبت مي‌كند. تماشاي «بابي پسر بد» كه منبع الهام گاسپار نوئه در آفرينش «برگشت‌ناپذير» و الهام‌بخش لئو كاراكس در ساخت «هولي موتورز» بوده، مناسب اكثر تماشاگران نيست. مواجهه با فيلم منحرف و آزاردهنده د هير اما براي سينه‌فيل‌هايي كه با اين شكل از فيلم‌هاي ويرد آشنايي دارند، سرشار از لذت خواهد بود. يك جهان فيلميك بديع كه با تشريح و مسئله‌دار كردنِ مضاعف «عقده اوديپ»، با رويكرد و روحيه‌اي «ضد فرهنگ» يادآورِ «آخر هفته» ژان لوك گدار و «فرهنگ پانك»، تمام ملزومات و هنجارهاي زيست انسان متمدن را به لجن مي‌كشد و در نهايت شخصيت بابي را به لمس عشق و درك زيبايي مي‌رساند. بابي در پايان سفرش، با همراهي قطعه كلاسيك «لارگو» هندل - كه در طول فيلم به منظور تاكيد بر تربيت عواطف انساني او بصورت موتيف تكرار مي‌شود - و با گذر از مراحل و موانع مختلف وارد بهشت مي‌شود. جايي كه خداي خطاپوش فيلم ناظر بازي كودكانه او با كودكان‌اش است.
 
درباره مهمترين شخصيت‌هاي سينماي تارانتينو: ميا (با بازي درخشان اوما تورمن) در «پالپ فيكشن»؛ منحصربفردترين مخلوق كوئنتين تارانتينو است يا بعبارت بهتر مهمترين شمايلِ سينماي او كه از دل تاريخ سينما امكان وجود پيدا كرده. با مدل مويي يادآور لوييس بروكس در «جعبه پاندورا» پابست و رقصي كه آنا كارينا در «دسته جداگانه» گدار را بخاطر مي‌آورد. و منشي لاقيد و رها (قبل از ورود به رستوران جك ربيت اسليم، در يكي از الهام‌بخش‌ترين ديالوگ‌هاي سينماي آمريكا طي سه دهه اخير، و بعد از ترسيم يك مستطيل در هوا به وينسنت مي‌گويد؛ اينجوري نباش!) كه زيست متهورانه و هنجارشكنانه دختران در فيلم‌هاي سينماي مدرن اروپا در دهه شصت و زنان در سينماي آمريكا در دهه هفتاد را به ذهن متبادر مي‌كند. خواهر كوچكتر ملاني گريفيث در «چيزي وحشي» جاناتان دمي كه متناسب با زمان از معصوميت‌ و نيازش به عشق كاسته شده و بجايش رو به بي‌خيالي و خوشباشي آورده است.
بهترين شخصيت‌هاي سينماي تارانتينو عموما در سه فيلم اول او ظاهر شده‌اند. دوراني كه خلاقيت و استعداد آتشينِ فيلمساز بدل به تكرار ملال‌آورِ خود و عقب‌گرد در كيفيت فيلمسازي نشده بود و علاوه بر پوست (ظاهر)، فيلم‌ها داراي گوشت و خون (احساس و منطق استتيك) هم بودند. مايكل مدسن بي‌رحم در «سگ‌هاي انباري»، زوج مشنگِ جان تراولتا و ساموئل ال جكسون در «پالپ فيكشن»، و رابطه بالغانه پم گرير و رابرت فورستر در «جكي براون» نه فقط در كارنامه تارانتينو كه در ارزيابي و مرور سينماي آمريكا در دهه نود واجد ارزش و تحسين هستند. در سطحي پايين‌تر و در قالب فيلم‌هاي متوسطي كه او از «بيل را بكش» به اين‌سو ساخته، مواجهه عشق و نفرتِ عروس (اوما تورمن) با بيل (ديويد كارادين) در «بيل را بكش»، سبعيتِ كريستف والتز در «حرامزاده‌هاي بي‌آبرو»، بزرگ‌منشي كاراكتر دكتر شولتز (والتز) در «جنگوي رها شده از بند»، و سرسختي دخترانه ملاني لورن (شوشانا) در «حرامزاده‌هاي بي‌آبرو»، با وجود آنكه دچار تناقضات دراماتيك و تصميمات كودكانه در كالبد خود هستند، بواسطه جاگيري در كانون احساسي فيلم(ها) و بروز ويژگي‌هاي غليظ انساني و رسيدن به كيفيتي شمايل‌گونه، قابليت بحث و گفتگو درباره خود را براي تماشاگر جدي فراهم مي‌كنند.
پويان عسگري
نظرات
ميلاد جمعه 11 خرداد 1397 ممنون از مطالب شما آقاي عسکري.ولي چرا ديگه نويسنده هاي ديگه مطلب ندارن و صرفا خودتون تکي همه کارهاي مجله اتونو انجام ميدين؟و عملا بخشهاي ديگه سايت تعطيل شده.ونه در باره سريالها مينويسيد و نه پرونده ويژه اي در کار هست؟شدي لشکره يه نفره.
0 0
پاسخ

مهرداد چهارشنبه 23 خرداد 1397 زماني که از سينماي تارانتينو سخن به ميان مي‌آيد، لازم است از خود بپرسيم کدامين سينما؟!
چراکه در واقع سينمايي در کار نيست. شالوده‌ي فيلم‌هاي تارانتينو در خوشبينانه‌ترين حالت چيزي بيش از يک نقيضه نيست؛ زيرا نقيضه يا پارودي‌ همانطور که از نامش پيداست، سينما نيست بلکه واکنشي پست به سينماست. و به همين ترتيب تارانتينو يک فيلم‌ساز نيست؛ پارودي‌سازي‌ست که خود را يک فيلم‌ساز جا زده است.
همانطور که مخاطب با فيلم سروکار ندارد، با کاراکتر يا کاراکترها روبرو نيست و بر اساس ذاتِ بدنه آثار او با مجموعه‌اي از کاريکاتورها روبرو هستيم. کاريکاتورهايي که با مرارت‌هاي بسيار سعي دارند خود را به شخصيت‌هايي شبيه کنند که زماني بوده‌اند و در دستان آکمند تارانتينو به صورتک‌هايي کريه و نمونه‌هايي تنزل يافته از اسلاف خويش بدل گشته‌اند.
کاريکاتورهايِ نقيضه‌هايِ تارانتينويي همان قدر تشخص دارند که سري فيلم‌هاي leslie nielsen، هيجان.
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز