یادداشت پویان عسگری درباره «مرا به اسمت صدا بزن» لوكا وادانینو و «من، تانیا» كریگ گیلسپی

در «مرا به اسمت صدا بزن» همه چيز در نهايت سادگي و زيبايي قرار دارد. از جغرافياي محل زيست آدم‌ها و دختران و پسر داستان و حاشيه صوتي تغزلي فيلم تا بازسازي شمايل‌هاي دهه هشتادي و والدين شعورمند و تيتراژ ماندگار فيلم كه حسن‌ختامي دريغ‌انگيز بر يك داستان ساده اما مهيب به لحاظ تجربه احساسي است.

7فاز:
درباره «مرا به اسمت صدا بزن» لوكا وادانينو:
به چه دلايلي به فيلم‌ها علاقه‌مند مي‌شويم؟ اينكه واجد استتيك ويژه و تماتيك ملتهب باشند؟ آيا هر فيلم خوبي بايد صرفا يك شكل خاص از فرماليسم را بازتاب دهد يا حتما به مضامين حساس بپردازد؟ آيا صرف روايت احساسي موقعيتي انساني براساس منحني پيش‌رونده و بطئي يك درام كافي نيست؟ حتما بايد در فيلم‌هاي اين دوران (هزاره سوم)، در اوج تلقي خودآگاهانه از استتيك و تماتيك، رخدادي محيرالعقول در فرم و محتوا روي دهد تا فيلمي تماشاگر جدي را تحت تاثير قرار دهد؟ پاسخ همه اين سئوالات در مواجهه با «مرا به اسمت صدا بزن» لوكا وادانينو است. فيلمي ساده، بدون فرم يا محتوايي عجيب كه بخاطر روايت با تاني و حوصله يك موقعيت انساني، و برانگيختن احساسات تماشاگر در نقاط عطف عاطفي‌اش بدل به اثري بيادماندني مي‌شود. «مرا به اسمت صدا بزن» آنگونه كه معرفي شده و درباره‌اش صحبت مي‌شود فقط درباره همجنسگرايي مردانه نيست. اين فيلمي است درباره عواطف انساني در بزنگاه بلوغ و شناخت خود، با همه تالمات و هراس‌هاي پيامدش. يا بعبارت بهتر يادآوري يك داستان عاشقانه و موقعيت از دست رفته رمانتيك، وقتي كه ديگر نه طرف مقابل (معشوق) حضور دارد و نه عشقي كه بواسطه‌اش بخواهد به پرواز دربيايد. «مرا به اسمت صدا بزن» درباره مواجهه با تجربه شكست در يك ماجراي عاطفي از دريچه يادآوري آن در دوران بزرگسالي است. به همين خاطر با وجود اينكه فيلم روايتي خطي دارد و فلاش‌بكي در كار نيست اما به مرور اولين تجربه عاشقانه و لمس دلخراش پژمردن «عشق» مي‌ماند؛ همچون خواندن نامه‌اي قديمي كه روزگاري يك عاشق در اوج احساسات عاشقانه‌اش براي معشوق نوشته بوده. در «مرا به اسمت صدا بزن» همه چيز در نهايت سادگي و زيبايي قرار دارد. از جغرافياي محل زيست آدم‌ها و دختران و پسر داستان و حاشيه صوتي تغزلي فيلم تا بازسازي شمايل‌هاي دهه هشتادي و والدين شعورمند و تيتراژ ماندگار فيلم كه حسن‌ختامي دريغ‌انگيز بر يك داستان ساده اما مهيب به لحاظ تجربه احساسي است. و در اين فيلم دوست‌داشتني، تيموتي شالِمِي در نقش پسر جوان داستان، در نقش كسي كه عاشق مي‌شود و از دست مي‌دهد و اشك مي‌ريزد همانند الماس مي‌درخشد. حضور درخشان او نه فقط يكي از بهترين بازي‌هاي مرد در سال 2017 كه در گستره اين دهه تحسين‌برانگيز است. يك بازي پر از جزئيات در قالب نقشي سخت. از بروز حواس‌پرتي و پسرانگي لج‌درآر تا نمايش رنج و محنت يك عاشق كه تاب از دست دادن معشوق را ندارد و در فراق او دچار افسردگي و حرمان و ماتم مي‌شود. سكانس همنشيني او با پدر خردمندش در انتهاي فيلم يكي از بهترين صحنه‌هاي سال‌هاي اخير است.

درباره «من، تانيا» كريگ گيلسپي: چگونه مي‌شود يك داستان تلخ و جدي با صحنه‌هاي پُرشور و انفجاري از نظر بروز احساسات انساني را با لحن و روحيه‌اي هزل‌آميز و كمدي روايت كرد؟ يا برعكس؛ اجراي جدي و پارانوئيك از موقعيت‌هاي ابزورد و كميك، چه كاركرد و معنايي در ساختار استتيك فيلم پيدا مي‌كند؟ بعبارت بهتر آيا كسي بعد از «رفقاي خوب» مارتين اسكورسيزي، و آثار و فيلمسازان ملهم از آن (از كوئنتين تارانتينو و ديويد چيس تا جان فاورو و  ديويد او. راسل)، چنين برخورد متناقض و دوگانه‌اي در استفاده از لحن شوخي/جدي در مواجهه با موقعيت‌هاي دراماتيك در سينماي آمريكا طي سه دهه اخير داشته؟ كريگ گيلسپي در «من، تانيا» با احضار مود مالوف فيلم‌هاي اسكورسيزي و انرژي ديوانه‌وار و تستوسترون موجود در شخصيت‌هاي آتشين مزاجِ سينماي مارتي، يكي از بهترين آثار سال 2017 را سبب مي‌شود. با رويكردي ويژه در نمايش زندگي دختر پريشان و رسيدن به يك روايت غيرقراردادي از سرگذشت انساني هيولاوش (برجسته كردن ويژگي‌هاي شخصيتي مسئله‌ساز - شبيه به «لني» باب فاسي و «مردي روي ماه» ميلوش فورمن) و دوري از درام زندگي‌نامه‌اي مرسوم هاليوودي (روايت كليشه‌اي). و در چنين فيلم منحصربفردي كه برخورد متفاوتي با سنت بارها تكرار شده فيلم‌هاي زندگي‌نامه‌اي در زيرمتن سينماي جريان اصلي آمريكا دارد، بازي مارگو رابي در نقش دختر خشن اسكيت‌باز، لايق بيشترين تحسين‌ها است. نه فقط بهترين بازي زن سال 2017 كه يكي از بهترين بازي‌ها در سال‌هاي اخير در سينماي آمريكا. رابي سنت به زوال بردن زيبايي و جذابيت زنانه در مسلخ جنون فردي كه از ان بنكرافت «معجزه‌گر» و تيپي هدرن «مارني» تا نيكول كيدمن «ساعت‌ها» و شارليز تيرون «هيولا» در سينماي آمريكا قدمت دارد را با متدهاي توامان تازه و كهنه در شمايل يك ورزشكار وسواسي از نو بنا مي‌سازد و يك تصوير هولناك از دختركي با ظاهر زيبا و درون زشت و رنجور خلق مي‌كند. دختري خبيث و سرشار از اضطراب و عقده‌هاي ذاتي كه همچون جيك لاموتاي «گاو خشمگين» اسكورسيزي، خودش بزرگترين دشمن براي پيشرفت و موفقيت در كارش است. تصويري ددمنش و همدلي‌برانگيز از يك بدنام واقعي، يادآور مردانِ فيلم‌هاي اسكورسيزي منتها با طعم و احساسي زنانه.

پويان عسگري
نظرات
پوريا دوشنبه 14 اسفند 1396 سلام
نقد‌هاي اقاي عسکري هميشه برام مهم بوده. تا حدي که فيلم‌هاي که ازشون تعريف مي‌کنند ميره تو ليست اولين ديدن‌ها. اما تنها اشکال بنظر من استفاده از واژهاي -بهترين بازي‌ها و يا بهترين صحنه‌ها و...) اگر ايشون يکمي در استفاده در صفات -ترين- خساست بخرج بدن فکر مي‌کنم خوب ميشه.
ممنون
4 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



















































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز