یادداشت نویسنده 7فاز بر اپیزود نهم و دهم فصل چهارم Game of Thrones

7فاز: خشم و اندوه سرريز شده‌ي تيرين اول از همه معشوقه جفاكارش را قرباني مي‌كند. و بعد در يكي از شكوه‌مندترين لحظه‌هاي كارگرداني و بازيگري سريال كمان را برمي‌دارد و آنجور كه روي زمين مي‌كشدش به قصد تايوين مي‌رود. اين راديكال‌ترين برون‌ريزي خالقين داستان است.

7فاز:
غار و ديوار

اپيزود نهم چکيده دنياي مارتين است. يا آن‌ور ديواري يا اين‌سو. يا با معادلات پيچيده وستروس و سرزمين تحت سلطه پادشاهان و سياست‌ورزي و نسبيت اخلاق روبه‌رو هستي يا با شمال. به تعبير تورموندِ وحشي شمال واقعي. با سرزمين جادوها و غول‌ها و افسانه‌ها. شيفتگي مارتين اما به اين مرز است. به ديوار حائلي که حامل همه اين تناقض‌ها است. مرز باريک ميان تمدن و بدويت. نگهبانان ديوار حالا بر فراز آن ايستاده‌اند تا مانع حضور وحشي‌هاي شمال ديوار به اين سوي مرز شوند. تا مبادا مدنيت شکل گرفته‌ي انساني به دست آنها نابود شود. وحشي‌ها به رهبري منس ريدر بزرگترين آتش افروخته شده به دست بشر را برپا مي‌کنند. همانطور که وعده داده بودند در مقابل بزرگترين سازه دست بشر. انگار قرار است نبردهاي اوليه انسان که به قصد ساختن دنياي جديد متمدن بر روي سنت‌هاي بدوي مردمان اوليه بنا نهاده شده بود اين‌بار به شيوه معکوسي طي شود. هجوم وحشي‌ها به بناي مدرنيته. اما براي پاکباختگان قليلي که در قلعه سياه از ديوار و از سرزمين جنوبي ديوار محافظت مي‌کنند غير از سوگندي که براي آن خورده‌اند چيزي نبايد اهميتي داشته باشد. جان اسنو و سامول بالاي ديوار ايستاده‌اند و در آستانه جنگ از تنها فرصتي که به عنوان انساني آزاد مجال عشق‌ورزي داشته‌اند حرف مي‌زنند. معشوقه‌هايشان يکي در پايين قلعه خود را براي کشتن جان اسنو آماده مي‌کند و ديگري که از حمله آنها گريخته همراه با نوزادش به قلعه سياه مي‌رود تا به سامول پناه ببرد. براي شخصيت سامول موقعيت‌هاي مهم زيادي در طول سريال طراحي شده. نايت واچي که به دنياي قهرمانان ديوار تعلقي ندارد. او دلبسته زنان است و علاقه‌مند به کتاب خواندن و آگاه به تاريخ. و حالا در آستانه نبرد او تلاش دارد ميان عشق و وظيفه توازني برقرار کند. قانون و سوگند نگهبانان شب را به نفع خودش تغيير مي‌دهد تا بتواند در اين ميدان هم محافظ ديوار باشد و هم محافظ گيلي. به ويژه پس از گفتگويش با استاد ايمون تارگاريان – پير دنيا ديده‌ي قلعه - و درک اين که عشق به تنهايي نمي‌تواند مانع انجام وظيفه‌اش شود. شکل ارتباط او با جان اسنو چيزي شبيه ارتباط سام با فرودو در ارباب حلقه‌ها است. يا يک جور زوج پسرانه فيلم‌هاي دبيرستاني. اما خب در مقابل جان اسنوي خوش‌تيپ و جدي و بغض‌کرده که تا اينجا بيشتر هدف مخاطب کم‌سال‌تر بوده، شانسي براي محبوبيت ندارد. جان اسنو که اپيزود نهم و موقعيتهاي آن همه طراحي شده براي کشاندن او به سطحي تازه‌تر. او کم‌کم فرصتي براي رهبري نگهبانان شب پيدا مي‌کند. فرصتي که چهار فصل منتظرش بوديم. که او کنار سربازان بايستد و فرمان آتش را صادر کند. وقتي آليسر تورن در گفتگو با جان اسنو به اشتباهاتش در مورد او اعتراف مي‌کند و تصويري قهرمانانه از خود به جاي مي‌گذارد و مردانه با دشمن مي‌جنگد. و وقتي اسلينت که تيرين لنيستر او را از فرماندگي گارد شاه از قصر به ديوار تبعيد کرده بود سرشت ضعيف و حقير خود را به نمايش مي‌گذارد و از ميدان نبرد به آشپزخانه فرار مي‌کند تا در پستويي پنهان شود. همانجايي که سامول، گيلي را پناه داده و حالا جان اسنو است که روحيه جنگاوري خودش را در کليدي‌ترين جنگ فصل چهارم به نمايش بگذارد.
بازي تاج و تخت
قبلا در اپيزود نهم فصل دوم هم تمام يک قسمت را به نبرد بلک واتر اختصاص داده بودند. اما تعدد شخصيت‌ها و جذابيت‌هاي بصري پايتخت اين فرصت را در اختيار کارگردان قرار مي‌داد تا ريتم آن را حفظ کند. براي جنگ ديوار که تمام اپيزود نهم فصل چهارم را شامل مي‌شود اما کنترل جذابيت آن کار مشکلي بود. ولي خالقين سريال به خوبي با شکل دادن به محيطي که جنگ در آن رخ مي‌دهد، دشمنان ناشناخته پايين ديوار و مهاجمين به قلعه و تقسيم‌بندي شخصيت‌ها در اين فضاي کوچک با اين ايده مرکزي و التهاب عاطفي که لحظه ديدار ايگريت و جان اسنو کي فرا مي‌رسد؟ ضربان قلب تماشاگر را در اختيار گرفته‌اند. رومئو و ژوليتِ دو سپاه سر بزنگاه اما به هم مي‌رسند. و ايگريت که آنقدر نشئه ديدار معشوقش است توان کشيدن تير از کمان را ندارد. هم مارتين و هم خالقين سريال تمام جلوه رقيق رمانتيکي که در چهار فصل از خود نشان داده‌اند اينجا خرج مي‌کنند. چون داستان عاشق‌ترين زوج‌شان به تعبيري همان شيفتگي به اين مرز را بيان مي‌کند. و کليشه تراژيک مرگِ لاواستوري‌طورِ دختر را که در آستانه ديدار از پا درآمد را به ساحتي بلندتر مي‌برند. همه آن چيزي که ايگريت در لحظه مرگ به جان اسنو مي‌گويد اي کاش توي غار مي‌مونديم. عشق در غار و مرگ در ديوار. غار که مامن تنها خلوت‌شان بود و تنها فرصت‌شان براي عشق‌بازي. غار با تمام کنايه‌‌هاي فلسفي و اساطيري‌اش. چه تعبير غارِ افلاطونِ فيلسوف که مکاني بود براي جهالت بشر و مانعي بود براي آگاهي. و چه تعبير غارِ محمد پيامبر که جايي بود براي عروج و بعثت و وصل با اسطوره آفرينش. و براي جان اسنو و ايگريت قدم زدن روي همه آن تناقض‌ها. مثل جايي که جان اسنو در حين معاشقه با ايگريت در غار رفتاري شهري و مدرن از خودش نشان مي‌دهد. ايگريت از او مي‌پرسد اين را از کجا ياد گرفته‌اي؟ و جان اسنو ميگويد نمي‌دانم. همه اينها به کنار، حتا مرگ ايگريت هم نشانه‌اي از حکمت درست شخصيت‌هاي سريال است. ايگريت به دست پسرک يتيم ساکن قلعه کشته مي‌شود تا هم او انتقام خانواده‌اش را از او بگيرد و هم فعلي در دنياي مارتين بي‌کفاره نماند.
جان اسنو براي ملاقات و کشتن منس ريدر به آن سوي ديوار خواهد رفت. از کنار پيکر مرده يارانش که تا آخرين نفس بر سوگندشان از ديوار ماندند و جنازه غولي که به انتقام مرگ غولي ديگر به ديوار هجوم برده بود، عبور مي‌کند و براي اولين بار در پايان يک قسمت با نوري سفيد يکي مي‌شوند. چقدر نشانه برايمان بياورند؟
بازي تاج و تخت
در قسمت نهم وحشي‌ها به رهبري منس ريدر به مثابه دشمن تصوير شده‌اند. مرموز و بي‌رحم و ناشناخته. آنها را مثل جمعي بي‌شکل از بالاي ديوار تماشا کرديم تا دلمان را به نايت‌واچ‌هاي قهرمان‌مان بدهيم. اما حالا جان اسنو به ميانشان مي‌رود. از ميان جنگل همچون شبح به دور او جمع مي‌شوند تا آرام آرام هيات انساني خودشان را پيدا کنند. و مهمتر از همه از ميان مذاکره منس ريدر و جان اسنو درمي‌يابيم که آنها قصدي براي کشتار و سيطره بر جنوب ديوار ندارند. آنها هراس زمستانِ در راه و وايت واکرها را دارند و به جان اسنو پيشنهاد مي‌دهند تا تسليم شوند و به آنها اجازه دهند بدون خونريزي از ديوار عبور کنند و به سرزميني برسند و ساکن شوند که به اعتقاد آنها ظالمانه از دست انسان‌هاي آزاد گرفته شده. اما حمله غافلگيرکننده استنيس باراتيون و لشکرش به شمال ديوار و حضورش در ميان ارتش وحشي‌ها همه معادلات و قطب‌بندي‌ها را به هم مي‌زند. پيش از اين در فصل سوم از احتمال حضور او در شمال شنيده بوديم اما اين خبر مسکوت ماند تا در لحظه مناسب تماشاگر را حيرت‌زده کند. استنيس، وارث خونيِ تاج و تخت بعد از مرگ رابرت حالا بعد از معامله اقتصادي با بانک براووس، شمال را براي آغاز خيزش دوباره براي تاج و تخت که حق خود مي‌داند، انتخاب مي‌کند. منس ريدر و جان اسنو مي‌توانند دو مهره کارامد او باشند. يکي با داشتن هزاران سرباز آماده جنگ و ديگري فرزند ند استارک که با حضورش در تيم استنيس مي‌تواند حقانيت ادعاي باراتيون زنده مانده را تثبيت کند. هرچند که تورموند به جان اسنو مي‌گويد تو مدتي بين ما، انسان‌هاي آزاد بودي. ديگه نمي‌توني فرمانبردار کسي باشي. هرچند نگاه ويژه مليساندرا به جان اسنو در خلال تدفين مردگان جنگ ديوار ما را براي يک رابطه تازه در فصل پنجم آماده مي‌کند. جان اسنويي که براي آخرين بار با پيکر ايگريت محبوبش وداع مي‌کند. شايد ديگر او را با ديوار کاري نباشد. جان اسنو آماده حضور در بازي قدرت است.
بازي تاج و تخت
به زنجير درآورنده
دنريس در ميرين بعد از تبعيد جوراه مورمنت مشغول دست پنجه کردن با پيچيدگي‌هاي حکمراني و شهر پس از انقلاب او به نفع بردگان است. اغلب اين چالش‌ها در ملاقات‌هاي او با عوام است. شيوه‌اي که دم‌دستي به نظر مي‌رسد. دنريس از باقي داستان‌هاي بازي تاج و تخت دور است و جغرافياي کوچک‌تر نقش‌آفريني او با کاراکترهاي اصلي محدودتر، فضاي کمتري براي جذابيت داستاني پيرامون او فراهم مي‌آورد. اين تم تکرارشونده چالش‌هاي او در حکومت در هر قسمت ادامه دارد. ملاقات او با پيرمردي‌ست که از دوران بردگي خاطرات خوشي دارد و انقلاب و آزادي بردگان را دليلي مي‌داند که باعث از دست رفتن آسايش و اعتبار او شده. دنريس فرمان قرارداد کار به جاي بردگي را صادر مي‌کند و سر باريستان در گوش او مي‌خواند که اين معناي بردگي مدرن را مي‌دهد که فقط نامش عوض شده. و بعد دوباره يکي از مغبونان تازه اژدهاي دنريس. اين‌بار نه چوپاني که بره گله‌اش را به کام اژدها ديده. اين پدري‌ست که دختر کوچکش را به دست اژدها از دست رفته ديده. و در پايان فصل چهارم برخلاف همه فصول قبل که دنريس را در پايان آن يا رستگار از ميان آتش يا رها شده از بند به کمک اژدهايان يا به عنوان ميسا بر فراز دستان بردگان ديده بوديم حالا بايد بر گردن اژدهاهاي خويش زنجير بکشد. شکننده‌ي زنجيرها به دست خود آنها را به زنجير مي‌کشد.

با هزاران چشم و يک چشم
برن استارک همراه با همسفرانش به مقصد موعود نزديک شده‌اند. در حالي‌که در آستانه ملاقات با کسي که کلاغ سه چشم ناميده‌ شده جوجن راهنماي برن در اين سفر توسط مردگان کشته مي‌شود و اينجا به بعد هر آنچه مي‌بينيد شبيه داستان‌هاي بازي تاج و تخت نيست. انگار که بخشي از مجموعه هري پاتر را تماشا مي‌کنيد. دنياي افسون و جادو در شمالي‌ترين نقطه سرزمين جايي که برن استارک به نتيجه کشف و شهودش در باب قدرت ماورايي‌اش خواهد رسيد. پسرکِ عليل به نزد پيرمرد مي‌رود و چيزي مي‌شنود که برق از سرتان مي‌برد. برندن استارک پسر دوم ند استارک، پرواز خواهد کرد. مارتين گستره منظومه خويش را تا کجا پيش خواهد برد؟ بايد يک سال ديگر منتظر بمانيم و شاهد آنچه تصورش را هم نمي‌کرديم باشيم.
بازي تاج و تخت
والار مورگوليس
آريا، خواهرِ برن استارک حالا در واپسين قسمت از فصل چهارم کمترين شباهت را به پدرش، برادرانش و خواهرش و خون استارک که در رگهايش جاري‌ست دارد. مسيري که از ابتداي اين فصل در کنار هاوند از گوشه و کنار سرزمين طي کرد تا به نزد خاله‌اش در ايري برسد اوديسه‌ي ظريفي از بارور شدن روح وحشي و انتقامجوي او بود. در بازگشت از ويل و پس از برخورد با برين تارث او شاهد مبارزه هاوند و برين بر سر محافظت از او مي‌شود. برين بر سر قسمي که به کاتلين داده و هاوند بدون انگيزه‌اي براي پاداش و انگار تنها به سبب مهري که همراهي با آريا در او بيدار کرده. هاوند به ضربت شمشير فولاد والريان برين ناکار مي‌شود و منظره جان دادن او و چهره بي‌روح آريا که او را تماشا مي‌کند و به التماس او براي خلاص کردنش اهميت نمي‌دهد تکان‌دهنده‌ است. اين پاياني حيرت‌انگيز بر سفر دونفره هاوند و آريا بود. هاوند غول نخراشيده‌اي که آريا معصوميت گم‌شده او را بيدار کرده بود، حالا دخترک را تماشا مي‌کند. با آن نماي اورشولدر نفس‌گير که انگار هيولاي بيدارشده درون آريا را از نقطه نظر هاوند تماشا مي‌کنيم. آريا، هاوند را ترک مي‌کند و سفر طولاني‌اش را با کشتي راهيِ براووس ادامه خواهد داد. تا مرد بي‌نشان و بي ‌چهره‌اي را که به نام جيکن هاگار مي‌شناختيم دوباره ببيند.
بازي تاج و تخت
اين بار از اون دفعه‌هايي نيست که پيروز مي‌شي
وقتي سرسي در پاسخ به حکم پدرش بر ازدواج او با لوراس پوزخند مي‌زند و مي‌گويد برام اهميتي نداره که خانواده چي ميشه و او را تهديد مي‌کند که اصرار بر اين حکم او را مجبور به افشاي عشق نامشروعش به جيمي خواهد کرد معلوم است که اين آغاز سقوط حتمي تايوين است. تايوين همه آن چيزي را که باعث افتخار خودش و ميراث مقدس لنيسترها مي‌دانست، خانواده و فرزندانش بود. و حالا آنها يکي يکي از زير بيرق شيرنشان لنيستر خارج مي‌شوند تا زندگي واقعي خودشان را، چيزي که حسرت ساليان‌شان بود از سر بگيرند. اينطور است که سرسي به معاشقه با جيمي مي‌رود. در اتاقي که درهايش باز است و ديگر براي سرسي مهم نيست که کسي وارد شود و از راز آنها باخبر گردد. حالا خانواده او نه لنيستر، که پسر بازمانده‌ايست که بر تخت، پادشاهي دارد و بيم آن دارد که نوعروسش از او بستاندش و جيمي... جيمي عزيزش که بالاخره فرصت پيدا مي‌کند تا به جاي خالي دستش بوسه بزند. به جيمي مي‌گويد من عاشق تايوين نيستم. من عاشق برادرم هستم و با صداي بلند به تايوين مي‌گويد که جافري حرامزاده آنهاست و ميراث تو يه دروغه. سرسي ميخ تابوت تايوين را پيش از آنکه برادر کوتوله‌اش او را به درون تابوت هل دهد مي‌کوبد.
آنها تيرين را آزاد مي‌کنند تا فراري‌اش دهند. جيمي راه خروج را نشانش مي‌دهد و با تيرين وداع مي‌کند. تيرين اما پيش از فرار به مقر تايوين مي‌رود. و بر روي تخت دست پادشاه، پدرش، بزرگ لنيسترها و مرد پشت صحنه سياست، شي را مي‌بيند که به فاحشه تايوين تبديل شده و آن شيرِ من را براي تايوين آواز مي‌کند. مارتين و خالقين سريال بازي تاج و تخت در سکانس پاياني اين فصل به سيم آخر مي‌زنند. خشم و اندوه سرريز شده‌ي تيرين اول از همه معشوقه جفاکارش را قرباني مي‌کند. و بعد در يکي از شکوه‌مندترين لحظه‌هاي کارگرداني و بازيگري سريال کمان را برمي‌دارد و آنجور که روي زمين مي‌کشدش به قصد تايوين مي‌رود. اين راديکال‌ترين برون‌ريزي خالقين داستان است. آنها فارغ از پنهانکاري‌ها و ظرافت‌هاي ادبي خاص اين مجموعه همه چيز را رو مي‌کنند. بي‌رحمانه، آتشين و خلاص. پسر، در مقابل پدرش. اينکه چطور تايوين لنيستر نشسته روي توالت خانه‌اش به دست تيرين کشته مي‌شود وقتي هنوز فکر مي‌کند مي‌تواند با کياست او را منصرف کند. و بعد در مدفوع خودش غلط خواهد زد. بيشتر از هر چيزي مثل يک مانيفست است تا يک تقدير شخصيت از نوع گيم آف ترونزي‌اش. تيرين به همراه لرد واريس از شهر خارج مي‌شود. حکيمي که يک‌بار در سياهچال به ند استارک گفته بود که من قهرمان نيستم ولي به فکر مصلحت کشورم‌ هستم و در دادگاه تيرين تاکيد کرده بود که فراموشش نخواهد کرد.
بازي تاج و تخت
در پايان فصل چهارم تايوين لنيستر کشته مي‌شود. همانطور که در پايان فصل اول قطب ديگر داستان ند استارک کشته شده بود. و حالا چه قطب بندي‌هاي تازه‌اي در غياب هردويشان شکل خواهد گرفت؟ فرزندانشان يکي يکي در کشور پراکنده مي‌شوند و احتمالا موقعيت تازه‌اي پيدا خواهند کرد. زمستان هم که نزديک است ...

کاوه اسماعيلي
نظرات
محمود قاسمي سه شنبه 3 تير 1393 من تا الان کامنت نذاشته بودم. هر هفته ميخوندم و منتظر بودم تا تموم بشه بيام از نويسنده يه تشکر حسابي بکنم. چقدر خوب ميشه که يادداشت جمع بنديتونو هم بنويسيد آقاي اسماعيلي.
5 0
پاسخ

پويا سه شنبه 3 تير 1393 مثل هر هفته عالي بود. هر چند که يکي دو هفته وقفه افتاد ولي ازشش رو داشت!
1 0
پاسخ

اميرحسين پنجشنبه 5 تير 1393 سم و فورودو که گفتي عاليه، در ادامه تاثيرگيري هاي جي. آر. آر. مارتين از جي. آر. آر. تالکين: سمول تارلي و سموايز گمجي، سم خوب و سم دانا..
اما راجع به اون چه که در قلمروي «بچه هاي جنگل»(Children of Forrest) و تحت نظر خداي خدايان قديم اتفاق مي افته تعبير جادو و هري پاتر رو نيستم استاد. اسطوره، فانتزي، فيري تيل، جادو، عمل خدايان.. اينا هر کدوم يه دنيا حرف دارن و يه دنيا داستان متفاوت عمو کاوه..
1 0
پاسخ

کاوه پنجشنبه 5 تير 1393 البته اميرحسين جان حق با توست. ولي اون چيزي که در نگاه اول در اون صحنه به نظر ميرسه و تمايزي که نسبت به همه اون چيزي که تا الان ديديم رو گفتم. طبعا تعبيرهاش ميمونه براي فصل بعد
0 0
پاسخ

آرمين جمعه 6 تير 1393 يک اژدهاي دنبريس گمشده، احتما برندن استارک اونو کنترل مي کنه که کلاغ سه چشم گفته پرواز مي کنه ...
0 0
پاسخ

ماندانا خلوتي يكشنبه 8 تير 1393 واااااااااع. اينهمه زحمت کشيدن فانتزي بسازن، بعد يک همچين تفسيري؟ عجيبا غريبا!
0 0
پاسخ

رامين سه شنبه 10 تير 1393 خيلي هم خوب به نظر من در اين بينا بين بي سريالي بد نيست کمي به سريال Penny Dreadful بپردازي ممنون
0 0
پاسخ

زهرا پنجشنبه 2 مرداد 1393 ممنون از نوشتهاتون... من از سريال خوشم نيومد راستش ولي نوشته هاي شما بم يک سري نکات خوب اين سريالو ياد اور شد.. اما ايا واقعا اينقدر اين سريال به نظرتون بي نقصه؟
يکي از دلايلي که من اين سريال رو دوست نداشم اين بود که به نظرم ما بيشتر شاهد يکه تازي نويسنده بوديم.. اين قدرت ادبيات بود که مارو دنبال خودش ميکشيد و نه تصوير.خوشحال ميشم نظرتون رو بدونم.
0 6
پاسخ

mohamad پنجشنبه 11 دي 1393 بيان فيلم از ديدگاه تصويري که همه چيزو بيان کنه کار سختي و از اون سخت تر بيان نوشتاري
لذت خاصي داشت بد تموم شن هر قسمت خوندن اين مطالب ممنون
0 0
پاسخ

ميرحسين جمعه 21 فروردين 1394 يادداشت هاي آقاي اسماعيلي بر اپيزود هاي فصل چهارم فوق العاده بودن و لذت ديدن گيم او ترونز رو دو چندان ميکردن. اميدوارم حالا که در استانه ي پخش فصل پنجم هستيم اين روال ادامه يابد. ممنون
2 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز