سینمای دهه‌ی 70 آمریكا به روایت جاناتان كرشنر - بخش بیست و ششم: شامپو (هال اشبی)

اشبي كالت‌هاي محبوبي چون «هرولد و مود» (1972) و «آخرين ماموريت» (1973) را كارگرداني كرده بود و بعدها فيلم‌ فوق‌العاده‌ي «حضورِ» (1979) و مستند «بيائيد شب را كنار هم سپري كنيم» (1982) درباره‌ي كنسرت رولينگ‌استونز را ساخت.
7فاز: چطور كار به اينجا كشيد؟ «شامپو» (1975) كه تهيه‌كننده و ستاره‌اش وارن بيتي آن را فيلمي «درباره‌ي آدم‌هاي خوبي ناتوان از درك موقعيت كه بدون آن‌ كه خودشان متوجه باشند با شيبي تند به قهقرا مي‌روند» توصيف كرد، ريشه‌هاي سرخوردگي اواسط دهه‌‌ي هفتاد را در سال وحشتناك 1968 جستجو مي‌كند. فيلم كه عمده‌ي داستان آن در روز انتخابات و شامگاه‌اش مي‌گذرد و به سبكي ناتوراليستي توسط لاسلو كواچ فيلمبرداري شده است، هاليوودِ نو را به لحظه‌ي انتخاب نيكسون باز مي‌گردانَد. اما بيش از آن‌ كه داستانِ كشمكش قهرمانانه، فقدان غمگينانه، يا جوانِ ايده‌آل‌گراي معترض را تعريف كند، «مطالعه‌اي درباره‌ي نارسيسيزم» است كه به گونه‌اي اجتناب‌ناپذير در لس‌آنجلس مي‌گذرد.
«شامپو» محصول سه استعدادِ بعضا ناسازگار بود: وارن بيتي (كه يكي از نويسندگان فيلمنامه هم بود)؛ دوست نزديكش رابرت تاون از مهمترين نويسنده‌هاي اين دوره (كه علاوه بر نوشتن «آخرين ماموريت» و «محله‌ي چيني‌ها»، يك «دكتر فيلمنامه» هم بود و در بازنويسي «باني و كلايد»، «سيسكو پايك»، «پدرخوانده» و «منظر پارالاكس» نقشي كليدي داشت)؛ و هال اشبي در مقام كارگردان. اشبي پس از يك دوره‌ي فوق‌العاده موفق به عنوان تدوينگر، كالت‌هاي محبوبي چون «هرولد و مود» (1972) و «آخرين ماموريت» (1973) را كارگرداني كرده بود و بعدها فيلم‌ فوق‌العاده‌ي «حضورِ» (1979) و مستند «بيائيد شب را كنار هم سپري كنيم» (1982) درباره‌ي كنسرت رولينگ‌استونز را ساخت. اشبي همچنين به خاطر انعطاف‌اش شهرت داشت و اين يكي از دلايلي بود كه بيتي كه شهرت بدي در كنترل روي ساخت فيلم‌ها داشت، استخدام‌اش كرد. بسياري از دوستان اشبي فكر مي‌كردند كه سر صحنه با اين كارگردان رفتار خوبي نشده و او پشت دوربين زير فشار بيتي و تاون‌ بوده است كه بعضا خواهان برداشت‌هاي مجدد و حتي كنار گذاشتن نماهاي مشخصي بوده‌اند. «شامپو» در آناليز نهايي فيلمي‌ است از بيتي با مشاركتِ به كرات اشاره‌شده‌ي تاون، اما اين اشتباه است كه تاثير اشبي را دست كم گرفت. او واقعا پشت دوربين بود، برخي ابعاد معصوميتِ شخصيت جرج (بيتي) را برجسته‌تر كرد، در بازنويسي‌هاي پيش‌توليد فعال بود (اول با بيتي، بعد با تاون، كه نشان‌دهنده‌ي قابليت بالاي او در مذاكره با هر دو طرف بود)، و دستش در اتاق تدوين نسبتا باز بود كه همين باعث شد تاثير قابل‌ملاحظه‌اي روي نسخه‌ي نهايي داشته باشد. اشبي در سازمان‌دهي موسيقي حياتي فيلم هم بيشترين تاثير را گذاشت: موسيقي ميني‌ماليستي پل سايمون كه به ندرت - اما همواره در لحظات كليدي- از آن استفاده شد و موسيقي راكِ آيكونيك كه بر حاشيه‌ي صوتي مهماني سامي نواخته شد.
«شامپو» مخصوصا به خاطر معاشرت زياده از حد و تقريبا خارج از كنترلي كه جرج با زنان دارد، به ظاهر يك كمدي سكسي است. او در طول 24 ساعت با چهار زن مختلف نزديكي مي‌كند (با بعضي‌هاي‌شان دو بار)، با تعداد نامحدود ديگري دورادور رابطه‌اي گذرا دارد و تمام وقت‌اش را صرفِ زدودنِ تفكيكِ بين آرايش مو و پيش‌تحريكِ جنسي طرف مقابل مي‌كند. به علاوه اين ژانري بود كه مخاطبانِ آن‌زمان احتمالا به خاطر جذابيتِ رو به افزايشِ نگاه دزدكي به پشت پرده‌ي «ستاره‌بودن» خواهان‌اش بودند. شباهت‌هاي نزديك ميان شخصيت جرج و وارن بيتيِ واقعي كه در بي‌ بند و باري حيرت‌انگيز بود ناديده گرفته نمي‌شوند؛ جرج حتي در طول معاشرت‌هايش هم مشغول صحبت با تلفن است كه اين يكي از داستان‌هاي معمول جذابي بود كه درباره‌ي افسانه‌ي بيتي نقل مي‌شد و مخاطبان هم نوميد نشدند. «شامپو» تحقق يك فارسِ سكسي با زمان‌سنجي در كمدي است كه مي‌توانست در صحنه‌ي تئاتر فرانسوي هم موفق باشد.
اما به تناسب يك فيلم دهه‌هفتادي، سكس در «شامپو» آنقدرها درباره‌ي سكس نيست كه وسيله‌اي براي كشف شخصيت‌هاي مساله‌دار و مضامين گسترده‌تر است. در لايه‌ي زيرين كل اين كمدي، پيام جدي و به غايت انتقادآميزي نهفته است. و آنچه فيلم بيتي را متمايز مي‌كند اين است كه هرچند «شامپو» بدون شك نقد امريكاي نيكسون است اما بيشتر علاقه‌مند به گرفتن آئينه‌اي جلوي «چپِ امريكايي» است كه بي‌تفاوتي و  لذت‌جويي‌اش اجازه داد نيكسون اتفاق بيفتد. براي بيتي كه بابي كندي را تحسين مي‌كرد و عميقا متاثر از او بود، انتخاب نيكسون پاياني بود بر روياهاي بي‌شمار. بيتي در فاصله‌ي 1968 تا 1974 فقط در سه فيلم بازي كرد، نقش اصلي در تقريبا تمام فيلم‌هاي مهم آن دوره را رد كرد و به جاي آن خودش را وقف فعاليت در كمپين رياست‌جمهوري مك‌گاورن كرد. بعد از انتقادهايي كه از حضورش به عنوان يك سلبريتي در برنامه‌هاي تبليغاتي كمپين شد، در پشت صحنه فعال شد و نقش جمع‌آوري‌كننده‌ي سرمايه را ايفا كرد. مك‌گاورن به ياد مي‌آورد: «او يكي از سه يا چهار عضو مهم در كمپين بود و هيچ‌وقت دنبال كسب اعتبار براي خودش نبود». اشبي بيشتر يك آنارشيستِ رها از قراردادهاي مورد قبول جامعه بود اما هنرمندي عميقا متعهد هم بود كه اين تعهد بيش از همه در نامه‌ي به غايت خودافشاگرانه‌اي كه چند ساعت بعد از ترور بابي كندي - در ساعت دوي نيمه‌شب- به مادرش نوشته است آشكار است. اشبي فكر مي‌كرد فيلم‌ها مي‌توانند تفاوتي در جهان ايجاد كنند كه اين تفكر در بسياري از انتخاب‌هايش هم منعكس بود: «صاحب‌خانه» (1970) يك كمدي-درام آكنده از مسائل نژادي است؛ «در راه افتخار» (1976) فيلمي زندگي‌نامه‌‌اي درباره‌ي وودي گوتري؛ و «بازگشت به وطن» (1978) يك درام پسا ويتنامي. 
بيتي بعدها با قدري عصبانيت در شكايت از بازتاب فيلم گفت: «هيچكس نفهميد كه اين فيلمي درباره‌ي عقايد سياسي بود». آن عقايد سياسي در دو صحنه‌ي كليدي مهماني - يكي مهماني جمهوري‌خواهان و ديگري (تلويحا) مهماني دموكرات‌ها- كه هر دو را هم بيتي نوشت جاري شدند. مهماني انتخاباتي در رستوران كوچك، رهبران سياسي‌اقتصادي محافظه‌كار را نشانه رفته؛ نَه به خاطر حمايت از نيكسوني كه به هر حال نماينده‌ي منافع‌شان بود كه به خاطر رياكاري‌شان. اين براي بيتي يك مضمون اساسي بود: «ما درباره‌ي شيوه‌اي كه حكومت مي‌شويم صادق نبوده‌ايم... [و] درباره‌ي انتخابي كه مي‌كنيم صادق نيستيم».
نيكسون (و اگنيو) كه بارها در طول فيلم در حال سخنراني در تلويزيون ديده مي‌شوند به خاطر چيزي كه واقعا هستند نشان داده مي‌شوند. اشبي (كه در فيلم‌هاي قبلي‌اش تصوير نيكسون را كنار شخصيت‌هاي منفي گذاشته بود) از كليپ‌هايي استفاده كرد كه در نگاهي دوباره به گذشته، به طعنه‌آميزترين شكل ممكن جلوه كنند: وعده‌هاي نيكسون در كمپين و پس از پيروزي‌اش در انتخابات براي «يك مديريتِ باز» كه «ما را گرد هم آورد». اما «شامپو» اين ايده را مطرح مي‌كند كه مشكلات عميق‌تر از اين حرف‌ها هستند. در ضيافت شام جمهوري‌خواهان، لستر (جك واردن) كه دائما در تلاش براي اداره‌‌ي همسر و معشوقه‌اش است نمادي است از رياكاري امريكايي مد روز. او كه در سرتاسر فيلم تلويحا تجسمي از سرمايه‌داري‌ است، در حال رانندگي با رولزرويس‌اش (راديويي كه براي اخبار اقتصادي تنظيم‌شده، ساندتركِ شخصي اوست) نشان داده مي‌شود و نوكران تنومندي آماده‌ي اجراي خواسته‌هايش هستند. لستر شخصيت‌سازي ديگري است از سرمايه‌داري به عنوان نهاد غيرقانونيِ سازماندهي‌شده. كسب‌و‌كار او، «مديريت سرمايه براي تعداد زيادي آدم‌ زودرنج و حساس» است كه طلاق از همسر اين كسب‌و‌كار را به خطر مي‌اندازد چون هر گونه توافقي براي طلاق، دارايي‌اش را در معرض خطر قرار مي‌دهد. تعهد سياسي لستر صرفا برآمده از نياز او به دانستن اين است كه باد به كدام طرف مي‌وزد.
آن ضيافت شام حمايت از نيكسون به خاطر ديالوگ جولي كريستي مشهور است. ديالوگي صريح كه تعابير مختلفي از آن شد و ادبيات بسيار بي‌پرده‌ا‌ي كه گوش از شنيدن آن يكه خورد (لااقل در 1975 چنين كرد). اين ديالوگي بود كه استوديو مي‌خواست از فيلم در بياورد و برخي منتقدين به عنوان احساسات‌گرايي بي‌ارزش، نكوهش‌اش كردند. [...]
اما اهداف واقعيِ نارضايتي بيتي، شركت‌كنندگانِ مهماني دوم هستند. «ما قسمت عمده‌اي از زمان داستان را در شب انتخابات قرار داديم چون حرف فيلم اين است كه نيكسون هرگز واقعا ما را گمراه نكرد چون شناخت افكار و احساسات او آسان بود». پس چگونه انتخاب شد؟ «شامپو» بحث مي‌كند كه اين انتخاب به خاطر راي‌هاي كه حاميان نيكسون به او دادند نبود بلكه به دليل راي‌هايي بود كه مخالفانش به او «ندادند». بي‌تفاوتي منحطِ آن‌هايي كه «بايستي» با نيكسون مخالفت مي‌كردند. انكار سريع و صادقانه‌‌ي جرج، وقتي از سوي لستر به «ضد جامعه»بودن متهم مي‌شود، صريح‌تر از آن است كه انگِ اتهام به آن بخورد. جرج هيچ بينش سياسي ندارد. مطمئنا او هم مثل هيچ‌يك از ديگر حاضران در مهماني بزرگِ كافه‌ي سامي راي نداده است. و چه مهماني‌اي: اتوپياي هيپي‌ها در بي‌بند و باري و مواد مخدر كه در حاشيه‌ي صوتي آن برخي از بهترين موسيقي‌هايي كه تاكنون ضبط شده – ترانه‌هايي از بيتل‌ها، نيل يانگ و جيمي هندريكس- شنيده مي‌شوند. (اين كه چگونه فيلمساز توانسته حقوق استفاده از اين ترانه‌ها را به دست آورد بدون شك براي خودش داستاني ا‌ست). اين‌ها همان سيباريت‌‌هاي كودك‌‌ساني‌اند كه موقع آتش‌گرفتن رُم به رقص و پايكوبي پرداختند.
اتفاقات مهماني سامي به يك بحران شخصي در زندگي جرج دامن مي‌زنند و نتيجه‌اش سخنراني گيرايي است كه تا مغز استخوان نفوذ مي‌كند. جرج كه بي‌وفايي‌هايش براي جيل (گلدي هاون) فاش شده است، مجبور به انجام كاري مي‌شود كه سال‌ها از آن دوري كرده است: بازبيني و توضيح زندگي‌اش. تمايز بين جرج و بيتي لااقل در آن لحظه دشوار است و بيتي تهيه‌كننده‌ي شجاعي بود كه چنين صحنه‌اي را در فيلم گنجاند. مي‌توانست اين‌طور نباشد. در فيلمبرداري اوليه‌ي اين صحنه، جرج با نگاهي از بالا براي جيل سخنراني مي‌كند و با لحن متكبرانه‌اي مي‌گويد: «همه با همه رابطه دارن». اما انگار همه‌چيز كاملا سر جايش نبود. صحنه با فاصله‌انداختن ميان شخصيت‌ها، ايزوله‌كردنِ جرج، و بهره‌بردن از اعتراف غافلگيركننده و توام با ترديد بيتي: «بذار خيالت رو راحت كنم: من با همه‌شون رابطه داشتم»، بازنويسي و از نو چيده‌ شد. جرج در ادامه‌‌‌ي درك درستي از خود كه تازه متوجه آن شده است، احساسات‌اش را شفاف و تاثيرگذار بيان مي‌كند، از لذت‌ و هيجان‌اش مي‌گويد، اين كه كار هر روزش همين است، و اين كه چگونه «اين باعث مي‌شه احساس كنم تا ابد مي‌خوام زنده بمونم».
جرج همچنين تصديق مي‌كند كه بايستي به موفقيت‌هاي بيشتري تا اين نقطه از زندگي‌اش مي‌رسيده است؛ نه صرفا با ربط دادن تمايلات جنسي مهارنشدني‌اش به هراس از مرگ كه با شناسايي‌ آن به عنوان تغيير مسيري از بلوغ به بزرگساليِ مسوولانه. اين در هماهنگي با موتيف بصري«او»ست كه دائما در حال حركت (در نماهايي بي‌شمار و پاره‌اي اوقات غيرضروري از او سوار بر موتورسيكلت) ديده مي‌شود؛ اما به سوي هدفي نامشخص. يا همان‌طوري كه جيل اشاره كرد: «تو هميشه در حال حركتي و هيچ‌وقت هم به هيچ‌جا نمي‌رسي».
جيل و جكي از انتظار براي بزرگ‌شدنِ جرج خسته شده‌اند. جيل به رابطه‌شان خاتمه مي‌دهد؛ جكي، كه جرج سرانجام عشق صميمانه‌اش را براي او فاش مي‌كند، در عوض قصد ازدواج با لستر را دارد. جرج براي آخرين بار مشتاقانه از جكي تقاضا مي‌كند اما جكي پيشنهاد ازدواج جرج را نمي‌پذيرد و او را در بالاي تپه تنها مي‌گذارد. در لانگ‌شات، جرج مي‌بيند كه جكي به خانه برمي‌گردد، لستر را در آغوش مي‌گيرد و سوار بر رولزرويس لستر دور مي‌شود. «شامپو» يك كمدي است، هر چند نَه از جنس شكسپيري‌اش؛ هيچكدام از شخصيت‌ها در موقعيت بهتري فيلم را ترك نمي‌كنند. جكي پول را بُرده است؛ لستر، جيل و فليشيا (همسر لستر با بازي لي گرانت) به نسخه‌هاي تعديل‌شده‌اي از زندگي‌هاي قبلي‌شان تغيير پيدا كرده‌اند؛ و جرج كه پا جاي پاي مجموعه‌اي از پروتوگانيست‌هاي دهه‌‌هفتادي گذاشته است با خاطراتِ اشتباهاتي كه همراهي‌اش مي‌كنند شكست‌خورده و تنها مي‌ماند. 
پي‌نوشت: سيباريت‌ها اهالي سيباريس (شهر كوچكي بود در يونان باستان) بودند كه به لذت و تجمل‌گرايي شهره بودند.
اردوان شکوهي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط








































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز