سینمای دهه‌ی 70 آمریكا به روایت جاناتان كرشنر - بخش هجدهم: ریچارد نیكسون، رابرت كندی و انتخاباتِ 1968

اگر يك نفر بود كه بر ضد هاليوود نو بود آن يك نفر ريچارد نيكسون بود. نيكسون نه صرفا محافظه‌كار كه به طور اسفناكي عقب‌مانده‌ از زمانه‌اش بود و عملا هم با كراواتي بر گردن پا به اين دنيا گذاشت! (عكس‌ها او را در كلاس اول با كراوات نشان مي‌دهند). او شخصيتي بود شناخته‌شده و البته منفور. 
7فاز: «مديوم‌كول» وقتي نوشته شد كه كمپين رياست‌جمهوري 1968 در راه بود اما فيلم تا آگوست 1969 پخش نشد و در نتيجه براي فراخوانِ وكسلر در همراه‌شدن با اعتراضات دير شد. رابرت (بابي) كندي ماه‌ها بعد از تكميل فيلمنامه‌ي اوليه و درست دو هفته پيش از شروع فيلمبرداري ترور شد (كه همين مساله چند تغيير لحظه‌ي آخري را ناگزير كرد). اين ترور واقعه‌اي كليدي براي امريكا و بالاخص براي دست‌اندر‌كارانِ هاليوود نو بود. بعد از بابي ديگر قرار نبود جواب‌ها در صندوق راي پيدا شوند و فيلم‌هاي دهه‌‌هفتادي چرخشي دروني مي‌يافتند و با بيانيه‌ي صريحِ جنبش فمينيستي كه «مساله‌ي سياسي مساله‌ا‌ي شخصي است» همسو مي‌شدند. فيلم‌هاي دهه‌هفتادي اگر مقدور بود حتي نوميدانه‌تر، بدبينانه‌تر و آكنده‌تر از حس فقدان هم مي‌شدند. قتل بابي از سه جهت براي نسلي كه هاليوودِ نو برآمده از آن بود، ضربه‌ا‌ي روحي بود: فقداني جبران‌ناپذير (هيچ جايگزيني براي آر.اِف.كِي وجود نداشت)؛ بُن‌بستي انتخاباتي (در 1968 هيچ كانديدايي كه بر ضدِ جنگ باشد وجود نداشت)؛ و پاياني بر همه‌چيز (ريچارد نيكسون حالا رئيس‌جمهور شده بود).
كندي كانديداي هاليوود نو بود و اين گروه از فيلمسازان هرگز از غم فقدان او كاملا بازيابي نشدند. اين يك قديس‌سازي نيست. تِد كندي سه روز بعد از ترور بابي در تحسين برادرش گفت: «برادر من نيازي ندارد بعد از مرگش، فراتر از آن‌چه در زندگي‌اش بود، بي‌نقص جلوه داده شود يا بيش از حد بزرگ ‌شود»، و بابي هم مثل همه‌ي انسان‌ها عاري از عيب نبود. بابي كنديِ جوان، متكبر و جاه‌طلب، در سال‌هاي دهه‌ي 50 به عنوان مشاور ارشدِ كميته‌هاي مختلف مجلس سنا مشغول به كار شد و بعدها به عنوان سياست‌پيشه‌اي سرسخت و كارآمد در مواجهه با معضلات شهري و همچنين مدير كمپين و مشاور حقوقي برادر رئيس‌جمهورش شهرتي به هم زد. اما به عنوان سناتوري از ايالت نيويورك (كه در 1964 در 37 سالگي به اين سمت انتخاب شد) در واپسين سال‌هاي زندگي‌اش به بلوغي ويژه رسيد. بابي، «لِه‌شُده» (در هم شكسته واژه‌اي نيست كه حق مطلب را ادا كند) از مرگ برادرش، به عنوان مردي مستقل و قائم به ذات دوباره ظهور كرد و توجه‌اش را به معضل فقرِ فراگير در امريكا و مسووليتِ مقابله با معضلِ نژادي معطوف كرد. او در وارونه‌كردنِ سمت و سوي جنگ ويتنام هم پيشگام و از عموم مردم كاملا جلوتر بود.
كندي، آرمان‌گرا اما نَه ساده‌انديش، از بسياري جنبه‌هايي كه براي هاليوود نو جذابيت داشت يگانه بود. همان‌طور كه ديويد برينكلي مجري خبر شبكه‌ي اِن.بي.سي اشاره كرد: «بابي كندي تنها سياستمدار سفيدپوستي بود كه مي‌توانست براي هر دو نژاد صحبت كند». كندي ضد جنگ بود، در عين آن كه - به عنوان كسي كه در بسياري از تصميم‌گيري‌هايي كه منجر به آن منجلاب شد دخالت داشت-  مسووليتِ آن را در پيشگاه تاريخ و در پيشگاه ساير شهروندان پذيرفته بود. بابي، هم جوان بود و هم جوان‌پسند. نويسندگانِ خطابه‌هاي او با گيتارهاي‌شان مسافرت مي‌كردند و ترانه‌هاي محبوب روز را به گويش خودشان مي‌خواندند. او موهايش را بلند كرد، بيش از حد بلند براي يك سياست‌مدار، و اين مساله‌اي بود كه مورد توجهِ هر دو نسل فرهنگيِ قديم و جديد قرار گرفت. بابي كندي در خيابان‌ها كمپين به راه مي‌انداخت و مثل يك ستاره‌ي راك هرگز در تلويزيون كاركرد خوبي نداشت.
جان فرانكن‌هايمرِ 36 ساله، كارگردان «كانديداي منچوري» (1962) و «دومي‌ها» (1966)، همراه اين كمپين سفر كرد و از رويدادها و گردهمايي‌هاي مختلف فيلم گرفت. كندي روز برگزاري انتخابات اوليه‌ي حزب دموكرات در ايالت كاليفرنيا را به استراحت كنار استخر خانه‌ي اين فيلمساز گذراند. اين فرانكن‌هايمر بود كه كندي را عصر آن روز با ماشين‌اش به هتل امباسادور برد و وقتي خروجي اتوبان را در طول مسير گم كرد برآشفت. قوتِ قلب مشهور كندي به او اين بود: «سخت نگير، جان. زندگي خيلي كوتاهه». فرانكن‌هايمر با اشاره به نگراني‌ها و سرخوردگي‌هاي شخصي‌اش كه در طول دهه‌ي 70 با آن‌ها دست به گريبان بود به ياد مي‌آورَد: «اگر مي‌خواهيد لحظه‌اي را معين كنيد كه اوضاع شروع به عوض‌شدن كرد، اين لحظه واقعا بعد از شب ترور بابي كندي بود. احساس سرخوردگي سراپاي وجودم را فرا گرفت»؛ اين همان احساسي بود كه فيلم دهه‌هفتادي را در ادامه شكل مي‌داد و همان احساسي كه با اتفاقاتي كه در طول چند سال بعدش رخ مي‌داد فقط و فقط تشديد مي‌شد.
در رابطه با ويتنام، انتخابات 1968 انتخاباتي بود كه تمام راه‌ها در آن به بن‌بستي مشابه ختم مي‌شد. هامفري دنباله‌روي سياست‌هاي جانسون بود و حرف‌هاي تكراري و دوپهلوي نيكسون هم چيز تازه‌اي براي ارائه نداشت. هر دو كانديدا با جنبش صلح مخالف بودند اما هيچكدام‌ قصد نداشتند دويست هزار نفر نيروي اضافي روانه‌ي ويتنام كنند. آن‌ها حتي بدون آن كه به اشتباه‌هاي‌شان اعتراف كنند، اعلام كردند كه هر كس رئيس‌جمهور بعدي شود بالاخره به بهترين نحو ممكن راهي براي خروج از اين بن‌بست پيدا خواهد كرد. نيكسون، در مقام يك كانديد، بسيار خوب از پس اين تغيير در خط مشي برآمد. او كه فعاليت‌ حرفه‌اي‌اش را بر پايه‌ي يك ضدكمونيستِ خستگي‌ناپذير بنا كرده بود و از 1964 تا 1967 صراحتا يكي از سياستمداران طرفدار جنگ ويتنام بود، بر چربشِ سود بر ضرر اين جنگِ طولاني تاكيد داشت و هميشه يك مرحله از جانسون جلوتر بود. اما در 1968، نيكسون، اين سياستمدار چيره‌دست، فهميد امريكا فاتح جنگ نخواهد بود و در مبارزات انتخاباتي‌اش صحبت از «پايان جنگ» و «پيروزي صلح» كرد. اين جنگِ جانسون بود؛ نَه نيكسون. وعده‌هاي دوپهلو از سوي نامزد حزب مخالف به قدر كفايت براي پيروزي كارآيي داشت.
اگر يك نفر بود كه بر ضد هاليوود نو بود آن يك نفر ريچارد نيكسون بود. نيكسون نه صرفا محافظه‌كار كه به طور اسفناكي عقب‌مانده‌ از زمانه‌اش بود و عملا هم با كراواتي بر گردن پا به اين دنيا گذاشت! (عكس‌ها او را در كلاس اول با كراوات نشان مي‌دهند). او شخصيتي بود شناخته‌شده و البته منفور. در 1946 با استراتژيِ «بي‌رحم باش و گذشت نكن» برنده‌ي يك كُرسي در مجلس نمايندگان شد؛ استراتژي‌اي كه در ادامه ثابت شد صرفا يك دست‌گرمي براي مبارزه‌ي انتخابيِ به مراتب غيراخلاقي‌ترش براي ورود به مجلس سنا در رقابت با هلن گاهاگان داگلاس نماينده‌ي زن مجلس نمايندگان در چهار سال بعد است. نيكسون كه به عنوان يك ضدكمونيستِ دو آتشه در كميته‌ي فعاليت‌هاي ضد امريكاييِ كاخ سفيد شهرتي به هم زده بود، به سياست اتهام‌زدن و زير سوال بردن كمونيست‌ها كه از 1946 و زدنِ برچسبِ «صورتي، درست تا لباس زير» به داگلاس برايش كار كرده بود ادامه داد. در جريان همين انتخابات بود كه به او لقب «ديكِ حقه‌باز» دادند. لقبي كه برازنده‌‌اش بود. تنها دو سال بعد، نيكسونِ جوان و فوق‌العاده محافظه‌كار از سوي حزبش به عنوان «معاونِ» آيزن‌هاور انتخاب شد تا تعادل را در سياست‌هاي مورد حمايت حزب برقرار كند و تاثيرگذاري لازم براي كمپيني بر پايه‌ي «سياستِ زمينِ سوخته» را كه آيزن‌هاورِ پير تمايلي به استفاده از آن نداشت فراهم آورد.
در 1960، نيكسون بخت خود را براي ورود به كاخ سفيد آزمايش كرد و در رقابتي بسيار نزديك به جان اف. كندي باخت. دو سال بعد هم در انتخابات فرمانداري كاليفرنيا دوباره شكست خورد. بعد از دومين شكست به رسانه‌ها گفت: «ديگر نيكسون را اين دور و برها نخواهيد ديد». ظاهرا داشت از سياست كناره مي‌گرفت. در 1963 كسب‌وكاري را در يك شركت حقوقي نيويوركي شروع كرد (تنها منشي‌اش رُز مري وودز، و زوج پناهنده‌ي كوبايي - فينا و مانولو سانچز- را به عنوان كمكِ سر خانه همراه خود برد) اما قصد كناره‌گيري از سياست را نداشت. پس از پيروزي قاطع و خردكننده‌ي ليندون جانسونِ دموكرات بر جمهوري‌خواهان در انتخابات رياست‌جمهوري 1964، نيكسون براي حزبش سخت تلاش كرد و در انتخابات ميان‌دوره‌اي حزب جمهوري‌خواه در 1966 حضوري موفق داشت. و سپس با جاگيري‌ِ مناسب بين دو جناح‌ اصلي حزب جمهوري‌خواه (بري گولدواتِر كه به زودي جاي خودش را به رانلد ريگان مي‌داد، و راكه‌فلر كه به زودي محو مي‌شد)، موفق شد در 1968 و در گردهمايي ملي جمهوري‌خواهان در ميامي، نامزد نهايي اين حزب در انتخابات رياست‌جمهوري شود. در جريان انتخابات، در تقابلي آشكار با جنبش‌هاي دانشجويي، عليه تغيير و تحولات دهه‌ي 60 اعلام موضع كرد و بعدها اين تحولات را «ماري‌جوآنا، ولنگاري و اعتراض» خواند. در رابطه با حقوق مدني، تاكيدش بر «قوه‌ي قهريه‌ي قانون» به عنوان بخشي از «استراتژي جنوبي» بود كه دموكرات‌هاي سفيدپوستِ سرخورده را با موفقيت متمايل به حزب جمهوري‌خواه كرد.
اوايل دوران رياست‌جمهوري نيكسون فقط و فقط انزجارِ انجمنِ هاليوود نو را از او بيشتر كرد. در ادامه مشخص شد كه استراتژي بزرگ او در قبال ويتنام چيزي نيست جُز بمباران خُردكننده‌ي هندوچين و كاهش تدريجي استفاده از نيروي زميني ارتش امريكا. نيكسون كمتر از دو ماه بعد از رئيس‌جمهور شدن دستور به بمباران مخفيانه‌ي كامبوج داد كه البته بر اهالي كامبوج يا ويتنام شمالي پوشيده نماند. او وقتي گزارشِ افشاكننده‌ي نيويورك‌تايمز را خواند برآشفت و دغدغه‌اش اين شد كه جلوي درز اخبار از اداره‌اش را بگيرد و دست به اقداماتي زد كه منتهي به واترگيت ‌شد. در ماه ژوئيه، جان ميچل مشاور حقوقي دولت (شريك حقوقي اسبق نيكسون و مدير كمپين‌ او) عليه احياي قانون حق راي و به نفع اتخاد راهكارهاي لازم براي ارتقاي قدرت پليس جلوي كنگره شهادت داد. در ماه نوامبر، نيكسون پروسه‌ي بازنگري در جنگِ خارجيِ «پيروزناشدني» را شروع كرد و «اكثريتِ خاموش» امريكايي‌ها را در مقابل معترضين – به تعبير خودش، دشمن داخلي- قرار داد. رئيس‌جمهور اعلام كرد: «ويتنام شمالي نمي‌تواند ايالات متحده را شكست دهد يا تحقير كند. فقط امريكايي‌ها مي‌توانند ديگران را شكست دهند و تحقير كنند». دهه‌ي شصت عملا و حقيقتا در حال تمام‌شدن بود. 
پي‌نوشت‌ها
يك. «ديكِ حقه‌باز»؛ ديك، گويشِ خودمانيِ ريچارد است.
 
دو. «معاون» معادلي است براي running mate : در انتخابات رياست‌جمهوري امريكا، هر نامزد يك معاون هم انتخاب مي‌كند. مثل جرج بوش پدر كه معاون ريگان بود و جو بايدِن كه معاون اوباما. معاون رئيس جمهور علي‌رغم عنوان مهمي كه دارد، در قانون اساسي و نظام سياسي اين كشور از نقش عمده‌اي برخوردار نيست. مقامش بيشتر تشريفاتي است و در حقيقت منتظر مي‌ماند تا در صورت بروز مشكل يا حادثه‌اي براي رئيس جمهور آمريكا، جانشين وي شود. به همين دليل اكثر معاونين روساي جمهور ايالات متحده تأثير چنداني بر تاريخ اين كشور برجاي نگذاشته‌اند.
سه. «سياستِ زمينِ سوخته» معادلي است براي scorched earth policy : يك استراتژي بر پايه‌ي از بين بردنِ تمامي منابعي كه در دسترس دشمن است.
چهار. «استراتژيِ جنوبي»: استراتژِي حزب جمهوري‌خواه در نيمه‌ي دوم قرن بيستم براي كسب حمايت سياسي براي نامزدهاي رياست‌جمهوري در ايالات جنوبي امريكا با توسل به تنش‌هاي نژادي در اين ايالات
اردوان شکوهي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط








































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز