یادداشت كاوه اسماعیلی درباره خاله لیلا در سریال «روزی روزگاری» امرالله احمدجو

در مسير سفر مراد بيگ سه راهنما وجود دارند. نسيم‌ بيگ. دوست و مشاورش كه زودتر از مراد عزم به رفتن مي‌كند و راه توبه را با گلوله‌اي در پا نشان مراد مي‌دهد. قلي‌خان، راهزن افسانه‌اي كه حسرت به مقصد رساندن يه كاروان را براي خويش ابدي مي‌كند و در لحظه مرگش از صحرا براي مراد رازگشايي مي‌كند كه آن خود داستان ديگري‌ست. وخاله ليلا. خود صحرا. مادر خاك كه تن نيمه‌جان مرادبيگ را تحويل مي‌گيرد و از او مردي مي‌سازد كه روياي قلي‌خان را محقق كند. 
7فاز: روزي روزگاري احتمالا بهترين سريالي‌ست كه در تلويزيون ايران ساخته شده و بي‌ترديد يكي از بهترين محصولات نمايشي اين مملكت است. فراتر از علاقه نمادپردازانه و مفهوم‌گراي ايراني. با روحيه‌اي كم‌نظير و متواضع در نمايش داستان. بدون نشانه‌گذاري در زمان و مكاني خاص و همانطور كه از نامش بر‌مي‌آيد در پي تعريف كردن يك قصه كلاسيك با همه كهن‌الگوهاي تكراري اما تمام‌نشدني سفر اسطوره. بعد از 25 سال كماكان ميتواند در نمايش چندم تماشاگران را پاي تلويزيون بنشاند و آنها را غرق در تخيل و دنبال كردن مسير قهرمانش كند. اثري عجيب كه نه تنها نظيري پيدا نكرد كه خالقش، امرالله احمدجو نيز بعد از آن نتوانست حتي به نزديكي‌هاي آن برسد. هرچند با همين يك عنوان نيز ميتوانست نامش را بعنوان يكي از مهمترين قصه‌گوهاي هنر نمايش ايران ثبت كند. داستان تحول راهزني كه از دسته‌اش دور مي‌شود و جايي بين دهاتي‌ها مسير رستگاري را پيدا مي‌كند.از روزي روزگاري موسيقي خاطره‌انگيزش را به ياد مي‌آوريم و ديالوگ نويسي طنازانه و يك خسرو شكيبايي محشر و شاه‌سكانس قلي‌خان و... بالاخره كاراكتر خاله ليلا را 
در مسير سفر مراد بيگ سه راهنما وجود دارند. نسيم‌ بيگ. دوست و مشاورش كه زودتر از مراد عزم به رفتن مي‌كند و راه توبه را با گلوله‌اي در پا نشان مراد مي‌دهد. قلي‌خان، راهزن افسانه‌اي كه حسرت به مقصد رساندن يه كاروان را براي خويش ابدي مي‌كند و در لحظه مرگش از صحرا براي مراد رازگشايي مي‌كند كه آن خود داستان ديگري‌ست. وخاله ليلا. خود صحرا. مادر خاك كه تن نيمه‌جان مرادبيگ را تحويل مي‌گيرد و از او مردي مي‌سازد كه روياي قلي‌خان را محقق كند. 
روزي روزگاري با پايلوتي سحرانگيز آغاز ميشود. چيزي شبيه وسترنهاي لئونه. محيط مردانه اثر كم‌كم با زخمي شدن مراد و يافتنش توسط دهاتي‌ها، تغيير مي‌يابد. زنها نيز وارد صحنه مي‌شوند و تم ملودي فخرالديني رنگ پرشعف‌تري به خود مي‌گيرد و خاله ليلا بعنوان رئيس قبيله وارد مي‌شود. با كاريزمايي دست‌نيافتني كه باقي اهالي عشيره را گوش به فرمان خود مي‌كند. نشان مرادبيگ را كه بعنوان قاتل همسر پهلوانش به او معرفي كرده‌اند را پيدا ميكند و انتقام را در نشان دادن راه به او مي‌يابد. پس دوباره او را همچون بدنيا مي‌آورد. جسم مرده‌ي او را به خيمه خود مي‌برد و مداوايش مي‌كند و قراري با او ميگذارد كه در ازاي اين كمك برايش كار كند. او را از گرگ‌دره مي‌گيرد و به صحراي بي‌انتها مي‌برد. مثل هر رابطه دوتايي استاد-شاگردي ديگري بدقلقي او را ورز مي‌دهد و سلوك صحرانشيني را به او مي‌آموزد. شيوه زيستن و همنشيني در كنار مردم. و كار بعنوان فعلي مردانه. كه او مرادبيگ راهزن را همچون كودكي تربيت ميكند تا به خالومراد، مرد عشيره تبديلش كند. همچون تمدنهاي اوليه مادرسالار، او نيز بدويت وحشي را به تمدن روستايي بدل مي‌سازد. 
خاله، عبوس و تلخ‌زبان و متلك‌پران است و مراد سردسته راهزنان در مقابل او همچون بره‌اي مطيع به نظر مي‌رسد. او كه نامش از زبان منوچهر حامدي در قسمت اول با هراس و همچون افسانه‌اي ترسناك گفته ميشود حالا به امر خاله صحرا را براي يافتن يك شاخه تنگز كه براي جوشاندن يك ظرف شير به كار مي‌رود بالا و پايين مي‌كند. و وقتي مراد عاصي از شيوه جديد زندگي قصد جان او مي‌كند، قامت خاله وقتي پشت به دوربين رو به افق بي‌كران بيابان به نماز ايستاده، براي پذيرفتن غلامي او كافيست. مراد اسير اين خاك و مادر اين خاك شده و دل به دختري از همين خاك داده. پس وقتي سربه‌زير و بدون غرور جاهلي بدوي‌اش به چادر او ميرود و از او مي‌پرسد كه "پسر نميخواي خاله؟"  بالاخره لبخند بر لب خاله/مادر مي‌نشاند. مرادبيگ ،پسرخاله شده.
ژاله علو در نقش خاله هماني‌ست كه از يك رئيس عشيره انتظار مي‌رود. صداي كلفت و مسلط و تمام‌قدش كه مهمترين يادگار تماشاگران از اوست و به سابقه گويندگي او در راديو و دوبلاژ برمي‌گردد به مهمترين ويژگي او در اين نقش بدل مي‌شود. هنوز طنين صداي او با بسياري از جملات نقش در خاطره‌ها باقي مانده . از جمله " ادعايي ندارم خودش كم ادعايي نيست. " يا " كدوم صحراها رو آباد كردي كه اينقدر سرِ خودت سرگروني و خيليت،خيليه؟ ". قدرت رهبري جمع را با شيوه پرصلابت راه‌ رفتنش و اخمي كه به نگاهش مي‌آورد ارتقا داد تا در هر ميزانسني اوست كه ستاره جمع باشد. احساس او وقتي در صورتش جمع ميشود كه بسان هر زني تمناي مادر خوانده شدن را از سوي مراد ميكند و هر بار پس زده مي‌شود.
مرادبيگ وقتي در نزاع آخر در مقابل حسام بيگ ايستاده و رجزخواني‌اش را به شكل پركنايه‌اي به توانايي‌اش در روستانشيني و فعلگي مربوط ميساخت انگار خاله بود كه جملات را از دهان او ميخواند: " بلدي با زنجير سوخت بكني؟ كتيرا بگيري؟ چوپوني بلدي ؟ رنگرزي كردي ؟ بلدي روزي سه بار نون بخوري پنج بار شكر خدا كني؟ تو بدرد اين صحرا نميخوري حسام. هيچ كاري بلد نيستي جز دزدي " 
روزي روزگاري وقتي مراد از خاله ميخواهد كه او را به پسري بپذيرد تمام ميشود. وقتي نشان بيگيِ مراد را به ميان آتش مي‌اندازد. اپيزود آخر برچسبي‌ست كه به آن چسبانده‌اند. پسرِ خاله شدن خودش ته رستگاري ست. چه نياز به سرباز ميرزا شدن؟
کاوه اسماعيلي
نظرات
farshid چهارشنبه 11 مرداد 1396 واقعا محشر ، البته منو هم سن و سالام اون زمان قد ودرك و فهممون از اين سريال و سينما تلوزيون اينقدر نبود كه بتونيم خوب درك كنيم ، مخصوصا ديالوگهاي ناب اين سريال و اما همينكه ميتونست يه فضاي گرم و بدونه حاشيه و دعوا حتي براي يساعت توي خونه بسازه براي من قابل احترامه و الان كه بهتر و بيشتر ميفهمم و عوامل و متن فيلم و ميخونم واقعا جاي ستايش و تقدير داره ، اي كاش دوباره بشه يكي از شبكه هاي رسمي خوده سيماي ايران با يه برنامه درست و قابل اعتماد همه قسمتهاش و پخش كنه ، ( البته بدونه سانسور) چون واقعا خودم به شخصه فكر نميكنم با اين درك سياسي مردم بشه اين سريال و با همون نگاه هفت هشت سالگي نگاه كرد و ديالوگهاش و غارتها و دزدي ها خيلي مدرن تر و امروزي تر داره انجام ميشه … بهرحال ممنون از شما كه مارو برديد به اون دوران ، پاينده باشيد
1 0
پاسخ

ميثم سه شنبه 24 مرداد 1396 يادداشت گرم و دوست داشتني اي بود ... صميمي بود ... لذت بردم از خواندنش و ياد ايامي که کرديد ...
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز