یادداشت پویان عسگری درباره «خام» جولیا دوكورنو و لحظات برگزیده آل پاچینو

فيلم اول جوليا دوكورنو با نام «خام» اثري غريب و خارق عادت است. حتي در نسبت با «آرت هاوس» و سينماي لبريز از چندش و كثافت و اكت‌هاي انقلابي «فيلم‌هاي ساب‌ورسيو». فيلمي ترسناك، ويرد، حال‌بهم‌زن، ضد زيبايي «استاندارد/قراردادي» ميان آدم‌ها و مثل هر «مووي» ويژه‌اي برگرفته از يك ذهن پارانوئيك و ديوانه.
7فاز:
درباره «خام» جوليا دوكورنو:
مگر غير از اين است كه عادات بد، خلق و خوي بروتال و «روان/نهاد» رنجور هر انسان بصورت وراثتي و ژنتيكي، توسط پدر و مادرش به او منتقل مي‌شود؟ آيا قبل از اينكه واجد «اختيار» در قالب آدميزاد شويم، برده‌ي اوامر و فرمايشات والدين، و مهقور جبر زيستي آنها نيستيم؟ فيلم اول جوليا دوكورنو با نام «خام» اثري غريب و خارق عادت است. حتي در نسبت با «آرت هاوس» و سينماي لبريز از چندش و كثافت و اكت‌هاي انقلابي «فيلم‌هاي ساب‌ورسيو». فيلمي ترسناك، ويرد، حال‌بهم‌زن، ضد زيبايي «استاندارد/قراردادي» ميان آدم‌ها و مثل هر «مووي» ويژه‌اي برگرفته از يك ذهن پارانوئيك و ديوانه كه جرقه‌هاي نبوغ‌ش چشمان تماشاگر را مي‌نوازد و آرامش و آسايش او را در طول تماشاي فيلم به «خطر» مي‌اندازد.
«خام» درباره پوست و گوشت و بدن انسان است. يادآور «دد رينگرز/شباهت كامل» ديويد كراننبرگ در نمايش حساسيت‌هاي آزاردهنده معنوي به شيوه‌اي جسماني و در قالب رابطه ناسالم خويشاوندي. فيلمي كه شبيه به بزرگترين منبع الهام درام‌هاي موسوم به كافكايي، به ماجراي «مسخ» شدن يك انسان و تبديل او به جانوري ديگر مي‌پردازد. تلفيق فانتزي با طعنه‌هاي انتقادي به «لايف استايل» بشر امروز اروپايي. فيلمي فرانسوي كه توامان روحيه انتقادي و ضد «بورژوازي» فيلم اروپايي به سياق لوييس بونوئل، و منش «فيكشن» از نوع مووي آمريكايي و ژانر «هارور/ترسناك» را نمايندگي كرده و همانند مهمترين فيلم‌هاي «فانتزي/واقعگرا» اين سال‌ها، «معلم پيانو»ي ميشاييل هانكه و «داگ‌توث» يورگوس لانتيموس، بدل به اثري «كالت» و ويژه در سينماي «هزاره سوم» مي‌شود.
سكانس بيدار شدن دختر اصلي در انتهاي فيلم، و مواجهه‌اش با خواهر نشئه و مدهوش و سرمست از «آدمخواري» نقطه اوج پلات خونسرد، مرموز و اثيري «خام» دوكورنو را رقم زده و مهابت احساسي‌اش در ياد و ذهن خوره فيلم نشان‌دار مي‌شود. مشابه سكانس درخشان مرگ دو برادر دوقلو در فيلم بزرگ ديويد كراننبرگ «دد رينگرز». در عين حال تماشاي «خام» مناسب اكثر تماشاگران نيست. مواجهه با چنين فيلمي هراس، اضطراب، تشويش و اندوه واقعي به همراه دارد و خاطر انسان محافظه‌كار و اهل تعادل را به شدت مكدر و آزرده مي‌كند. اما اگر اهل ماجراجويي و سفر در «چشم‌انداز» جهان‌هاي خاص و راديكال هستيد، حتما بايد همراه و همنشين «خام» شويد. فيلمي با روحيه‌اي افراطي در نمايش ايده‌ها و موقعيت‌هاي ضدانساني، و لحني غمگين و شاعرانه كه توجه به خوردن گوشت حيوانات را بدل به هراسي بيولوژيكي و عارضه‌اي وراثتي در روان و بدن انسان مي‌كند. در قالب يك پكيج عاشقانه/ترسناك ميان «دو خواهر» كه با روبان «كانيباليسم» كادوپيچ شده است.
 
درباره آل پاچينو: وقتي همه خصم و خشمش را در «پدرخوانده 2» فرانسيس فورد كاپولا جمع كرد در مشتش و زد توي صورت دايان كيتون، وقتي با سگ پشمالوش آخر «سرپيكو» سيدني لومت نشست و دنباله كار خويش گرفت و ناظر دنيا شد، وقتي رفيقش (جان كازال) را كشتند و اونجوري مايوس و بازنده به خلا نگاه كرد در انتهاي «بعد از ظهر سگي» سيدني لومت، وقت‌هايي كه كنار جين هكمن قلچماق، ورجه وورجه مي‌كرد در «مترسك» جري شاتزبرگ، موقعي كه خراب و نشئه و نسخ بود در «وحشت در نيدل پارك» جري شاتزبرگ، وقتي فحش خواهر و مادر را كشيد به جان ملت در «صورت زخمي» برايان دي‌پالما، وقتي در آن صحنه شاهكار «پدرخوانده 3» فرانسيس فورد كاپولا در حضور پاپ حالش بد شد، وقتي كه عاشقانه سگ دو زد تا خودش را برساند به محبوبش در «شيوه كارليتو» برايان دي‌پالما، وقتي چشم‌هايش را مي‌ماليد در «بي‌خوابي» كريستوفر نولان، وقتي كه آخر «هيت» مايكل مان زنش را راضي كرد كه از هم طلاق بگيرند و بعدش مثل هر مرد آزاده‌اي ذوق كرد و دويد تا خودش را به يك مرد ديگر، به نيل مك‌كالي (رابرت دنيرو) برساند. و بالاخره تمام لحظات بازيش در نقش «بابي ديرفيلد» در فيلمي به همين نام و كارگرداني شده توسط سيدني پولاك. نقش يك قهرمان مسابقات فرمول يك، با ديواري از تبختر و غرور و نخوت كه به دور خودش كشيده و اين ايده كه كسي راه به خلوت مغموم‌ش نداشته باشد. تا اينكه عاشق زني مرموز و بيمار مي‌شود و نقطه عطف زندگيش رقم مي‌خورد. وقتي كه ياد مي‌گيرد «از دست دادن» و دلتنگي يعني چه.
آل پاچينو زمان زيادي از دهه هشتاد ميلادي، معتاد به الكل بود و مبارزه سختي براي ترك آن داشت. ديويد تامسون مي‌گويد پاچينوي تنها و منزوي و خانه نشين آن سال‌ها در نسبت با پيرامونش خود را كور كرده بود و با مكاشفه در درون خود در پي دست يافتن به چيزي خاص بود. تامسون ادامه مي‌دهد كه احتمالا پاچينو در ناخودآگاهش مشغول تمرين براي بازي در نقش كلنل فرانك اسليد نابيناي فيلم «بوي خوش يك زن» بوده است. تنها فيلمي كه برايش مجسمه اسكار را به ارمغان آورد.
پويان عسگري
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط










































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز