سینمای دهه‌ی 70 آمریكا به روایت جاناتان كرشنر - بخش بیستم: پنج قطعه‌ی آسان (قسمت دوم)

رفتار كاترين موضوع جنسيت (gender) در فيلم را پيش مي‌كشد. اولين كلماتي كه در پنج قطعه‌ي آسان شنيده مي‌شوند اين‌ها هستند: «زن‌بودن گاهي اوقات سخت است»؛ و هرچند فيلم درباره‌ي بابي است اما سه زن در داستان حضوري چشمگير دارند و پرداخت فيلم به موضوعات مربوط به جنسيت بسيار هوشيارانه و هنرمندانه است. 
7فاز: رفتار كاترين موضوع جنسيت (gender) در فيلم را پيش مي‌كشد. اولين كلماتي كه در پنج قطعه‌ي آسان شنيده مي‌شوند اين‌ها هستند: «زن‌بودن گاهي اوقات سخت است»؛ و هرچند فيلم درباره‌ي بابي است اما سه زن در داستان حضوري چشمگير دارند و پرداخت فيلم به موضوعات مربوط به جنسيت بسيار هوشيارانه و هنرمندانه است. حتي ريت كه از ديدگاهي امروزي مي‌تواند پس‌زننده، وابسته، و «دائما جلوي آينه» انگاشته شود، كيفيت‌هاي ناديده‌گرفته‌شده‌ي قابل تاملي دارد. شناخت او از شخصيت بابي از خودِ بابي بيشتر است («اون آدم رقت‌انگيز تويي، نه من»)؛ او عقايدش را با صداي بلند مطرح مي‌كند و غالبا توانايي رسيدن به چيزي كه مي‌خواهد را دارد. تيتا (خواهر بزرگتر بابي) شخصيت پيچيده‌تري است. از يك‌سو موزيسيني چيره‌دست است و وقتي كارل را كه ناشيانه از حضور او در «ديدار اعضاي اصلي خانواده» ممانعت به عمل مي‌آورد به چالش مي‌كشد، فيلم جانب او را مي‌گيرد. از سوي ديگر، شمايلي است سازشكار، و نمونه‌ي كليشه‌ايِ هنرمندِ بسيار حساس. اين هم مشخص مي‌شود كه تيتا بعد از مرگ مادرشان به نوعي نقش مادر خانواده را ايفا كرده و همين مساله تمام‌وقت مشغول كارهاي خانه‌اش كرده و تمايلات جنسي‌اش را سركوب كرده است. تيتا علي‌رغم حضور اسپايسر (يك پرستار مرد در خانه) مسوول مراقبت از پدرشان است (و شديدا هم حامي پدرش). او بابي را هم عاشقانه در حد پرستش دوست دارد، بيشتر مثل يك مادر تا خواهري بزرگتر. در حقيقت چيزي اوديپ‌گون در رابطه‌شان هست كه در دو لحظه‌ي غريب و متفاوت از فيلم نمود پيدا مي‌كند: ارتباطِ جنسيِ پُر سر و صداي بابي با بتي (كه در بولينگِ اوايل فيلم با هم آشنا شده بودند) كه با حضور فوري تيتا همراه مي‌شود، و واكنش خشمگينانه‌ و نامناسبِ بابي بعد از ديدن تيتا در كنار اسپنسر كه منجر به يك فوران خشم ديگر و اين‌بار دعواي بين بابي و اسپنسر مي‌شود.
كاترين قوي‌ترين شخصيت زن فيلم است و نماينده‌ي نمودِ اميدوارانه‌ي (نوعي از) فمينيسم. اين تعبير مي‌تواند با اعتراض روبرو شود چرا كه به هر حال او با ستاره‌ي مرد فيلم روابط نزديكي برقرار مي‌كند. اما اگر چنين نمي‌كرد، مي‌شد اين‌طور برداشت كرد كه يك زن تنها با چشم‌پوشي از تمايلات جنسي‌اش مي‌تواند مستقل باشد. كاترين مسوول خودش است. او شوهر اولش را ترك كرده و در ازدواج قريب‌الوقوعش با كارل كه نسبت به او احساسي صادقانه دارد مختار است. او در سرتاسر رابطه‌اش با بابي نقش غالب را بازي مي‌كند؛ بابي اما بر خلاف شخصيتي كه از او در طول فيلم ديده‌ايم در رابطه‌اش با كاترين فمينيزه شده و حتي حس مردانگي‌اش تا حدودي تحليل رفته است. اولين مكالمه‌ي واقعي‌شان وقتي شروع مي‌شود كه بابي مي‌گويد همه‌جا دنبال كاترين مي‌گشته است. كاترين كه از اسب‌سواري برگشته، تازيانه‌اي در دست دارد حال آن كه بابي در تضادي كامل با پيراهن‌هاي تك‌رنگي كه در بيشتر موقعيت‌هاي ديگر مي‌پوشيد، پيراهني كه نقش گُل روي آن حك شده بر تن دارد. وقتي بابي، كاترين را تا داخل خانه دنبال مي‌كند، كاترين تا حدودي تحقيرآميز برخورد مي‌كند اما ترتيبي مي‌دهد تا بابي را در زماني كه خودش مي‌خواهد ببيند. بر قدرتِ كاترين با موقعيت‌هاي‌شان نسبت به هم در پلكان تاكيد شده است.
وقتي «پس‌فردا» فرا مي‌رسد، آن‌ها ابتدا بگومگو مي‌كنند و كاترين در بحث با بابي كم نمي‌آورد. بعد از نزديكي، كاترين از بابي مي‌پرسد چه حالي دارد؛ بابي، خوابيده به پشت، به آرامي و با صدايي كه پيش از آن نشنيده‌ايم پاسخ مي‌دهد: «عالي‌ام». شايد اين تنها لحظه‌اي در فيلم باشد كه او را شاد مي‌بينيم. بابي جامه‌ي زنانه‌ي نازك و كوتاه (تا بالاي زانو) پوشيده كه احتمالا متعلق به كاترين است و وقتي كاترين راهنمايي‌اش مي‌كند كه ضمن ترك اتاق، «بي‌‌سر و صدا از اتاق هال رد شود»، روي اين لباس تاكيد شده است. به خواستِ كاترين، آن‌ها صبح روز بعد دوباره همديگر را مي‌بينند اما كاترين بر خلاف بابي اشتياقي به رابطه‌اي طولاني‌مدت ندارد. عاقبتي كه از همان چند صحنه‌ي قبل و گفتگوي مختصر اين دو از پنجره‌ي ماشين‌هاي‌شان در دو جهت مخالف اسكله قابل پيش‌بيني بوده است.
بابي در جستجوي كاترين است كه با اسپايسر مواجه مي‌شود. دعوايي كه بازنده‌اش بابي است اما اين در مقايسه با سخنراني كاترين براي او در صحنه‌ي بعدي هيچ نيست. هر سوالي درباره‌ي «شخصيت زنانه‌ي قويِ» كاترين با طرد فوريِ بابي از سوي كاترين پاسخ داده مي‌شود. واكنشي كه عمق احساسات بابي را جريحه‌دار مي‌كند و نقطه‌ي اوج فيلم است: «دارم سعي مي‌كنم ملاحظه‌ت رو بكنم اما تو من رو درك نمي‌كني. فقط به خاطر كارل، يا به خاطر كارم توي موسيقي‌ نيست، به خاطر خودته... تو به كجا مي‌خواي برسي؟ اگه يه آدم هيچ عشقي نسبت به خودش نداشته باشه، هيچ احترامي براي خودش و بقيه قائل نباشه، هيچ عشقي به كارش، به خانواده‌ش، به دوستاش، به هيچ‌چيز... نداشته باشه، چطور مي‌تونه در عوض‌اش عشق بخواد؟»
پنج قطعه‌ي آسان پس از آخرين ديدار بابي با كاترين، به گونه‌اي اجتناب‌ناپذير به جمع‌بندي نهايي‌اش نزديك مي‌شود. بابي بلافاصله بعد از صحبت با كاترين، بالاخره آن‌چه را كه در درونش مي‌گذرد كمابيش با پدرش در ميان مي‌گذارد. پيرمردِ معلول و لال بيشتر به يك پدر روحاني اعتراف‌گيرنده شبيه است. بابي سعي مي‌كند زندگي‌ و گرايش‌اش به فرار را توضيح دهد و عذرخواهي كند («جفت‌مون مي‌دونيم كه من هيچوقت توي عذرخواهي خوب نبودم»). اگر چه اين سوال بي‌جواب مي‌مانَد كه آيا بابي استعداد نداشت، يا انضباط، يا جسارت، يا تمايل به اين كه موسيقي را به عنوان يك حرفه به طور جدي دنبال كند. 
بابي مي‌خواهد آن‌جا را ترك كند. او مي‌خواست بدون خداحافظي خانواده‌اش را ترك كند و حالا مثل دفعات مكرر قبلي‌ مي‌خواهد زندگي گذشته‌‌اش را - اين بار با پشت سر گذاشتنِ ريت- فراموش كند؛ در پمپ بنزين، بابي را مثل هميشه در حال دگرديسي مي‌بينيم (او كيف پولش را به ريت مي‌دهد و كُت‌اش را جا مي‌گذارد). در توالت مردانه مشخص مي‌شود شاهد تصميمي هستيم كه او بارها در طول زندگي‌اش گرفته است و تصميمي كه، در اين موردِ بخصوص، تقريبا از همان ابتداي فيلم از پيش‌اعلام‌شده بود. در همان اوايل فيلم در بولينگ، دوربين روي بابيِ تنها و مسخ‌‌شده مكث زيادي مي‌كند (و لانگ‌شات پمپ بنزين در پاركينگِ بولينگ، پيش‌درآمدي است بر پمپ بنزين سكانس پاياني). در اواسط فيلم هم، درست قبل از سفر جاده‌اي، بابي در صحنه‌اي كه انطباق آشكارتري با سكانس پاياني دارد خودش را در آينه‌ي حمام خانه‌اش برانداز مي‌كند اما هنوز زمانش فرا نرسيده است. او در آن مقطع، ابتدا ريت را ترك مي‌كند و قول مي‌دهد برايش «پول بفرستد» (كه بعدها كيف پولش را پيش او خواهد گذاشت)، اما بعد از يك طغيان احساسي با اكراه برمي‌گردد تا براي سفر به خانه‌ي پدري‌اش از ريت دعوت كند. 
اين بار چنين نيست. اما چيزي كه ريت شهودي مي‌فهمد و كاترين بي‌پرده بيان مي‌كند اين است كه بابي محكوم به فناست. او مي‌تواند از موقعيت‌هاي مشخصي فرار كند اما نمي‌تواند از خودش فرار كند و پايانِ پنج قطعه‌ي آسان اين ايده را مطرح مي‌كند كه شايد براي بابي در شمالي دورتر، جايي كه «از جهنم سردتر است»، زندگي‌اي در كار نباشد. اما اين پاياني باز است و نمي‌دانيم چه اتفاقي خواهد افتاد. جز اين كه بابي، نماينده‌ي گروهي بزرگتر، خانه‌اي براي رفتن ندارد؛ و خيلي‌ها هم كه در امريكاي 1970 با شخصيت او و «پنج قطعه‌ي آسان» همذات‌پنداري كردند همين نظر را داشتند.
اردوان شکوهي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط







































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز