یادداشت پویان عسگری درباره كارنامه بازیگری تام هاردی

جانور، وحشي، ديوانه، خطرناك و مخوف. كلماتي كه موافقان و مخالفان تام هاردي براي توصيف شيوه بازيگري او بكار مي‌برند. اما تمام اين كلمات تند و زننده فقط به كار تشريح بخشي از ظاهر اين بازيگر انگليسي مي‌آيند. حقيقت در درون او مي‌جوشد و البته مواجهه با آن دهشتناك و تلخ است؛ «هيولا». 
7فاز:
يك مرد جدي
چند سال از آخرين باري كه يك فاعليت مردانه در فيلمي معاصر باعث جدل و جنجال در محافل عمومي و انتقادي شده، مي‌گذرد؟ در ميان خيل انبوه فيلم‌هاي خنثي درباره «زنان قوي» و «مردان منفعل» آيا جايي براي براي پرواز «ايكاروس» هست تا با بال‌هايش پرده سينما را به آتش بكشد؟ چه چيزي كاراكترهاي مرد معاصر را تا اين حد خالي از حرص و جاه‌طلبي و كاريزما ساخته و بجايش تمكين و تمناي ملايم زنانه به بار آورده؟ آيا مردي را ياراي پرواز در اين آسمان ابري هست؟
جانور، وحشي، ديوانه، خطرناك و مخوف. كلماتي كه موافقان و مخالفان تام هاردي براي توصيف شيوه بازيگري او بكار مي‌برند. اما تمام اين كلمات تند و زننده فقط به كار تشريح بخشي از ظاهر اين بازيگر انگليسي مي‌آيند. حقيقت در درون او مي‌جوشد و البته مواجهه با آن دهشتناك و تلخ است؛ «هيولا». چيزي كه تام هاردي را نسبت به بقيه بازيگران مرد معاصر متمايز و خاص جلوه مي‌دهد، چيزي كه او را نخراشيده و گوشت‌تلخ براي همنشيني و معاشرت مي‌سازد و چيزي كه او را در دسته بازيگران بزرگ تاريخ سينما، در جايگاهي رفيع مي‌نشاند، از «هيولاي درون» هاردي مي‌آيد. از موجودي ترسناك كه در باطن او رشد كرده و ظاهرش را اين‌چنين متوحش و مهارنشدني ساخته. هاردي از تبار بازيگران برونگراي تاريخ سينما است كه مصالح، تكنيك و داشته‌هاي بازيگري‌شان را از منجلاب زندگي واقعي و ماحصل آن كه «مخلوق فرانكنستاين» است، به دست مي‌آورند. از تبار مارلون براندو و فيليپ سيمور هافمن. كمتر بازيگري همچون اين استعدادهاي ويرانگر، فرصت مبارزه و هم‌آغوشي با مغاك شخصي‌اش را داشته. و البته پايان اين مسير انزوا و نابودي است. همان تصوير رنج‌آوري كه براندوي افسانه‌اي در «آخرين تانگو در پاريس» برناردو برتولوچي نشان داد و سيمور هافمن را وا داشت تا در بهترين بازي‌هاي كارنامه‌اش («كپوتي» بنت ميلر، «پيش از آنكه شيطان بداند مرده‌اي» سيدني لومت و «سينكداكي نيويورك» چارلي كافمن) دمل‎‌هاي چركين و ملتهب شده‌ي هيولاي رنجور را توي صورت تماشاگر بتركاند. اما هاردي در ميانه‌هاي كارنامه بازيگري‌اش، هنوز فرصت حضور و عرض اندام دارد و بعيد بنظر مي‌رسد كه سرنوشت سيمور هافمن در انتظارش باشد. او هيولاي درونش را رام كرده و به آن افسار زده است.
اما اهلي كردن يك حيوان وحشي كار راحتي‌ نيست و تام هاردي هزينه‌هاي سنگيني در زندگي شخصي‌اش پرداخت تا شايستگي قدم گذاشتن در «كنام اژدها» را به دست آورد. او برخلاف والدين روشنفكر و خوشنام‌اش، منشي سبعانه براي زيست و حيات برگزيد. بعبارت بهتر، ذات ملتهب و بيمارش، آسيمه‌سر و خراباتي، از دل نابودي و اندوه و فسردگي به زندگي و مبارزه رسيد. اعتياد به كوكائين، دعواهاي خياباني، تجربه زندان و در نهايت جدايي از همسر، هيچ‌كدام دواي درد مرض تب‌دارش نبودند اما كمكش كردند تا مرعوب زندان شخصي و هيولاي درونش نشود. در اولين بازي مهم كارنامه‌اش «برانسون» نيكلاس ويندينگ رفن، نقش خودش را بازي كرد و نه يك خلافكار ديوانه كه در دنياي واقعي و جهان فيلم سي سال درگير زندان انفرادي بوده. بازي او در فيلم سخت و آزاردهنده «برانسون» مبين اين گزين‌گويه نيچه بود؛ «اگر ديري در مغاك چشم بدوزي آنگاه مغاك هم در تو چشم خواهد دوخت». و هاردي با ترسيم اين جانور ناجور در «برانسون» از دو ويژگي مهم شخصيت بازيگري‌اش رونمايي كرد؛ راز «بقا»ي «هيولا» در چيست؟ او در «برانسون» از توده آشفته درونش، پيكر يك هيولا را تراشيد تا محل ارجاع و «انجيل» كارنامه بازيگري‌اش باشد. اما همان‌طور كه برانسون در «برانسون» براي تاب آوردن زندگي در زندان انفرادي، خودخواسته لحظه به لحظه ديوانه‌تر مي‌شود و اين سلاح او براي بقا است، تام هاردي هم براي بقا در متن سينماي جريان اصلي، رو به نمايش وارياسيون‌هاي متفاوتي از «هيولا» آورد كه براي «بقا» در زندگي‌شان مي‌جنگند. در حقيقت هاردي، نيازش در زندگي واقعي را بدل به كاراكترهاي سينمايي در فيلم‌ها كرد و اين خوراكي بود كه هيولاي رام درونش براي تهاجم و غرش در نقش‌هاي مختلف به آن نياز داشت. در «مبارز» گاوين اوكانر، در سه ضلعي «پدر، پسر خلف و پسر ناخلف» نقش پسر وحشي و رام‌نشدني را بازي كرد كه خشونت و تستوسترون درونش مجالي براي بروز احساس و عاطفه باقي نگذاشته و از او يك ماشين مبارزه و ويراني ساخته است. نكته جالب حضور هاردي در «مبارز» به بازي او در مقابل نيك نولتي برمي‌گردد. بازيگري كه سه دهه قبل از هاردي با منش و روشي مشابه او پا به سينماي آمريكا گذاشت. اما نولتي برخلاف هاردي، مقهور و رام هيولاي درونش گشت و سال‌هاي زيادي از عمرش صرف پرسه در حاشيه و خاكسترنشيني شد. شبيه به همان نقشي كه در «مبارز» بازي كرد و برايش نامزدي اسكار نقش مكمل مرد در سال 2011 به ارمغان آورد. سومين بازي مهم هاردي، شهرت او را در جهان بيشتر كرد. بازي در نقش «بين» در سومين قسمت از «بتمن» كريستوفر نولان با نام «شواليه تاريكي برمي‌خيزد». نكته ويژه بازي هاردي در فيلم، به صداسازي او و بازي با آن برمي‌گشت. در نقشي كه حتي يك لحظه هم صورت و چهره‌اش در فيلم ديده نمي‌شود هاردي با ارتعاش صداي بم و خش‌دارش به درون تماشاگر نفوذ مي‌كرد و خباثت‌اش را جاري مي‌ساخت. صداسازي و استفاده از لهجه‌هاي متفاوت از توانايي‌هاي نظرگير بازيگري هاردي است كه در فيلم‌هاي مختلف نمودهاي عجيبي داشته؛ از لهجه ولزي در «لاك» تا لهجه‌هاي غليظ آمريكايي در «بي‌قانون» جان هيلكات و «دراپ» ميكائيل آر. روسكم. اما بازي در نقش «بين» به دو دليل براي هاردي موفقيت انتقادي به همراه نداشت. دليل اول به پرداخت معمولي كاراكتر او در فيلمنامه و نحوه خروج بسيار ابتدايي‌اش از جهان فيلم برمي‌گشت و دومين دليل هم به مقايسه او با «جوكر» در «شواليه تاريكي» مربوط مي‌شد؛ بعنوان دو «خبيث» كه امنيت گاتهام سيتي را به خطر انداخته‌اند. اما «جوكر» كجا و «بين» كجا؟!
يك سال بعد از «شواليه تاريكي برمي‌خيزد» او بهترين بازي كارنامه‌اش و يكي از بهترين نقش‌آفريني‌هاي هزاره سوم را در «لاك» استيون نايت ثبت كرد. در نقش مردي اصولگرا و مسئوليت‌پذير كه براي رفع خطا و اشتباهش، كل زمان فيلم را با ماشين در جاده (معادل عيني مغاك تاريك شخصيت) مي‌پيمايد تا خود را به زني كه قرار است فرزند نامنتظرش را به دنيا آورد، برساند. فيلمي در ستايش اصول مردانه و مواجهه با مسئوليت فردي كه تنها يك ماشين براي بروز احساسات قهرمانش در اختيار او قرار مي‌دهد. اما هاردي در همين قلمروي محدود «جادو» مي‌كند. اوج استفاده يك بازيگر از بيان پخته و بازي با لحن در ديالوگ‌‌هاي طولاني و مداوم در قرن بيست و يكم. جانور سبع فيلم‌هاي قبلي يا بعبارت بهتر هيولاي درون هاردي در «لاك» همچون موم در دستان او است و هاردي با ظرافت هرگونه كه مي‌خواهد به آن شكل مي‌دهد. سرشار از نفرت و عقده و اندوه كه از كينه پدر به پذيرش فرزند ناخواسته مي‌رسد. دروني‌ترين شيوه نمايش هيولا در كارنامه بازيگري تام هاردي. يك سال بعد از «لاك» هاردي با بازي در دو فيلم «مد مكس: جاده خشم» جرج ميلر و «از گور برگشته» الخاندرو گونزالس ايناريتو، به محبوبيت و شهرتي فزاينده در سطح جهان دست يافت. در سرگرمي باكلاس جرج ميلر «مد مكس» فيزيكي‌ترين و عيني‌ترين مولفه و ويژگي بازيگري‌اش را به نمايش گذاشت؛ داستان مردي كه براي زنده ماندن و بقا در يك جهان «بدوي/آخرالزماني» هر كاري از دستش برمي‌آيد انجام مي‌دهد. و در دوزخ «از گور برگشته» هم هاردي نقش عامل نزول «جهنم» را بر عهده گرفت. يك هيولاي پلشت كه به چيزي جز نابودي و رهايي از دست سرخپوست‌ها فكر نمي‌كند و چه بسا از خرس گريزلي كه در فيلم به لئوناردو ديكاپريو حمله مي‌كند هم وحشي‌تر باشد.
در روزگار سلطه ارزش‌هاي زنانه و اخته شدن و وارونگي مردانگي، در زمانه استثمار «مردان گيج» توسط «زنان وحشي»، حضور تام هاردي در فيلم‌ها به فرياد و نهيب و خروشي مي‌ماند كه از ناخودآگاه «جديت مردانه»، دنياي همچون «سيرك» شده معاصر را مسخره و ريشخند مي‌كند. او با حضور برجسته‌ و اغراق شده‌اش در فيلم‌ها بياد تماشاگر مي‌آورد كه كاريزما، توحش و جذابيت مردانه چه معنا و كاركردي مي‌تواند داشته باشد.
پويان عسگري
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز