یادداشت پویان عسگری درباره «لیدی برد» گرتا گرویگ و «كلمبوس» كوگونادا

درباره «ليدي برد» گرتا گرويگ: «ليدي برد» گرتا گرويگ برآمده از منش تازه‌اي است كه فرهنگِ روشنفكرانه آمريكايي در سال‌هاي اخير در نمايش متفاوت دخترانگي از خود بروز داده. تلفيقي از معصوميتِ تغزلي «فرنسس‌ ها» نوا بامبك با خودآگاهي وحشي سريال «گرلز» لنا دانهام. 

7فاز:
درباره «ليدي برد» گرتا گرويگ: 
«ليدي برد» گرتا گرويگ برآمده از منش تازه‌اي است كه فرهنگِ روشنفكرانه آمريكايي در سال‌هاي اخير در نمايش متفاوت دخترانگي از خود بروز داده. تلفيقي از معصوميتِ تغزلي «فرنسس‌ ها» نوا بامبك با خودآگاهي وحشي سريال «گرلز» لنا دانهام. بازتاب شكلي برونگرايانه از فاعليت و احساساتِ برانگيخته دخترانه در آمريكاي معاصر. اما اولين فيلم گرويگ نه به اندازه «فرنسس‌ ها» متواضع است و از جدي گرفتن خود طفره مي‌رود و نه به اندازه «گرلز» باهوش و متهور كه افسارگسيخته هر هنجار و محدوديت مرتبط با قراردادهاي زيست دخترانه را ويران كرده و از نو بنا سازد. «ليدي برد» با وجود اسلوب نامتعارف در روايت بواسطه تدوين خلاقانه، كانون تماتيك‌اش بيش از حد آشنا و قراردادي است و فقدان يك ويژگي منحصربفرد در استتيك و يك ايده برآشوبنده در ديدگاه اخلاقي آن را بدل به اثري قابل پيش‌بيني كرده. گرويگ ناتوان در نمايش زن آزادخواهيِ تازه و روزآمد و گستاخ، از همان الگو و مولفه‌هاي مرسوم فيلم‌هاي تين‌ايجري و «كامينگ آو ايج/در آستانه بلوغ» سينماي آمريكا طي سه دهه اخير تبعيت مي‌كند و با گرفتن ژستي حق به جانب، سعي در متفاوت‌نمايي دارد. اما او فاقد دانش و پشتوانه نظري بامبك در نگاه به تاريخ سينما است و به همين خاطر در برقراري نسبت بينامتني متناسب با استتيك‌اش عاجز مي‌ماند. از طرف ديگر كمبود يك ديدگاه روشنفكرانه واقعي در نگاه به مناسبات زيستي، سبب شده كه اشاراتِ «ليدي برد» به جامعه آمريكا در ابتداي قرن بيست و يكم، در تناقض با ادعاي دموكرات‌منش فيلم و بر مبناي باطن ايدئولوژيك‌اش، قراردادي و كهنه و واداده در برابر مذهب و اخلاقيات سنتي جلوه كند. برخلاف «فرنسس‌ ها» كه به نامه‌اي عاشقانه به تاريخ سينما (موج نوي سينماي فرانسه) مي‌مانست و متضاد با ديدگاه نبوغ‌آميز لنا دانهام در دو فصل اول «گرلز» كه مرزهاي آزادي‌خواهي دخترانه/زنانه را به قيمت بدنامي شخصي، جابجا مي‌كرد. «ليدي برد» يك فيلم معمولي و بي‌خطر و بيش از حد ستايش شده است كه اتفاقا از منظري روستايي‌وار به مناسبات زيست دختران در روزگار معاصر مي‌پردازد و بي‌اعتنا به ترسيم پيچيدگي‌هاي عاطفي و عقده‌هاي دروني دخترانه، همان انگاره‌هاي جا افتاده در سينماي كلاسيك دهه سي آمريكا، در نگاه يك حاشيه‌نشين به مناسبات زيستي در شهرهاي كوچك و تمايل به كوچ به شهرهاي بزرگ براي ماجراجويي بيشتر و زندگي بهتر را بازتاب مي‌دهد. در ناخودآگاه شبيه به نسخه دخترانه/زنانه فيلم‌هاي مردانه فرانك كاپرا كه برخلاف فرم روايي مدرنش، در تماتيك براي دوران فعلي، قديمي و محافظه‌كار بنظر مي‌رسد.

درباره «كلمبوس» كوگونادا: اگر ميكل آنجلو آنتونيوني در روزگار فعلي مي‌زيست و قصد فيلمسازي در آمريكا داشت، فيلمش چه فرم و معنايي مي‌يافت؟ يا بعبارت بهتر احضار اسلوب فيلمسازي آنتونيوني فقيد در هزاره سوم و در جغرافيايي ديگر آيا ميسر و ممكن خواهد بود؟ پاسخ در مواجهه با فيلم كوچك، دوست‌داشتني و بسيار قابل اعتناي «كلمبوس» كوگونادا است. فيلمي كه ايده‌هاي تماتيك جهان آنتونيوني اعم از بحران رابطه/معاشرت، پرسه‌زني در مسير اُنس با افسردگي و سازش با خود و طبيعت بعنوان يك راه‌حل موقت در گريز از بن‌بستِ وجودي را در استتيك برآمده از معماري شهري و نسبت شخصيت‌ها با سازه‌ها/بناها - كه درونيات كاراكتر‌ها را به شكلي فيزيكي/عيني توضيح و نمايش مي‌دهند - برجسته مي‌كند و از طريقِ گسترشِ رابطه دو آدم دلشكسته و تنها به ترسيم عواطف پژمرده‌ي بشر مطرود و حاشيه‌نشين امروز دست مي‌يابد. نكته شگفت‌انگيز «كلمبوس» در امساك و خويشتن‌داري‌اش در بروز احساسات دو شخصيت اصلي فيلم است. اينكه چقدر راحت و طبيعي يك مرد كره‌اي و دختري آمريكايي، در اندوهي نشات گرفته از فاصله با خانواده و عدم درك توسط دنياي پيرامون، بواسطه صحبت درباره معماري با هم همراه مي‌شوند، بر يكديگر تاثير مي‌گذارند و با تسكينِ آلام و رنج‌هاي طرف مقابل، با احترام و محبت از كنار هم مي‌گذرند. و در اين فيلم موقر كه طمانينه و سكوت بر عجله و شلوغي رجحان دارد ريتم سنجيده و متناسب با داستانِ خلوت «كلمبوس» نه تنها كند نيست كه به نحوي باشكوه در راستاي تماتيك «ضديت با نشانه‌هاي لايف استايل مرسوم آمريكايي در دو دهه اخير»، براي دو آدم منتزع شده از دنياي سرسام‌آور و هيجان‌زده‌ي معاصر، فرصت بروز كمينه‌گرايانه‌ي احساسات شخصي و همراهي با معاشر غمگين، در يك شهر حاشيه‌اي را فراهم مي‌كند. يك داستان مدرن كه همچون الگوي مالوف آنتونيوني با طفره از نمايش حادثه/اتفاق اصلي و دوري از اغراق‌هاي برآمده از آن، به پرسه‌ي افسرده‌حالانه شخصيت‌هايش در چنبره معماري شهري، تحت سلطه فضاهاي خالي و مرده مي‌رسد. يكي از بهترين فيلم اولي‌هاي سينماي آمريكا در سال‌هاي اخير كه تماشاگر فيلم‌بين را نسبت به پيگيري فيلم‌هاي بعدي كارگردان مستعدش، مشتاق و كنجكاو مي‌سازد.

پويان عسگري
نظرات
امير جمعه 11 اسفند 1396 ?فقدان يك ويژگي منحصربفرد در استتيك و يك ايده برآشوبنده در ديدگاه اخلاقي آن را بدل به اثري قابل پيش‌بيني كرده. گرويگ ناتوان در نمايش زن آزادخواهيِ تازه و روزآمد و گستاخ، از همان الگو و مولفه‌هاي مرسوم فيلم‌هاي تين‌ايجري و «كامينگ آو ايج/در آستانه بلوغ» سينماي آمريكا طي سه دهه اخير تبعيت مي‌كند و با گرفتن ژستي حق به جانب، سعي در متفاوت‌نمايي دارد...?
دقيقا وکاملا...
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط







































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز