یادداشت پویان عسگری درباره «رشته خیال» پل تامس اندرسون

رام كردن مردِ سركش يا بعبارت بهتر تصريح اين ايده تماتيك در آثار پل تامس اندرسون؛ كه چگونه مرد نيچه‌اي، مسئله‌ساز، و سرشار از عقده و خلا و پارادوكسِ فيلم‌هاي اندرسون، بعد از سرگشتگي در هفت فيلم و تحميل رنج و آلام زيستي به خود و بقيه، راه آرامش را در معاشرت و مفاهمه با يك زن مي‌يابد.
7فاز:
رام كردن مردِ سركش يا بعبارت بهتر تصريح اين ايده تماتيك در آثار پل تامس اندرسون؛ كه چگونه مرد نيچه‌اي، مسئله‌ساز، و سرشار از عقده و خلا و پارادوكسِ فيلم‌هاي اندرسون، بعد از سرگشتگي در هفت فيلم و تحميل رنج و آلام زيستي به خود و بقيه، راه آرامش را در معاشرت و مفاهمه با يك زن مي‌يابد. همچون طلسمي كه در طول «رشته خيال» به تدريج باطل مي‌شود و شبح زني رفته (خسران) كه جاي خود را به تيمارگر و مراقب جديد (زندگي) مي‌دهد. اينگونه مرد سلطه‌گر در اوج مقاومت در برابر تغيير، از پا درمي‌آيد و همچون كودكي نيازمند محبت و حمايت مادر، روي تخت در خود جمع مي‌شود. در اين لحظه خاص در فيلم و كارنامه فيلمسازي اندرسون، او همان انگاره معروف در روانكاوي كه پيرامون نسبت مردان با مادر و همسر وجود دارد را برجسته مي‌كند؛ هر مردي در نهادش و در جستجوي همسر به دنبال جايگزيني براي مادر است. پس آلما توامان نقش مادر/همسر را برعهده مي‌گيرد و با نرم‌خو كردن وودكاك، مقاومت او در برابر تغيير را در هم شكسته و جايگزين مادرش مي‌شود. شبيه به مسيري كه درك ديگلر (مارك والبرگ) در «شب‌هاي بوگي» طي مي‌كند و نسبت‌اش با نقش دوگانه مادر/معشوق امبر ويوز (جوليان مور) در فيلم. با اين تفاوت كه در آن فيلم برونگرايانه (افراطي‌ترين فيلم اندرسون در نمايش فاعليت مردانه) در انتهاي داستان با ساده كردن مسئله تنها نقش مادر براي مور باقي مي‌ماند اما در «رشته خيال»، اين درونگراترين فيلم كارنامه كاري اندرسون، همه چيز در اوج تناقض به پايان مي‌رسد. تعادل نسبي و شكننده پايان «رشته خيال» مويد اين موضوع است كه فيلمساز، بدون صرف‌نظر كردن از ديالكتيك موجود بين «خودشيفتگي» و «نياز به درك شدن» در كانون فيلمش، لبه‌هاي تند و تيز سبعيت مردانه در آثارش را كند مي‌كند. اما اين به معناي مشروعيت بخشيدن به زاويه ديد زنانه و رهايي كامل از قيود مردانه نيست. در جمع‌بندي نهايي «رشته خيال» به فيلمي مي‌ماند كه جامه و رداي اوفولسي بر تن دارد اما در باطن همچون هيچكاك (مردي سلطه‌جو و قاهر) به مناسبات بين مرد و زن نگاه مي‌كند و در مخيله‌اش اراده مردانه جريان دارد؛ تلفيقي از نازك‌طبعي مالوف اوفولس و خشونت ناشي از اضطرابِ دروني آثار هيچكاك. نماي پاياني فيلم كه وودكاك را مشغول آراستن آلما نشان مي‌دهد هم يادآور ملاحت فيلم‌هاي اوفولس است و هم معادل پايان‌هاي مصالحه‌جويانه هيچكاك در بيشتر آثارش؛ شبيه به پايان «طلسم‌شده»، «بدنام»، «پنجره عقبي» و «شمال به شمالغربي»؛ پاياني شكننده، كنايي و برآمده از منظر و مسيري مردانه كه البته براي مصاحبت با دنياي زنانه مشتاق است.
«رشته خيال» پل تامس اندرسون حاصل همجواري سه روحيه و منش در فيلمسازي و سه شكل از شخصيت پردازي در تاريخ سينما است؛ يك رابطه عاشقانه در بنايي تك‌افتاده با مودي ترسناك و حس و حالي گوتيك كه همراهي يك مُرده و زنده را بعنوان نيروي مهاجم و سلطه‌گر نسبت به شخصيت اصلي زن دارد و تماشاگر را به ياد «ربكا» آلفرد هيچكاك مي‌اندازد. در ادامه پيوند با سينماي هيچكاك، نسبت بيمارگونه وودكاك با مادرش يادآور «رواني» و بازي زن براي مسموم كردن مرد «سوظن» را بخاطر مي‌آورد. در شكلي دروني‌تر آلما براي وودكاك همان تصوير نمادين از زني مي‌شود كه هم سال‌ها به دنبالش بوده و هم از ترسش فراري. و اينگونه آلما با طنيني از همزاد مادلن در «سرگيجه» بدل به جودي‌اي مي‌شود كه اسكاتي را رام حضور خود در پايان «رشته خيال» مي‌كند. اما وودكاك در عين حال به تلفيقي از نمايش دوگانه مرد در سينماي اوفولس هم مي‌ماند؛ مرد ظالمي كه به نيمه رمانتيك وجود خودش، به مرد نازك‌طبعي كه در تمناي عشق است، حسادت مي‌كند و در كلنجار و دوئلي دائمي به دنبال نابودي تصوير رمانتيك خويش است. در ساحتي ديگر، ذهنيت وسواس‌گونه و پارانوئيك وودكاك نسبت به كار و حرفه‌اش، و بهره‌برداري توامان از زن هم بعنوان سوژه عشق‌ورزي و هم جزئي از خلق اثر هنري، آنتون والبروك «كفش‌هاي قرمز» و رابطه ملتهب و ديوانه‌وارش با مويرا شيرر را به ذهن متبادر مي‌كند. والبروكي كه البته برخلاف پايان تراژيك شاهكار مايكل پاول و امريك پرسبرگر، در مواجهه با مغاكِ «خلق بمثابه نيستي» جانب زيست طبيعي‌تر و همراهي با زن را مي‌گيرد. اما با وجود همه اين مصالح و مايه‌هاي كلاسيك، «رشته خيال» يك فيلم امروزي است. در هيچ فيلم سينماي كلاسيك آمريكا، درام تا اين اندازه اجازه طفره‌روي از رعايت الگوي مرسوم داستانگويي آمريكايي و مكث بر ذهنيات و درونيات شخصيت‌ها را نداشته. داستاني كه از تنيده شدن رشته خيال شخصيت‌ها در هم، كلافي پيچيده از احساسات متناقض مي‌آفريند. يك سمفوني امپرسيونيستيِ ملانكوليك درباره وضعيت سخت مردانگي در دوران معاصر. اندرسون در «رشته خيال» ايده تماتيك مورد علاقه‌اش «مردانگي مسئله‌ساز» كه جلوه‌اي نارس در «مرشد» و «فساد ذاتي» پيدا كرده بود را با حوصله مي‌كاود و به ميانجي طبع اوفولسي فيلمش، وودكاكِ گريزان از عشق را وارد غار ترسناك رابطه عاشقانه مي‌كند. در درونگراترين فيلم كارنامه اندرسون، مرد پُر از عقده سينماي او، ناهنجاري‌هاي مسئله‌ساز خوي مضطرب مردانه‌اش را بواسطه رابطه زناشويي سادومازوخيستي و بازي گريز ناپذير «آزار و لذت»، به تعادل نسبي مي‌رساند.
پويان عسگري
نظرات
سهيل چهارشنبه 9 خرداد 1397 عالي عالي.بهترين يادداشتي بود که درباره فيلم به زبان فارسي خواندم
1 0
پاسخ

مهران چهارشنبه 9 خرداد 1397 فيلم شاهکار و يادداشت عالي. ممنون آقاي عسگري که انقدر خوب مي‌نويسيد
1 0
پاسخ

مهرداد شنبه 26 خرداد 1397 پيرمرد، عروسک و قارچ سمي...
رابط? طبقه فرودست و طبقه متوسط با طبقه به اصطلاح بالاتر عمدتاً از دريچه? عشق/کشش جسماني، الگويي مستعمل که سالهاست توسط خالقان از نفس افتاده در دنياي ادبيات، سينما و برنامه‌هاي تلويزيوني خود را جلوه‌گر مي‌سازد. ردپاي الگوي ياد شده را مي‌توان در ادبيات عامه‌پسند متأخر ايران (بامداد خمار)، جريان اصلي سينماي آمريکا (رشته خيال) و مجموعه‌هاي تلويزيوني انگليسي/آمريکايي (دانتون ابي) مشاهده نمود. اين ردپا توسط بورژواهايي ايجاد شده که از کمپلکس ملوکانه رنج مي‌برند. نشانگاني که بروز خود را از طريق به نمايش درآوردن وسواس‌گونه آداب و عادات روزانه زندگي اين قشر به اصطلاح بالاتر ممکن و درعين حال پنهان مي‌سازد.
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط













































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز