گزیده نظرات منتقدان درباره اپیزود اول فصل هفتم «بازی تاج و تخت»

در جنوب در مقر پادشاهي، سرسي و جيمي با ضعف‌هاي رابطه‌شان مواجه مي‌شوند، اما فرصتي براي اين مشكلات در حالي كه دشمن از همه سو محاصره‌شان كرده وجود ندارد. نقشه سرسي در طول جنگ كمك‌شان مي‌كند
7فاز:
Watchers on the Wall- سو د فيوري: پس بالاخره به فصل هفتم كه شروعش به رويدادي بزرگ تبديل شده بود رسيديم، اپيزود اول: درگون استون. به محض رسيدن افتتاحيه سرد «بازي تاج و تخت» مي‌فهميم اولين چهره‌اي كه در اين فصل مي‌بينيم كسي جز والدر فري گلو-بريده  (ستاره مهمان اپيزود، ديويد بردلي)  نيست. او بجاي گنديدن روي زمين، زنده‌ است، نفس مي‌كشد و درباره كرده‌هاي قوم و خويش‌اش در  حق خاندان استارك بر آن‌ها مونولوگ مي‌گويد. البته او آريا است كه همه مردان خاندان فري را در يك آن به هلاكت مي‌رساند: «يك گرگ را زنده بگذاريد، تا گوسفندها هرگز در امان نباشند.» 
در وينترفل جان اسنو پي مي‌برد كه هرچه طرف را انكار مي‌كند بيشتر به دست و پايش مي‌پيچد. او و ليانا مورمونت، فمينيسم را به شمال معرفي مي‌كنند (چون وايت‌ها صرف نظر از جنسيت‌ نابودتان مي‌كنند) و همه افراد بزرگتر از 10 سال را ملزم به آمادگي براي جنگ مي‌كنند، حتي دخترها را. تورموند و وايلدلينگ‌ها به پاسباني در قلعه ديدباني شرقي كنار دريا فرستاده مي‌شوند.
در جنوب در مقر پادشاهي، سرسي و جيمي با ضعف‌هاي رابطه‌شان مواجه مي‌شوند، اما فرصتي براي اين مشكلات در حالي كه دشمن از همه سو محاصره‌شان كرده وجود ندارد. نقشه سرسي در طول جنگ كمك‌شان مي‌كند اما چيزي كه واقعا نياز دارند نيروهاي متحد است و ملكه هفت (يعني سه) قلمرو پادشاهي از قبل نقشه‌اي در اين باره كشيده است.  تماشاي جيمي در حالي كه با كسي غير از خواهر-زن‌اش بحث كند هم  سرحال‌تان مي‌آورد، بيشتر به اين دليل كه دونفره‌هاي او با سرسي معمولا ميل زيادي به بيروح و قابل پيش‌بيني و سفسطه‌انگيز شدن پيدا مي‌كنند. يورون حوصله جيمي را با جوگير بودن و اعلام حضور كردن‌هاي نامحترمانه‌اش در مقابل سرسي سر مي‌برد و در آخر قول مي‌دهد با هديه‌اي برازنده نزد ملكه بازگردد.
 بيچاره سم- تصور كنيد سال‌هاي بي‌شماري را با خواب و خيال ورود به ييل (Yale) بگذرانيد و بالاخره به آنجا برسيد، اما مجبور باشيد همه وقت‌تان را به تميز كردن توالت‌ها در مريض‌خانه‌ها طي كنيد. و پروفسورها باور نكنند يك لشكر از مردگان را ديده‌ايد و اجازه ندهند از بخش ممنوعه كتابخانه رويايي استفاده كنيد. سمول تارلي روزهايش را به بيهودگي در سيتادل مي‌گذراند و حداكثر كاري كه انجام مي‌دهد چيدن كتاب‌ها در قفسه‌هاي بي‌پايان است. البته نزد يك استاد اعظم كه بيشتر پذيراي هشدارهاي شوم اوست كمي تحصيل درست و حسابي هم مي‌كند.
هاوند كه در فصل پيش آخرين بار درباره قبول پيشنهاد برادران بدون پرچم به شك فرو رفته بود حالا با اين گروه شورشي به شمال سفر مي‌كند. آن‌ها در مسير خود به همان خانه‌ روستايي مي رسند كه هاوند و آريا در فصل سوم آنجا ساكن شدند. حالا مرد دهقان و دخترش در مقابل چشم‌هايشان آرميده‌اند كه ظاهرا از گرسنگي جان خود را گرفتند. هاوند كه مرگ را در فصل چهار از بيخ گوش گذرانده و ريخته شدن خون انسان‌هاي بيگناه را شاهد بود حالا سوال‌هاي زيادي دارد- اصلي‌ترين‌شان: "چرا؟". اگرچه مثل هميشه با لحن تند مضحك‌اش آن را طرح مي‌كند.  توروس از مير، هاوند را ترغيب به نگاه كردن در آتش مي‌كند و هاوند همه‌مان را با ديدن تصاوير واقعي در آتش شوكه مي‌كند. هاوند كه هدفي حقيقي پيدا كرده، با اين توانايي‌ها و پيوند مادام‌العمرش با آتش، به ناگاه به كانديداي قدرتري براي نقش "جنگجوي نور" بدل مي‌شود. 
سم كه بالاخره دستش به كتاب‌هاي ممنوعه رسيده، آن‌ها را به خانه نزد گيلي مي‌برد. زوج كتاب‌هاي قطور قديمي را ورق مي‌زنند، از جمله افسانه شب طولاني (The Legend of the Long Night)، و مي‎‌فهمند تارگرين‌ها براي تزئين اسلحه‌هايشان از شيشه اژدها (Dragon glass) بدون دانستن قابليت آن‌ استفاده مي‌كردند. سم بارديگر به سيتادل بازگشته و كار زنان خدمتكار را در سلول‌هاي انفرادي انجام مي‌دهد كه يك روز بيماري دستش را از در سلول بيرون مي‌آورد، نيازي نيست فكر كنيم او چه كسي است، بي‌ترديد اين صداي ايان گلن است كه مي‌شنويم از داخل اتاق مي‌گويد: "هنوز نرسيده... ملكه اژدها، دنريس زاده طوفان؟"
پس از دهه‌ها تبعيد، دنريس قطعا به وطن بازگشته است.  او و متحدين ارشدش با اژدهاياني كه باخوشي بالاي سر آن‌ها مي‌چرخند به قصر مي‌رسند. و تنها چيزي كه مي‌يابند پرچم آويزان استنيس است، و دنريس آن را، قبل از آنكه به اتاق جنگ بروند پايين مي‌كشد. آن‌جا او اولين كلمات‌اش پس از قدم گذشتن به خانه را به زبان مي‌آورد: "بياييد شروع كنيم."
 
Tower of the Hand- جو باكلي: پس از آنكه والدر فري صورتكش را برمي‌دارد معلوم مي‌شود كه او در حقيقت آريا بوده است. او به بيوه فري گوشزد مي‌كند كه شمال از ياد نمي‌برد، و زمستان براي خاندان فري از راه رسيده است. پس از تيتراژ منظره‌اي پهناور و سفيد از برف را با مه‌اي غليظ كه به ما نزديك مي‌شود مي‌بينيم. كمي بعد هزاران هزار وايت، وايت‌واكر و غول‌هاي مرده  را مي‌بينيم كه مشخص مي‌شود در خيال برن هستند كه همراه ميرا با چشماني كه حالت فردي گرسنگي كشيده را نشان مي‌دهند به ديوار رسيده‌اند. در وينترفل، جان حسابي مشغول كسب و كارش شده. پس از آنكه جان به لردهاي فراخوانده‌شده براي جمع‌آوري شيشه اژدها دستور مي‌دهد اختلاف كوچكي ميان او و سانسا شكل مي‌گيرد كه خوشبختانه  به سرعت حل و فصل مي‌شود. جان و سانسا در حالي كه در وينترفل قدم مي‌زنند به يكديگر يادآوري مي‌كنند كه در اين مسير با هم هستند. سانسا به جان مي‌گويد بايد بيشتر ازين عقلش را به كار بياندازد، چون دو  رهبر پيشين خاندان استارك اشتباهات بزرگي مرتكب شدند.  او همينطور به جان مي‌گويد كه فرمانرواي خوبي است. چه دلنشين. سرسي با رسيدن نامه‌اي كه در آن خود را ملكه هفت قلمرو پادشاهي مي‌نامد به عادت هميشگي‌اش لحظه را خراب مي‌كند. 
او كسي است كه در صحنه بعد مي‌بينيم، در حالي كه به  پروسه تكميل خفن‌ترين نقاشي كف اتاق در تمام تاريخ سركشي مي‌كند. جيمي لنيستر به او تذكر مي‌دهد كه هيچ ياري ندارند. سرسي تصحيح‌اش مي‌كند. پس از آن فرصتي پيدا مي‌كنيم تا اولين صحنه واقعا بلند يورون را تماشا كنيم. 
پس از آن نگاهي كامل به معماري داخل سيتادل مي‌اندازيم. نماهاي زيادي از لگن‌هاي بيماران، و شيرين‌كاري‌هاي اضافي. در اين ميان سم دري كه پشت خود كتاب‌هاي جالب زيادي را پنهان كرده ديد مي‌زند. سم  مثل گذشته ابتدا با درخواست‌هاي مؤدبانه شروع مي‌كند و با ناديده گرفته شدن راه خودش را مي‎‌رود. او وارد محدوده ممنوعه مي‌شود و چند جلد كتاب را براي مطالعه شبانه‌اش برمي‌دارد. 
درصحنه بعد پيش از آنكه بار ديگر به آريا برگرديم، مي‌بينيم كه سانسا نوك نيزه را حسابي براي مرشد قديمي‌اش تيز كرده است. 
به آريا برمي‌گرديم كه از ريورلندز مه‌گرفته عبور مي‌كند و به گروهي از سربازان جوان لنيستر برمي‌خورد (يكي از آن‌ها ترانه «و دستان يك زن هميشه گرم‌اند» را مي‌خواند كه در كتاب‌ها شعري است كه سايمون زبان نقره‌اي درباره تريون و شي سروده است). آن‌ها رفتار دوستانه‌اي دارند و به آريا غذا تعارف مي‌كنند.
در صحنه بعد كه از نظر من تاثيرگذارترين دقايق اين اپيزود را ساخته، هاوند و دوستانش در انجمن برادران بدون پرچم را مي‌بينيم كه به يك خانه متروكه نزديك مي‌شوند. چشمان همچون عقاب هاوند پي مي‌برند كه اين خانه متعلق به همان پدر و دختري است كه او در سفرش با آريا از آن‌ها دزدي كرد. آن شب توروس سر و صدايي را از بيرون مي‌شنود و با شمشيرش از خانه خارج مي‌شود. او سندور كليگين را در حال كندن گور (يك ارجاع جالب ديگر به كتاب) براي پدر و دختر روستايي مي‌بيند. سندور سعي مي‌كند  تشريفات مذهبي هفت‌گانه را برايشان به جا آورد، اما كلمات را فراموش كرده است. در عوض به گفتن اينكه آن‌ها هر دو لايق بهتر از اين بودند بسنده مي‌كند. او بيل‌اش را به زمين مي‌اندازد و توروس را در برف تنها مي‌گذارد. 
البته كه با اين اپيزود بيشتر بستر اتفاقات آينده گسترانيده شد، اما ديالوگ‌هاي بسيار خوب و نماهاي با كيفيت (تصاوير هوايي از وينترفل حيرت‌انگيز بودند) و چند اجراي درخشان و بي‌نقص (هاوند) هم وجود داشتند.
ويسنا فولادي
نظرات
سينسيناتوس. س سه شنبه 27 تير 1396 در اين فصل از يادداشت‌هاي ويژه اپيزوديک سايت خبري نيست؟
12 0
پاسخ

عليرضا سه شنبه 27 تير 1396 چرا ديگه کسي ريکپ نمينويسه؟
کاوه اسماعيلي رو بگين بجاي نوشتن راجع به خاله ليلا در سريال روزي روزگاري :| بياد ريکپ بنويسه ثواب داره
12 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز